آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان
اندیشیدن حق انسان است.ازحق خود نگذریم
من از نوشتن دیکته متنفرم.حتی همان موقع هم که دبستان می رفتم هیچ وقت نتوانستم نمره ی خوبی در دیکته بگیرم .فکر اینکه یک نفر بگوید من بنویسم حرصم را در می آورد.فکرش را بکن ، یک نفر حتی اگر معلم هم باشد هرچه که دلش بخواهد بگوید و تو هم مجبور باشی بنویسی.البته آن موقع دلیلش را نمی دانستم ، اما الان می دانم دلیل آن همه تنفر از معلممان هنگامی که دیکته می گفت چه بود.از آن موقع ها که بگذریم ، الان که بزرگتر شده ام و در اجتماع بیشتر حضور دارم به یک حقیقت تلخ پی برده ام ، اینکه همیشه عده ایی هستند که دیکته میگویند و عده ایی که یا مجبورند بنویسند یا از روی نادانی و حماقت می نویسند.عده ایی هم هستند که دیکته می نویسند اما هر چه خواستند می نویسند! یعنی دلشان می خواهد که درست بنویسند اما حتی دیکته را هم پر غلط می نویسند.اینها دیگر نوبرند! یاد گفتگو با دوستی افتادم.می گفت : من از انشا نوشتن خوشم نمی آید آدم اذیت می شود،مدام باید فکر کنی تا جمله ایی خلق کنی و بنویسی.برای من آزار دهنده است.تازه اکثر اوقات وقتی جمله را پیدا می کنی و با هزار بدبختی و مکافات می نویسیش می بینی که یا به جمله قبلی نمی خواند یا به کلیت موضوع. اما من همیشه با او مخالف بودم و البته هستم.به نظر من خیلی بی معنی ومضحک به نظر می رسد.اینکه آدم خودش هیچ نظری در مورد چیزی که نوشته میشود نداشته باشد.در واقع مثل آدم کوکی.آدم کوکی را هم یک نفر درست می کند و برنامه ریزیش می کند.در واقع می شود اینکه یک نفر دیکته بگوید و یک نفر هم دیکته بنویسد.یا مثال بزرگترش قانون است.فکرش را بکنید چند نفر بنشینند و قانون وضع کنند و بقیه موظف به انجام آن باشند.به نظر من این نهایت عقب ماندگی و بدبختی است.البته چاره اش هم مشخص است.باید همه ی مردمان یک اجتماع در وضع قوانین خود حضور فعال داشته باشند. من قراری با خود گذاشته ام.قرار گذاشته ام تا می توانم به جای اینکه دیکته های حال به هم زن بنویسم، انشاء بنویسم.قبول دارم که همیشه نمی شود انشا نوشت.یعنی مجبوری که بعضی اوقات دیکته بنویسی حتی اگر دوست نداشته باشی.اما افسوس که بعضی اوقات انتخاب دست خودمان نیست.بگذریم.داشتم می گفتم من از انشا نوشتن لذت می برم.دوران مدرسه هم همینطور بود.نمره ی انشایم از همه ی نمراتم بالاتر بود حتی از نمره ی ورزش.به هر حال آن دورانها گذشته و به این دورانها رسیده ایم!.اما می خواهم واقعیتی را درمیان بگذارم ، یعنی در واقع یک پرسش. اینکه چرا ما وقتی بزرگ تر هم می شویم انشایمان به خوبی کودکی هامان نیست؟پاسخش را من پیدا کرده ام.هر چند که هرکس می تواند پاسخی برای این سوال پیدا کند.هرکس با توجه به توقعاتش از زندگی می تواند پاسخی بدهد.من فکر می کنم وقتی به عنوان یک انسان عاقل و بالغ وارد اجتماع می شویم ، توقعاتی از اجتماع داریم.مثلا توقع داریم که اجتماع به سخن ما گوش بدهد و البته برعکس این هم صادق است.تا اینجا مشکلی نیست اما مشکل از آنجا شروع می شود که عده ایی پیدا می شوند و می گویند ما فقط می گوییم و شما فقط گوش کنید.اینجاست که به رگ غیرت آدم بر می خورد و می خواهد فغان برآورد که آهای من هم می خواهم حرف بزنم ، می خواهم انشا بنویسم، اما آن طرفی ها می گویند ما درست می گوییم و شما عقلتان ناقص است و نمی فهمید و باید دیکته بنویسید. می دانید؟! من بارها این پرسش ِ مهم را از خودم کرده ام و بارها تلاش کرده ام که پاسخی بهتر برایش بیابم اما نشد که نشد.همیشه به این نتیجه رسیده ام که حتما مشکلی هست که قریب به اتفاق یک جامعه به جای اینکه انشا بنویسند دیکته می نویسند.و چرا مردمانی که پیشرفته تر هستند بیشتر انشا می نویسند تا ما.مایی که بیشتر ادای انشا نویس ها را در می آوریم اما خودمان هم می دانیم که حتی همین انشایی را هم که نوشته ایم کسی ، جایی به ما دیکته کرده است.به نظر من این در کهن ما ایرانی هاست. به امید روزی که سوادمان و جراتمان به حدی برسد که انشا بنویسیم.
تو منبع ِ شعری برا سرودن تو روح ِ پروازی برا پریدن تو بال ِ پرواز ِ شاپرک ها شبنم ِ زلال ِ سحر روی چمن ها تو، آغوش گرم مهربانی یه لالایی شاد توی شب مهتابی تو مثه ماهی گلی توی تنگ بلور شادی بخش سال نو روی سفره ِ شور* تو طلوع و غروب هر روز خورشید رنگ ِ نیلی و نارنجی آسمان و مهشید شادم و سرخوش از این ترانه عاشق شدن آنی و بی بهانه حکایت این ترانه حکایت بدی ها نیست داستان ِ عشق و راستان خوبی ست عاشق شدن ِ بی دلیل و آبکی مثه تشنگی و سیراب شدن آنی از اون حس هایی که یه دفعه میان و پاکن مثه گلی هستن که دنبال ِ یه تیکه خاک ِ پاکن هی به خودم گفتم بزار این ترانه عاشقونه تمون شه اما دلم گفت خوبه عاشقی دروغی باشه گفتیم یه بارهم که شده از عاشقی بگیم اما چه فایده؟عقل دستور داد و بهتره نگیم آخرش حیف شد کاش اینطوری نمی شد کاش آخر ترانم خوشکل تموم میشد! ادامه دادن این ترانه دیگه بی فایدس کشیدن ِ کش و شمردن ِ ماسه اس *شادی و نشاط نمی دانی از کجای زندگی بگویی.می خواهی بگویی اما نمی توانی.در شرایطی نیستی که بگویی.یا سفید سفیدی یا سیاه سیاه.آخر هردوی اینها را داشتن شرایطی می خواهد که تو نداری یعنی زندگی می خواهد بر تو قدرتش را نشان بدهد می خواهد شکست ات بدهد.می خواهد از طریق انسانهای فرومایه ایی که عمله اش هستند قدرتش را به تو بقبولاند.استخوانهایت را خرد کند. گویی یکی از مهمترین دلایل موجودیت ما در این جغرافیا همین است که همیشه عمله ایی باشد که زندگی رابرماسخت کند.روبروی نقشه جغرافیا که می ایستی مدام باید به این فکر کنی که به جزاین کوه های غرورآفرین و سفیدپوش در هاله ایی دورتر سیاهه ایی از نامردمی و بی وجدانی قدرت می گیرد. اما نباید عقب نشست.من تلالو خورشید و کورکنندگی نورش را به هیچ تیرگی و هیچ ابر سیاهی نمی فروشم.آیا خورشید راتا به حال در حال حقه بازی دیده ایی من که ندیده ام.کدام موجودیت را دیده ایی که این همه صادق با تو باشد؟پنجه ی طلایی اش را به تو هدیه بدهد و هیچ از تو طلب نکند.ابر سیاه اگر می خواهد صداقتش را ثابت کند اول باید خودی نشان بدهد و ببارد.باید به این آب و خاک خدمتی کند.باید نشان دهد که می خواهد با کمک خورشید بذری برویاند. من و تو می توانیم ابرسیاه را مجبور کنیم که خدمتی بکند.باید حالیش کنیم که کجای جغرافیاست.باید بداند که روزی باید سیاهی رخت بربندد و برود پس بهتر است که خود دست دوستی دراز کند. آرام باش عزیز من، آرام باش ماده سگ ساعتی پیش زاییده بود.توله هایش هنوز خیس بودند.مادر آنها را می لیسید تا هم تمیزشان کرده باشد و هم عشق و علاقه اش را به آنها نشان داده باشد.اما توله سگها تمام حواسشان به پستان های مادر بود.از سرو کول هم بالا می رفتند تا زودتر به پستانهای شیرافشان مادر برسند.مادر هرچند خسته از زایمان بود اما با تمام وجود به آنها شیر می داد.برای ماده سگ تجربه جدیدی بود.او اولین باری بود که بچه دار می شد. آن طرف تر سگ ِ نر ِ قوی در گوشه ایی لم داده بود و با استخوانی ور می رفت.هنوز متوجه حضور توله ها نشده بود.بعد از مدتی بلند شد و کمی به خود کش و قوس داد. از دور نگاهی به سگ ماده کرد و متوجه شد که توله ها به دنیا آمده اند.آرام به طرف سگ ماده رفت و توله ها که به جز مادر کسی را ندیده بودند وحشت کردند و زیر شکم مادر پنهان شدند. سگ نر گفت : ((اینها که هستند؟)) ماده سگ در پاسخ گفت ((اینها بچه های ما هستند.حاصل لحضات نزدیکی ما.یادت می آید که چه جنگی با دیگر سگهای نر می کردی برای به دست آوردن من؟.تو همان چند روز را برای من جنگیدی اما من ماهها با درد و رنج این توله ها را بدنیا آوردم.که گفته که تو باوفایی؟! آن زمانی که من دیگر توانایی نزدیکی با تو را نداشتم تو مرا رها کردی و رفتی دنبال ماده سگهای دیگر.پس وفایی که می گویند این است؟)) سگ نر که تا به حال هیچ ماده سگی را نیده بود که اینگونه به او اعتراض کند با تعجب گفت: )) مانند انسانها سخن می گویی! این تنها انسانها هستند که به جفت خود وفادار می مانند.همین کسی که از ما نگهداری می کند از آن موقعی که من یاد دارم با همین زن زندگی می کرده است!. اما سگها اینطور نیستند.ما نمی توانیم که به فرزندان خود تا ابد عشق بورزیم.همین توله های نری که داری با مهر به آنها شیر می دهی وقتی بالغ شدند، با خود تو هم نزدیکی می کنند.انسانها فرزندانشان محصول عشق هستند. کاش می دانستم عشق یعنی چه؟!اما ما فرزندانمان حاصل شهوت هستند.شهوت من و تو در چند بار نزدیکی.انسانها نژاد برترهستند.آنها می توانند فکر کنند اما ما چه؟تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که به انسانها وفادار باشیم.و افتخارمان این است که انسانها به ما بگویند حیوان وفادار.)) سگ ماده غمگین شد.گفت)) شاید تو راست بگویی.من باراولی هست که زاییده ام.یعنی بودن و نبودن ما هیچ فرقی نمی کند؟)) سگ نر گفت)): که گفته فرق نمی کند.ما هم جزیی از همین دنیا هستیم.اگر ما نباشیم چه کسی از گله گوسفندان،آدمها مراقبت کند.اگر ما نباشیم دیگر به هیچ حیوانی نمی توانند بگویند با وفا.اگر ما نباشیم،آدمها وقتی دلتنگ می شوند با که حرف بزنند.می بینی هر قوم و قبیله ایی در این دنیا وظیفه ایی دارند.بهتر است ما هم وظیفه ی خود را انجام دهیم.هر قبیله ایی به گونه ایی عمل می کند.)) در زیر سایه ی پر شکوه درخت گردو صدای زاغی سیاه ندای بیداری سر می داد شب را با ستاره به پایان بردن سحر را به خشنی صدای زاغ آویختن! چه صبح دل انگیزی تا بخشکد چشمه ی اندیشه ی شومی که می گوید زاغ شوم است.... سحرگاه۱۳خورداد (سامان)چهارمحال بختیاری
روز 25 اردی بهشت نزدیک است.روز بزرگداشت مردی که هر کس که دلی در گرو ایران داشته باشد باید به احترامش قیام کند.مردی که یک تنه دریکی از سخت ترین دورانهای تاریخی ،چه به لحاظ اوضاع سیاسی و چه به لحاظ خفقان اجتماعی، توانست کاری کند کارستان.توانست اثری از خود بر جا بگذارد که تا هزاراه ها پس از خود ایرانیان و شاید جهانیان اندر خم یک کوچه اش بمانند و انگشت بر دهان بهت زده بمانند ، که مگر می شود تا به این اندازه ژرف اندیش بود.
شاهنامه یا خدای نامه فردوسی ِ بزرگ یکی از بزرگترین و ژرف اندیش ترین کتب تاریخ بشریت است.کتابی که در آن جز فلسفه انسانیت و چگونه اندیشیدن نخواهیم یافت.نوشتاری که خداوندگارش ،خداوند ِ جان و خرد است. سخن راندن در مورد فردوسی بی شک در حد سخنوران و عالمان فن است و من تنها خواستم که یادی کرده باشیم از آن بزرگ مرد ایران دوست. باشد که رهروی آن بزرگ باشیم و بیشتر در شناختن اثر جاودانش کوشا باشیم. در ادامه مطلب اطلاعاتی در مورد این بزرگ آمده است. در ضمن برای خوانش شاهنامه به لینک زیر مراجعه کنید : http://shahnameh.recent.ir/default.aspx?browse پسر جوان بود. سر و وضع مناسبی نداشت.کفشهایش پاره و پوسیده بودند.از چند متری اش بوی چنداش آور رطوبت کفش های عرق کرده اش می آمد.شلواراش هم مانند پیراهن اش آنقدر رنگ و رو رفته بود که نمیشد حدس زد پیش از این چه رنگ بوده اند!- پیش خودم گفتم کاش رنگ همه چیز به این راحتی ها نمیرفت – پسر از در شیشه ایی مغازه داخل آمد.چشم راستش حالت داشت. از آن چشمهایی که همه عمر برای دیگران پرسش ایجاد می کنند! ، که این بنده خدا چطور از این دوچشم کار می کشد وچطور یادشان می دهد که هردوبا هم یکجا را ببینند ؟!.یک گونی پلاستیکی در دست داشت. اما نه مثل همه گونی ها،این گونی فرق داشت.شکل مربع بود،یک مربع زیبا و کاملا هندسی و جالب تراینکه صدا هم می داد.صدایی مانند صدای یک پرنده. با زبانی که می گرفت گفت : آقا شما مرغ عشق می خری؟ غافلگیر شدم،نمی دانستم که در پاسخ چه بگویم. اونه گدابود که با سکه ایی و تشری از دکان بیرون برود ونه من آدمی بودم که پرنده ایی را در قفس حبس کنم.او یک فروشنده بود. فروشنده ایی که پرنده می فروخت.پرنده هم موقعی خرید و فروش می شود که در قفس باشد.راستی تا حالا شما کسی را دیده اید که پرنده ایی را بخرد و بعد آن را آزاد کند؟!من که تا به حال ندیده ام. گفتم : نه من مرغ عشق نمی خوام. گفت: مرغ عشقام هم قشنگن هم خوب می خونن! گفتم : نه آقا من مرغ عشق نمی خوام. پسر که از من ناامید شده بود متوجه مردی شد که پشت سرش ایستاده بود.من داشتم با مشتری سروکله میزدم اما گوشهام با پسر و مردی بود که داشت باها او حرف می زد.چند تا از مرغ عشق ها هم سروصدا می کردند.ازآن صداهای ریزوکوتاه که زیاد بر خلاف نام صاحب اش عاشقانه هم به نظر نمی رسند! مرد در جواب پسر گفت : من خوشم نمیاد پرنده رو تو قفس نگه دارم.پرنده باید تو آسمون آزاد باشه. پسر گفت : آقا تو بخر بعد آزادش کن ! مرد گفت :نه مگر دیوانه شدم ! نمی خوام. پسرکه از مرد هم ناامیدشده بود آرام آرام از در دکان خارج شد.صدای مرغ عشق ها هنوز می آمد .خیره به در ماندم .صدای مرغ عشق ها هم آنقدر کم شد که دیگر شنیده نمی شد.با خودم گفتم : کاش می دونستم که پول و ادامه حیات مهمتر هستند یا آزادی برای مرغ عشق.اصلا این پسر عاشق شده تا بفهمه چرا اسم این پرنده ها رو مرغ عشق گذاشتند.شاید هم برای پسر تنها ادامه زندگی مهم باشه نه اینکه اسم این پرنده چیه؟زاغ و مرغ عشق برای شکم گرسنه چه فرق می کنه. کاش میدانستم کدام مهمترند پسر یا .....
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...
شمس لنگرودی
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


