آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان
اندیشیدن حق انسان است.ازحق خود نگذریم
پادشاه و اسیر پادشاهی را شنیدم که به کشتن اسیری اشارت کرد، بیچاره در آن حالت نومیدی به زبانی که داشت ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفتهاند هرکه دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید. وقت ضرورت چو نماند گريز دست بگيرد سر شمشير تيز مَلــَک پرسيد : «اين اسير چه میگويد ؟» هر که شاه آن کند که او گويد حيف باشد که جز نکو گويد و بر پيشانی ايوان کاخ فريدون شاه، نبشته بود : جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرين بند و بس ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (حدود ۵۸۵ یا حدود ۶۰۶ – ۶۷۱ یا ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسیگوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن دادهاند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است. از وی شعرهایی به زبان عربی نیز در دست است. زندگینامه سعدی در شیراز متولد شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود. پس از درگذشت پدر، سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز برای تحصیل به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزههای امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» مینامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهابالدین سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت. معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی بوده است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد. پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای متنوعی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده است. در این که سعدی از چه سرزمینهایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمیتوان چندان اعتماد کرد و به نظر میرسد که بعضی از این سفرها داستانپردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است بر اساس تفسیرها و حدسهایی که از نوشتهها و سرودههای خود سعدی در گلستان و بوستان میزنند، و با توجه به این که سعدی تاریخ پایان نوشته شدن این دو اثر را در خود آنها مشخص کرده است، دو حدس اصلی در تاریخ تولد سعدی زده شده است. نظر اکثریت مبتنی بر بخشی از دیباچهٔ گلستان است (با شروع «یک شب تأمل ایام گذشته میکردم») که بر اساس بیت «ای که پنجاه رفت و در خوابی» و سایر شواهد این حکایت، سعدی را در ۶۵۶ قمری حدوداً پنجاهساله میدانند و در نتیجه تولد وی را در حدود ۶۰۶ قمری میگیرند. از طرف دیگر، عدهای، از جمله محیط طباطبایی در مقالهٔ «نکاتی در سرگذشت سعدی»، بر اساس حکایت مسجد جامع کاشغر از باب پنجم گلستان (با شروع «سالی محمد خوارزمشاه، رحمت الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد») که به صلح محمد خوارزمشاه که در حدود سال ۶۱۰ بوده است اشاره میکند و سعدی را در آن تاریخ مشهور مینامد، و بیت «بیا ای که عمرت به هفتاد رفت» از اوائل باب نهم بوستان، نتیجه میگیرد که سعدی حدود سال ۵۸۵ قمری، یعنی هفتاد سال پیش از نوشتن بوستان در ۶۵۵ قمری، متولد شده است. اکثریت محققین (از جمله بدیعالزمان فروزانفر در مقالهٔ «سعدی و سهروردی») این فرض را که خطاب سعدی در آن بیت بوستان خودش بوده است، نپذیرفتهاند. حکایت جامع کاشغر نیز توسط فروزانفر و مجتبی مینوی داستانپردازی دانسته شده است، اما محمد قزوینی نظر مشخصی در این باره صادر نمیکند و مینویسد «حکایت جامع کاشغر فیالواقع لاینحل است». محققین جدیدتر، از جمله ضیاء موحد (موحد ۱۳۷۴، صص ۳۶ تا ۴۲)، کلاً این گونه استدلال در مورد تاریخ تولد سعدی را رد میکنند و اعتقاد دارند که شاعران کلاسیک ایران اهل «حدیث نفس» نبودهاند بنابراین نمیتوان درستی هیچیک از این دو تاریخ را تأیید کرد. وفات سعدی را اکثراً در ۶۹۱ قمری میدانند. ولی عدهای از جمله سید حسن تقیزاده احتمال دادهاند که سعدی در حدود ۶۷۱ قمری فوت کرده است. محمد قزوینی در نامهای به تقیزاده مینویسد که احتمالِ ۶۷۱ بسیار قوی است ولی آن را «خرق اجماع مورخین» و «باعث طعن» میداند. تقابل سنت و مدرن در ژاپن، چین، کره جنوبی، ایران
ماکس وبر جامعه شناس شهیر آلمانی در مطالعات خود با روش تفهمی در چارچوب جامعه شناسی دین، رابطه ای بین اخلاق پروتستان و روحیه سرمایه داری بر قرار می کند. در این چارچوب نظری، او به دینامیک موجود در اخلاق پروتستان اشاره دارد که زمینه های ظهور کاپیتالیسم در اروپا را فراهم می آورد،که همانا روحیه سرمایه داری است. در نتیجه از نظر او مذهب و اخلاق پروتستان نقش مهمی در ظهور نظام سرمایه داری در اروپا داشته است. آیا می توان از معادله فوق چنین نتیجه گرفت که تنها آن کشور هایی که دارای مذهب پروتستان و یا اکثریت پروتستان هستند ، قابلیت مدرن و صنعتی شدن را با خود دارند و در نتیجه سایر مذاهب و به عبارتی سایرفرهنگ ها بدلیل تفاوت با مذهب پروتستان، آن دینامیک و قابلیت مورد نظر را دارا نمی باشند؟ به عبارت دیگر آیا می توان رابطه معنی داری بین نظام سرمایه داری و سیستم سیاسی دموکراتیک و نوع فرهنگ (مذهب) برقرار کرد؟ در میدان تجربه تاریخی یا به عبارتی در آزمایشگاه علوم انسانی، با رجوع به وضعیت بسیاری از کشورها، معادله فوق تائید می شود. وضعیت کشور های جهان سوم چون آمریکای جنوبی علیرغم تعلق داشتن به تمدن مسیحیت اما از نوع کاتولیک آن، ارتودوکس ها ، کشور های اسلامی و بسیاری از فرهنگ ها و مذاهب مختلف در آفریقا و آسیا نشان از آن دارد. اما با ورود ژاپن با مذهبی غیر پروتستان به عرصه کشور های صنعتی / سر مایه داری (هسته ای) در کنار آمریکای شمالی و اروپای غربی نه تنها معادله فوق، به چالش کشیده شد، بلکه طرفدارن و مخالفان این نظریه را بر آن داشت که بار دیگر به آن نگاهی داشته باشند. در این رابطه به دو فاکتور داخلی و خارجی توجه می شود . دیتر زینگهاس -جامعه شناس آلمانی و پروفسور در دانشگاه برمن- این سوال را مطرح می کند که چه اتفاقی افتاد که ژاپن علیرغم داشتن یک فرهنگ و مذهب غیر پروتستان که تا دیروز عامل عقب ماندگی فرض می شد به یکباره از خود دینامیک اقتصادی نشان داد و با رشد اقتصادی در مقیاس جهانی ظاهر شد؟ چطور شد که این مذهب و فرهنگ عقب افتاده ناگهان موتور توسعه شد؟ آیا می توان این پدیده را فقط با متغیر غربی شدن ریشه ای ژاپن و یا تقلید از غرب توضیح داد؟ آیا ژاپن در این مسیر واقعا فرهنگ و مذهب خود را بدور انداخت؟ و یا برعکس ، یک تمدن صنعتی پیشرفته اما غیر مسیحی (غیر پروتستان) بر پا کرد؟ دیتر زینگهاس در تجزیه و تحلیل خود به این امر اشاره دارد که بسیاری از علمای اجتماعی آگا هانه یا ناآگاهانه با تاکید بر جامعه شناسی ذهنی در سایه استدلال ماکس وبر( به عنوان یک معیار ) به اخلاق اقتصادی سایر ادیان و فرهنگ ها توجه کرده و در نتیجه سایر ادیان و فرهنگها را فاقد توانائی و محرک لازم برای توسعه ارزیابی کردند. او یادآور می شود که ما در دوره و زمانی که ماکس وبر تحقیقات خود را انجام داده است، قرار نداریم. دنیا بعد از ماکس وبر که نزدیک به یکصد سال از آن می گذرد، بسیار تغییر کرده است. چنین استدلالی اگر چه در زمان ماکس وبر منطقی به نظر می رسید، اما امروزه با ساختار بسیار پیچیده جهانی چندان منطقی به نظر نمی رسد. از نظر زینگهاس چنانچه تئوری ماکس وبر را قبول کنیم توانائی توسعه در سایر فرهنگها را انکار خواهیم کرد و در نتیجه سایر مذاهب و فرهنگ ها را بعنوان مانع توسعه یافتگی فرض خواهیم کرد. و در حقیقت اخلاق پروتستان، بعنوان معیاری برای توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی مورد تاکید قرار خواهد گرفت. در حالیکه با نگاهی به جامعه جهانی امروز چون برخی از کشور های آسیای جنوب شرقی، چین و هند، با درجات متفاوتی از توسعه یافتگی و به خصوص ژاپن این دیدگاه رد می شود. دیتر زینگهاس معتقد است که ما باید سوال دیگری را مطرح کنیم و آن اینکه چرا بسیاری از کشور ها به حاشیه جامعه و اقتصاد جهانی رانده می شوند؟ آ یابرای پاسخ دادن به آن تنها توجه به فرهنگ (مذهب) کافی است ؟ یا باید به ساختار سلطه که بعدی جهانی دارد، توجه کرد. او این ساختار جهانی را (در ادامه مفهوم وابستگی ساختاری در تئوری وابستگی) جبر ساختاری (1) می نامد. از نظر زینگهاس ، زمانی که این سیستم جهانی شد (به فرض پذیرش تئوری ماکس وبر) دیگر برای گسترش خود، نیازی به اولین پایه خود یعنی عناصر فرهنگی (عنصر زهد و ریاضت در مذهب از نظر ماکس وبر) ندارد (2). این سیستم به گونه ای شکل یافته است که به شکل جبر ساختاری (که ناشی از وابستگی ساختاری کشور های حاشیه نظام سرمایه داری یعنی همان کشور های جهان سوم به کشور های هسته ای است)، در آمده است (3). هابر ماس در سخنرانی اخیر خود در دوسلدورف ساختار فعلی جهان را، بزرگترین بی عدالتی جهان نا مید که بر آن قانون داروین حاکم است. در این ساختار، کشور های جهان سوم در حاشیه جامعه جهانی و اقتصاد جهانی قرار گرفته اند ولی تماما به کشور های صنعتی و سرمایه داری وابسته هستند و بخشی از این سیستم جهانی شدند، تا جایی که خروج از آن غیر ممکن است. به عبارت دیگر شرایط تکامل و زندگی این کشور ها توسط کشور های هسته ای (بدلیل نوآوری و خلاقیت موجود در آنها) تعیین می شود. این کشور ها بدلیل دارا بودن موقعیت پائین در سلسله مراتب بازار جهانی، از حق حاکمیت و خود ارادیت نازلی برخوردار هستند که تنها در سایه توان اقتصادی و سیاسی یا به عبارتی در سایه توسعه اقتصادی و سیاسی می توانند این جبر ساختاری را شکسته و از حق حاکمیت بیشتری در عرصه جهانی و تصمیم برای شیوه تکامل خود بهره مند شوند. راهی که بسیاری از کشور های آسیای جنوب شرقی، از جمله ببرهای آسیا ( هنک کنگ ، کره جنوبی ، تایوان ، سنگاپور)، چین و هند در حال حاضر دنبال می کنند. کشور هایی که می روند در آینده به قدرت اقتصادی جهان تبدیل شوند. کشور هایی که خواب آرام جهان غرب که نزدیک به دویست سال هژمونی اقتصاد جهانی را دارا بود بر هم زده است. لذا شعار مطرح در تظاهر ات فرانسوی ها اعم از دانشجویان و سندیکا های کارگری ناراضی از وضعیت کار در اروپا درسال گذشته، با این عبارت معنا پیدا می کند که ما از پرچم سبز اسلام نمی ترسیم بلکه هراس ما در آینده آسیای جنوب شرقی است. اما کشور های نفت خیز خاورمیانه (از جمله ایران) به تعبیر "بسم تیبی" به مثابه پمپ بنزین کشور های توسعه یافته در آمده اند. به این معنا که عیلرغم وابستگی ساختاری، این کشور ها از رقابت اقتصادی و نوآوری های موجود در سیستم جامعه جهانی و اقتصاد جهانی خارج هستند و تنها به تولید کننده های مواد خام و ارائه به بازار جهانی و وارد کننده تولیدات کشور های توسعه یافته تبدیل شده اند. از نظر زینگهاس همین عنصر رقابت در سیستم سلطه جهانی که منجر به حاشیه رانده شدن بسیاری از کشورها از مرکز می شود، در پوشش و یک چارچوب تئوریکی ذهنی گرا در قالب عقب ماندگی فرهنگی و توسعه نیافتگی پوشانده شده است. و در نتیجه سایر فرهنگها و مذاهب از جمله اسلام، بدلیل نداشتن محرک و دینامیک موجود، فاقد توانائی و در نتیجه به عنوان علت عقب ماندگی و توسعه نیافتگی در نظر گرفته می شود. در حالیکه از نظر زینگهاس با تغییر بنیان های اقتصادی ، فرهنگ و در نتیجه دید ما به مذهب نیز تغییر می کند. بنابر این فشارهایی که از این ساختار سلطه جهانی و سیستم اقتصاد سرمایه داری در شکل بازار جهانی و کشور های هسته ای به این کشور ها وارد می شود بسیار مهم است و نباید از آن غافل ماند. دقیقا یکی از پارادوکس ها و تضاد های موجود در پروژه مدرن (مدرنیته) از دید عالمان و منتقدان اجتماعی چپ درغرب و پست مدرن ها در همین نکته نهفته است. یکی از وظایف پروژه مدرنیته همانا افزایش حاکمیت و خود ارادیت در سطح فردی (فردیت) و سطح ملی یعنی حق حاکمیت کشور ها است. در واقع در این پروژه ،حق حاکمیت کشور ها و دولتها به رسمیت شنا خته شده است. اما با گسترش نظام سرمایه داری و جهانی شدن آن در شکل بازار جهانی و ادغام کشور ها در آن این حق حاکمیت در یک وضعیت جبری گرفتار آمد و حق خود ارادیت کشور های جهان سوم بدلیل وابستگی ساختاری به بازار جهانی و کشور های هسته ای، به نحو قابل توجهی کاهش پیدا کرد و در نتیجه تابع بازار جهانی شدند. به عبارت دیگر رابطه معنی داری بین موقعیت کشور ها در سلسله مراتب بازار جهانی و حق حاکمیت و خود ارادیت کشور ها در سطح ملی و بین المللی وجود دارد. این مسئله را می توان در نظریات جان گالتون تحت عنوان ساختار فئودالی جهان و یا تئوری وابستگی آمریکای جنوبی تحت عنوان وابستگی ساختاری (کشور های پیرامونی به مرکز ) و نظریات فوکو در حوزه جامعه شناسی قدرت ،... به وضوح مشاهده کرد. در سطح فردی این وضعیت در کشور های جهان سوم اسف بارتر است. چرا که انسانها در این مناطق هنوز از ساختار های گذشته و سنت از جمله سیاسی، مذهبی و... (بدلیل فقدان روشنگری در این کشورها از جمله کشور های اسلامی) رهایی نیافته بودند، دچار ساختار های جدید مدرن شدند که قسمت باقی مانده آزادی آنان این بار در چنبره نظام دیوانسالاری و سایر ساختار های اقتصادی، اجتماعی ناشی از مدرنیسم گرفتار آمد. در نتیجه انسان جهان سومی از یک اسارت دو گانه در رنج است. اسارتی که هنوز ساختار های گذ شته از ناحیه مذهب، سیاست های پاتریمونیال، ایده های قومی و ... بر او همچنان تحمیل می شود و اسارت جدیدی که ناشی ار آشنایی با دنیای مدرن و تسلط و گسترش نظام دیوانسالاری، کنترل و ... بر آن اضافه شده است در نتیجه نهاد های جدید و قدیم بر روی هم شبکه پیچید ه ای را برای شرایط انسانی در این مناطق ایجاد کرده است. از نظر سمیر امین و زینگهاس و ... عنصر خلاقیت ( نوآوری) جهت افزایش توانایی رقابت در عرصه جهانی، عنصر لازم و ضروری برای خروج و صعود کشور های جهان سوم از این بن بست تاریخی شده است . اما از نظر آنها جنبش های اسلامی و اسلامی کردن جامعه و مراجعه به گذشته، نه تنها خلاقیت و نوآوری برای خروج از این بن بست تاریخی و غلبه بر مشکلات عمیق ساختاری و توسعه نیافتگی نیست، بلکه مانع جدی در مسیر تکامل این کشور ها خواهد بود و به عبارتی با این شیوه ، قابلیت های تغییر را به سمت ایدئولوژی سلطه حرکت می دهند. چرا که بیشترین تمرکز آن بر قدرت سیاسی و عنصر سلطه است. در واقع اسلام مدل تکامل نیست که به لحاظ اقتصادی، سیاسی، فرهنگی ... با ساختار و سیستم کاملا پیچیده جهانی امروز رقابت کند. اسلام ، بدیل (آلترنتیو) نیست، اسلام تنها یک دین است مثل ادیان دیگر. از نظر زینگهاس ، رابطه فرهنگ و توسعه، زمانی خود را به شکل بحران جلوه گر می سازد که سیاست های متولیان مدرنیزه کردن جامعه به لحاظ عملی و نظری فاقد توانایی در جهت تغییرات ساختاری و بنیادی در زمینه های اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی ... باشد (4). از نظر او کشور های جهان سوم برای خروج از این بن بست تاریخی باید به دینامیک موجود در اقتصاد توجه کنند. در این راستا نیاز به ایجاد ساختارها و بنیان هایی در حوزه کشاورزی، صنعت و .. در جهت پیشرفت اقتصادی است. برای آن بایدسیستم جهانی را فهمید. به این معنا که چطور این سیستم سرمایه داری در قالب بازار جهانی عمل می کند و چه تاثیراتی بر کشور های حاشیه ای می گذارد. از طرف دیگر کشور های پسا استعماری به زعم تیلمن شیل و راینهارد کوسلر (5) دارای مشکلات ساختاری درونی نیز برای خروج از عقب ماندگی و ورود به حوزه کشور های سرمایه داری صنعتی هستند. از نظر آنها دستگاه دولت در این کشور ها، فرآیند تفکیک سازی (آنطور که در غرب به لحاظ تاریخی اتفاق افتاد) را طی نکرده اند. در نتیجه عیلرغم آنکه آنها از یک دولت مدرن برخوردار هستند ولی دولت در این کشور ها ملی نشده است. به این معنا که در غرب به لحاظ تاریخی رفته رفته حوزه اقتصاد از سیاست تفکیک یافت و اقتصاد شخصی شد در حالیکه سیاست در حوزه عمومی باقی ماند و به عبارتی دولت در اختیار جامعه قرار گرفت و غیر شخصی شد. در حالیکه در کشور های پسا استعماری دولت همچنان در اختیار یک فرد یا یک گروه است. از آنجا که در کشور های پسا استعماری همچنان اقتصاد و سیاست به هم تنیده است، اقتصاد نیز مثل سایر حوزه های جامعه چون نظام آموزشی، دین و ... سیاسی شده است. جمع این دو یعنی اقتصاد و سیاست در دستگاه دولت های پسا استعماری خود مانع مهمی شده است که سایر فرایند های تفکیک سازی از جمله تفکیک حوزه عمومی از خصوصی، دین از دولت (بدلیل کارکرد مشروعیت زائی آن برای رهبر ان سیاسی به جای تکیه بر مشروعیت مردمی) و ... انجام نگیرد. به این معنا که گروه حاکم ( گروه استراتژیک حاکم در دستگاه دولت) برای حفظ و گسترش منابع استراتژیک و امتیازات خود در دستگاه دولت، راه دموکراسی و آزادی اندیشه و مطبوعات را (بعنوان وجدان بیدار جامعه که نقش کنترل را در جامعه بازی می کند ) از بین می برد. بدلیل جمع شدن اقتصاد و سیاست در دستگاه دولت، به جای ایجاد حزب و اپوزیسیون در حول دستگاه دولت به مفهوم کشور های سرمایه داری صنعتی با حقوق شهروندی، در واقع گروه های استراتژیک شکل می گیرد که اهم هدف آنها تسخیر دستگاه دولت و دسترسی به منابع ملی موجود در آن است تا تغییر ساختار پسا استعماری آن. اقتصاد بدلیل فقدان رقابت و مشکلات ناشی از کنترل دولتی و نا امنی سرمایه گذاران خصوصی ( که به طور مداوم از طرف دولت و قوانین دولتی احساس می شود) از نوآوری و رشدخود در تمام زمینه ها از جمله کشاورزی، بخش های مربوط به صنعت و تولید ... باز می ماند که خود شرایط بیکاری و بدنبال آن فقر و نابسامانی را فراهم می آورد. به عبارت دیگر در سایه چنین اقتصاد شکننده ای دولت توانائی این را ندارد که همه مردم را در بخش رسمی با دستمزد منظم تطبیق و ادغام کند و در نتیجه بخش وسیعی از مردم از چتر حمایت های دولتی بیرون می روند. همین نابسامانی ها در روستا ها و بخش کشاورزی، منجر به مهاجرت از روستا به شهر می شود و رفته رفته پدیده حاشیه نشینی در شهر های بزرگ را بوجود می آورد. جمعیت حاشیه نشین در شهر ها برای ادامه زندگی ، استراتژی بقا در بخش غیر رسمی را بر می گزینند که رفته رفته از دولت فاصله می گیرند . در نتیجه به علت ساختار درونی این کشورها به خصوص ساختار پسا استعماری دولت، این کشور ها همچنان در مرحله گذار باقی می مانند و رفته رفته دچار بحران مشروعیت و مقبولیت می شوند و در نتیجه دولت هر چه بیشتر به استفاده از خشونت و اعمال زور گرایش پیدا می کند. بنا بر این دولت و به عبارتی این کشور ها، بالقوه در آستانه کودتا یا آشوب قرار دارند. همین نا امنی که از ساختار دولت و قوانین دولتی ناشی می شود ، خود منجر به فرار سرما یه به خارج و عدم تمرکز در کشور می شود و در نتیجه کاهش سرمایه گذاری در کشور را بدنبال دارد. توسعه و تکامل اجتماعی در کشور های پسا استعماری از جمله ایران، بدلیل فقدان خلاقیت و نوآوری و گرایش های مذهبی و گذشته گرا یعنی با تکیه بر عقلانیت منطقه ای و حضور نیرو های استراتژیک در حوزه رقابت های سیاسی که خود ناشی از ساختار دولت (عدم جدائی سیاست از اقتصاد) است و فشار های ناشی ازساختار بازار و سلطه جهانی به یک حرکت دوری تبدیل شده است. در واقع توسعه در ایران به یک حرکت دوری و یا به عبارتی در یک چرخش شیطانی و شوم گرفتار است. برنامه روشنفکران قبل از انقلاب نه تنها در این حرکت دوری شکافی ایجاد نکرد و ما را به بیرون از آن پرتاب نکرد بلکه نوع ایده ها و دیدگاه های اتوپیا گرائی آنها ما را هر چه بیشتر در این دور شیطانی و حرکت دوری تثبیت کرد. در مقابل ساموئل. ان. آیزنشتاد (جامعه شناس اسرائیلی دانشگاه اورشلیم) از زاویه دیگری به تئوری ماکس وبر می پردارد. او به انواع متفاوتی از جوامع مدرن اشاره دارد (که عیلرغم هژمونی و گسترش مدرن اروپا- انگلستان و فرانسه- در جهان) ولی از نوع اروپایی مدرن فاصله گرفته اند. از نظر او واقعیت های دنیای امروز با توجه به انواع مدرن چون ژاپن، آمریکای شمالی ، اروپا، چین، هند و... (که لزوما پروتستان نیز نیستند )، با تز کلاسیک ماکس وبر در تضاد قرار می گیرد. مدرن در ژاپن، آمریکای شمالی، کانادا، استرالیا ... و حتی در بین کشور های اروپایی، علیرغم شبا هت های آنان با یکدیگر (به طور مثال در ارز شهای جهانی– تفکیک کارکردی نهادی جامعه، دموکراسی، سکولاریزم، دارا بودن بازار آزاد، دولت ملی، روند شهر و شهر نشینی و صنعتی شدن، گسترش ارتباطات جمعی و ...) ولی تفاوت های معنی داری در بین آنها به لحاظ درونی یعنی فرهنگی، مذهبی و فضای زندگی اجتماعی وجود دارد، به این معنا که این کشور ها یک یونیفورم به تن نکرده اند. او در این ارتباط به تحقیقی از آمریکا توسط سومبارت اشاره دارد که در آن سوالی را مطرح می کند مبنی بر اینکه چرا در آمریکا سوسیالیسم وجود ندارد؟ بدلیل برخی ار این ویژگی ها است که رفته رفته مدرن بطور مثال در نوع آمریکای شمالی از نوع اروپای غربی فاصله می گیرد (6). در دهه های 1950 و 1960 عموما گرایش هایی در جامعه شناسی بود که به اخلاق پروتستان بعنوان معیاری درارزیابی اخلاق و فرهنگ (مذهب) سایر تمدنها توجه می شد. رابرت بلا از جمله کسانی بود که این گرایش را با مفهوم دین مدنی دنبال می کرد. به عقیده او جوامع توسعه نیافته زمانی می توانند مدرن شوند که ارزش هایی مطابق با ارزش های پروتستان ایجاد کنند و یا دارا باشند.* بعدها رابرت بلا در موضوع دین مدنی سکوت اختیار کرد و آن را دنبال نکرد، چرا که دین مدنی او یعنی پروتستان که از نظر او پایه مدنیت آمریکا بود، خود پایه مشروعیت زائی بسیاری از جنبش های ضد انسانی و تبعیض های نژادی در آمریکا و جنگ های غیر مدنی آمریکا در سراسر جهان قرار گرفت. جدایی دین از کلیسا در آمریکا بر خلاف اروپا، به معنی جدایی دین از سیاست نیست و مذهب نقش عمده ای در اجتماع و سیاست های دولتی آمریکا بازی می کند. ایزنشتاد می نویسد، توکوویل– جامعه شناس فرانسوی- پیامبر گونه به این نقطه ضعف جامعه آمریکا توجه کرده است و آن را خطری بزرگ برای ادامه نظم اجتماعی و سیاسی آمریکا عنوان کرده است (7). رفته رفته دین مدنی در آمریکا این توهم را پیدا کرد که تمام حقیقت در نزد آنها است و آنان یک ماموریت الهی برای نجات و رهایی بشر دارند (به سخنرانی های روسای جمهور آمریکا از جمله بوش پدر و پسر توجه کنید) و ملت آمریکا همان ملت برگزیده است که این ماموریت الهی به آنان سپرده شده و به دوش می کشد. با این توهم جامعه مدنی آمریکا از جامعه مدنی سکولار اروپا فاصله می گیرد. برخورد دو جامعه مدنی آمریکا با سکوت خود و جامعه مدنی اروپا در جریان حمله آمریکا به عراق مسلمان در چارچوب وفاداری به حقوق بشر، با جنبش های خود جوش و تظاهرات گسترده برای استقرار صلح و جلوگیری از جنگی خونین که در آن مردم بی پناه و بی دفاع همواره هزینه می دهند، نمونه ای است که تفاوت این دو جامعه مدنی را با هم آشکار می کند. آنان با این باور که برای مدرن شدن باید همه مذهب ها خود را مطابق مذهب پروتستان تغییر دهند (چرا که پروتستانتیزم تنها مذهب حقیقی جهان است) بنیاد گرایی مذهبی با گرایش سلطه جهانی را در سطوح مختلف جامعه از جمله در ذهنیت نا خود آگاه جمعی گسترش دادند. مارتین ریزه بروت جامعه شناس آلمانی که متخصص در جنبش های بنیادگرائی قرن بیستم بخصوص جنبش بنیادگرائی پروتستان در آمریکا و شیعی در ایران است، این سوال را مطرح می کند که آیا می توان بر این اساس یک تئوری جهانی از دین ارائه داد، یا به عبارتی می توان یک دین جهانی داشت؟ او در این ارتباط یادآور می شود که دین در پروژه مدرنیته امر و ارزشی خصوصی و فردی است. آزادی مذهب و عقیده در حقوق بشر بعنوان یک ارزش جهانی، تضمین شده است. به این معنا که مذهب امری خصوصی و فردی است و با شرایط و تجربه های مشخص تاریخی و مردم یک سرزمین ارتباط تنگاتنگی دارد. اما حقوق بشر ارزشی جهانی است و مربوط به انسان اعم از دیندار و غیر دیندار است(8). ایزنشتاد با انتقاد از این دسته از جامعه شناسان که تعبیری این چنین از تئوری وبر دارند، می نویسد زمانی که ما آثار ماکس وبر را اینگونه می خوانیم، نظریه وبر برای توضیح این تنوع مدرن در جهان با تفاوت های فرهنگی و مذهبی موجود در آن دیگر بی ربط و بی اهمیت به نظر می رسد. از نظر او یک برداشت و تعبیر دقیقتری از آثار ماکس وبر وجود دارد که برای فهم این تنوع مدرن بسیار مهم است. در واقع از نظر او باید آثار وبر (رساله های او در جامعه شناسی دین ) بعنوان مطالعه دینامیک درونی تمد نهای بزرگ (یا ادیان ) در نظر گرفته شود. به این معنا که تمدن های بزرگ و ادیان دیگر نیز دارای دینامیک درونی ویژه خود می باشند. از طرف دیگر تئوری و تجزیه و تحلیل ماکس وبر به آغاز شکل گیری و تشکیل نظام سرمایه داری نظر دارد. او هیچگاه فرض نداشته است که شکل های دیگر مدرن در آینده فقط تحت همان شرایط می توانند شکل بگیرد. به عبارت دیگر تئوری ماکس وبر مربوط به آغاز شکل گیری نظام سرمایه داری است و نه مربوط به گسترش و نحوه جهانی شدن آن. از نظر ماکس وبر اگر چه محرک و دینامیک موجود در فرهنگ پروتستان (یعنی زهد و امساک) جهان را دگرگون ساخته، اما این دگرگونی رفته رفته تا ثیری گسترده و جهانی خواهد داشت تا جایی که قدرتی گریز ناپذیر بر انسانها اعمال خواهد کرد که در تاریخ بشر بی سابقه است( 9). در اینجا ایزنشتاد برخلاف زینگهاس از تحلیلگران جامعه شناسی عینی که بیشتر از حوزه قدرت در ساختار جهانی عبور می کنند سوالی متفاوت طرح می کند. از نظر او متون ماکس وبر ما را به این سوال هدایت می کند که چه دینامیکی در تاریخ این تمدنهای بزرگ (که بیشتر ادیان مد نظر است (10) وجود دارد که می تواند برای تکامل و توسعه آنان موثر واقع شود؟ ( 11) آیزنشتاد برای روشن کردن دینامیک درونی تمدن های بزرگ به جنبش های اجتماعی و مذهبی در طول تاریخ کشورها توجه دارد. به این معنا که محور و مرکز تفکر سیاسی و معنی کنش سیاسی رهبران و روشنفکران در جنبش های اعتراضی چگونه بوده است. به عبارت دیگر چطور جنبش های اعتراضی از دینامیک درونی جامعه خود استفاده کردند و این دینامیک درونی را به سمت چه برنامه ها و اهدافی به کار گرفته اند. جنبش های اعتراضی (اجتماعی–مذهبی) در کشور های جهان سوم که با تکیه بر فرهنگ و سنت و باز خوانی مجدد آنان صورت گرفت از نظر ایزنشتاد دو جهت عمده داشت: 1. پذیرش مدرن و با جهت گیری مدرن (به عبارتی ذهنیت در آن ذهنیتی معطوف به سازندگی و نوآوری بود) 2. روی برگرداندن از مدرن با جهت گیری ضد مدرن ( یا به عبارتی با ذهنیتی معطوف به تخریب و سلطه گرایی بود). این جنبش های اجتماعی از جامعه ای به جامعه دیگر و از زمانی به زمان دیگر با توجه به زمینه های تاریخی (و پارادایم ارائه شده توسط روشنفکران و فعالان سیاسی و نوع تعبیر از سنت و فرهنگ خود و ..) و منافع گروهی از یکدیگر متمایز می شوند (12). روشن ترین مثال دوران معاصر، انقلاب ایران است. دینامیک موجود در تمدن اسلامی- شیعی با اسطوره گرایی ویژه موجود در آن برای بسیج میلیونی، به سمت بنیادگرایی بعنوان جنبشی مدرن بر ضد مدرن بود. مثالی آلمانی می گوید، هیچ سیبی از درخت خود خیلی دور نمی افتد. در واقع انقلاب ایران محصولی بود که دقیقا به پای بدنه تناور تفکر پاتریمونیالی روشنفکران و اسلام سنتی افتاد. جنبش های اعتراضی ( اجتماعی و مذهبی) در اروپا بیشتر با اهدافی چون رهایی انسان ، جدایی دنیای قدسی از دنیوی و اعتقاد به اداره این جهان با تکیه بر عقلانیت و ... دنبال شد. این جنبش ها در ساختار سیاسی تغییراتی را ایجاد کرد که خود این تغییرات که با افزایش مشارکت سیاسی شهروندان در حوزه عمومی همراه بود، جنبش های مدرن دیگر را سامان داد. بر نامه های سیاسی و فرهنگی یا به عبارتی فلسفه سیاسی مدرن در اروپا از قرن 18 با آغاز دوران استعمار به سراسر دنیا گسترش پیدا کرد و در آن کشور ها نیز تحولاتی را ایجاد کرد. از جمله بین کشور های پیرامونی و مرکز به تعبیر زینگهاس پلهای مغزی (13) شکل گرفت که راه آشنایی با برنامه های سیاسی و پروژه های مدرنیته را آسان می نمود. این پل مغزی توسط تحصیل افراد بومی در کشور های مرکز و باز گشت آنها به کشور پیرامونی زده شد. جنبش مشروطیت در ایران نمونه ای از آن است. آمریکا طی قرن 19 و 20 شاهد جنبش های اعتراضی و اجتماعی و بخصوص مذهبی گونا گونی بود که رفرم های سیاسی مبتنی بر دوران روشنگری چون تفکیک قوا، قوانین مبتنی بر حقوق طبیعی و حقوق بشر.. را دنبال کرد و از طرفی مواردی چون آزادی های فردی، و.. علاوه بر اینکه دارای مشروعیت مذهبی (در تعبیر مذهب پروتستان) شدند ، بطور دقیق درقانون نیز تضمین شد. ساختار اجتماعی جامعه آمریکا، بسیار قانونمند و بسیار آزاد به لحاظ اقتصادی (سرمایه داری در شکل عریان آن بدون دخالت دولت در جهت تنظیم آن) در مقایسه با نظام های سوسیال- دموکراسی در اروپا است. یکی دیگر از تفاوت های جامعه آمریکا در مقایسه با جامعه سکولار اروپا، نقش و نفوذ حاشیه ای روشنفکران در آن جامعه است. به گونه ای که به زعم آیزنشتاد، تقریبا گرایش ضد روشنفکری در جامعه آمریکا وجود دارد. او برای چنین گرایشی در جامعه دلایلی را عنوان می کند از جمله اصول اخلاقی و مذهبی که سیستم سیاسی آمریکا بر آن استوار است. طبق اعتقاد پروتستان ها ، همه اعضای جامعه دسترسی یکسانی به حقایق ( امر مقدس) دارند و در نتیجه، اینکه کسی بیش از دیگران می داند و یا دسترسی به آن دارد، معمولا با سوءظن به آن نگاه می شود(14). جنبش های گوناگون مذهبی مدرن که بعد ها در شکل بنیادگرایی ظاهر شدند، نقش عمده ای در جریان مدرنیزه شدن آمریکا بازی کرده اند. اما نباید فراموش کرد که ارزش های جهانی چون حقوق بشر، سکولاریزم، پلورالیسم، دموکراسی، آزادی های فردی از درون هیچ مذهبی اعم از آسمانی یا غیر آسمانی ( بدلیل تعلق آنها به دنیای ما قبل مدرن) بیرون نیامده است. دیدگاه ادیان به انسان (اعم از ادیان ابراهیمی و یا غیر آسمانی چون کنفوسیونیسم و... ) با فلسفه سیاسی و نوع تعبیر انسان در مدرنیته در تضاد بوده است. مذاهب در برخورد به واقعیت ها که همیشه در حال تغییر و پیشرفت است، و بدلیل تجربه تاریخی و نوع عملکرد متولیان دین در حوزه عمومی که در حوزه جامعه شناسی قدرت مطرح است، وادار به رفرم مداوم در خود شده اند و راه را برای شکل گیری ساخت جدیدی از سیستم سیاسی، حقوقی، و... باز کزده اند و به آن مشروعیت بخشیدند. چرا که مذهب تابع تغییرات اجتماعی است، نه اینکه تغییرات اجتماعی تابع مذهب باشد. به عبارت دیگر مذاهب رفته رفته با پیشرفت علم در حوزه علوم انسانی و طبیعی، پزشکی، کشف علت و مقابله با بسیاری از بلایای طبیعی از جمله زلزله و بیماری های سهمگینی چون طاعون، وبا و ...و در نهایت کنترل نسبی طبیعت، گسترش آموزش نوین، تاکید بر حقوق طبیعی ، بیش از پیش حوزه عمومی را به نفع علم ترک کرد. چون دیگر غیر ممکن بود این مسائل را به خدا حواله کند. اما از آنجایی که ما به یکباره با دستآورد های علمی که هیچ سهمی در تولید آن نداشتیم برخورد کردیم، علیرغم استفاده از آن دست آوردها، پایه های فلسفی و مدرن آن، نه تنها در قسمت آگاهی ذهن نهادینه نشد و به یک شعور مدرن تبدیل نشد، بلکه آن را توطئه ای بر علیه دین، تحت تاثیر جو سازی های قشر روحانیت که تلاشی برای باز پس گرفتن قدرت و نقش خود در تفسیر جهان در دنیای قبل از مدرن بود، یکسان گرفتیم، در حالیکه روندی طبیعی و ناشی از پیشرفت علم بشری بود که تا دیروز برای ما ناشناخته بود. ارزش های جهانی دستآورد تجربه و عقلانیت بشر و حاصل دوران روشنگری است. از نظر شنه دلباخ فیلسوف آلمانی ، دوران روشنگری در اروپا چیزی نبود جز نقد و انتقاد از دین (15). بنابراین دوران روشنگری فقط خاص دین مسیحیت نخواهد بود. مذهب غیر آسمانی چون کنفوسیوس نیز این فرایند را طی کرد و توانست راه را بر ارزش های جهانی و درونی شدن آن در فرهنگ ژاپن باز کند. به زعم شنه دلباخ، روشنگری اگر چه هزینه زیادی دارد، ولی در هر مبارزه ای پیروز است. از طرف دیگر نباید فرض کنیم که دوران روشنگری، دورانی ضد دینی بوده است. روشنگران دوران روشنگری در اروپا غالبا نه تنها آتیست نبودند، بلکه خود دیندار بودند و از راه نقد دینی به تفکیک کارکردی نهاد های جامعه مدد رساندند و سکولاریزم و آزادی های فردی از جمله مهمترین دستآورد آنان بود. دو دیدگاه فوق (دیتر زینگهاس و ساموئل آیزنشتاد) عیلرغم آنکه از دو جهت کاملا متفاوت حرکت می کنند ولی در جریان نظریه پردازی های خود به یک نقطه مشترک می رسند و آن اینکه برای بیرون آمدن از این عقب ماندگی اگر چه موانع بسیاری بر سر راه است، اما راه بسته نیست و این امکان برای همه جوامع وجود دارد، به شرط آنکه شرایط جهانی و داخلی خود را بدرستی ارزیابی کنیم و هوشمندانه و متکی بر عقلانیت جهانی و با برنامه های دقیق اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، راه برون رفت از این چرخه شیطانی را بیابیم. در بخشهای آینده ، تجربه مدرن در ژاپن، چین ، کره جنوبی و ایران در چارچوب نظری فوق دنبال خواهد شد. نوشته : توسط مژگان ثروتي منبع: به که بگوییم وقتی نمی دانیم که او در دلش جایی برای فسردگی های دل مارا دارد یا نه؟ وقتی نمی دانیم او محتاج تر است یا ما؟ دلتنگی هایمان را به که بگوییم وقتی نمی دانیم محرمی هست یا نه؟ وقتی ندانی کسی هست که سایه شوم این تیرگی را بردارد از روی دل ات آه ای دلتنگی! گویی همه غم های عالم در توست نفرت ابدی آدم از توست آه ای دل تنگی! اگر دستم به دست ات می رسید بر باد فنا می دادم ات بر موج مرگ آور دریا میسپاردم ات بگذار که دل این رسواگر انسان قربانی شود دل!؟ دل به چه درد من می خورد دل ام را می بخشم می بخشم به آنکه طالب دل تنگی است در آبادی دل ما هیچ خبر از شادی نیست در آبادی دل ما هیچ ثمر از درخت عشق نیست و خوش بحالش که نداند زندگی در آبادی دل چه گران است چه طاقت فرسا چه اشک آلود. شکسپیر پول و تقوا دو کفه ترازویند٬یکی که بالا رفت حتما دیگری پایین میاید. افلاطون زندگینامه فریدالدین ابو حامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحاق عطار نیشابوری، یکی از شعرا و عارفان نام آور ایران در اواخر قرن ششم و اویل قرن هفتم هجری قمری است. بنا بر آنچه که تاریخ نویسان گفته اند بعضی از آنها سال ولادت او را 513 و بعضی سال ولادتش را 537 هجری.ق، می دانند. او در قریه کدکن یا شادیاخ که در آن زمان از توابع شهر نیشابور بوده به دنیا آمد. از دوران کودکی او اطلاعی در دست نیست جز اینکه پدرش در شهر شادیاخ به شغل عطاری که همان دارو فروشی بود مشغول بوده که بسیار هم در این کار ماهر بود و بعد از وفات پدر، فریدالدین کار پدر را ادامه می دهد و به شغل عطاری مشغول می شود. او در این هنگام نیز طبابت می کرده و اطلاعی در دست نمی باشد که نزد چه کسی طبابت را فرا گرفته، او به شغل عطاری و طبابت مشغول بوده تا زمانی که آن انقلاب روحی در وی به وجود آمد و در این مورد داستانهای مختلفی بیان شده که معروفترین آن این است که: "روزی عطار در دکان (داروخانه) خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد. درویش به او گفت: ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟ عطار گفت: همانگونه که تو از دنیا می روی. درویش گفت: تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت: بله، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا برفت. عطار چون این را دید شدیداً متغیر شد و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد." او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت شیخ الشیوخ عارف رکن الدین اکاف رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود. عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد و در همین سفرها بود که به خدمت مجدالدین بغدادی رسید. گفته شده در هنگامی که شیخ به سن پیری رسیده بود بهاءالدین محمد پدر جلال الدین بلخی با پسر خود به عراق سفر می کرد که در مسیر خود به نیشابور رسید و توانست به زیارت شیخ عطار برود، شیخ نسخه ای از اسرار نامه خود را به جلال الدین که در آن زمان کودکی خردسال بود داد. عطار مردی پر کار و فعال بوده چه در آن زمان که به شغل عطاری و طبابت اشتغال داشته و چه در دوران پیری خود که به گوشه گیری از خلق زمانه پرداخته و به سرودن و نوشتن آثار منظوم و منثور خود مشغول بوده است. در مورد وفات او نیز گفته های مختلفی بیان شده و برخی از تاریخ نویسان سال وفات او را 627 هجری .ق، دانسته اند و برخی دیگر سال وفات او را 632 و 616 دانسته اند ولی بنا بر تحقیقاتی که انجام گرفته بیشتر محققان سال وفات او را 627 هجری .ق دانسته اند و در مورد چگونگی مرگ او نیز گفته شده که او در هنگام یورش مغولان به شهر نیشابور توسط یک سرباز مغول به شهادت رسیده که شیخ بهاءالدین در کتاب معروف خود کشکول این واقعه را چنین تعریف می کند که وقتی لشکر تاتار به نیشابور رسید اهالی نیشابور را قتل عام کردند و ضربت شمشیری توسط یکی از مغولان بر دوش شیخ خورد که شیخ با همان ضربت از دنیا رفت و نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاری شد شیخ بزرگ دانست که مرگش نزدیک است. با خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت: در کوی تو رسم سرفرازی این است مستان تو را کمینه بازی این است با این همه رتبه هیچ نتوانم گفت شاید که تو را بنده نوازی این است مقبره شیخ عطار در نزدیکی شهر نیشابور قرار دارد و چون در عهد تیموریان مقبره او خراب شده بود به فرمان امیر علیشیر نوایی وزیر سلطان حسین بایقرا مرمت و تعمیر شد. مقبره شیخ فرید الدین عطار در جنوب شرقی نیشابور بفاصله 6.5 کیلومتر در مسیر جاده نیشابور به مشهد طرف شرق قرار دارد . فاصله شهر تا خیان 5 کیلومتر ( از فلکه خیام تا قبر خیام ) و از خیام به طرف غرب نیشابور حرکت میکنیم به فاصله یک کیلومتر و نیم به قبر کمال الملک و آرامگاه عطار که در یک محوطه است میرسیم . بنابر این عطار به شهر نزدیک تر است و چون باید از راه خیام بدان رسید تندکی دور تر میشود . آنجا که روزگاری ارگ شهذ بود و سنگی ستون وار سینه شاعر و عارف وارسته را که گنجینه محبت و رضاست می فشارد . این ستون سنگی بالای سر شاعر نصب شده است . قبلا در دیواری آجری قرار داشته که آن دیورا امروزه بر چیده شده است . سنگ مزبور که سه متر ارتفاع بیرونی آن است گویند همین اندازه از آن در خاک می باشد . و در میان قبه ای که نمای اصلی آن آرامگاه به شمار میرود قرار گرفته است . ارتفاع این بقعه در حدود هشت متر است و چهار در داشته که اکنون یک درب رو به شمال آن باز است . این آرامگاه از عهد سلطان حسین بایقرا و امیر علی شیر نوایی وزیر دانشمند وی به جا مانده است . این ستون سنگی داخل آرامگاه تنها باز مانده بنایی است که توسط امیر علیشیر نوایی وزیر . در قرن نهم هجری احداث شده است . عطار، یکی از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاریخ ادبیات ایران است. سخن او ساده و گیراست. او برای بیان مقاصد عرفانی خود بهترین راه را که همان آوردن کلام ساده و بی پیرایه و خالی از هرگونه آرایش است انتخاب کرده است. او اگر چه در ظاهر کلام و سخن خود آن وسعت اطلاع و استحکام سخن استادانی همچون سنایی را ندارد ولی آن گفتار ساده که از سوختگی دلی هم چون او باعث شده که خواننده را مجذوب نماید و همچنین کمک گرفتن او از تمثیلات و بیان داستانها و حکایات مختلف یکی دیگر از جاذبه های آثار او می باشد و او سرمشق عرفای نامی بعد از خود همچون مولوی و جامی قرار گرفته و آن دو نیز به مدح و ثنای این مرشد بزرگ پرداخته اند چنانکه مولوی گفته است: عطار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار آمدیم معرفی آثار آثار شیخ به دو دسته منظوم و منثور تقسیم می شود. آثار منظوم او عبارت است از: 1- دیوان اشعار که شامل غزلیات و قصاید و رباعیات است. 2- مثنویات او عبارت است از: الهی نامه، اسرار نامه، مصیبت نامه، وصلت نامه، بلبل نامه، بی سر نامه، منطق الطیر، جواهر الذات، حیدر نامه، مختار نامه، خسرو نامه، اشتر نامه و مظهر العجایب. از میان این مثنویهای عرفانی بهترین و شیواترین آنها که به نام تاج مثنویهای او به شمار می آید منطق الطیر است که موضوع آن بحث پرندگان از یک پرنده داستانی به نام سیمرغ است که منظور از پرندگان سالکان راه حق و مراد از سیمرغ وجود حق است که عطار در این منظومه با نیروی تخیل خود و به کار بردن رمزهای عرفانی به زیباترین وجه سخن می گوید که این منظومه یکی از شاهکارهای زبان فارسی است و منظومه مظهر العجایب و لسان الغیب است که برخی از ادبا آنها را به عطار نسبت داده اند و برخی دیگر معتقدند که این دو کتاب منسوب به عطار نیست. آثار منثور: یکی از معروفترین اثر منثور عطار تذکرة الاولیاست که در این کتاب عطار به معرفی 96 تن از اولیا و مشایخ و عرفای صوفیه پرداخته است. ای هجر تو وصل جاودانی اندوه تو عیش و شادمانی در عشق تو نیم ذره حسرت خوشتر ز وصال جاودانی بی یاد حضور تو زمانی کفرست حدیث زندگانی صد جان و هزار دل نثارت آن لحظه که از درم برانی کار دو جهان من برآید گر یک نفسم به خویش خوانی با خواندن و راندم چه کار است؟ خواه این کن خواه آن، تو دانی گر قهر کنی سزای آنم ور لطف کنی سزای آنی صد دل باید به هر زمانم تا تو ببری به دلستانی گر بر فکنی نقاب از روی جبریل شود به جان فشانی کس نتواند جمال تو دید زیرا که ز دیده بس نهانی نه نه، که به جز تو کس نبیند چون جمله تویی بدین عیانی در عشق تو گر بمرد عطار شد زنده دایم از معانی *** گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم سایه ای بودم ز اول بر زمین افتاده خوار راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم ز آمدن بس بی نشان و ز شدن بی خبر گو بیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم نه، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشی لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم چون همه تن می بایست بود و کور گشت این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم بگو دوستم میداری، تا از دفترِ شعرم کتابِ مقدّس بسازی... آهنگ ها، درمانگر بیماری ها دراوایل قرون وسطا بوتیوس مرجع بانفوذموسیقی، به تاثیرفراوان موسیقی برشخصیت واخلاق ورفتارهای معنوی ورفتارهای معنوی فرد تاکیدداشت. بوتیوس ماننددیگریونانیان، موسیقی راجزیی ازریاضیات می دانست. نظریه موسیقی موسیقی انسانی یکی ازسه موضوعی است که توسط بوتیوس مطرح شده است. اونشان می دهد که چگونه نظم وهارمونی صداها برروح وجسم بشرتسلط دارد. بوتیوس همچنین تاکید فراوانی به تاثیرموسیقی بر شخصیت واخلاق دارد. بنابراین موسیقی رکن مهمی در آموزش جوانان قرون وسطا شد. درقرون وسطا کلیسا تسلط نافذی برزندگی مردم داشت. آموزش موسیقی سایرموارد زندگی به وسیله کلیسا تنظیم می شد. از نظر کلیسا بعضی از فرم های موسیقی نامناسب بودند وپیامدهای شرک آمیز داشتند وبرای حالات روانی واخلاقی زیان بخش بودند. موسیقی درخدمت دین بود وذهن رابرای تعلیمات مذهبی وافکار مقدس آماده می کرد. برحسب الهیات رایج در قرون وسطا وبرداشت های مذهبی کلیسا مومن به عنوان تنبیهی برای گناه محسوب می شد. درنتیجه دین وموسیقی مذهبی قسمت مهمی از روش درمانی قرون وسطا راتشکیل داده بود. دراین دوران ازسرودهای مخصوص در درمان سرماخوردگی ودیگر ناخوشی ها استفاده می شد. همچنین موسیقی برای شخصیت های مقدسی ساخته می شد که مردم اعتقاد داشتند که این مقدسان آنها را شفا می دهند وآهنگسازان دربار برای تسکین وکمک به اشراف بیمار آهنگ های ویژه ای تنظیم می کردند. دردوره رنسانس، هر دو گروه موزیسین ها وپزشکان به دوران کلاسیک یونان نظر افکنده وازآن الهام گرفتند. عقیده یونانی ها که سلامتی را ناشی از هارمونی عناصر وناخوشی راعدم هارمونی می دانستند، در دوره رنسانس رواج یافت وجانشین نظریه قرون وسطایی که مرض راتنبیهی برای گناه می دانستند، شد. برای مردمی که دردوره رنسانس زندگی می کردند هارمونی یاسلامتی درموسیقی، در بدن وکیهان زمانی به دست می آمد که بین چهارعنصر حیاتی بدن موازنه برقرارمی شد. درنوشته های زارلینوتئوریسین وآهنگساز قرن شانزدهم ارتباط نزدیکی بین موسیقی وطب توضیح داده شده است. زارلینو دریافت که موسیقی برای تجربه پزشکی واجب است، چون اطلاع ازموسیقی پزشک راقادرمی سازد عناصر مورد نیاز ومناسبی برای سلامتی تجویز کند ودرک وقضاوت درستی از ریتم نبض انسان داشته باشد. زارلینو، تا ثیرموسیقی ونتایج بسیار سودمند آن رادر مواردی چون تسکین درد، بهبود شنوایی ناشنوایان، تسکین نیش حشرات، مداوای جنون وخروج طاعون ازبدن مفیددانسته است. اوهمچنین به شدت معتقد بود که هریک ازمقام های موسیقی باید درتحریک یاتخفیف امیال وعواطف به کارگرفته شود. پزشکان که در این دوره از دارو ودرمان بیماری ها استفاده می کردند نیزبه تا ثیر موسیقی در حالات روانی بشرمعتقد بودند. در دوران رنسانس استفاده ازموسیقی به عنوان دارویی برای پیشگیری از بیماری دوره اعتقاد بر این بود که موسیقی مقاومت مردم را در مقابل مرض ها بیشتر می کند. منبع: سد سازي از دوره هخامنشيان تا قبل از اسلام به نظر مي رسد كه اين نخستين بار در تاريخ سد سازي است كه براي ساختن سدي بر روي رودخانه اي، براي آن كانال انحرافي ساخته اند و به ويژه از ديدگاه مهندسي با توجه به مقدار آب كارون اين خود پروژه با اهميتي به شمار مي رفته است. از كتاب تحفة العالم درباره ساختمان سد شادروان چنين آمده است: سپس آب در كاريزها كه در بالا نهاده شده مي آيد ... بستر رودخانه نيز از پشت جزيره اي به اندازه يك صد درس به يك شادروان كه (ديواره اي )از سنگ ساخته شده بر مي خورد و بازگشته (و درياچه مي شود با فواره هاي شگفت انگيز ) و به سد جويبار مي افتد كه به آباديها مي رود و كشتزارها را سيراب مي كند. ايشان مي گويند:اگر شادروان نبود اهواز آباد نبود چه در آن هنگام از آبهايش بهره برداري نمي شد. شادروان درهايي دارد كه هنگام افزايش آب آنها را باز مي كنند ... صداي آب سرريز شده از شادروان در بيشتر سال آدمي را از خواب باز مي دارد.» بند ديگري كه در سده چهارم پس از ميلاد توسط شاپور دوم (و يا احتمالا بازماندهاش اردشير دوم ) ساخته شده سد پل گونه دزفول است كه بر روي رودخانه كوفه زده شده و در محل پي پل قرار گرفته بوده است. از زمان ساسانيان نام سد ديگري به نام « بند قير »بر روي رودخانه كارون در محل پيوستن دو رود آب گرگر و آب دز به كارون بر جاي مانده كه پس از سدهاي شوشتر و اهواز از مهم ترين سدهاي روي كارون به شمار مي آمده است.چنان كه پيداست نام اين سد نماينده كاربرد « قير » براي آب بندي آن به منظور افزايش پا بر جايي و سختي و استحكام سد بوده است. -سد عجيرب :كه در 36 كيلومتري شوشتر روي رودي با همان نام احداث شده است. نویسنده : مهران حسن زاده نمی دانم آقای مشایی به مردم میهن دوست ایران چگونه می نگرد؟ شاید فکر می کند مردم را می شود اینگونه راضی کرد آن هم مردمی که می دانند چه ظلم هایی بر این گونه آثار رفته است و خواهد رفت . گویی هیچگاه دولت مردان آثار تاریخی را مهم نخواهند شمارد . چه از زمان محمد رضا پهلوی که فقط میراث فرهنگی را تزیین کردن تخت جمشید می دانست برای موجه نشان دادن سلطنت خود (که البته همین امر باعث...)چه بعد از آن در زمان کنونی که هر وقت صدای مردم در آمد دولت مردان خود را علاقه مند به این امر نشان دادند هرچند که آخر الامر کار خود را انجام داده اند(مثل همین قضیه سد سیوند). البته از حق نباید گذشت که بعد از انقلاب کار هایی نیز صورت گرفته است این را آنانی که اهل سفر به اماکن تاریخی هستند بهتر درک می کنند هرچند که این کارها قطره ای بیشتر نیست در این دریای بیکران تاریخ و تمدن غرور انگیز ایرانی. اما از بحث دور نشویم٬امان از دست این آقای مشایی که نمی دانم در مورد مردم چه فکر می کند ٬آخر آن دستگاه رطوبت سنج چه حرکتی می تواندانجام دهد حالا بگوییم میزان رطوبت بالا را نیز نشان داد و این امر را ثابت کرد که به پاسارگاد دارد لطمه ایی وارد می شود٬اما دیگر به چه درد می خورد آیا می شود جلوی آن تخریب را گرفت؟ امیدواریم که با چاره اندیشی به موقع از طرف مسئولین این امر ختم به خیر شود و دل هزاران میهن دوست واقعی شاد گردد. میلیون ها سال است که برق در آسمان می درخشید و گاهی انسانها را می کشت مردم زمان قدیم هیچوقت فکر نمی کردند که روزی همین انرژی چراغ خانه هایشان را روشن کند امروزه برق در خدمت انسان است زیرا توانستیم به راز ان پی ببریم امروزه مشکل بتوانیم زندگی خود را بدون نروی برق پیش ببریم وای اگر این جمله نبود انسان افسوس خود را از مرگ با چه حرفی می گفت؟ اگر قدرت زیستن ابدی را داشت آیا این جمله را باز هم می گفت؟ اگر انسان نمی مرد به این دنیا نیامدن بهتر بود! که آنگاه دنیا مرداب بود مردابی نه برای نیلوفر که برای پستی انسان وبدانیم که ((اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.)) خبرگزاري انتخاب : پس از انتشار فیلمی غیر اخلاقی منتسب به زهرا امیر ابراهیمی بازیگر جنجالی سریال تلویزیونی «نرگس»، وی با پیشنهاد پناهندگی از سوی 22 کشور جهان مواجه شده است. کشف چغازنبيل
معرفی زيگورات در بينالنهرين اعتقاد مردم بر اين بود که خدايان متعددی دنيا را کنترل و اداره میکنند و هر شهری را خدايی است که از آن محافظت میکند. مردم در مرکز شهر برای خدايان معبد درست میکردند تا در آن زندگی کنند که گاه به شکل زيگورات بود. معابد کوچکتری هم ساخته میشد تا مردم هدايا و پيشکشهای خود را تقديم خدايان کنند. زيگورات (Ziqqurat) ساختمانی هرمی شکل بود که در چند طبقه ساخته میشد و با پلکانهای متعدد به طبقات بالا میرسيد. زيگوراتها در بينالنهرين قدمتی چندهزارساله دارند که در فاصلهی سالهای ٢٢٠٠ تا ٥٥٠ قبل از ميلاد ساخته شدهاند.
درمورد فلسفهی وجودی زيگوراتها سه نظريه عنوان شده است: اول، آنها برای مصون نگهداشتن گندم از سيلاب بهاری ساخته میشدند. دوم، اين زيگوراتهای سترگ تقليدی از کوههای مقدس دورتادور فلات ايران بود. بنابراين اگرچه پيدايش اين بناها در خاک بينالنهرين بود ليکن الهامبخش آنها ايران و معنای آنها از اين سرزمين گرفته شده بود. بنابر نظريهی سوم که البته معروفترين قول است، زيگورات نردبان صعود به آسمان بوده است. پس از چندهزار سال هنوز هم تعدادی از اين زيگوراتها يافت میشود، به عنوان مثال زيگورات اور (Ur ziqqurat) در جنوب بينالنهرين و زيگورات چغازنبيل در ايران. زيگورات اور که ٢١١٠ سال قبل از ميلاد ساخته شده قديمیترين و زيگورات چغازنبيل بزرگترين زيگورات جهان هستند. شهر چغازنبيل
با به حکومت رسيدن اونتاش نپيريشا (Untash Napirisha) در قرن ١٣ قبل از ميلاد (١٣٤٠–١٣٠٠ قبل از ميلاد)، چغازنبيل به عنوان پايتخت مذهبی و سياسی ايلامیها در نزديکی رود دز ساخته شد و دوراونتاش (Dur Untash) ناميده شد. دوراونتاش به معنای قلعهی اونتاش است. در بعضی از متون به خط ميخی اين شهر الاونتاش (Ul Untash) ذکر شده که به معنی شهر اونتاش است. اين شهر از سه حصار تودرتوی خشتی تشکيل شده و دروازهی اصلی آن بر روی حصار بزرگ در ضلع شرقی قرار دارد. در حد فاصل حصار اول و دوم کاخهای شاهی و آرامگاههای سلاطين ايلام قرار دارند. در بين حصار دوم و سوم بقايای تصفيهخانهی آب ديده میشود که جزو قديمیترين تأسيسات آبرسانی به شمار میرود. آب آن از رودخانهی کرخه در فاصلهی چهل و پنج کيلومتری از طريق کانالی تأمين میشد. در مرکز حصار سوم معبد اصلی (زيگورات) قرار دارد. تصوير بنيانگذار چغازنبيل –اونتاش نپيريشا– بر روی سنگ همراه با مجسمهی مفرغی همسرش ملکه نپيراسو (Napirasu) هماکنون در موزهی لوور پاريس نگهداری میشوند. مجسمهی ملکه، وی را در حال عبادت در برابر خدايان نشان میدهد. همچنين بر روی دامن ملکه نام وی به همراه چند دعا به خط ميخی درج شده است. زيگورات چغازنبيل
بر روی ديوارهای معبد آجرهايی به خط ميخی مشاهده میشود که همگی دارای متنی يکسان هستند و بيانگر نام پادشاه و هدف او از ساخت اين معبد است: «من اونتاش، پسر هوبانومنا، شاه انزان و شوش هستم. پس از آن که مصالح ساختمانی را به دست آوردم، من در اينجا شهر اونتاش و حريم مقدس را برپا نمودم و آن را در يک ديوار خارجی و يک ديوار داخلی محصور کردم. من معبد بلندی ساختم که شبيه آنچه شاهان پيش ساختهاند نبود و آن را به خدای اينشوشينک مقدس وقف کردم. باشد که ساختمان و زحمت من موقوفهی ايشان شود و لطف و عدل اينشنوشينک در اينجا برقرار بماند.» (برای ديدن فايل صوتی-تصويری حاوی اطلاعاتی در مورد چغازنبيل، اينجا را فشاردهيد) ميز قربانی در اطراف معبد و بر روی کف اصلی دو سکوی مدور بريده مشاهده میشود که نظرات مختلفی در مورد آنها ابراز شده، برخی آنها را قربانگاه و برخی ديگر مربوط به ستارهشناسی و ساعت خورشيدی دانستهاند. در موزهی لوور پاريس ميزی موسوم به ميز قربانی (Sacrificial Table) از جنس برنز موجود است که به احتمال زياد متعلق به اين جايگاه است (تصوير).دورتادور ميز قربانی دو مار و پنج زن ديده میشوند. اندازه، دقت و ظرافت بالای بهکاررفته در ساخت اين ميز حکايت از مهارت فراوان فلزکاران دورهی ايلامی دارد.
ميراث جهانی چغازنبيل در سال ١٩٧٩ ميلادی از طرف يونسکو در فهرست ميراث جهانی قرار گرفت. اين محوطه يکی از چند اثر ثبت شدهی ايران در فهرست ميراث جهانی است. اهميت اين محوطهی تاريخی به عنوان مهمترين اثر بهجایمانده از دوران حکومت ايلامی، قدمت ٣٠٠٠ سالهی آن همراه با جاذبههای طبيعی از جمله عوامل مؤثر در به ثبترسيدن اين مجموعه بهعنوان ميراث جهانی بودهاند. فرسايش طبيعی و خسارتهای ناشی از جنگ ايران و عراق، آسيبهای فراوانی را متوجه اين شهر کهن نمود. برای جلوگيری از تخريب هر چه بيشتر اين منطقه، در سال ١٩٩٨ ميلادی، توافقی بين سازمان ميراث فرهنگی ايران، يونسکو، بنياد اعتباری ژاپن و مؤسسهی کراتره فرانسه (مؤسسهی بينالمللی حفاظت از بناهای خشتی)، برای اجرای طرح مطالعاتی حفاظت و مرمت محوطهی تاريخی چغازنبيل در زمينههای مختلف علمی صورت گرفت. در راستای اجرای اين طرح، يک پايگاه دائمی پژوهشی شامل آزمايشگاه، بخش حفاظت و مرمت، کتابخانه، بخش رايانهای و بخش مطالعات سفال در قسمت اداری موزهی هفتتپه ايجاد و تجهيز شده است. تهديد چغازنبيل توسط حفاریهای نفتی اخيراً گزارشهايی درباره حفاری برای اکتشاف نفت در منطقهی چغازنبيل در خبرگزاریها انتشار يافته است. مسئول واحد حقوقی سازمان ميراث فرهنگی و گردشگری خوزستان هشدار داده است که:
اين خبر دوباره چغازنبيل را در زبانها انداخت و تأثر و نگرانی عميق دوستداران و محافظان فرهنگ ايرانزمين را برانگيخت. «آيا حفاریهای نفتی که در سال ١٩٣٥ چغازنبيل را از دل تاريخ بيرون کشيد، اين بار آن را از صفحهی تاريخ محو خواهد کرد؟ در پانزدهم شعبان سال 1324 قمری (14 مرداد 1285 شمسی)، درست صد سال پیش، روزی که مظفرالدین شاه فرمان مشروطیت را امضا می کرد از مستشارالدوله و آخوندزاده و آقاخان کرمانی و میرزا ملکم خان و از همه ی آنها که بذر اندیشه ی مشروطه خواهی را در خاک ذهن و ضمیر ایرانیان افشانده بودند بجز ملکم خان کسی در قید حیات نبود. تا آنروز اما جمع کثیری از روشنفکران و روحانیون، هر چند با قرائتهای متفاوت، دل به اندیشه ی قانون خواهی و دموکراسی طلبی سپرده بودند. در میان اهل نظر کم بودند کسانی که نیم نگاهی خاطر خواهانه به مشروطیت ندا شته باشند و خوش باورانه در امضای فرمان مشروطیت تحقق رؤیای عدالت و آزادی را نبینند. این خوش باوری اما دیری نپایید. فردای همان روزی که مجلس اول شکل گرفت و بسیار قبل از آنکه محمد علیشاه مجلس و مجلسیان را به توپ ببندد، مشروطه خواهان دریافتند که طفل مشروطیت نارس به دنیا آمده است. بار سنگین حفاظت از این طفل علیل و رنجور از تحمل بسیاری خارج بود. بودند قلیلی از مشروطه خواهان که جبهه عوض کردند و به صف استبداد پیوستندو کثیری که ماندند، تازه دریافتند که این نبود آنچه که به دنبالش بودند. مشروطه خواهان تازه دریافتند که تا به امروز می دانسته اند که چه نمی خواهند اما گویی بر سر آنچه که خواستنی است کمترین توافقی نداشته اند. آشکار شد که مشروطه و قانون و آزادی همه مشترکاتی لفظی بوده اند و هر کس از آن معنایی اختیار می کرده است. به قول شیخ عبدالله مازندرانی مرجع بزرگ مشروطه خواه با فرو افتادن استبداد تباین مقاصد آشکار شد. «مادامی که اداره ی استبدادیه ی سابقه طرف بود، این اختلاف مقصد بروزی نداشت. پس از انهدام آن اداره ی ملعونه، تباین مقصد علنی شد. ما ها ایستادیم که اساس را صحیح و شالوده را بر قوایم مذهبی که ابدالدهر خلل ناپذیر است، استوار داریم. آنها [روشنفکران غیر مذهبی] هم در مقام تحصیل مراودات خودشان به تمام قوا بر آمدند. هر چه التماس کردیم که مشروطیت ایران جز بر اساس قویم مذهبی ممکن نیست استوار و پایدار بماند، به خرج نرفت.» ۱ ازمشروطه خواهان کم نبودند کسانی که چون صاحب رساله ی «مکالمات مقیم و مسافر»، مشروطه را همان احیاء شریعت و بازگشت به سنت رسول الله می دیدند و به صراحت می گفتند «خاتم انبیا صلی الله علیه و اله و سلم قانون مشروطیت را از برای امت خود قرار داد، آن قانون را مرتب فرموده، امت آن حضرت بقوه و قدرت آن قانون رفته رفته به دو ثلث از ربع مسکون مستولی شده و روز بروز بر عزت و قدرت و شوکت خود افزودند .... پس از وقوع جنگهای صلیبی و شکست صلیبیون از مسلمین، دولت انگلیس در صدد تحقیق مطلب [یعنی علت شکست] بر آمدند که سبب آن غلبه چه بوده؟ عقلاء خود را به طرف بلاد مسلمین فرستادند و در صدد تحقیق بر آمدند. پس ازاندک زمانی بر آنها معلوم شد که علت غلبه ی مسلمین هیچ نیست مگر آیین مشروطیت و قوه ی قانون شریعت اسلام. این بود که بعد از استکشاف حال، پیروی قانون اسلام را نموده، از سلاطین خود استدعای مشروطیت کردند... و از همان روز، روز بروز به برکت قانون اسلام بر عزت و شوکت و قدرت خود افزودند و ما مسلمانهای بیچاره، دست از آن قانون برداشته و حال خود را تباه و روزگار خود را سیاه نمودیم...» ۲
چنین تفکری تنها خاص روحانیون نبود. در میان روشنفکران هم بودند کسانی که می گفتند «جمیع هوشمندان و مطلعین بر حقایق تاریخیه در اروپا مقر و معترفند که قوانین سیاسیه و مدنیه و تاریخیه آنها مقتبس از اسلام است.» ۳ متقابلاٌ در جبهه ی مقابل کسانی چون نقی زاده مشروطیت را اصل و اساس تجدد می دیدند ومشروطه خواهی شان تعبیر ثانوی تجدد خواهی شان بود. «امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همه وطن دوستان ایران با تمام قوا... باید در راه آن بکوشند و آنرا بر هر چیز مقدم دارند، سه چیز است... نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلا شرط و قید، و تسلیم مطلق به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتیب و علوم و صنایع و زندگی و کل اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثناء (جز از زبان)... دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات قارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تأسیس مدارس و تعمیم تعلیم .... این است عقیده ی نگارنده ی این سطور ... ایران باید ظاهراٌ و باطناٌ، جسماٌ و روحاٌ فرنگی مآب شود و بس.» ۴
مشروطیت که در ابتدا تقابل با استبداد بود «پس از انهدام آن اداره ملعونه» خللی در سنت افکنده بود که به سادگی ترمیم شدنی نبود. ارزشهایی از جهان جدید به ذهنیت سنت ایرانی راه یافته بود که از سویی چنان دل ربا و خواستنی بود که کمتر کسی یارای دل کندن از آن داشت و از دیگر سو چنان در تناقض با ارزشهای کهن که ناپایداری و مستعجل بودن خود را به هزار زبان فریاد می کرد. در فرار از این تناقض اذهان ساده همه ی ارزشهای تازه وارد را به سنت تقلیل می دادند. متفکرین جدی تر اما، آستین بالا می زدند که شاید رخنه ها را رفو کنند. علامه نائینی «تنبیه الامه و تنزیه المله» را نوشت و شیخ محمد اسماعیل محلاتی « اللئالی المربوطه فی وجوب المشروطه» را. شاید قویترین استدلالها از آن نائینی بود که پذیرش ارزشهای جدید را از باب دفع افسد به فاسد می دید. گویی نائینی خود به ناهمخوانی بنیادین سالفین و سابقین اشراف داشت که پذیرش ارزشهای جدید رااز باب ضرورت واز منظر دفع بدتر به قیمت پذیرش بد لازم می دید. نائینی استدلال می کرد که سلطنت هرسلطانی در غیبت اما معصوم غصبی است. اما حال که باید به حکومت غیرمعصوم تن داد می توان «بحسب قوه ی بشریه» به جای آن «قوه عاصمه عصمت» امام، « مجازی از آن حقیقت و سایه وصورتی از آن معنی» را به وجود آورد. می توان «نظامنامه» و قانونی فراهم کرد که سلطان موظف باشد بروفق آن عمل کند و می توان از «مبعوثان ملت هیئتی از عقلا و دانایان مملکت» گردآورد که با «محاسبه و مراقبه و نظارت» مانع تجاوز از قوانین شوند.به زعم نائینی چنین حکومتی همچنان غاصب بود اما تنها غاصب «مقام مقدس امامت» و حال آنکه سلطنت نامقید و نامشروط که در آن سلطان صاحب اختیار همه کس و همه چیز بود و چنان عمل می کرد که گویی مقام کبریایی دارد هم «اغتصاب رای کبریایی» و ظلم «به ساحت اقدس احدیت» بود، هم «اغتصاب مقام ولایت و ظلم به ناحیه ی مقدسه ی امامت» و هم «اغتصاب رقاب و بلادوظلم درباره ی عباد» و بنابر این اگر چه هم سلطنت مشروطه به تعبیری نامشروع بود و هم دیکتاتوری نامقید و نا مشروط. مشروطه از آنرو که سه «اغتصاب» وسه ظلم را به یک «اغتصاب» ویک ظلم کاهش می داد عقلاٌ و شرعاٌ ارجح بود. این اما تمام داستان نبود. اگر از روحانیون علامه ی نا ئینی و آیت الله خراسانی و آیت الله مازندرانی و سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی با ادله ی فقهی و شرعی به دنبال رخنه پوشی بودند. و اگر روشنفکرانی چون مستشارالدوله سالها قبل به دنبال انطباق «اصول قوانین فرانسه» با قرآن بر آمدند. در جبهه ی مقابل کسانی چون شیخ فضل الله نوری بر غیر شرعی و نا صواب بودن مشروطیت پا می فشردند. شیخ و همفکرانش می پرسیدند که مجلس شورا حق قانونگذاری را از کجا کسب کرده است. می گفتند تکلیف حرام و حلال و مکروه و مستحب و مباح خداوند روشن است و نتیجه می گرفتند که مجلس می تواند در حوزه ی امور مباح (اموری که به لخاظ شرعی نه حرام است، نه حلال، نه مکروه و نه مستحب) قانونگذاری کند و بس. شیخ نه تنها وضع قوانین به وسیله ی مجلس را مورد سؤال قرار می داد که بسیاری دیگر از اصول مشروطیت را چون وکالت، برابری، آزادی و رای اکثریت را هم مخالف شرع می دید و می گفت: «یکی از مواد آن ضلالت نامه (متمم قانون اساسی) این است که... اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهند بود...» حال آن که «در احکام اسلامی» تفاوت های بسیاری است «بین موضو عات مکلفین در عبادات و معاملات و تجارات و سیاست، از بالغ و غیر بالغ و ممیز و غیر ممیز و عاقل و مجنون و صحیح و مریض... بنده و آزاد و پدر و پسر و زن و شوهر و غنی و فقیر و... مقلد و مجتهد ... مسلم و کافر و کافر ذمی و حربی و کافر اصلی و مرتد و مرتد ملی و فطری و غیر هما... ای برادر دینی، اسلامی که اینقدر تفاوت گذارد، بین موضوعات مختلفه در احکام، چگونه می شود گفت که معتقد به مساوات است. جز آنکه خیال این باشد دکانی در مقابل «صاحب شرع» باز کنند و «احکام جدیدی تأسیس» کنند. ۵ نظرم است... در باب این ماده یک نفر... به داعی گفت که این ماده چنان اهمیت دارد که اگر این باشد و همه مواد را تغییر بدهند، دول خارجه ما را به مشروطه می شناسند و اگر این ماده نباشد، لکن تمام مواد باقیه باشد، ما را به مشروطگی نخواهند شناخت. فدوی در جواب او گفتم: فعلی الاسلام السلام و برخاستم و گفتم: حضرات جالسین بدانید مملکت اسلامیه مشروطه نخواهد شد، زیرا که محال است با اسلام حکم مساوات. ای برادر عزیز اگر مقصودشان اجرای قانون الهی بود و فایده مشروطیت، حفظ احکام اسلامیه بود، چرا خواستند اساس اورابر مساوات و حریت قرار دهند که هر یک از این دو اصل ... خراب نماینده ی رکن قویم قانون الهی است،زیرا قوام اسلام به عبودیت است نه به آزادی... آزادی قلم و زبان ازجهات کثیره، منافی با قانون الهی است. فایده ی آزادی قلم و زبان آن است که فرقه های «ملاحده و زنادقه» بتوانند به آسانی عقاید، نظرات و «کلمات کفریه خودرادرمنابر و لوایح» منتشر کنند.» ۶ و در خصوص قانون انتخابات و مراجعه به اکثریت آرا صریحاٌ می گفت: «اعتبار به اکثریت آراء حرام است.» بسیاری از مشروطه خواهان هم عصر شیخ فضل الله و حتی برخی از روحانیون هم عصر او همچون سید عبدالله بهبهانی مخالفتهای شیخ با مشروطیت را به اغراض و خصومتهای شخصی او نسبت می دادند و برخی از مورخین نیز چنین کرده اند. حمایتهای همه جانبه ی شیخ از استبداد محمد علیشاهی و همراهی و حتی تشویق محمد علیشاه به سرکوب خشن مشروطه و مشروطه خواهان هم قرینه ای برقرائن دیگر افزوده است. شیخ با هر انگیزه ای اما نماینده و سخنگوی جدی نوعی تفکر بود. تفکری که اگر چه توسل به زور و قدرت قاهره ی سلطانی مستبد چون محمد علیشاه را برای تخریب بنایی که باطل می پنداشت مجاز می شمرد اما از نظر و تئوری پردازی هم غافل نبود. ردیات شیخ برمشروطه از یک سو و دفاعیات مشروطه خواهان از سوی دیگر به گفتمانی شکل داد که سالها بعد روشنفکری دینی ایران میرا ث دار آن شد. صد سال دیر تر:
حکومت مشروطه در ایران دولت مستعجل بود ودر اندک زمانی به استبداد صغیر محمد علیشاهی دچار شد و کوتاه زمانی بعد به دیکتاتوری کبیر رضا شاهی. آزادیخواهان که خود را در چنبره ی «اداره ی استبدادیه» دیدند عزم به «انهدام آن اداره ی ملعونه» کردند و باز فراموش شد که پس از «انهدام آن اداره ی ملعونه، تباین مقصد علنی خواهد شد». تناقضاتی که روزی اذهان مشروطه خواهان را سخت متلاطم کرده بود، موقتاٌ مسکوت ماند و منتظر ماند تا در بزنگاه تاریخی بعد رخ بنماید و حضور خود را با صد زبان فریاد کند. گویی در این سالها تنها صفحات تقویمها ورق می خورد. چنانکه در نزاع اندیشه ها صحنه امروز بی هیچ تفاوتی همان صحنه دیروز ماند. تنها بازیگران بودند که تغییر نام دادند. و صد سال بعد دوباره شنیدیم. «وقتي ما سخن از مردم ميگوييم، منظور آن مردمي نيست كه در نظامهاي غربي مطرح است، منظور ما مردمي است كه در پيشگاه قرآن و عترت خاضع باشند و جز حكومت ديني، حكومت ديگري را نپذيرند. جمهوريت وقتي ناب ميشود كه در آن سطح فكري مردم بالا باشد و مردم اسلام و ولايتفقيه را به خوبي بشناسند.» ۷ «قوانين موضوعه در مجالس تقنين هيچگاه نميتواند براساس راي مردم اعتبار و مشروعيت يابد»۸ «ايران مال همه ايرانيان است، يعني يك بهايي در مقابل يك مرجع تقليد مساوي است و امروز درصدد هستند كه بهاييها را به رسميت بشناسند، با شعار ايران، مال همه ايرانيان است. مگر بهايي ايراني نيست؟ شهروند درجه يك و دو نداريم. همه انسانها انسانند. پس شهروندها هم يكسانند! درجه يكاند يعني يك بهايي هم ميتواند رئيس جمهور شود، چون انسان است، چون ايراني است. اين شد حقوق بشر؟.» ۹ «بناي دموكراسي اسلامي را طراحان سقيفه گذاشتند. مردم بايد براي پيامبر جانشين تعيين كنند. اين يك مساله امروزي نيست. اينها خيال ميكنند كه دموكراسي يك ارمغان غربي است. اين چيزي است كه طراحان سقيفه برايما بهارمغانآوردندكه حكومت را مردم بايد تعيين كنند. ...در سقيفه دو پايه مهم گذاشته شد كه به درد امروز ميخورد. بايد ببينيم كه سقيفهاي هستيم يا علوي، ...آن روز گفتند دين از دنيا حكمش جداست، امروز هم روشنفكران و بسياري از دولتمردان ما كه تحت تاثير اين روشنفكران قرار گرفتند همين مساله را ميگويند. ميگويند حساب دين از دنيا جداست. حكومت را مردم بايد تعيين كنند.» ۱۰ صد سال دیرتر گویی در همان جایی ایستاده ایم که صد سال پیش تجربه این صد ساله بارها و بارها ادعای آیت الله مازندرانی را به آزمون گذاشته است که« مشروطیت ایران جز بر اساس قویم مذهبی ممکن نیست استوار و پایدار بماند». ادعایی که هر بار با شکست حرکتی اصلاح گرایانه تائید شده است. روشنفکری دینی برای تکمیل پروژه صد ساله خود بیش از هر چیزنیازمند یک فلسفه سیاسی بی ابهام و منسجم است. فلسفه ای که در رفع تناقض ارزشهای جدید و دین نه به سبک مشروطه خواهان صدر مشروطیت، مشروطه و سنت رسول الله را یکی می انگارد و قانون اساسی فرانسه را منطبق با قرآن و نه به شیوه ی متفکران اصلاح طلب صد سال بعد «جامعه مدنی» را منطبق «جامه مدینته النبی».۱۱ نه خسته از بی ثمری جهد صد ساله، میراث روشنفکری دینی را به لیبرال دموکراسی قرن نوزدهمی می فروشد۱۲ و نه با نفی مطلق فهم بشر امروز از حقوق خود پیش قراول بازتولید سلطنت های نامقید و نا مشروط در شمایل نو می شود. این فلسفه ی سیاسی امروز موجود نیست و من جرب المجرب حلت به الندامه.
۱ روزنامه ی حبل المتین، شماره ی 15، 28 رمضان سال 1328 هجری. این نامه از آیت الله شیخ عبدالله مازندرانی به همت ایرج افشار در «اوراق تازه ی یاب مشروطیت صفحه217- 207 نقل شده است. منبع : صیدکنان مرکب نوشیروان مونس خسرو شده دستور و بس شاه در آن ناحیت صید یاب تنگ دو مرغ آمده در یکدیگر گفت به دستور چه دم میزنند گفت وزیر ای ملک روزگار این دو نوا نز پی رامشگریست دختری این مرغ بدان مرغ داد کاین ده ویران بگذاری به ما آن دگرش گفت کزین درگذر گر ملک اینست نه بس روزگار در ملک این لفظ چنان درگرفت دست بسر بر زد و لختی گریست زین ستم انگشت به دندان گزید جور نگر کز جهت خاکیان ای من غافل شده دنیا پرست مال کسان چند ستانم بزور تا کی و کی دستدرازی کنم ملک بدان داد مرا کردگار من که مسم را به زر اندودهاند نام خود از ظلم چرا بد کنم بهتر از این در دلم آزرم داد ظلم شد امروز تماشای من سوختنی شد تن بیحاصلم چند غبار ستم انگیختن روز قیامت ز من این ترکتاز شرم زدم چون ننشینم خجل بنگر تا چند ملامت برم بار منست آنچه مرا بارگیست زین گهر و گنج که نتوان شمرد تا من ازین امر و ولایت که هست شاه در آن باره چنان گرم گشت چونکه به لشگر گه و رایت رسید حالی از آن خطه قلم برگرفت داد بگسترد و ستم درنبشت بعد بسی گردش بخت آزمای یافته در خطه صاحبدلی عاقبتی نیک سرانجام یافت عمر به خشنودی دلها گذار سایه خورشید سواران طلب درد ستانی کن و درمان دهی گرم شو از مهر و ز کین سرد باش هر که به نیکی عمل آغاز کرد گنبد گردنده ز روی قیاس طاعت کن روی بتاب از گناه حاصل دنیا چو یکی ساعتست عذر میاور نه حیل خواستند گر بسخن کار میسر شدی «هملت در هر حقیقتی به تردید می نگریست مبادا که دست فریبی در کار باشد.»گویی انسان امروز نیز ناباورانه باید چنین کند. در اروپا در آفریقا در آمریکای لاتین و در خاورمیانه انسانها حتی اگر واژه «توتالتیاریسم» را نشنیده باشند ترس در رژیمهای توتالیتر را چشیده اند. سلطه فراگیر و مطلق بر همه شئون مردمان از اخلاق شخصی تا اخلاق اجتماعی از سیاست و اقتصاد گرفته تا، باورهای عمومی و حتی تاریخ و «حافظه جمعی» چیزی است که بشر امروز اگر در «آلمان هیتلر» در «شوروی استالین» و در«ایتالیای موسیلینی» زیسته باشد آنرا به تمامیت تجربه کرده است. آن روزهای سیاه، آن روزهای سرشار از تلاطم و حادثه و شاید در جاها یی هنوز همین روزها پس زمینه ساخت سر فصلی نوین در کتابهای فلسفه ی سیاسی اند به نام «توتالیتاریسم» و دستمایه ی رمان ها یی با ارزش که رنگارنگی و تودر تویی وجود آدمی و ابزارهای سلطه بر این وجود تو در تو و رنگارنگ را به تصویر می کشند. آثار کافکا، کارخانه ی مطلق سازی (کارل چاپک)، قلعه حیوانات و 1984 از اورول، مکتب دیکتاتورها از سیلونه، قطره اشکی در اقیانوس از اشپربر، کلاه کلمنتیس، بار هستی و شوخی از کوندرا از جمله ی این رمان ها هستند که به فارسی برگردانده شده اند. کوندرا خود از کسانی است که توتا لیاریستم را تجربه کرده است. در یک رژیم توتالیتر زیسته است و حتی روزهایی، سخت به آرمانها آن رژیم باور داشته است. و سر انجام آن گاه که رویای آزادی جای خود را به توتالیاریستم داده، به فریاد زدن بر سر اقدام خود پرداخته است تا آن را باز خواند، سرزنش کند، و در پی آن افتد که مهارش کند. کوندرا می خواهد بداند که چگونه و با چه مکانیسمی رؤیای آزادی به توتالیتاریسم بدل شده است. می خواهد بداند که حاکمان با چه ابزاری بر روح و ذهن انسانها سلطه ای اینچنین مطلق و فراگیر یافته اند و می خواهد بداند که چگونه کسانی که روزی برای آزادی به خیابانها ریخته اند امروز تقدیس گر قدرت شده اند. «مقاومت انسان در برابر قدرت، مقاومت حافظه است در برابر فراموشی» این پاسخی است که کوندرا از زبان میرک قهرمان کلاه کلمنتیس به همه ی این سؤالها می دهد. انسانها از آنرو تقدیس گر قدرتند و تسلیم در مقابل آن که فراموش کرده اند و یا خواسته اند که فراموش کنند . حافظه ی جمعی آدمها بگونه ای شگفت و باور نکردنی دستکاری شده است. میرک اما این راز را چگونه در می یابد. در فوریه ی 1948، گوتوالد، رهبر کمونیست، در پراگ بر مهتای قصر باروک قدم گذاشت. تا برای صد هزار مردی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید. لحظه ای حساس در تاریخ قوم چک بود. رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند، و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود . دانه های برف در هوای سرد می چرخید و گوتوالد سر برهنه بود. کامنتیس کلاه پوست خز خود را از سر برداشت و آن را بر سر گوتوالد گذاشت . عکس گوتوالد، کلمنتیس و دیگر رفقا به منزله ی نماد یک لحظه تاریخی در تیرازهای میلیونی چاپ شد و در مدارس، معابر، شهرها و روستاها پخش گردید. رویای آزادی اما چندان دیر نمی یابد. کلمنتیس در دفاع از آن رؤیا جان خود را از دست می دهد. و به یکباره نام او و همه نمادهایی که به نوعی نشان از یاد او دارند حذف می شوند. کتابهای تاریخ بازنویسی می شود، و چهره ی او از همه ی آن عکس ها حذف می گردد. آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می شود. مردم صبح روزی که از خواب بر می خیزند و آن عکس را می بینند به حافظه ی خود تردید می کنند. میرک قهرمان داستانی که کوندرا رازش را از زبان او بیان می کند، به دنبال نامه هایی می گردد که روزی برای «زدنا» معشوقه ی دوران جوانیش فرستاده است . معشوقه ای که امروز برایش تحمل ناپذیر و نفرت انگیز شده است. میرک به دروغ می گوید که در آن نامه ها به دنبال بخشی از زندگی گمشده ی خود می گردد. اما حقیقت آن است که میرک بخشی از زندگی خود را در دست زدنا می بیند و بر آنستکه آنرا از دست او برباید. او می خواهد تصویر آن دوره از زندگیش را از آلبوم خاطراتش بکند. بازدودن او از ذهنش، می خواهد عشقش را بزداید . چهره ی او را از عکس محوکند به همان شیوه که بخش تبلیغات حزب، کلمنتیس را از روی آن مهتابی که گوتوالد سخنرانی تاریخی اش را ایراد کرد، محو کرده بود. میرک به شیوه ی حزب کمونیست به شیوه ی همه ی احزاب سیاسی و شاید به شیوه ی همه مردم، تاریخ را بازنویسی می کند. مردم همیشه فریاد می زنند که می خواهند آینده ی بهتری بسازند. این حقیقت ندارد. آینده، خلئی بی احساس است که به درد هیچ کس نمی خورد. گذشته آکنده از زندگی است، ریشخندمان می کند، به ما اهانت می کند و ما را از کوره در می برد، ما را وسوسه می کند تا آن را نابود کنیم یا رنگ تازه ای بر آن بزنیم. مردم فقط به این دلیل می خواهند اربابان آینده باشند تا گذشته را تغییر دهند. می جنگند تا به تاریکخانه ها یی راه یابند که در آنها عکس ها را دستکاری و زندگینامه ها و تاریخ ها را بازنویسی کنند. میرک اما در عین حال و در همان روزهایی که در جستجوی نامه های گمشده ی خویش است . خاطرات، حوادث و و قایع را ثبت می کند و بدینگونه دست به عملی مخاطره آمیز می زند.عمل مخاطره آمیز او در عین حال تناقض آمیز نیز هست او از یکسو بدنبال محو گذشته ی خویش و فراموشی است و از سوی دیگر برای گریز از فراموشی به ثبت جزئیات می پردازد.این شاید از آنروست که « در پشت سر حقیقت غیر قابل درک و در جلو دروغ غیر قابل فهم وجود دارد.» و میرک بر آن است که حقیقتی را که از درک آن عاجز است فراموش کند و برای گریز از دروغی که انتظا رش را می کشد حقایق را بنگارد و باز شاید بدینگونه میرک مثل همه ی انسانهای واقعی و نه آرمانی میان «نیمه ی سبک» و «نیمه سنگین» هستی نوسان می کند و ایندو همان مضمونهایی هستند که کوندرا در بار هستی به آن می پردازد. آدمهای رمان کوندرا در بار هستی، ترزا پیشخدمت شهرستانی ،همسرش توما دکنر جراح ، سابینا هنرمند نقاش فردگرا و فرانس پروفسور اروپایی، همه در چنین نوسانی هستند. نوسان میان دو انتخاب«پذیرش بار هستی بر دوش» یا «شانه خالی کردن از زیر این بار»، ترزا این بار را به تمامی می پذیرد. در زندگی ذهنیش پیوسته به دنبال چیزی می گردد. بدنبال همبستگی میان تن و روان در زندگیش با توما، به دنبال عشق. و در زندگی اجتماعیش، به دنبال گریز از همشکلی با جامعه ی همشکل، جامعه ی توتالیتر. اما سابینای هنرمند تنها به دنبال گریز از همشکلی است و این را نه با پذیرش بار که گریز به نیمه ی سبک هستی جستجو می کند. برای سابینا وفاداری به معنی دست کشیدن از تمایلات زیبا و انسانی اش است «کلمه ی وفا پدرش را به یاد او می انداخت، شهرستانی سختگیری که یکشنبه ها از سر تفنن، غروب آفتاب بر فراز جنگل دسته گلهای سرخ گلدان را نقاشی می کرد. به لطف او نقاشی را در سنین جوانی آغاز کرد و در چهارده سالگی عاشق یک پسر همسن و سال خودش شد. از این جریان، پدرش ترسید و یک سال او را از تنها بیرون رفتن منع کرد. یک روز پدرش تابلوهایی را که از پیکاسو تقلید شده بود، به او نشان داد. او که حق دوست داشتن یک پسر همسن و سال خود را نداشت، دست کم توانست به کوبیسم دل خوش کند. پس از گرفتن دیپلم به پراگ رفت، در حالی که احساس تسلی خاطر می کرد که سرانجام می تواند به خانواده اش خیانت کند. از زمان کودکی، پدر و معلم مدرسه برای ما تکرار می کنند که خیانت نفرت انگیزترین چیزی است که می توان تصور کرد. اما خیانت چیست؟ خیانت کردن از صف خارج شدن است. خیانت از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است و سانبیا هیچ چیز را زیباتر از بسوی نامعلوم رفتن نمی دانست.(صفحه 86) اما در جوامعی که آدمها را به سوی «خود نبودن» و به سوی «ریا کاری» و «پنهانکاری» می خوانند، این خیانت لازم نیست که از بی صداقتی ناشی شده باشد بلکه بر عکس کاملاٌ می تواند ناشی از صداقت باشد. سابینا صادقانه به این نتیجه می رسد که از صف خارج شدن یا همان چیزی که پدران و آموزگاران خیانت می نامند تنها راه گریز از هماهنگی با جامعه ی توتالیتر و نیز تنها راه فرار از ریا کاری است. همچنین است فرار از مسئولیتهای اجتماعی و حتی از زندگی اجتماعی در جوامع تاتوتالیتر، حکومت آنچنان در زندگی خصوصی افراد دخالت می کند که فرد حقیقت را در دوری از زندگی اجتماعی میبیند . این دوری از یک سو امنیت بخشیدن به زندگی فرد است و ازسوی دیگر گریز از ریاکاری و پنهانکاری به نظر سابینا «در حقیقت زیستن و به خود و دیگران دروغ نگفتن، تنها در صورتی امکان پذیر است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض اینکه بدانیم کسی شاهد کارهای ما ست،خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره گر تطبیق می دهیم و دیگر هیچ یک از کارهایمان صادقانه نیست. با دیگران تماس داشتن و به دیگران اندیشیدن در دروغ زیستن است.» (صفحه 108) اما ترزا،توما از نیمه های راه به بعد، گاهگاهی فرانس و همیشه دوپچک در پس زمینه داستان همگی در جبهه ی مقابل قرار دارند. جبهه ای که برای گریز از توتالیتاریسم فرار به نیمه ی سبک هستی را انتخاب نمی کند. در زندگی جمعی می ماند مثل ترزا از حمله ی تانکهای روسی برای نشریات عکس میگیرد و مثل دوبچک فریاد می زند و سر انجام به زندان می افتد و زندان آن چنان او را ضعیف می کند که وقتی برای خواندن اعلامیه ی تسلیم به رادیو و تلویزیون می آید به زحمت توان سخن گفتن می یابد، نا مفهوم حرف می زند، نفسش می گیرد و در میان جملاتش، مکث های طولانی، هر بار نزدیک به نیم دقیقه دارد. اما از دوبچک اگر هیچ نماند سکوت های طولانی و وحشتناکش خواهد ماند در طول این سکوت ها دوبچک، توانایی نفس کشیدن نداشت و در برابر ملتی که خاموش به تلویزیون می نگریست از نفس افتاده بود. این سکوت ها،تمامی هول و هراس حاکم بر کشور را نمایان می ساخت و این کاری است که میرک در کلاه کلمنتیس نیز انجام میدهد. میرک دستگیر می شود و در مقابل کسانی که می خواستند صدها هزار زندگی را از خاطره ی بشری بزدایند و چیزی جز از عصری بی خدشه و آرمان خدشه ناپذیر باقی نگذارند میرک و سکوت های دوبچک و عکس های ترزا می خواهد چون لکه ای پر عرض و طول بر آرمان انها چنبر بزند و همانجا بماند چون کلاه کلمنتیس برسر گوتوالت. اگر بار هستی یک رمان فلسفی و اگر کلاه کلمنتیس یک شبه رمان نیمه فلسفی و اجتماعی است شوخی تماماٌ یک کتاب روانشناختی است. روانشناسی انسان در جامعه بسته. در شوخی لودویک قهرمان رمان در همان روزهایی که با صداقت به ارمانهای حزب کمونیست وفادار است. و باز در همان روزهایی که مشتاقانه به انتظار انقلابی کمونیستی در اروپای غربی نشسته است. صرفاٌ از سر شوخی برای یکی از دوستانش که در نامه ای بر او نوشته است «به وقوع انقلاب در غرب چیزی نمانده است» پاسخ می دهد«خوش بینی تریاک توده ها است!جو سالم بوی گند حماقت می دهد! درود بر تروتسکی!» و همین شوخی همه ی زندگی او را دگرگون میکند. از حزب و دانشگاه اخراج می شود . به عشق پناه می برد اما باز هم چیزی نمی یابد.در شوخی کوندرا به زیبایی چگونگی و چرایی بدبینی، تقدیرگرایی، پناه بردن های مداوم به عشق یا آنچه عشق می پنداریمش، ترس و تنهایی در رژیمهای توتالیتر و جوامع بسته را به تصویر کشیده است .کوندرا این سخن خود را که رمان امروز جانشین روانشناسی و رفتار گرایی است به نیکی با شوخی می تواند به اثبات برساند. زندگینامه میلان کوندرا در سال 1929 در برنو پا به جهان گذاشت. پدرش پیانو زن نامداری بود . در سال 1947 به حزب کمونیست چکسواکی پیوست. در سال 1950 اخراج شد،در سال 1956 باز به حزب پیوست،در سال 1970 بار دیگر از آن اخراج شد. تا اجرای سیاست«عادی سازی» پس از اشغال چکسواکی در سال 1969 ، که شغلش را از دست داد، استاد مدرسه ی فیلم پراگ بود. مقامات طی چند سال بعد از آن، زندگی را به طرز فزاینده ای برای او دشوار ساختند. در سال 1975 دانشگاه رن به او پیشنهاد استادی داد، و از آن تاریخ به بعد با همسرش«ورا» ساکن فرانسه شد. نخستین رمان او شوخی(The Joke)در سال 1967 منتشر و با اقبال همگانی روبرو شد. مجموعه داستان عشق های خنده دار(Laughable loves) نیز به این دوره تعلق دارد. طی دوره ی«عادی سازی» آثار او را در کتابفروشی ها و کتابخانه های چکسواکی ممنوع اعلام کردند. پیش از رفتن به فرانسه دو رمان دیگر مجلس تودیع(The Fare Well Party) و زندگی جای دیگر است (Life is elsewhere) را نوشت. بسیاری از آثار کوندرا طی سالهای دهه ی 1970 به زبانهای اروپایی ترجمه شد. کتاب خنده و فراموشی (The Book of Laughter and Forgetting) نخستین کتاب در تبعید نوشته شده ی کوندرا شاهکار او به حساب می آید. رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی یا بار هستی (The Unbearable Lightness of Being)در 1984 در فرانسه منتشر و با استقبال روبرو شد. بقیه ی کتابهای کوندرا نیز در سالهای اخیر با اقبال زیادی بخصوص در کشورهای اروپایی و آمریکایی روبرو بوده اند و جوایز بسیاری را ربوده اند. زندگی جای دیگر است در سال 1973 جایزه«مدیسی» برای بهترین رمان خارجی را در فرانسه برد. مجلس تودیع در سال 1978 جایزه ی «موندلو» را در ایتالیا نصیب او کرد. در 1981 جایزه ی« کامون و لث آوارد» را به خاطر کتاب خنده و فراموشی به دست آورد و در سال 1982 برای مجموعه آثارش جایزه ی«اروپیا لیتراتور» را گرفت. در سال 1983 درجه ی دکتری افتخاری دانشگاه میشیگان به او اعطا گردید. از کوندرا کتاب های منعددی به فارسی ترجمه شده است. از هنر رمان،کتابی در نقد ادبی، که بگذریم برخی آثار ترجمه شده ی او به زبان فارسی عبارتند از -کلاه کلمنتیس ترجمه ی احمد میر علائی چاپ اول مهر 1364 ناشر: دماوند 178 صفحه آنچه در این کتاب فراهم آمده از کتابهای گوناگون کوندرا برگزیده شده است و مجموعه ای است از داستان،خاطره نگاری؛نقد ادبی،اعتراض سیاسی و.... -بار هستی ترجمه ی پرویز هماینپور چاپ اول زمستان 1365 نشر گفتار 275 صفحه که نام حقیقی آن سبکی تحمل ناپذیر هستی است اما در ترجمه ی فارسی بار هستی نام گرفته است -شوخی ترجمه ی فروغ پوریاوری چاپ اول زمستان 1370 انتشارات روشنگران 411 صفحه این کتاب ترجمه ای است از (The Joke) با این تفاوت که بخش 4 از فصل پنجم به دلیل بی پروایی نویسنده در توصیف لحظه به لحظه یک دیدار به کلی حذف شده است. اما مترجم و ویراستار با بیان خلاصه ی رویداد همراه با نقل مستقیم عبارات و جملات کلیدی از متن حذف شده سعی کرده اند که شیرازه ی داستان از هم گسیخته نشود. منبع : تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی چکیده: آیا تمسک به حدیث رسول (ص) با «حکمت» به معنای جریان عقلی در تاريخ اسلام، سازگار است یا خیر؟ به نظر می رسد دو مکتب در این ارتباط وجود دارد. نخست مکتبی که تحت عنوان مذهب اهل حدیث شناخته شده و بر این باور است که پیروی از حدیث و تمسک به کتاب و سنت، با رها کردن عقل برای اندیشیدن سازگاری ندارد. در این مکتب اصل چنین است که همه چیز را باید از حدیث گرفت و تنها در دایره ظواهر پیش رفت. این جریان، مخالفان خود را اهل بدعت می نامد و آن را مفهومی شامل تمامی مخالفان مذهب اهل حدیث و حتی شامل سنیانی می داند که اهل کلام و رأی هستند. دایره این نگاه بسیار وسیع بوده و از فقه تا عقاید را شامل می شود. دوم مخالفان آن نظریه که باید نامشان را طرفداران مکتب حکمت نامید. این جماعت تمسک به حدیث نبوی را مخالف با حکمت نمی دانند و راه کلام و عقل را در دین مفتوح می بینند. این دو جریان از زمان صحابه وجود داشته و حتی به نوعی باید گفت مبانی آن توسط برخی از صحابه طراحی شده است. در دوره نخست یعنی چند دهه اول، حتی کسانی که در آن روزگار حدیث را نمی پذیرفتند نوع تلقی شان از قرآن چنان بود که باید به ظواهر آن بسنده کرد و چیزی ضمیمه آن نساخت. بعدها که حدیث مقبولشان واقع شد باز هم حرکت ظاهربینی را ادامه دادند و این بار به صورت افراط به حدیث تمسک کردند. سمبل مکتب حکمت در میان صحابه امام علی (ع) است. امام علی (ع) دفاع از سنت و حکمت به صورت همراه و همزمان است. وی به رغم آن که به شدت طرفدار سیره نبوی و پیروی از آن است، اما بخش عمده چیزی که از آن به عنوان «حکمت» یاد می شود ریشه در آموزه های وی دارد. این مقاله عهده دار شرح این مطلب است که جریانی که جریان غالب در جهان اسلام در بخش اسلام سنی شده است، از دیرباز سنت را بهانه ای برای نفی حکمت قرار داده است، در حالی که جریانی دیگر، دقیقا روی این نکته پافشاری دارد که تمسک به سنت وقتی محقق می شود که جایی برای حکمت و تأمل در دین نماند. این بحث را عمدتا بر پایه کتاب شرح اصول اعتقاد اهل السنة و الجماعة از ابوالقاسم هبة الله بن حسن بن منصور طبری لالکائی (م 418) دنبال می کنیم. توصیه های اهل حدیث برای پرهیز از بکارگیری عقل سنت در اصطلاح شناخته شده آن، بر حدیث به معنای عام، شامل گفتار و رفتار رسول (ص) و از نظر شیعه همان گفتار و رفتار تمام معصومین است. البته اهل سنت، رفتار و اقوال صحابه را هم تالی تلو سخن رسول (ص) قرار می دهند و در عمل آن را جزو سنت می شمرند. از چه زمانی تعبیر «سنت» شهرت یافت؟ بر اساس تحقیقات انجام شده باید گفت، این تعبیر در زمانی شیوع یافت که برابر آن بدعت نهاده شد و بدین ترتیب سنت و بدعت در این تعریف چنان تعریف شدند که کاملا بر ضد هم هستند. بنابرین تا پیش از برآمدن نحله های مخالف سنت، از کلمه «سنی» برای نشان دادن یک گرایش استفاده نمی شد. سنت گرایی در این تعبیر خاص بر «اهل حدیث» اطلاق شد و اصولا اهل سنت و اهل حدیث به یک معنا بکار رفت. استفاده از این تعبیر یعنی سنت گرا، برای معرفی یک گروه مذهبی بر این اساس بود که گروه یاد شده صرفا به سنت ها یعنی احادیث پایبند هستند و از هر آنچه در مقابل یا در کنار آنهاست، پرهیز می کنند. به جای بدعت، گاه از اهل رأی و یا حتی اهل کلام استفاده می شد. در این تفسیر اهل رأی و متکلمان اهل بدعت شناخته می شوند. البته در معنای وسیع تر همه گروه های غیر اهل حدیث، به عنوان اهل بدعت شناخته شدند. معتزله و جهمیه و شیعه و خوارج و از این قبیل همه اهل بدعت بودند. یک نکته مهم در باره مجموعه «احادیثی» است که به عنوان حدیث رسول خدا (ص) شناخته می شود. در این باره ابهام های جدی وجود دارد. بسیاری از این احادیث مجعول و در شرایطی درست در میانه نزاع های مذهبی ساخته شده است. در بسیاری از آنها علائم جعل چندان آشکار است که گویی می توان زمان جعل آنها را هم در فلان دهه خاص از قرن دوم یا سوم دریافت. بنابرین چشم داشتن به این که در این احادیث چه آمده و بر پایه آنها می توان حدود معرفت مجاز عقلی و فلسفی در اسلام را دریافت، چشمداشت بیهوده ای است. عمده حدیث را «اهل حدیث» جمع کردند که از اساس با آن گرایش میانه ای نداشتند. عجالتا این بحث را بیش از این دنبال نمی کنیم. در تفسیر از سنت، آنچنان که دلخواه «اهل حدیث» بود، روی سه ویژگی تکیه می شود: اول: تکیه بر حدیث به معنای آنچه به اعتبار حدیث نقل شده و نه تنها شامل رسول بلکه صحابه و تابعین و گزینشی که به عنوان سلف صالح صورت گرفته می شود. دوم: دوری از تعقل و تفکر و پذیرش ظاهر قرآن و حدیث. سوم جلوگیری از طرح نکات تازه و یافته های جدید و موضوعات نو. در این بخش، بدعت به هرچیز نوع اطلاق می شود. مفهوم مقابل آن، صرفا پیروی ظاهری از قرآن و حدیث است. آنچه مهم است «الحث علی الاتباع» و دوری از «التکلف و الاختراع» است. (شرح اصول: 1/23). لالکائی در مقدمه کتاب شرح اصول اعتقاد اهل السنه در باره شکل گیری جریان منازعه میان اهل حدیث و اهل حکمت شرح جالبی را از دید خود که یک عالم اهل حدیث است، آورده است. وی در این مقدمه، اصحاب مکتب عقل و حکمت را متهم می کنند که ایمان به آیات قرآن ندارند و تفسیر آن آیات را بر پایه درک سلف قبول ندارند و «آراء الحدیثه» خود را مبنای فهم قرآن قرار داده و این افکار قبول دارند و آراءشان را «حکمة و علما و حُجَجا و براهین» می دانند (شرح اعتقاد: 1/11). در مقابل، اصحاب حکمت، اهل حدیث را حشوی مذهب و مقلد تلقی می کنند و متقابلا اهل حدیث، افکار و اندیشه آنها را سردرگمی و افکار مخالف با شریعت قلمداد می کنند. از نظر اهل حدیثی مانند لالکائی دین اصحاب حکمت عبارت است از: انما دینه الصجاج و ا لبقباق و الصیاح و اللقلاق است (همان: 13). لالکائی معتقد است که معتزله عقایدشان را با زور شمشیر یا تبلیغ مخفیانه پیش برده اند (همان: 14-15) در حالی که عقاید اهل حدیث به صورت طبیعی نشر یافته است. اشاره لالکائی به رفتار مأمون است. به نظر نویسنده این سطور تفاوتی میان روش مأمون برای نشر زورانۀ افکار معتزلی با مشی متوکل باز با روشی بدتر در نشر افکار اهل حدیث تفاوتی ندارد. اهل حدیث در شرح شکل گیری نظریه تاریخی اصحاب حدیث و اصحاب حکمت، بنا را بر این می نهند جریان اهل حدیث بر پایه عقاید صحابه و تابعین شکل گرفته و سپس در اثر ایجاد یک انحراف، جریان اصحاب حکمت درست شده است. عبارت لالکائی این است که پس از جریان اصحاب حدیث، نخستین بار بحث از قدر مطرح شد، اما جرأت بروز و ظهور نیافت و «مضت علی هذه القرون ماضون الاوّلون و الاخرون» تا این که این که جریان جدیدی از آنچه رسول الله بر آن بود منحرف شد و پیروان آن نحله «ابتدعوا من الادلة خلاف الکتاب و السنة». بعد هم این را دین و اعتقاد گرفتند. در این تصویر، هر نوع مناظره علمی که معمولا اصحاب حکمت پیشنهاد می کردند، کاری ناهنجار و مفسده انگیز بود. «فما جنی علی المسلمین جنایة أعظم من مناظرة المبتدعة». (همان، ص 19). اهل حدیث از مناظره و مجادله بر سر مباحث اعتقادی پرهیز داشته آن را مصداق «یجادل فی الله بغیر علم» تفسیر می کنند. حتی تفسیر قرآن هم در این تصور گاه معنای «ضرب قرآن بعضه ببعض» پیدا می کند (همان، ص 129). به نظر می رسد باید در باره این روایت دقت بیشتری صورت گیرد. یکی از مسائل مهم، حدیث گرایی افراطی و فراوانی حدیث در قرن دوم است که تلاش می کند همه علوم اولین و آخرین را از این احادیث که بسیاری از آنها مجعول است اتخاذ کند. برای جبران کمبود روایت، اصحاب این مکتب تلاش کردند از چیزی به نام «اثر» بهره ببرند و بدین ترتیب در کنار «احادیث» «آثار» یعنی کلمات صحابه و تابعین هم گردآوری شد. طبعا مجموعه ها و موسوعه ها صخیم تر شد. مستندات نبوی: مجموعه ای عظیم از حدیث نبوی (با ارقام میلیونی) در قرن سوم در دسترس محدثان بود که ثلث آن هم در قرن دوم وجود نداشت و از این ثلث، ربعی از آن که سهل است عُشر آن هم در قرن اول نبود. این که چرا در قرن سوم چنین اتفاقی افتاد پرسش مهمی است. آنچه به اختصار گفتنی است این که اهل حدیث درست در اواخر قرن دوم و قرن سوم برآمدند و بازار حدیث را به شدت گرم کردند. این داستانی شگفت است. اما در ارتباط با بحث ما، احادیثی به عنوان مقابله با بدعت به معنای خاص آن یعنی مخالفت با تأمل و تفکر در دین، نیز ساخته شد. صدها حدیث علیه فرقه های مختلف با اسم و رسم آنها ساخته شد. آن هم اسم و رسم هایی که بعدها ایجاد شده بود و علی القاعده آنان می بایست احادیث یاد شده را به پای غیب گویی حضرت از آینده می گذاشتند. برای مثال از حدیث ذیل می توان یاد کرد که ناظر بر وضعیت قرن دوم و سوم است و دقیقا در شرایطی مطرح شده است تا جلوی مباحثات فرقه ای و مذهبی بر سر مفاهیم را بگیرد: عن أبی هریره عن رسول الله (ص): ذرونی ما ترکتکم فانما أهلک من کان قبلکم کثرة سؤالهم و اختلافهم علی أنبیائهم، فما نهیتکم عنه فاجتنبوا و ما أمرتکم به فأتوا منه مااستطعتم. (به روایت بخاری و مسلم و ترمذی و ابن ماجه و تمام مصادر اصلی حدیثی اهل حدیث). انتخاب عنوان جدل برای این قبیل مباحث بکار می رفت: عن أبی امامة قال: قال رسول الله (ص): ما ضلّ قوم بعد هدًی کانوا علیه الاّ اوتوا الجدل. در ادامه از آیه «ما ضربوه لک الاّ جدلاً بل هم قوم خَصِمُون» استفاده شده تا مفهوم جدل بد بر این این قبیل گفتگوها اطلاق شود. (شرح اصول اعتقاد اهل السنة: 1/ 128). در نقلهای دیگر هم از مفهوم بد جدل مانند آنچه در آیه «و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم» استفاده شده و مقصود از آن بدعت معرفی شده است . قتاده ذیل آیه یاد شده، گفته است که مقصود: صاحب بدعة یدعو الی بدعته می باشد (شرح اصول : 1/129). شبیه این تعبیر «الخصومه» در دین است که البته مذموم بودنش پسندیده است اما تطبیقش بر مباحثات حکمی و فلسفی دشوار است. از «خوض در آیات الله» هم برای بحث های عقلی پیرامون آیات استفاده شده است در این ترکیب حدیث و آیه: لاتجادلوا اهل الخصومات فانهم یخوضون فی آیات الله (شرح اصول: 1/146). البته می توان پذیرفت که از خصومت و دشمنی در مباحثات علمی نهی شده باشد. از امام علی (ع) نقل شده است: ایاکم و الخصومة فإنها تمحق الدین (شرح اصول اعتقاد: 1/143) روشن است که مقصود خصومت در مباحثه است. از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: ایاکم و الخصومات فی الدین فانها تشغل القلب و تورث النفاق (شرح اصول اعتقاد: 1/145). و این حدیث ذیل که می نماید درست برای جدلهای کلامی بعدی مطرح شده است: عن أبی هریره قال: قال رسول الله (ص): لا یزال الناس یستاءلون حتی یقولوا هذا الله خالق کل شیء؛ فمن خلق الله؟ فاذا وجد أحدکم ذلک فلیقل آمنت بالله. (بخاری و مسلم و دیگران). البته حدیث مذکور فی حد نفسه، مشکلی ندارد اما جهت گیری کلی آن می توانسته علیه مباحثات فلسفی و عقلی باشد. در اینجا باید گفت کثرت سؤال و پرسشهای بی جا در ادبیات تعلیم و تعلم به حق و در حدیث شیعه و سنی مورد انکار قرار گرفته اما این ربطی به طرح مباحث فلسفی و علمی ندارد. این روایت در مصادر شیعه و سنی نقل شده است که از «کثرت قیل و قال و سؤال» نهی شده است (مجمع الزوائد 1/158، کافی: 5/301). احادیثی که به طور کلی در باره نفی بدعت در دین است، به رغم درستی اصل بدعت - که به معنای وارد کردن در دین چیزی را به عنوان دین است در بخش احکام – اگر هم اصل آنها درست بوده ، به گونه ای مطرح شده است تا علیه مباحث فکری و حکمی در دین مطرح شود: عن عائشة قالت: قال رسول الله (ص): من أحدث فی أمرنا ما لیس فیه فهو رد (بخاری و مسلم و دیگران). عن أبی هریره عن عمر: قال رسول الله: لاتجالسوا اهل القدر و لا تفاتحوهم (مصحح سند آن را ضعیف دانسته است). (شرح اصول: 1/133) مستندات اثری در همین زمینه، آثاری هم به صحابه منسوب شده است، آثاری که در کنار احادیث در هر باب جای می گیرد و بر اساس این که اقوال صحابه هم حجت است، تقریبا حکم حدیث با آن می شود. عن عمر: ایاکم و اصحاب الرأی فانهم أعداء السنن أعیتهم الاحادیث أن یحفظوها فقالوا بالرأی و أضلوا (شرح اصول اعتقاد: 1/ 139). این در حالی است که عمر اساسا با نقل حدیث مخالف بود اما در این جمله ای که از قول او ساخته شده، همان ایده وجود دارد. این که از قول عمر ساخته شده به آن دلیل است که وی حدیث را از بن و اساس نمی پذیرفت و ایده اش کفایت قرآن بود. در بخش احکام به رأی و حتی اجتهاد مقابل نص هم باور داشت. و نیز از عمر: سیأتی أناس سیجادلونکم بشبهات القرآن خذهم بالسنن فان اصحاب السنن أعلم بکتاب الله. ( شرح اصول اعتقاد: 1/139). و این نقل از عمر: اتهموا الرأی علی الدین (همان: 142). البته عمر منهای قرآن که در درباره آن توصیه می کرد تفکر و تأمل نباشد، از قضا در بخش احکام، قائل به رأی بود چون حدیث را هم نمی پذیرفت. این قبیل منقولات از وی را باید ساخته دوره های بعد دانست. شبیه جمله پیشین از خلیفه دوم را به امام علی (ع) هم نسبت داده اند! : عن علی: سیأتی قوم یجادلونکم فخذوهم بالسنن فإن أصحاب السنن أعلم بکتاب الله (شرح اصول اعتقاد: 1/139). نوبت که به تابعین رسید، این قبیل کلمات قصار اثری در نهی از مجالست اصحاب قدر - که مقصود از ایشان از نگاه اهل حدیث کسانی است که به هر حال نوعی بحث های فلسفی را در باب عقاید مطرح می کردند - بسیار فراوان شد. از افرادی مانند ابن سیرین، حسن بصری، ابوقلابه، ایوب سختیانی، فضیل عیاض و بسیاری دیگر جملاتی در نهی از مجالست «اهل الاهواء» یا «اهل القدر» و «اهل الرأی» نقل می شود. لالکائی شمار زیادی از این جملات را از صفحه 145 به بعد آورده است. یکی از اینها از عمر بن عبدالعزیز است که وقتی از «اهواء» از او سؤال شد گفت: علیک بدین الصبی (شرح اصول: 1/153). ابن طاووس از تابعین، وقتی با یک معتزلی روبرو شد «فأدخل اصبعیه فی أذنیه». به پسرش هم گفت چنین کند تا چیزی از کلام او نشود (شرح اصول اعتقاد: 1/152). ابوقلابه هم به شاگردش ایوب سختیانی وصیت کرد که «لاتمکّن أصحاب الاهواء من سمعک». (همان، 152). ماجرا تا شافعی ادامه یافت. از شافعی نقل شده است: ناظره رجل من أهل العراق فخرج الی شیء من الکلام، فقال: هذا من الکلام، فدعه (شرح اصول: 1/165). از مالک بن انس هم نقل شده است که گفت: الکلام فی الدین کله أکرهه و لم یزل أهل بلدنا یکرهونه: القدر و رأی جهم و کلما اشبهه، و لا أحب الکلام الا فیما کان تحته عمل، فأمل الکلام فی الله فالسکوت عنه، لأنی رأی تأهل بلدنا ینهون عن الکلام فی الدین الا ما کان تحته عمل (همان، 168). اوزاعی هم از عدول از آنچه رسمیت دارد و سنت شناخته می شود پرهیز می دهد: اصبر نفسک علی السنة و قف حیث وقف القوم و قبل ما قالوا و کف عما کفوا و اسلک سبیل سلفک الصالح فانه یسعک ما وسعهم (همان، 174). در قرن سوم، این باور که مسائل اعتقادی تنها و تنها در دایره سنن نقل شده بوده و آن، همان است که سلف بر آن بوده اند، و باید از هر نوع فکری که از «اهل اهواء» است پرهیز شود، به صورت یک باور مسلم در میان اهل حدیث درآمده بود. احمد بن حنبل می گفت: اصول سنت نزد ما عبارت است از: التمسک بما کان علیه أصحاب رسول الله (ص) و الاقتداء بهم و ترک البدع و کل بدعة ضلالة و ترک الخصومات و الجلوس مع اصحاب الاهواء و ترک المراء و الجدال و الخصومات فی الدین. .. و لیس فی السنة قیاس و لا تضرب لها الامثال و لا تدرک بالعقول... وی به دنبال آن می گوید حتی اگر کسی مفهوم حدیث را درک نمی کند لازم است به آن ایمان بیاورد. برای مثال احادیث رؤیت خدا در آخرت است که حتی اگر گوش شنوده از آن برآشوبد بر اوست که ایمان آورد و حتی یک حرف آن را رد نکند. همین طور احادیث دیگری که از ثقات نقل شده است. سپس می افزاید: لایخاصم احدا و لا یناظره و لایتعلم الجدل فإن الکام فی القدر و الرؤیة و القرآن و غیرها من السنن مکروه منهی عنه و لایکون صاحبه من أهل السنة حتی یدع الجدل و یسلم. (شرح اصول اعتقاد: 1/176- 177). و باز به عنوان معتقد اهل حدیث آمده است: و ترک کلام المتکلمین و ترک مجالستهم و هجرانهم و ترک مجالسة من وضع الکتب بالرأی بلا آثار (شرح اصول: 1/203). فرار از فکر کردن روی حدیث، تنها مربوط به احادیث عقایدی در باب توحید و امثال آن نیست، بلکه در باره حدیثی مانند حدیث غدیر هم هست. به این نقل توجه کنید: احمد بن حمید مشکانی از احمد بن حنبل در باره «قول النبی لعلی: من کنت مولاه فعلی مولاه» پرسید که : ما وجهه؟ احمد بن حنبل پاسخ داد: لا تکلم فی هذا. دع الحدیث کما جاء. در این باره سخن مگوی و حدیث را به همان صورت که نقل شده است بگذار. (السنة: ابوبکر خلال: 1/346). ابوبکر مروزی می گوید: از احمد بن حنبل در باره این سخن رسول پرسیدم که به علی گفت «أنت منی بمنزلة هارون من موسی» «أیش تفسیره؟» قال: اسکت عن هذا و لا تسأل عن ذا، الخبر کما جاء (السنة خلال: 1/347) مکتب اهل بیت (ع) مکتب حکمت به لحاظ تاریخی، دولت خلفا از عصر اول تا عصر امویان، و سپس در دوره عباسیان زمانی هارون و بعدها زمان متوکل و نیز القادر، دورانی است که نگرش اهل حدیثی حکومت دارد. اما نه لزوما به معنای تمسک به حدیث. زیرا در عصر خلفای اول، گرچه تمسک به حدیث درکار نبود، اما ویژگی دوم که تأمل در قرآن بود، قابل قبول نبود. در مقابل مکتب اهل بیت و به طور کلی مکتب معتزله که خود را وابسته به مکتب امام علی علیه السلام می دید، طرفدار مکتب کلامی و تفسیر قرآن به شمار می آمد. معاویه اصطلاح «ملة عثمان» و «ملة علی» را به کار برده از ابن عباس پرسید که طرفدار ملت عثمان هستی یا ملت علی؟ گفت: ملت نبی. (شرح اعتقاد اهل السنه: 1/195) و این البته پاسخ معقولی بود. به نظر می رسد منهای روش سیاسی، این دو مکتب، به لحاظ فکری هم شکل گرفته است. بروز گرایش به عقل در مکتب اهل را از چندین طریق می توان نشان داد. اولا شناخته شدن امام علی (ع) به کلمات حکیمانه و مجموعه آنچه در نهج البلاغه و غرر الحکم آمده، به راحتی می تواند مکتب تعقل را در امام علی علیه السلام که در عین حال شدیدا متسمک به سنت نبوی است نشان دهد. بدین ترتیب در مکتب علی تمسک به سنت مشروطه به مخالفت با حکمت نیست. امام بر اساس آنچه در نهج البلاغه آمده، فراوان روی سنت نبوی و پیروی از آن تکیه می کند اما همزمان به اجتهاد معقول علاقه مند است. ثانیا که کتاب العقل و الجهل به عنوان مدخل ورودی کتابهای موسوعه حدیثی ما شاهد مهمی است بر این مطلب. این نکته نیاز به شرح و بسط ندارد و به راحتی با آنچه در مجموعه های حدیثی اهل حدیث آمده قابل مقایسه است. ثالثا در مقابل نقلهایی فراوانی که در آثار اهل حدیث در نهی از پرسشهای فلسفی و حکمی وجود دارد و از همنشینی با حکیمان نهی می کند، روایت امام علی (ع) این است که «جالس أهلَ الورع و الحکمة و أکثر مناقشتهم، فأنک إن کنت جاهلا علّموک و إن کنت عالما ازددت علما». (غرر الحکم: ح 4783). و در روایت دیگر: سائلوا العلماء و خاطبوا الحکماء و جالسوا الفقراء (تحف العقول: 41) و در حدیث دیگر: مناقشة العلماء تُنتج فوائدهم و تُکسب فضائلهم (غرر الحکم: ج 9804). و روایت دیگر: کونوا نقاد الکلام (محاسن: 1/395). و این روایت: مجالسة الحکما حیاة العقول و شفاء النفوس (غرر الحکم: ش 9875). و این حدیث: جالس الحکما یَکمُل عقلک (غرر الحکم: ش 4787). روایات فراوانی در منابع شیعه وجود دارد که گرفتن حکمت را حتی از اهل نفاق تأکید می کند. «الحکم ضالة المؤمن، فخذ الحکمة لو من أهل النفاق» (نهج البلاغه: حکمت 80) و روایت دیگر: «خذوا الحکمة و لو من المشرکین» (محاسن: 1/360) و روایت دیگر «الحکمة ضالة المؤمن، فاطلبوها و لو عند المشرک تکونوا أحق بها و أهلها» (امالی طوسی، ص 625). و مشابه اینها دهها روایت دیگر (بنگرید: دانش نامه عقاید اسلامی، 3/96 – 100). در روایتی که در منابع شیعه آمده از رسول خدا (ص) می پرسند: «مذاکرة العلم خیر ام قراءة القرآن کلِّه». حضرت می فرمایند: «یا اباذر الجلوس ساعةً عند مذاکرة العلم أحب الی الله من قراءة القرآن کلّه» (جامع الاخبار: ص 109) در روایتی که صدوق نقل کرده است، یک اعرابی از رسول خدا (ص) از رأس العلم می پرسد و حضرت به او «معرفة الله» را می نمایاند. او باز پرسش می کند و حضرت توحید را به او می آموزد «تعرفه بلامثل و لا شبه و لا ندّ و أنّه واحدٌ أحدٌ ظاهرٌ باطنٌ أولٌ آخر، لا کفوَ له و لا نظیر» (التوحید صدوق: 284) ابن عباس خود شاگرد امام علی (ع) و مفسر قرآن بود. چنین نگاهی ما به هیچ یک از خلفای نخست و حتی صحابه نداریم. مفسر بودن ابن عباس، در گرو شاگردی او نسبت به امام علی علیه اسلام است. یک نمونه تفسیر عقلی او از آیه «الله نور السموات و الارض» نقل کرده است (شرح اعتقاد اهل السنة: 2/225). این در حالی است که عمر رسما می گفت: جرّدوا القران و لا تفسروه (ابن ابی الحدید به نقل از طبری – شرح نهج البلاغه: 12/93). در بسیاری از مآخذ، تعبیر «ولاتفسروه» نیامده اما شواهدی وجود دارد که مقصود همین است. زیرا از ابن مسعود هم روایت شده است که گفت: جرّدوا القرآن و لا تكتبوا فيه شيئا الاّ كلام الله عزّ و جلّ (تاریخ الاسلام ذهبی: 18/134). این اشاره به این است که قرآن بدون تفسیر مورد نظر باشد. چنان که این تعبیر به شکل دیگری هم از ابن مسعود روایت شده است که گفت: جردوا القرآن و لاتلبسوا به ما لیس منه (مجمع الزواید: 7/158). (مصنف عبدالرزاق: 4/323) مخالفت عمر با تأمل و تفکر در دین، نمونه روشن دیگری هم دارد که دارمی و دیگران آن را نقل کرده و روایت مشهوری است: روى الدّارميّ من طريق سليمان بن يسار، قال: قدم المدينة رجل يقال له صَبيغ، فجعل يسأل عن متشابه القرآن، فأرسل إليه عمر فأعد له عراجين النخل، فقال: مَن أنت؟ قال: أنا عبد الله صبيغ، قال: و أنا عبد الله عمر، فضربه حتى [أدمى] رأسه، فقال: حسبك يا أمير المؤمنين، قد ذهب الّذي كنت أجده في رأسي (الاصابه: 3/370). حکمت صورت تشیع یک نکته مهم آن است که حدیث گرای افرطی از اوائل یک شاخه مهم بلکه شاخه اصلی تسنن توده ای بوده است و امروزه هم، به خصوص از قرن هفتم هجری به این طرف، صورت اصلی آن شده است. بدون تردید در طول تاریخ تسنن، فلاسفه و متکلمان برجسته ای برخاستند اما نتوانستند صورت تسنن را بر وفق مراد خویش شکل دهند. در حال حاضر تفکر جایگاهی در تسنن ندارد مگر آن ریشه در بیرون از تسنن داشته باشد. در این سوی در شیعه نیز دو نحله اخباری و اصولی در خصوص مباحث اعتقادی در صحنه حضور داشته اند. با این حال، حکمت گرایی صورت اصلی شیعه بوده و تاکنون همین گرایش حفظ شده است. در اینجا باید یادآور شد، این باور که در عصر نخست در شیعه «گرایش غالب مخالفت با بحث های کلامی بوده است» با اعتباری که کسانی چون هشام بن حکم یا هشام بن سالم و دیگر متکلمان شیعه داشته اند، سازگار نیست. می توان و باید پذیرفت که کسانی باورشان این بود که در مباحث کلامی هم تا وقتی امام معصوم سخنی می گوید باید بدون تأمل قبول کرد. اما مبنای این باور چنان بوده است که این سخنان حکیمانه و در دایره عقل بوده و قابلیت مناظره بر اساس و در چهارچوب آنها وجود دارد. بنابرین در حوالی آن کلمات که بسیاری از آنها خود عقلی بوده، بازار استدلال و مناظره داخل بوده است. بنابرین نباید پنداشت که در امامیه نخست، از زاویه مباحث معرفتی، اعتقادی به مباحث کلامی نداشتند، این جریان غالب نیست. شاهد آن که روند کلی عقلی گری در تشیع پذیرفته شد و تا به امروز هم ادامه یافته است. به هر روی تمسک به چند نقل که نهی از ورود در برخی از مباحث کلامی شده است (مانند کافی: 1/179، 92 – 94، 102 و 103، کشی: 147-148) در مقابل جریان کلی طرح مباحث کلامی در شیعه به مانند آنچه در کافی یا توحید صدوق یا نهج البلاغه آمده، تنها باید حمل بر این شود که موارد یاد شده نهی موردی بوده است، و الا چگونه می توان طرح آن هم مباحث کلامی را در احادیث پذیرفت؟ گسترش تشیع در عراق، منهای آن که به ظرف تاریخی آن باز می گشت، در این هم ریشه داشت که عراق محل تأمل و تعقل و دنیای آراء و افکار تازه بود و این به عکس شام بود که در دوره اموی مدافع سرسخت مکتب اهل حدیث بود. عراق، محل ظهورمکتب رأی و آن چیزی است که اهل حدیث، آن را بدعت می نامند. اوزاعی که در شام و فقیه آن دیار بود می گفت: و قد کان أهل الشام فی غفلة من هذه البدعة حتی قذفها الیهم بعض أهل العراق ممن دخل فی تلک البدعة ... فأشربها قلوب طوائف من أهل الشام (شرح اصول اعتقاد: 1/174). بدین ترتیب تشیع و عراق در این زمینه هم تأثیر و تأثر متقابلی روی یکدیگر داشتند. تشیع در معتزله بغداد نفوذ کرد و اندیشه های عقلی معتزلی با اندیشه های کلامی شیعیانی مانند هشام و دیگران داد و ستد داشت. منبع : نوشته: Pierree Centlivre & Micheline Centlivres-Demont ترجمه جعفر هادی جعفریان سالهاست که تصویری به عنوان تصویر نوجوانی رسول خدا (ص) در ایران انتشار می یابد. بسیاری از مردم در عین نشان دادن علاقه شان به این تصویر، این پرسش را مطرح می کنند که تصویر یاد شده از کجا آمده است؟ شنیده شده است که کسانی در پاسخ می گویند این تصویری است که بحیرای راهب در سفری که حضرت به همراه عمویش ابوطالب به شام داشت، آن را کشیده است. اما در واقع درستی این پاسخ در معرض تردید قرار دارد. مقاله زیر کوششی است برای بازشناسی منبع اصلی این تصویر. نویسنده استدلالهای خاص خود را دارد و تلاش کرده تا نشان دهد اصل این تصویر از کجا آمده است. شاید باب بحث در این باره همچنان باز باشد. عجالتا این مقاله را ترجمه و در اختیار خوانندگان عزیز قرار می دهیم. عنوان اصلی مقاله چنین است: The Story of Picture Shiite Depictions of Muhammad Pierree Centlivre & Micheline Centlivres-Demont در مجله ISIM Review 17 Spring 2006 pp. 18-19 * * * شيعيان ايران سابقه ديرينهاي در به تصوير کشيدن اعضاي خاندان حضرت محمد(ص) و خود ايشان دارند. از اواخر دهه نود، پوسترهاي پرفروشي منقش به تصوير حضرت محمد(ص) در ايران چاپ شده است که در آنها حضرت محمد به صورت جواني خوشچهره تصوير گرديده است. اين پوسترها امروزه با استفاده از فناوريهاي روز و ابزارها و تکنيکهاي مختلف توليد ميگردند. با وجود اين، ساختار تصاوير هنوز سنتي هستند، پس زمينه آنها رنگ ساده اي دارد و رنگها به سادگي در کنار يکديگر قرار گرفتهاند. به علاوه، اين تصاوير همواره خصوصيات و صفاتي دارند که تمايز آنها را از ديگر عکسها آسان ميسازد، به عنوان مثال شمشير دو لبه حضرت علي(ع). اما تصويري که در اينجا بدان خواهيم پرداخت، اساسا با تصاوير قبلي متفاوت است: اين تصوير نوجواني خوشقيافه با چشماني لطيف و چهرهاي دلنشين را نشان ميدهد که تا حد زيادي يادآور نقاشيهاي اواخر رنسانس است، به خصوص تصاوير نوجواناني که توسط Caravagio کشيده شده، همچون پسري با سبد ميوه (Boy Carrying a Fruit Basket رم، گالري Borghese) و يا پدر جان تمهيد دهنده (Saint John The Baptist موزه Capitole). همان نرمي مخملشکل گونهها، همان دهان نيمه باز و همان نگاه نوازشگر. هرچند نسخ متفاوتي از اين تصوير وجود دارد، اما همه آنها صورتي جوان را نشان ميدهند که اغلب در زير آنها نوشته شده محمد رسول الله و يا حتي اطلاعات دقيقتري درباره دورهاي از زندگي محمد(ص) که اين عکس بدان متعلق است و حتي منبع عکس داده شده است. يک اکتشاف جالب در سال 2004، در حين بازديد از يک نمايشگاه عکس مختص به دو عکاس Lehnert و Landrock، تصادفا موفق به کشف ريشه اين پوستر ايراني شديم و آن عکسي بود که Lehnert بين سالهاي 1904 و 1906 در تونس گرفته بود، و سپس در اوايل دهه بيست به صورت کارت پستال چاپ و توزيع شده بود. Radolf Franz Lehnret (1878 – 1948) که اهل جمهوري چک امروزي بود، در سال 1904 به همراه Ernst Heinrich Landrock ( 1878 – 1966) آلماني به تونس آمد، اولي به عنوان عکاس و دومي به عنوان ناشر و مدير. از آنجايي که Lehnret در سال پيش از آن اقامتي کوتاه در تونس داشت، علاقه زيادي به مناظر طبيعي و ساکنان آنجا پيدا کرده بود. شرکت اين دو (L&L) به صورت تخصصي به چاپ تصاوير از مناظر زيبا در تونس و مصر ميپرداخت و هزاران عکس و کارتپستال از اين مناطق چاپ نمود. Lehnert که در موسسه هنرهاي گرافيکي وين تحصيل کرده بود، روابطي با اعضاي جنش pictorialist که عکاسي را به عنوان اثر هنري ميدانستند، داشت. عکسهاي Lehnert نه تنها بيابان، تپه هاي شن روان، بازارها و مناطق محلي تونس را نشان ميداد، بلکه شامل تصاويري از پسران و دختران نابالغ جوان بود که سني بين کودکي و نوجواني و چهره اي بين زن و مرد داشتند. اين تصاوير معمولا مطابق سليقه مشتريان اروپايي تهيه شده بود که تصويري وسوسه انگيز و وهمآميز از شرق داشتند. Lehnret بدون شک در تهيه عکسها از اين مساله استفاده نموده، ولي نبوغ قابل توجهي نيز به خرج داده است. عکسهاي او به صورت چاپ نقره اي، گراورسازي شده و چهاررنگ چاپ شده است. اکثر اين کارت پستالها از سال 1920 در آلمان چاپ شده و در مصر پخش شده است. چاپها و متنهاي منطبق هيچ شکي نيست که کارت پستال نشان داده شده در شکل 1، که براساس شماره گذاري L&L، شماره آن 106 است به عنوان مدل پوسترهاي ايراني مورد استفاده قرار گرفته است. به علاوه، نام کارت پستال شماره 106 محمد است، که اين خود به تنهايي ميتواند نشان دهد که چرا تصويرگران ايراني آنرا به عنوان مدلي از حضرت محمد(ص) انتخاب نمودهاند. بدون شک، همه نسخ موجود از اين عکس، همه از عکس شماره 106 الگوبرداري کردهاند با اين تفاوت که نسخ اوليه به عکس اصلي شبيه ترند. بدين ترتيب، Lehnret ناخواسته در قلب يک اسطوره قرار گرفته است. سوال درباره ارتباط بين توصيف مرسوم از چهره پيامبر و چهره جوان تونسي، هنوز بدون پاسخ مانده است. تصوير نمايشگر چهره يک نوجوان خندان است، با دهاني نيمه باز، عمامه اي بر سر و گل ياسمني بر گوش. همين چهره در کارت پستالهاي ديگري و تحت عناوين ديگري از قبيل احمد، جوان عرب و غيره تصوير شده است. کشف مسيري که باعث گرديده تصاوير چاپ شده در دهه بيست به دست ناشران تهران و قم در دهه نود برسد، براي ما ممکن نبوده است. اما اين سوال وجود دارد که چه چيزي باعث شده که ناشران ايراني شباهتي بين پيامبر اسلامي در سنين نوجواني و تصويري يک جوان تونسي بيابند؟ قبل از جنگ جهاني اول، تصوير محمد در مجله National Geographic در ژانويه سال 1914 و تحت مقاله اي با عنوان اينجا و آنجا در شمال آفريقا چاپ شد که زير آن نوشته شده بود عربي با يک گل. در دهه بيست، کارت پستالهاي تونسي L&L بين سربازان فرانسوي در شمال آفريقا بسيار محبوب بود. در دهه هاي هشتاد و نود، کتب متعددي شامل عکس اين نوجوان چاپ شد، ولي اغلب آنها عنواني غير از محمد به عکس دادهاند. در نسخ ايراني فعلي، اصلاحاتي روي تصوير انجام شده و از فريبندگي چهره نوجوان چيزهايي نگه داشته شده است ولي از زيبايي جذاب آن کاسته شده است. شانه سمت چپ اندکي با پارچه پوشانده شده است و دهان و چشمها اندکي اصلاح شده است. به طور کلي ميتوان گفت که هنرمندان ايراني سعي کردهاند جنبه هاي زیبا پسندانه تصوير Lehnert را کاهش دهند و تصوير را از حالت جذاب خارج نموده، به آن زيبايي مقدسي ببخشند. عنوان يکي از پوسترها (تصوير 2) اين است: تصوير روحاني حضرت محمد، در سن 18 سالگي در همراهي عمويش در يک سفر تجاري از مکه به دمشق. به علاوه ادعا شده است که اين تصوير توسط يک کشيش مسيحي کشيده شده و تصوير اصلي آن در موزه رم قرار دارد. ريشه مسيحي؟ همانطور که پيش از اين نيز گفته شد، برخي از نوشتهها براي اين اثر ريشه اي مسيحي قائلند، و نه يک ريشه اسلامي که اين مساله مسلمانان را از گناه نگاه به صورت پيامبر و يا تصويرگري چهره وي، مبري مي سازد. به علاوه، اين مويد اين مطلب است که مسيحيان حضرت محمد [ص] را در همان سنين کودکي به عنوان شخصيتي الهي پذيرفته اند. اين داستان از يک کشيش مسيحي کاتوليک يا ارتدکس به نام بحيرا صحبت مي کند که بر اساس داستان، در قرن نهم يا دهم ميلادي، در حين گشت و گذار حضرت در سوريه وي را براساس نشانه پيامبري بين شانه هايش بازشناخته است. پيامبر آينده بايد مي گفته است: "هنگامي که من به آسمان و ستاره ها مي نگرم خود را بالاتر از ستاره ها مي يابم". به همين دليل است که در بعضي عکسها ستاره هايي در پس زمينه عکس ديده مي شود. هرچند که هيچ توصيفي درباره چهره حضرت محمد(ص) در نوجواني وجود ندارد، ولي توصيفاتي از چهره وي در بزرگسالي گفته شده است: گفته شده که وي پوستي سفيد داشته، چشماني سياه، گونه هايي صاف، ابروان پرپشت و کمانگونه. دنداندهاي مرتب و مويشان کمي موجدار بوده است. این خصوصیات در مورد نوجوان تصویر شده در پوسترهای ایرانی دیده می شود. در حقیقت این تصویری از یک تصویر و نمایشی از یک نمایش است. به عبارت دیگر، تصویرگران ایرانی مدلی از حضرت محمد(ص) را انتخاب کردهاند که نمایانگر زیبایی، جوانی و توازن است. منبع : به کوشش رسول جعفريان منبع : فیلم «300» به مدیریت دوبلاژ محمود قنبری برای پخش از برنامه سینما و ماوراء دوبله شده است. منبع: سایت بازتاب مجري: با آيت الله مصباح يزدي شروع ميكنيم. از ديدگاه جنابعالي فلسفه چيست؟
پژوهشكده سازمان ميراث فرهنگي، صنايعدستي و گردشگري در نامهاي به رئيس سازمان ميراث فرهنگي خوزستان خواستار پاسخگويي اين سازمان درباره صدور مجوز به سازمان قطار شهري در مسيري كه به تخريب آثار ساساني و اشكاني منجر ميشود، شدهاست.
يکی از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همیگويد : «والکاظمين الغيظ و العافين عن الناس»
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.
وزير ديگر که ضد او بود گفت : «ابنای جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.»
ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : «آن دروغ پسنديدهتر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی.»
چنانکه خردمندان گفتهاند : «دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز»
مکن تکيه بر ملک دنيا و پشت که بسيار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، یمن و افریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج میداد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد.نظرات دربارهٔ تاریخ تولد و وفات
. منبع : کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
ترور واژه ای غربی است و در فرهنگ سیاسی به کشتارها و تخریب های رعب آوری گفته می شود که گرچه هدفمندند اما مدرکی قانونی به کسی نمی دهند.
و تروریست کسی است که اگر هم تواناتر از ترورشونده باشد به دلیلی، شرایط جنگ رویارو را ندارد زیرا ترور، ابزار کار باندهای جنایتکار باجگیر مافیایی بین المللی یا حکومتهای غاصب و متجاوز و غیر مردمی می باشد که فریبکارانه مردم نمایی می کنند و بنابراین مجبورند مخالفان خود را با ترور و ارعاب از سر راه بردارند.
ترور و تروریست بردو گونه است : الف تروریست غیر دولتی، ب تروریست دولتی که اسرائیل بهترین نمونه و سمبل تروریست دولتی است گرچه برخی امروزه اسرائیل را تروریست نمی خوانند زیرا اکنون اسرائیل با مجوز سازمان ملل آمریکا آشکارا به ترور می پردازد و همانند نازیها و خِمِره های سرخ و صرب ها آدم می کشد، از این رو محققان اسرائیل را گرچه در ترورهای پنهانی هم عالیترین مدال را بر گردن دارد امروزه از گروه نیوفاشیستها و نوچه های شایسته نیوفاشیستهای غرب می دانند و دارای فرهنگی که هرکس با اندیشه اش مخالف باشد او را می کشد . تروریستهای غیردولتی بر سه گونه اند:
1ـ تروریست حرفه ای، این تروریست ساخته و پرداخته کلان سرمایه داران امریکای شمالیِ پس از سرکوب امریکای جنوبی و دورانی است که ساختار امریکای امروزی، ریشه می بست و هر یک از چند قوم حاکم امروز برای ارعاب دیگران و اثبات توانمردی خود، اشرار گستاخی را به نام مزدور در اختیار می گرفتند و به تعظیمشان می پرداختند ، تمام فیلم های وسترنی که می بینید برای بزرگ نمایی مزدورانشان می باشد . از مشخصات این تروریست اینکه وی با مفهوم دوستی و دشمنی آشنایی ندارد و به هیچ چیز بجز حرفه پای بند نمی باشد و تعبدی و تعصبی هم ندارد لیکن در کار خود جوانمردیهای مخصوص رشته را دارد با اینکه او فروشنده گلوله هایش به کسانی می باشد که گلوله را گرانتر می خرند و تا آنجا که اگر به او بگویی چنانچه آن خوک مفلوک گرفتار باتلاق را بکشی پاداشت ده هزار دلار است اما اگر آن جوانی را که دست زن و فرزند را در دست دارد و به خانه می رود یازده هزار دلار، تروریست حرفه ای گلوله اش را جایی خرج می کند که درآمدش بیشتر است.
2ـ تروریست کور، این تروریست مملو از عقده های پنهان و آشکار است و با محرومیتهایی که بر دوش می کشد همیشه کوفته و فرسوده است و بارها به فکر خودکشی افتاده لیکن راهکار آن را به دست نیاورده زیرا او تا راهنمایی نداشته باشد مردارگونه زندگی می کند و قادر به هیچ کاری نیست، نمونه گویای تروریست کور سمپاتهای مجاهدین خلقی می باشند که پس از چرخش رهبرانشان همچنانکه مجسمه ای را جابجا کنند پابه پای چرخشهای کاسبکارانه و منافقانه رهبران حزبی خود تا 180 درجه چرخش داشتند. پیش از پیروزی انقلاب اسلامی دشمنان انقلاب را می کشتند لیکن از سال 52 که رجوی با لودادن 17 خانه تیمی ده ها هم پیمان خود را به بهاء نجاتش به کشتن داد و به برکت تبلیغات همه جانبه ساواک با وجود خیابانی و ابریشمچی رهبر سازمان گردید ناگهان سمپاتها و لَجّاره های سازمان هم که از بی شخصیتی و بی جایی در ساختار رسوب کرده بودند به پیروی استبداد رجوی به خودزنی و خودفروشی پرداختند، سرآغاز به ترور شخصیت های ممتاز انقلاب اسلامی کمربستند و اندک اندک کارشان به آنجا کشید که برای مبارزه با رهبران انقلاب اسلامی به یاری صدام دشمن ایران رفته و به تخریب کشور و ترور بی هدف مردم پرداختند و امروز به فرمان سیا در عراق غوغائی را به راه انداختند که با آشکارشدنش پشت هرتمدنی را می لرزاند. دوست دارم برای بهتر شناساندن تروریست کور به دو درامی بپردازم که تراژدی آنها دوست و دشمن را می گریاند.
الف : چون ایران صلح نامه را امضاء می کند مجاهدین خلق از وحشت فردای صلح، خود را به آب و آتش زده و همه نیروهای ساکن در غرب خود را، فرا خوانده و به میدان رزم نهایی دعوت می کنند، به خانم دکتری که در امریکا به تحصیلات تخصصی خود ادامه میدهد چنین می نویسند سپیده روز، فرا رسید و ما آماده کوچ به وطن گشته ایم و شما یکی از چهار نفری می باشید که سازمان برای مسئولیت وزارت بهداری کشور مردمی ایران در نظر گرفته است اگر می پذیرید و آماده خدمت می باشید لباس رزم بپوشید و به ما بپیوندید و دخترک جاه طلب بی ایمان و از همه جا و همه چیز بی خبر خود را به عراق می رساند و چند روزی در اردوگاه آمادگی مستقر و در آنجا با جوانکی که از استرالیا برای قبول شغل وزارت راه به ایران آمده معاشرت هایی دارد و در روزهای حمله به ایران با او وداع و به خیل پزشکان سیار می پیوندد و شوهر ناخواسته اش در دومین روز تجاوز به ایران شکار مرصادیان و به درک واصل می شود و دخترک با یادگار ناخواسته ای از وزیر راه به پشت جبهه برگردانده می شود و چون آبستن برگرداندنش به امریکا به مصلحت سازمان نیست در عراق نیمه محبوس و پس از زایمان فرزندش را به پرورشگاه سازمان می فرستند و دخترک هم نمی دانیم به کجاست و کودکشان در جهانی پرورش می یابد که مناسبترین فرد برای ترورهای کور حزبی است و در روزگاری که سیا برای آبرو بخشیدن به کشتارهاییکه در عراق دارد در پی یافتن تروریستهای انتحاریست، منافقان، نوجوان را که دیگر توان کشیدن بار عقده ها را ندارد به پنتاگون می فروشند و او با کمربندی تلخ به دبیرستانی حمله می کند و خود و دانش آموزانی را می کشد؟!
ب: تراژدی دیگر، درام فرزند بعثی می باشد که در حمله امریکا به دست لجّاره ها کشته می شود و زندگی فرزندش را تلخ تر از هر مردنی می سازد و با چنین حالتی این موجود مملو از عقده هم به راهنمایی تزویر با کوله باری از باروت به خواسته سیا که می خواهد به کشتار خود در عراق وجهه ای ملی و مردمی و انقلابی بخشد به پاسگاهی می زند و خود را راحت می کند و گروهی را می کشد. پیرامون تروریستهای انتحاری دست ساز سیا انتحاری دیگری را هم گفته اند وی عضو سازمان و مرد 45 ساله همیشه درمانده ای بود که از 25 سالگی در عراق رنج می کشید و غصه فقر و بدنامی مادر را می خورد و گزارشگران به سازمان اطلاع می دهند که وی در فکر خودکشی است و تزویر سازمان آشکارا به او پیشنهاد می کند که اگر از زندگی خسته شده است 5 میلیون تومان بگیرد و برای مادرش بفرستد و با مرگی اسطوره ای خود را راحت کند و او با انتحاری کور و خیابانی چنین می کند .آری تروریست کور یعنی آدمکی که روی صحنه است لیکن با نخی که در پا دارد به بازی می پردازد.
3ـ تروریست هدفمند اینان پاک و فداکارند اما یک بعدی و مبتلا به تعصبی کور زیرا اصولاً نه عقل، تغییر فرهنگی را با ترور میسر می داند و نه شرع مقدس چنین مجوزی را برای اصلاحات داده است بنابراین اگرچه اینان متعهد و هدفمند لیکن از آنجا که حرکتشان بی پایه است همیشه شکار تزویری می گردند که ترورهایشان به زیان اهدافشان می باشد ، مگر گاندی بزرگ ناجی هند را یک دانشجوی مقدس بودایی نکشت و یا خانم گاندی و پسرش رؤسای جمهوری را که اگر می ماندند هند امروزه دارای استقلال بیشتری بود، سیکهای متعصب هند نکشتند چرا به دورها برویم مگر مطهری و مفتح را بچه های احمق و متعصب فرقان به تزویر سیا ترور نکردند. من پیش از ترورهایشان شبی را با آنان بودم و همه اشکالاتشان را پاسخ دادم تا آنجا که مجادله ما به منازعه کشید و یکی می گفت بودن شما هم برای انقلاب خطرناک است و من در پایان کار دریافتم که اندیشه آنان آنچنان فسیل گشته که حضرات در همان سیاه چاهی که ابن ملجم افتاده و اسیر دشمن بود در بندند، و اگرکار دست من بود آنان را پیش از جنایاتشان بازداشت و زندانی می کردم تا خود بمانند و جنایتی نکنند لیکن بعضی از ترورشوندگان فردای آنان، به پاسخم گفتند ما قصاص قبل از جنایت نداریم .
و فرق آشکار حملات استشهادی دین شناسان با تروریست هدفمند متعصب و محدود این است که تزویر، زشتی های معاویه را به عاشقانی که اهل جهادند و اهل اجتهاد نیستند نشان می دهد و با یک چرخش چنین تروریستی، علی را به جای معاویه ترور می کند . من قاتل شهید هاشمی نژاد را دهها بار دیده بودم و مزایای تعصب کور او را چشیده بودم سوگند به خدا که او خائن نبود و هدفمندی کور بود . سمبلی گویاتر دومین فرزندم حسین رحیم پورکه دوران جنگ مسئول یکی از بیمارستانهای زیرزمینی سپاه بود. می گوید: پس از درگیری با کموله های بی دین، درمیان زخمی ها جوانی را دیدم که در حال احتضار ذکر می گفت و آرامشی داشت، به کمکش شتافتم لیکن او به صورتم خدو افکند و صورت از من برگرداند و من شگفت زده، دوست کردی خندید و گفت وی از طلاب شمس و تعلیم دیده آخوندهای وهابی است اینان هرگز با صهیونیستها درگیر نمی شوند ولی جنگ با شیعه و انقلاب اسلامی را عبادت می دانند. بایدم آشکار سازم که ترورهای انتحاری گرچه با حملات استشهادی شباهتهایی دارد لیکن هرگز از یک سنخ نمی باشد زیرا جهاد استشهادیان برپایه اجتهاد و ملاحظه همه جانبه مکتب است ولی نمونه هدفمندان فسیل شده و جادو زده افرادی چون قاتل هاشمی نژاد و گروه شمسی که فداکارشان را شناختید و گروه صحابه ای که مهندسان شیعه ای را که در کشور پاکستان به آنان خدمت می کردند ترور می کنند و در همه جا جادوگرانی که آنان را به ترور وامی دارند مجهول الهویه اند. لیکن مجاهد استشهادی هنگامی که درمی یابد دشمن با ترور و ارعاب در پی شکستن روحیه ی مومنان است با فریاد هدفش به حمله ای استشهادی می پردازد. فدائیان اسلام با فریاد الله اکبر و مرگ بر دشمنان اسلام به کشتن کسروی و رزم آرا حمله ای استشهادی می کنند شهید هرندی با فریاد مرگ بر خائنان و دشمنان اسلام به کشتن هژیر می پردازد و در هر حمله استشهادی که فلسطینیان به صهیونیستها کرده اند هدف و قاتل و مقتول و دلیل قتل آشکار است و در یک کلام مردان استشهادی کور و جادوزده به کشتن دشمنان نمی پردازند. با تعریف و شناساندن گونه های تروریسم به اینجا رسیدیم که می توانیم به شناخت تروریستهای عراق امروز بپردازیم سرآغاز باید دانست هرگونه تروریستی به شکلی ابزارکار تزویری است چه دولتی و چه غیردولتی و تروریستهای غیردولتی بر سه گونه بودند : 1ـ تروریست حرفه ای نمونه قاتل کندی ها .2ـ تروریست کور که نقش اسلحه را بازی می کند ، او اسلحه را می چکاند و سیاستی او را می گرداند و نمونه روزش زیرقلبیریهای مجاهدین خلق و بعثی های وامانده .3ـ تروریست هدفمند که جهادش بی اجتهاد است نمونه گویا، از سنیان گروه صحابه و گروه شمس و از شیعیان مجاهدین خلق پیش از خیانت رجوی و بچه های گروه فرقان و از بوداییان دانشجویی که گاندی بزرگ را ترور می کند و از سیکها،کسانی که خانم گاندی و فرزندش را ترور می کنند. اکنون بدان پردازیم که کدامین گونه از تروریستها عراق امروز را به این روز افکندند .
1ـ از نظر ما شأن تروریست حرفه ای بالاتر از این است که به ترورهای مجنون گونه بپردازد از این گذشته تروریست حرفه ای در همه عمر بیش از چند ترور ندارد چه رقبا اجازه ادامه کارش را نمی دهند .2ـ تروریست ابزاری و این گونه تروریست کمتر از آن است که بشود با آنان هر روز دهها ترور را انجام داد.3ـ تروریست هدفمند هم بسیار کمتر از آنند که با حیله های جادویی چنین احمقانه به ترور بپردازند چرا می شود گفت در همه سال تروریست متعصبی سنی برای رضای خدا مسجدی را تخریب و شیعیانی را بکشد و یا به عکس. لیکن این محال است که مومنی هرچند احمق دائم به ترورهای خیابانی بپردازد و آدمهایی را که نمی شناسد بکشد زیرا گفتیم چنین تروریستی با جابجایی معاویه و علی، فریب می خورد و علی را ترور می کند نه اینکه سنی در محلی سنی نشین به کشتار مردم بپردازد و در این صورت کشتارهای هدفمند و بعضاً انتحاری بسیار کمتر از آن است که بتواند چنین عراقی بیافریند و نتیجه اینکه بیش از نود درصد ترورها و تخریب های امروز عراق به دست ستون پنجم و کلاه رنگی های غربی که امروزه در نقش غلام سفیدهای امریکایی اتفاق می افتد زیرا امریکای امروز توان چنین بهره کشیهایی را از غلام سیاه های افریقایی خود ندارد لذا از اروپا غلام سفید می گیرد مگر همگان نظامیان انگلیسی را با لباس عربی و یک دنیا سلاح برای انفجارحرمی ندیدندکه چون آنها را گرفتند لشکر مهاجم به قیمت رسوایی بیشتر به تخریب زندان و نجات تروریستهای خود پرداختند و با این توضیحات امنیت در عراق روزگاری میسر است که لشکر مهاجمان و کلاه رنگی ها عراق را تخلیه کنند و تروریستهای بعثی و مجاهدین خلق خود را هم ببرند. ولا حول ولا قوه الا با...
منبع: مقاله ای از استاد حیدر رحیم پور





منبع :

روش اسلوفیریزینگ یا یخ زدن آرام,نخستین روشی است که در ایران برای برطرف کردن نازایی مورد استفاده قرار می گیرد به طوری که تخمک خارج شده در آزمایشگاه به صورت آرام فریز شده و در مواقع ضروری از آن استفاده می شود.
در حالی که در روش جدید یا ویتری فیکیشن تخمک یخ زده بلافاصله در داخل مایع ازت قرار می گیرد و قبل از اینکه کریستالیزه شود حالت شیشهای به خود می گیرد.
دکتر تیزرو محقق این طرح در خصوص مزایای روش ویتری فیکیشن در مقایسه با روش قبلی یا اسلوفریزینگ گفت:کاهش زمان تخمک برداری از بیماران از 3 ساعت به 15 دقیقه و افزایش شانس زنده ماندن جنین از 65 درصد به 95 درصد , از مهمترین مزایای این روش است .
هرگز پادشاهِ جهان نبودم
جُز آن دَم که
از عشیرهی شاهان
دوری جُسته باشم !
احساسِ داشتنِ تو
دانشِ حکومت
بر پنج قاره را به من میدهد !
حکومت بر شاخهی باران،
ارابهی باد،
مرغِ حق،
مزرعهی خورشید...
به آدمیانی فرمان دهم که پیش از من ،
کسی بر ایشان فرمان نداده است !
بازی کنم با ستارهگانِ راهِ شیری،
چون کودکی که با گوشْماهیها !
هرگز شاه نخواهم بودُ
نمیخواهم باشم...
لیکن خفتن تو بر کفِ دستانم
ـ چون مُرواریدی غلتان ـ
مرا به این رؤیا میبَرَد که پادشاهِ روسم،
یا انوشیروانِ ایران...
سالِ 1981 قبانی همْسرِ عراقی تبارش بلقیسالراوی را در حادثهی بُمبگُذاریِ سفارتِ عراق در بیروت از دست داد. اینحادثهی تلخ در شعرهایش نیز منعکس شُدُ تعدادی از زیباتَرین مرثیههای شعرِ عَرَب را پدید آورد. شعرهایی چون دوازده گُلِسُرخ بر موهای بلقیس وَ بیروت میسوزد و من تو را دوست میدارم! او همیشه اعراب را به واسطهی بیعرضهگی وَ حماقتشانهجو میکرد.
نزارقبانی سَرانجام در سالِ 1998 در بیمارستانی در شهرِ لندن خاموش شُد، امّا تا همیشه عشق، زَنان، میهنُ آزادی را دراشعارش فریاد میزند.
یغماگُلرویی
تهران ـ خُرداد 1382

در ايران نيز به جهت كمبود آب،شرايط اقليمي خاص و نيازهاي روزمره آب ماده اي بسيار ارزشمند محسوب مي شده كه اين امر را علاوه بر بندسازي ، سد سازي و آثار به جا مانده مي توان در فرهنگ ايراني و ارزشي كه براي آب قايل مي شدند و حافظه تاريخي مردم ايران به وضوح مشاهده و مطالعه كرد.
در سرزمين هاي ايران و مصر كه از قديم در معرض سيلاب و طغيان رودخانه ها قرار داشتند،ساخت بندهاي متفاوت در طول مسير رودخانه ها و يا مناطق سيل خيز به جلوگيري از خسارات اين گونه طغيان ها كمك فراواني مي كرد.
تاريخ سد سازي در ايران،مصر و بين النهرين ( ميان رودان) قدمتي بسيار طولاني دارد و هنوز هم مي توان نشانه هايي از آنها را در اين سرزمين ها يافت. به طور كلي سدسازي و نيز لايروبي و مرمت آنها از دير باز در ايران ديگر سرزمين ها ،مانند ساير كارهاي عام المنفعه و پروژه هاي بزرگ معمولا به دست حكومت ها و پادشاهاني كه به امور آباداني و آبادي علاقه بيشتري داشتند انجام مي گرفته است و در اين ميان رونق اقتصادي و پيشرفت آبادي ها و شهرهاي مرتبط با سيستم هاي آبياري و آبرساني نيز بستگي بسيار زيادي با مقوله سد و سد سازي و اهميت حكمرانان به اين مسايل داشته است.
پادشاهان هخامنشي به واسطه نياز جغرافيايي كشور ايران و علاقه اي كه در گسترش و آباداني سرزمين تحت فرمانروايي از خود نشان مي دادند و در زمان امپراتوري خود سدها و بندهاي زيادي در بخش هاي جنوب غربي و جنوبي ايران ساختند. بسياري از سيستم هاي آبرساني و آبياري كه تا سال هاي متمادي نيز در ايران از آنها استفاده شد مرهون تلاش مهندسان و صنعتگران ايراني است كه در زمان هاي بسيار دور تلاش نمودند تا نيازها و كمبودها را در زمينه هاي عمراني و آبادي بر طرف نمايند و آثار و شواهد آن را نيز مي توان در نقاط مختلف ايران درك نمود. علاوه بر آن بسياري از آثار به جا مانده از اين دوران ها در سرزمين هاي تابعه حكومت هاي ايران باستان نيز قابل مشاهده است.
يكي از رودخانه هايي كه از قديم به رودخانه اروند مي پيوسته است «دياله » بوده است كه بنا به دستور كوروش بزرگ سدي براي آبياري ،از خاك و چوب بر روي اين رودخانه بسته شده بود كه شبكه كانال هاي آبرساني را تغذيه مي كرد. همچنين در زمان هخامنشيان اولين كوشش ها جهت سد سازي بر روي اروند و فرات به عمل آمد. از مشخصات اين رودخانه ها آن بود كه سطح فرات بالاتر از دجله قرار داشت و نيز در زمان حكومت بابليان بر بين النهرين تمايل رود فرات نسبت به شرق بيشتر از امروز بوده و اين رود تنها داراي يك مجرا بوده است. انشعاب فرات به دو مجرا بين سال هاي 600 ق.م تا 100 ق. م اتفاق افتاده است . چنان كه پيداست هخامنشيان سدهايي بر روي رودخانه هاي فرات و اروند ساختند و گام هايي ديگر در گسترش شبكه كانال هاي آبياري برداشتند. بدون شك هنگامي كه اسكندر مقدوني در حدود سال 400 ق. م به آنجا ها رسيد آن سدها ساخته شده و برپا بوده اند. استرابو جغرافي دان سده اول ميلادي يونان خبر از ويراني آنها به دست اسكندر مقدوني مي دهد. ولي واقعيت اين كه اسكندر اين سدها را ويران كرده باشد كاملا معلوم نيست چون برخي نيز گفته اند كه اسكندر آنها را خراب نكرده است و حتي به حفر كانال ها و نظارت بر اين سدها به طور مرتب مشغول بوده است. به هر حال آنچه مسلم است آبياري با بهره وري از بند سازي در فرات و اروند پيرامون سده چهارم پيش از ميلاد كاملا روا بوده است و اين سيستم هاي سد بندي و آبياري بعدها در زمان ساسانيان به حد بالاي گسترش خود رسيد.
علاوه بر بندها و آبگيرهايي كه در زمان هخامنشيان بر روي رودخانه هاي اروند و فرات ساخته شد،در آن زمان بر روي رودخانه «كر » kur در فارس نيز بندهايي براي آبياري زمين هاي پيرامون تخت جمشيد ايجاد شد. با اين كه آثاري از تمامي سدهاي ساخته شده در زمان هخامنشي ها در دست نيست، ولي برخي از بندها كه تا به امروز بر روي آن رودخانه بر جاي مانده اند داراي پايه هاي هخامنشي هستند. از جمله اين سدها « بند ناصري » است كه در 48 كيلومتري شمال غربي تخت جمشيد واقع شده است.
ابن بلخي (سده پنجم) سد ناصري را چنين توصيف مي كند:« در اين قسمت رودخانه در زمان هاي قديم سدي ساخته شده بود كه آب كافي را براي آبياري زمين ها تأمين مي كرده است ،اما در روزگاران هرج مرج كه اعراب به سرزمين ايران تاختند اين سد رو به خرابي نهاد و در تمام حوزه هاي رامجرا ( را مجرد) ديگر كشاورزي انجام نشد. ..»
سد ديگر بند فيض آباد نام دارد كه در حدود 48 كيلومتري شمال تخت جمشيد قرار گرفته است چنان كه گفته شده است يكي از سه بندي كه بر روي رود كر ساخته شده بوده 25 متر درازا و 25 متر بلندا داشته است.
در نزديكي شهرك «كوار » در جنوب شيراز سد هخامنشي ديگري به نام «بند بهمن» بر روي رودخانه « مند» بنا شده است. طول بند در حدود 100 متر و بلنداي آن حدود 25 متر مي باشد . بخش عمده اي از اين سد تا كنون از گل و لاي پر شده است.
در زمان ساسانيان و هنگام حكومت شاپور اول ، ارتش شكست خورده والرين رومي كه مركب از 70000 هفتاد هزار نفر مي شد به اسارت ايرانيان درآمد، شاپور از اين اسيران براي ساختن ساختمان هايي در ايران استفاده كرد. يكي از اين ساختمان ها «سد شادروان شوشتر» بر روي رودخانه كارون به شمار مي آيد . شوشتر كه در كناره شرقي كارون بر روي ساحل سنگي ساخته شده از زمان ساسانيان يكي از شهرهاي مهم بود. از زمان ايلاميان و دوران اوليه سلسله ساساني براي بالا بردن سطح آب در كارون تا به سطح شهر شوشتر سدي بر روي اين رود زده بودند.
ابن حوقل در صورة الارض راجع به شادروان شوشتر مي نويسد:
« سرزمين خوزستان در محلي مستوي و هموار قرار گرفته است و داراي آب هاي جاري است . بزرگترين رودهاي آن شوشتر است كه شاپور شادروان (سد معروف) را در دروازه شوشتر بر آن ساخت تا آب آن بالا آمد و به ثمر رسيد چه شوشتر در زمين مرتفعي قرار دارد.»
چنانكه پيداست سد اوليه بر روي كارون از لحاظ بالابردن سطح آب چندان رضايت بخش نبود پس ايران رومي را براي رفع نقايص به كار گماشتند . احتمالا علاوه بر نيروي كارگري چندين مهندس نيز در سپاه روم بوده اند. گام نخست ،ايجاد رودخانه اي انحرافي « گرگر» بوده كه در هنگام ساختن سد آب كارون را هدايت مي كرده است. اين سد كه پس از تعميرهاي پشت سر هم تا كنون به جا مانده است «بند ميزان » نام دارد. سد داراي سرريزهايي است كه در هنگام بالا آمدن آب اضافي آن را تخليه مي كرده است. پهناي اين سد بين 10 تا 12متر است . ساختن اين سد از سه تا هفت سال طول كشيد و هنگامي كه ساختمان آن پايان يافت . ورودي رود گرگر با بند ديگري بسته شد كه امروزه « بندقيصر » ناميده مي شود . اين سد نيز كه تا كنون به جا مانده از تكه هاي بزرگ سنگي كه با بست هاي آهني به يكديگر محكم شده اند ساخته شده است. براي كنترل آب رودگرگر شش سرريز در آن سد ساخته شده بوده است . كانال گرگر پس از گذشتن نزديك به 30 كيلومتر به سوي جنوب دوباره به كارون مي پيوندد . نشانه هاي موجود چنين مي گويد كه براي آبياري نهرهاي ديگر نيز بر روي اين كانال زده شده بوده است.
«... ذوالاكتاف بعد از قلع و قمع اعراب به جنگ قيصر كمر بسته او را مغلوب و اسير كرد و به ايران قصد داشت و پس از مؤاخذه و مصادره به او فرمود كه اگر نجات خود را مي خواهي ممالكي را كه از قلمرو من خراب كرده اي بساز و چون شاپور را به عمارت و آبادي شوشتر رغبتي بوفور بود. قيصر التزام نمود كه ابتدا شادروان شوشتر را بسازد و چنان كند كه در حوالي شهر زرع مايي توانند كرد .قيصر چون بر جان خود ايمن گشت ... بفرمود تا مهندسين با فرهنگ ار روم ... و مهندسان بعد از آنكه ترازوي آب را برآورد نمودند ديدند كه به سبب بسياري رودخانه و شدت جريان آب ساختن شادروان محال و زمين رودخانه را سنگ بست نمودن كه ديگر باره عميق نشود ممكن نيست مگر آن كه آب را اولا به طرف ديگر جاري نمايند تا آب از رودخانه منقطع گردد بعد از ساختن زمين رودخانه شادروان باز آب را به اين طرف سردهند و آن رخنه را ببندند...»
در شاهنامه فردوسي اشاره به اين موضوع شده كه سازنده و مهندس شادروان شوشتر شخصي به نام « برانوش » بوده است. ساختمان سد شادروان در زمان شاپور ساساني در 280 ميلادي پس از سه سال عمليات ساختماني به اتمام رسيد. در ساختمان اين سد براي پيوند و پا برجايي سنگ هاي گرانيت به كار برده اند.
بنا به شرح كتاب مجالس المومنين نوشته طبري عمود هاي آهنين كه در سرب قرار داشته نيز در آنجا به كار رفته بوده است.
يكي از بندهاي ديگري كه پس از سد شوشتر ساخته شد سد اهواز بوده است كه نشانه هاي آن هنوز هم به چشم مي خورد .درازاي اين سد بيش از 1000 هزار متر بوده و احتمالا 8 متر ضخامت(پهنا)داشته است . مقدسي جغرافي دان اسلامي سده سوم هجري درباره سد اهواز چنين مي گويد :« ميان اين دو بخش { اهواز را } پل «هندوان » كه با آجر ساخته شده پيوند مي دهد... روي اين نهر {مسرقان } دولابهاي بسيار است كه فشار آب آنها را مي گرداند و «ناعور »خوانده مي شوند.
پادشاهان و مهندسان ساساني افزون بر ساختن سد بر روي كارون و كرخه در سرزمين عراق امروزي نيز به ساختن سدهايي به ويژه در كرانه شرقي اروند بين سامره و كوت مبادرت كردند . ساسانيان سيستم آبياري رودخانه دياله را گسترش دادند و در پديد آوردن نهرها تا آنجا پيش رفتند كه نياز به مقدار آبي بيشتر از آنچه كه دياله مي توانست بدهد پيش آمد. اين گره به كمك رودخانه اروند گشوده شد ، بدين معني كه ابتدا آب آن را با ابزارهاي بالا بردن آب و سپس با كانال هاي عظيم بالا مي بردند و آن را بدينوسيله به رود دياله سوار مي كردند . گسترش شبكه آبياري در جنوب ايران و بين النهرين در زمان خسرو اول پادشاه ساساني (579 ـ 531 م) به درجه بالاي خود رسيد . يكي از نمونه هاي اين گسترش كانال نهروان بوده است كه از پشت سد بر روي اروند نزديك محلي به نام دور ( (Dur تغذيه مي شده است . اين كانال بعدها در زمان خلفاي عباسي تعمير شد . كانال نهروان در محل باكوبه (واقع در پنجاه و سه كيلومتري شمال شرقي بغداد و حدود 110 كيلومتري پايين دست سد) به رودخانه دياله مي رسيد.10 نكته جالب توجه آن است كه كانال نهروان و رودخانه دياله در يك سطح و بدون هيچگونه كنترل مجازي به يكديگر مي رسيدند و اين نشان دهنده آن است كه مهندسان ساساني مي توانسته اند جاي سد را طوري برگزينند كه اين جريان و ارتباط طبيعي با دقت انجام گيرد. و اين خود نمايشگر تبحر آنان در پياده كردن نقشه و نقشه برداري ساختمان ها و تأسيسات بوده است. در حدود سي و شش كيلومتري جنوب باكوبه سدي به نام سد بلادي براي كنترل جريان آب در دياله ساخته شده بود كه آب دياله را به داخل كانال كوتاهي (كه در زير بغداد و بالاي تيسفون به اروند ميريخت )كنترل مي كرد.
افزودن بر سدها و پل هايي كه شرح آنها آمد از باستان در سرزمين خوزستان بندها، پل ها و سدهاي ديگر نيز ساخته شده بوده است كه به آبياري زمين هاي پيرامون كمك فراوان مي كرده اند برخي از اين سدها عبارت بودند از : 11
ـ سد قلعه رستم ، در 33 كيلومتري شمال شوشتر بر روي كارون كه داراي سه دهنه بزرگ از بالا به پايين بوده است. نهري را كه از اين سه سد آب مي گرفته نهر « جوي بند » و يا « ديم چه » مي گفته اند . درازاي اين نهر آبياري 18 كيلومتر بوده است. ـ
ـ سد شعيبيه : كه در 24 كيلومتري جنوب غربي شوشتر و بر روي رودخانه دز ساخته شده بوده است.
ـ سد كارون : كه در 8 كيلومتري شمال اهواز قرار داشته است.
ـ سد كرخه : اين سد در 15 كيلومتري شمال حميديه واقع بوده و پيش تر به آن سد نهر هاشم مي گفته اند.
ـ سد ابوالعباس : در 18 كيلومتري رامهرمز واقع است و از سه دهانه تشكيل مي شده است.
ـ سد ابوالفارس : در جنوب شرقي رامهرمز.
ـ سد جراحي : در 29 كيلومتري جنوب رامهرمز.
يكي ديگر از آثار تاريخي دوران ساساني دژ باستاني ايزد خواست و آثار تاريخي مربوط به آن است. اين آثار كه در راه اصفهان به شيراز در 41 كيلومتري جنوب اصفهان واقع شده شامل قلعه ،آتشگاه ، پل ،كاروانسرا و سد نزديك آن است . سد ايزد خواست (يزد خواست) در ده كيلومتري جنوب دهكده يزد خواست قرار گرفته و درازايش 65 متر و پهناي آن نزديك 6 متر است . از ويژگي هاي اين بند كه تنها بخشي از آن برجاي مانده است ،آن است كه اين سد از نوع قوسي بوده است . 12 سد يزد خواست كه مي توان آن را نخستين بند قوسي جهان دانست از بناهاي دوره ساساني است . مصالح ساختماني سد شامل سنگ لاشه و ملات گچ و ساروج و نماي آن از سنگ تراشيده با اندود ساروج است . چنان كه پيداست اين بند براي جمع كردن آب هاي بهاري و جلوگيري از جريان سيل در منطقه ايزد خواست ساخته شده بوده است.
سد سكندر: درباره ديواره يا سدي كه در تاريخ به نام سد سكندر موسوم گشته نوشته ها و اخبار متعددي ذكر شده است . عده اي معتقدند اسكندر مقدوني در لشگر كشي هاي خود به شرق در منطقه ماوراء النهر بنا به درخواست مردم منطقه كه مرتبا در معرض تهاجم قومي به نام يأجوج و مأجوج بوده اند. اين سد را رد دهانه دره اي بنا مي كند تا جلوي مهاجمان گرفته شود. البته در انتساب بناي مذكور به اسكندر جاي شك فراوان وجود دارد و مي تواند مانند بسياري از داستان هاي تخيلي و ساختگي مربوط به اسكندر مطرود تلقي شود. اسكندر مهاجم با تهاجم سريع خود و مدت كمي كه در اختيار داشته و مرتبا در حال حمله و لشكر كشي بوده ، بعيد است كه چنين كار عظيمي را انجام داده باشد.
بلعمي در ترجمه خود از تاريخ طبري اوايل سده سوم هجري و به نقل از روايت قرآن13كريم ساختن سد يأجوج و مأجوج را به شخصي به نام اسكندر ذوالقرنين منتسب مي داند بر طبق آن مردم از اسكندر مي خواهند برايشان سدي بسازد كه ميان آنها و اقوام مهاجم حايل باشد.
ابوريحان بيروني كه مي خواسته بداند كه محل سد سكندر در كجا بوده است در مورد شخصيت ذوالقرنين چنين نظر مي دهد كه وي يكي از اميران حميدي بوده است. مقدسي نيز در احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم (صفحات 533 تا 538 ) با شرحي مشابه ابوريحان مي نويسد كه ديواره سد پنجاه ذراع كلفتي و بلندي داشته و با خشت هاي آهنين در مس پوشانده شده بوده است. از اين نوع روايت و روايات نظير آن مي توان احتمال داد كه سد موسوم به سد اسكندر نوعي ديواري دفاعي بوده است. علاوه بر سد سكندر در نوشته هاي تاريخي از ديواره هاي دفاعي ديگري نيز كه همگي در منطقه مازندران (طبرستان) ايجاد شده بودند نام برده شده است. اين سد ها يا ديوارها به نام هاي سد تميشه ،سد دربند ،سد انوشيروان ،سد مرو و باب الابواب شهرت يافته اند و احتمال دارد كه سد سكندر يكي از اين پنج ديوار ،بوده باشد . رواياتي كه ذكر شد همگي از وجود ديواره هاي دفاعي متعدد در ناحيه شمال خراسان و كناره درياي خزر حكايت مي كند . برخي از اين حفاظ ها به صورت سد يا بندي در دره اي بوده و برخي ديگر نيز به شكل ديواري طويل ازسدي تا سدي ديگر كشيده شده بوده است . سدها و ديواره هاي دفاعي در شمال خراسان براي حفاظت شهرهاي آن سامان از هجوم اقوام وحشي ايجاد شده بوده است. اين ناحيه از ايالت هاي مهم ايران در عصر هخامنشي به شمار مي آمده است و آن طور كه از تاريخ بر مي آيد كشور ايران از زمان كوروش هخامنشي در اين ناحيه همواره در معرض هجوم قبايل وحشي قرار داشته است با توجه به اين كه برخي ذوالقرنين را همان كوروش شاه هخامنشي دانسته اند بعيد نيست كه در آن عصر اقداماتي در دفاع از اين منطقه با ايجاد سدها و ديوارهاي حايل انجام گرفته باشد. اقدامات دفاعي احتمالا از دوره هخامنشيان آغاز شد،در عصر اشكانيان هم بنا بر شواهد موجود مانند ديوار دفاعي گرگان و تطابق نظريات باستان شناسي قوت يافت و در دوره ساسانيان نيز تأسيسات مزبور بازسازي شده و مواضعي نيز بدان افزوده گشته است و نيز به احتمال نزديك به يقين مي توان گفت كه اسكندر مقدوني چيزي در آن ناحيه نساخته است !نه سبك ساختماني و نه آثار باقيمانده ،هيچ يك حكايت از چنان اقدامي نمي كند و به طور حتم اسكندر در گذار از سرزميني بيگانه و در مدتي كوتاه نه انگيزه و نه توان انجام چنان كاري را داشته است . ضمن اين كه بعيد به نظر مي رسد كه مردم ايران كه اسكندر در برابر آنها حكم يك مهاجم و اشغالگر را داشت از يك بيگانه چنين درخواستي كنند و او نيز پاسخ دهد. انتساب نام اسكندر به اين بناها و ديگر آثار را بايد انگاره اي نادرست دانست كه به ذهن عوام راه يافته و در برخي نوشته ها نيز مغرضانه و يا نا آگاهانه ظاهر شده است.

● خانم صابری چرا از میان نمایشهایی که تا کنون روی صحنه برده اید، لیلی و مجنون را برای اجرا در دبی انتخاب کرده اید؟ آیا به این دلیل نیست که ریشه داستان لیل و مجنون عربی است؟
▪ لیلی و مجنون آخرین کاری است که من روی صحنه برده ام. سه ماه پیش این کار در تالار وحدت در تهران اجرا شد. خب طبعا کاری بود که برای سفر آماده تر بود. مسلما آوردن کارهایی که چند سال از اجرای آنها می گذرد، دشوارتر است. داستان لیلی و مجنون داستان جذابی است چرا که در دنیا همه دنبال عشق هستند. لیلی و مجنون هم نماد عشق ناگزیر و غیر ممکن هستند. انتظار عشق در وجود تک تک ما هست و همین باعث می شود که همه چنین داستانی را دنبال کنند.
داستان ریشه عربی دارد ولی نظامی آن را به یکی از شاهکارهای ادبیات ایران تبدیل کرده است. در واقع این داستان ابعاد نمایشی فوق العاده ای دارد.
● قاعدتاً برای تبدیل یک شاهکار ادبی به یک نمایش باید از عناصر نمایشی بسیار بهره برد که طراحی لباسها یکی ازآنها است. لباس نقش های نمایش را بر چه مبنایی طراحی و انتخاب می کنید؟
▪ اصولا لباسها در کارهای من مستند نیستند که بخواهم ثابت کنم در آن زمان مردم چنین لباس می پوشیدند. به اعتقاد من لباسها باید به درون آدمها ربط پیدا کند. آدمها با رنگ لباسی که می پوشند، شناسایی می شوند. من به دنبال سند تاریخی در طراحی لباسهایم نیستم. به خاطر اینکه فکر می کنم این منظومه و تمام بزرگان اندیشه در ایران، زمان را زیر پا گذاشته اند و به همین دلیل است که داستان لیلی و مجنون را می توان مدرن، امروزی و قابل فهم برای همه ساخت.
هر چند ریشه داستان به چند صد سال پیش برمی گردد ولی حرفهای امروزی آن، قابل مطرح شدن برای همه است؛ به خصوص درباره عشق. عشق مهم ترین دغدغه انسانها است. اگر عشق از زمین خاکی برود، همه چیز متلاشی می شود. عشق اصل وجودی بشر است. عشق برای من همیشه سفید است. برای همین لیلی و مجنون در این نمایش سفید پوشیده اند. رنگ مهم است. مثلا افرادی که نقش خشن تری دارند رنگ تیره تری پوشیده اند که رنگ شخصیتشان را حمل می کنند. مثلا به رنگ خاک. همچنین لباسها بلند انتخاب شده است تا پوشش زمان قدیم را تداعی کند.
● از ویژگی های کارهای نمایشی شما موسیقی، رقص و آواز است. در واقع رقص و حرکت موزون محور نمایش های شما است. چرا تا این حد حرکت برای شما اهمیت دارد؟
▪ یک موجود تا زمانیکه زنده است در حال حرکت است. همین الان به قلبتان فکر کنید. تمام شریان ها و رگها در حال جنب و جوش هستند. این ها همه رقص است. ما دائم در حال حرکت هستیم. اگر یک لحظه این حرکت را بگیرند، پا را به آن سوی هستی گذاشته ایم. برای من حرکت لازمه زندگی است. وقتی در نمایش حرکتی داده می شود، دقیقا در راستای آن لحظه دراماتیک است. این حرکات حساب شده اند. در نمایش هیچ حرکت بیجایی اجرا نخواهد شد، موسیقی غیر لازمی نواخته نخواهد شد و هیچ کلام بی مضمونی هم گفته نخواهد شد.
من با شعر کار می کنم و چون شعر موسیقی است، در آن حرکت وجود دارد. در شعر فارسی حرکتی جادویی وجود دارد. این حرکت جادویی شعر را می توان با موسیقی و بیان بدنی به دیگران رساند. زمانی که اثری را به نمایش در می آورید، باید از تمام امکانات استفاده کنید تا قدرت نمایشی آن بیشتر شود. حرکت یکی از این قدرتها است. حرکات باید در کنار هم، درست در لحظات دراماتیک به نمایش درآیند. اگر غلط عمل کنید تماشاگر را پس خواهید زد.
● شاید این سؤال من کمی بُعد فمینیستی داشته باشد اما یکی از انتقاداتی که به نمایش لیلی و مجنون وارد شد این بود که بیشتر به شخصیت مجنون پرداخته و عشق و سرگردانی های او را به نمایش گذاشته. داستان هم حول مجنون می گردد تا لیلی. آیا این به دلیل محدودیتهای نمایشی در نشان دادن زن آن هم یک زن عاشق و واله در ایران است؟
▪ به هر حال داستان لیلی و مجنون نوشته من نیست. قصه از نظامی است. من قصه را بدون دخل و تصرف روی میزان نقش لیلی و مجنون و همانطور که نظامی آورده است، اجرا کرده ام. شاید هم لیلی را بتوان نمادی از رفتن به سوی عشقی که آدم به سختی به آن می رسد، تعبیر کرد و برای همین کمتر دیده می شود.
● آیا امکانات اجرای تئاتر لیلی و مجنون در دبی مشابه به ایران است و اساسا امکانات فنی، نمایش را تحت تاثیر خود قرار می دهد؟
▪ وقتی شما به سفر می روید آن آسایشی را که در خانه خود دارید را نخواهید داشت. شما مجبور خواهید بود محدود تر حرکت کنید؛ با چمدان می روید و نه با تمام خانه تان. وقتی ما از تالار وحدت حرکت می کنیم به خارج از کشور این محدودیت ها را باید بپذیریم. ولی دلیل بر این نیست که به نمایش لطمه بزند. باید نمایش را برای یک محدودیت آماده کرد؛
کاری که من خواهم کرد. من نمی توانم تمام امکانات تالار وحدت را با خود به سفر ببرم. به نظر من امکانات فنی این تالار در میان کشورهای خاورمیانه که من دیده ام منحصر به فرد است. من سعی می کنم در این موقعیت تنها دکور نمایش را خلاصه تر اجرا کنم و به ابعاد بازی، موسیقی، آواز و نور لطمه ای وارد نخواهد شد.
● در اجراهایی که در خارج از ایران داشتید آیا تفاوتی میان مخاطبان ایرانی و خارجی حس می کنید؟
▪ خودم در ابتدا باید به کاری که می کنم اعتقاد و ایمان داشته باشم. وقتی در حال انجام کار هستم به بازخواست درونی خود پاسخ می دهم. وقتی که کار در برابر افراد مختلف قرار می گیرد به این فکر نمی کنم که مخاطبم ایرانی است یا غیر ایرانی. من باید به درون خودم وفادار باشم. اما عکس العمل های مخاطبان در کارهایی که من در ایران و خارج از ایران اجرا کرده ام مشابه بوده و همه تحت تأثیر قرار گرفته اند.
زبان موسیقی، شعر، حرکت و زبان حس در میان آدمها مشترک و بین المللی است. وقتی با این زبان حرف می زنید، آدمها این حس را می گیرند.
مریم ابریشم کار
و جزوه ازدواج گردآوري شده توسط مترجم آقاي محسن خاتمي
حق هرگونه كپي براي مترجم محفوظ است
در صورت تمايل به خريد كتاب با مترجم تماس بگيريد
آدرس سايت oshoinfarsi.tk
خلاصه نويسي ساسان سيادتي
انرژی جنسی انسانها نیروی بس عظیم تر از نیروی برق است این نیرو از انرژی اتمی نیز بزرگتر است اگر یک بمب اتمی توانسته در هیروشیما صد هزار نفر را نابود کند انرژی جنسی انسان می تواند یک زندگی جدید خلق کند انسانی تازه روحی که به کالبد دمیده می شود جوامع مختلف در شرق و غرب عالم با پی بردن به نیروی عظیم جنسی نهفته در انسان تلاش کردند آنرا به شکل های مختلف مهار کنند ومعقول ترین راه برای کنترل آنرا ازدواج دیدند به هیچ وجه نمی توان این نیروی عظیم را در نهاد افراد سرکوب کرد زیرا سرکوب آن سبب تشدید جاذبه اش می گردد و اگر آنرا سرکوب کنیم وارد لایه های عمیق تر آگاهی می شود می توانید در طول ساعات بیداری آنرا سرکوب کنیم ولی شب در رویاها خودش را نشان می دهد در درون منتظر کوچکترین فرصتی است تا به بیرون بجهد وقتی نیروی جنسی سرکوب شد به حضور خودش در لایه های مخفی انسان ادامه می دهد زندگی می کند ولی مسموم است اشتغال ذهنی دائمی به سکس محصول سرکوب نمودن نیروی جنسی است و می تواند منشا بسیاری از دیگر انحرافات گردد اگر به زندگی گیاهان نظر کنیم در هسته درونی آنها چه چیزی خواهیم یافت؟
یک گیاه در اصل چه می کند؟ تمام انرژی آن صرف تولید دانه های جدید می شود تمام وجودش تمامی عصاره حیاتی اش درگیر شکل دادن و زادن تخم های جدید است یک حیوان چه می کند اگر از نزدیک به طبیعت نگاه کنیم در خواهیم یافت که فقط یک روند وجود دارد که با تمام قدرت پیش می رود و این روند دایم خلقت است تولید مثل رستاخیز همیشگی زندگی در شکل های جدیدتر است گلها تخم می دهند و این تخم ها به گیاهان تازه بدل می شوند اگر بنگریم زندگی یک روند بی پایان تولید مثل است زندگی یک انرژی است که پیوسته درگیر روند تولید مثل است همین در مورد انسانها نیز صادق است به نظر می رسد زندگی می خواهد به نقطه ای صعود کند امواج زندگی می خواهند به جایی بالاتر برسند این روند زندگی بی پایان بنظر می رسد تلاش دارد تا زندگی های بزرگتری متولد شوند این روند در مورد انساها نیز صادق است در انسانها هم این روند انرژی وجود دارد که پیوسته در تلاش تولید مثل است چند هزار سال است که انسانها روی زمین پدیدار شده اند پیش از آن عالیترین شکل زندگی حیوانات بودند و قبل از آن که حیوانات بوجود آیند گیاهان عالیترین شکل زندگی بودند و قبل از آنکه گیاهی روی زمین بروید فقط صحرا کوهستان رود و دریاروی زمین وجود داشت این تلاش مداوم حیات بود که اشکال متکامل تری را بوجود آورد حال وجود انسانها برای چیست انسان پیوسته مشتاق خلق زندگی جدید است این تمایل یا انرژی جنسی در انسانها وجود دارد انسانها علاقمندند زندگی شان ادامه یابد و انسانهایی متکامل تر بوجود آیند چگونه می توان موفق شد که انسانهای بهتری بوجود آیند؟
این نیروی جنسی را می توان در نهاد خانواده به گونه ای هدایت کرد که موجب تعالی انسانها گردد می توان اهداف را از تنها مهارنمودن نیروی جنسی به اهادف بالاتری ارتقا داد
تعالی روحی انسان با استفاده از انرژی جنسی این عمل چگونه ممکن است؟
مدیتیشن یا مراقبه با تحول عمل جنسی یا آمیزش و تحلیل علت کشش جنسی انسان پاسخ می دهد
روشی ارائه می دهد تا انسان را از دغدغه فکری به سکس رهایی بخشد و آرامش روحی سرور و شادی و رفع مشکلات و ناهنجاری های روحی را موجب گردد
مدیتیشن چگونه و با چه قابلیتی چنین کاری انجام می دهد؟
عمل جنسی می تواند فرد را به یگانگی با خودش برساند و وی را به تمامیت وجود خودش رجعت دهد در سکس فرد از ذهن و تبادل ذهنی خود رها می شود ذهن هویت هر شخص است و در اوج سکس ذهنیت مختل می شود روندهای تعقلی و ذهنی متوقف می شوند حداقل در سکس کامل و عمیق چنین اتفاقی می افتد این حالتی که چرخ ذهن می ایستد و برای لحظاتی هیچ فکری وجود ندارد و یا هویت و من انسان ناپدید می گردد و این همان حالتی است که به انسان در لحظات مراقبه و پس از تمرینات مداوم مدیتیشن دست می دهد و احتمالا اولین آشنایی انسان با مراقبه توسط این لحظه انزال یا ارگاسم بوجود آمده افرادی سعی نمودند این لحظه را پایدارتر نمایند و به روش های دیگر کسب کنند در این لحظه انسان با اعماق وجودش و با ناخودآگاه خودش تماس می یابد از همین روست که جاذبه شدیدی در انسان نسبت به سکس وجود دارد این جاذبه به خود سکس نیست بلکه برای رسیدن به یگانگی با وجود خویش است رسیدن به این یگانگی از طریق سکس مستلزم از دست دادن مقدار زیادی انرژی است اما از روش مراقبه با کمترین هدر دادن انرژی همین وجد و سرور بدست می آید وقتی سکس بدرستی اتفاق نمی افتد افراد احساس افسردگی می کنند و پس از گذشت مدتی کوتاه دوباره تمایل به سکس می یابند هرچقدر عمل جنسی کاملتر باشد این یگانگی با خود بیشتر میسر می شود بجز در تجربه جنسی انسانها در زندگی معمولی قادر نیستند به اعماق وجودشان دست یابند این تنها تجربه آمیزش جنسی است که انسانهای معمولی را به ژرف ترین عمق وجودشان نزدیک می کند در لحظات ارگاسم یا انزال گذشته و آینده فراموش می شوند و فقط زمان حال باقی می ماند بی نفسی و بی زمانی که از مختل شدن روندهای ذهن و تعقل حاصل می شوند
همین دو دستاورد بی نفسی و بی زمانی نتایجی هستند که در مراقبه نیز حاصل می شودن این دو عنصر دلیل کشش دیوانه وار به سوی سکس است به محض اینکه نفس ناپدید می شود لمحه ای از روح انسان دیده می شود به محض اینکه زمان ناپدید می شود لمحه ای از خداوند قابل درک می گردد آن لمحه فقط برای یک لحظه است ولی انسان حاضر است برای ان مقدار زیادی انرژی از دست بدهد پس از عمل جنسی انسان از اینکه انرژی زیادی از دست داده ناراحت می شود زیرا هرچه بیشتر انرژی از دست بدهد به مرگ نزدیکتر می شود برخی از گونه های حیوانات نرها پس از عمل جنسی می میرند این آذرخشی که در سکس می درخشد از فراسوی حیات می آید
اگر به شخصی که برای داشتن تجربه ای کوچک هزینه گزافی می پردازد مکانی را نشان دهید که بتواند مقدار زیادی از آن تجربه را به رایگان داشته باشد دیگر دیوانه است اگر به جایی برود که با پرداخت بهایی سنگین تجربه اندکی بدست آورد اگر این تجربه که شخص توسط سکس بدست می آورد از راههای دگیر بدست آید ذهن انسان بطور خودکار از شتافتن به سوی سکس باز می ماند و جهتی تازه را پی می گیرد در عمل جنسی این تجربه فرآگاهی و بی ذهنی برای لحظه ای است انسان برای یک لحظه به سطحی متفاوت صعود می کند در یک آن به ژرفایی منحصر به فرد می رسد یک تجربه غایی یک اوج ولی هنوز خود را در آنجا مستقر نکرده که شروع می کند به پایین آمدن وسقوط از آن اوج موجی است که به آسمان صعود کرده اما هنوز برنخاسته شروع افتادن می کند در حالیکه مقدار قابل توجهی نیرو و انرژی از دست رفته در تمام عمر انسان این روند ادامه دارد ولی آن تجربه این جاذبه قوی را دارد و موجب تکرار آن می شود
باشد که نفس به نوعی ناپدید شود تا بتوانیم روح را بشناسیم باشد که زمان به نوعی ناپدید شود تا بتوانیم جاودانگی و بی زمانی را بشناسیم تا بتوانیم آن چیزی را که ورای زمان قرار دارد آنچه را که بی انجام و بی آعاز است بشناسیم
این لمحه از طریق مراقبه یا مدیتیشن بدست می آید برای رسیدن به معرفت فردی دو راه وجود دارد سکس و مراقبه سکس راهی است که توسط طبیعت تامین شده سکس راه طبیعت است حیوانات گیاهان و انسانها آنرا دارند
تا زمانی که انسانها فقطا از راهی که طبیعت در اختیارشان نهاده استفاده کنند والاتر از حیوانات نیستند آن در بر روی حیوانات نیز گشوده است حیطه انسنا بودن زمانی شروع می شود که دری به جز سکس را بگشاییم اگر دری جدید گشوده شود انرژی جنسی می تواند در جهت تازه جریان یابد سرکوب کردن سکس تنها جاذبه آنرا شدیدتر می کند بهترین راه برای مهار نیروی جنسی گشودن در جدیدی است مدیتیشن این راه جدید است
بهتر است قبل از آنکه در نیروی جنسی در انسان شروع به فعالیت کند این در جدید گشوده شود در سالهای کودکی به انسان مدیتیشن آموزش داده شود آموختن مراقبه به کودکان بسیار مفیدتر است از آموزش آن به افراد بزرگسال و مسن زمانی که انرژی ها هنوز تحلیل نرفته اند زمانی که هنوز انرژی در شیارهایی برای جریان یافتن پیدا ننموده و در آن سفت و سخت نشده کودکان قبل از آنکه سکس را تجربه کنند تجربه ای از آرامش از سرور از بی زمانی و بی نفسی خواهند داشت این آشنایی انرژی آنان را از رفتن به کانال های خطا باز می دارد و آنرا به مسیری درست هدایت خواهد کرد سپس زمانی که کودکان بالغ شدند و شروع به سئوال نمودن درباره سکس کنند بهتر است هر آنچه که اساسی بنظر می آید و می توانند درک کنند به آنان گفت تا بیش از اندازه در مورد سکس کنجکاو نشوند و در حد جنون مجذوبش نگردند و سعی نکنند از منابع اشتباه آنرا فرا بگیرند پس اول لازم است به کودکان مراقبه را آموخت که چگونه آرام با صفا و ساکت بمانند و چگونه به وضعیت بی ذهنی برسند اگر در خانه تسهیلاتی فراهم شود که آنان بتوانند روزانه یک ساعت به تمرین بپردازند بسیار سریع یاد می گیرند که به این حالت برسند و این همراهی والدین با کودکان را در لحظات مراقبه می طلبد این تمرین روزانه قبل از انکه فرد به سن بلوغ برسد دری از مراقبه را بر وی خواهد گشود که در آن بی زمانی و بی نفسی را تجربه کند جایی که لمحه ای از روح را مشاهده می کند این لمحه پایانی است بر زیاده روی و افراط در سکس اینک انرژی مسیری تازه یافته این گام اول است گام دوم عشق است لازم است عشق را از طفولیت و به کودکان آموزش داد آموزش عشق هیچگاه منجر به سکس نمی شود هرچه عشق بیشتری در درون فرد رشد کند انرژی جنسی بیشتری به عشق تبدیل می شود بر عکس هرچه فرد از عشق کمتر داشته باشد ذهنیت جنسی بیشتری دارد و همراه آن نفرت کینه حسادت رقابت نگرانی و بدبختی بیشتری در زندگی خواهد داشت و هرچه فرد با تشویش حسادت نفرت و رنجش بیشتری احاطه شده باشد انرژی بیشتری در درونش راکد می ماند و آنگاه تنها راه تخلیه آن سکس است
عشق برای انرژی های ما یک خروجی است یک جریان است عشق سازنده است و به همین دلیل جاری است و رضایت می اورد رضایتی بسیار عمیق تر و باارزش تر از رضایتی که از سکس بدست می آید کسی که چنین رضایتی را شناخته باشد هرگز بدنبال جایگزین نمی گردد کسی که جواهر دارد بدنبال سنگریزه نمی گردد فرد که سرشار از عشق باشد از نوعی شادابی و طراوت که نشانگر رضایت و سرور است برخوردار می گردد چنین فردی به سمت سکس نمی رود زیرا رضایتی که برای چند لحظه از سکس بدست می آید اینک توسط عشق بیست و چهار ساعت در دسترس است بنابراین گام دوم ورود به عشق است و عاشقانه زندگی کردن این عشق شامل تمام جهان می شود از انسان ها تا اجسام بی جان مسئله این نیست که فقط با انسانها عاشقانه رفتار کنیم مسئله عشق ورزیدن است آموزش عشق این نیست که برای عاشق شدن دلیل بتراشیم بلکه به این معنی است که محیط و فزصتی فراهم کنیم که در ان کودک بتواند دوست بدارد و عشق بورزد مادری که به فرزندش می گوید مرا دوست بدار چون مادرت هستم عشق را به فرزندش آموزش نمی دهد بهتر است بگوید برای زندگی آینده و خوشبختی تو اهمیت دارد که به هرکس و هر آنچه که با آن برخورد می کنی عاشقانه رفتار کنی چه یک قطعه سنگ چه یک گل یا یک انسان یا یک حیوان همه را دوست داشته باش مسئله دادن عشق به یک حیوان گل مادر یا شخصیتی دیگر نیست مسئله عاشق بودن وجود توست آینده توبستگی به این دارد که چگونه عاشقانه رفتار کنی امکان سرور و خوشبختی تو در زندگی بسته به این است که چقدر سرشار از عشق باشی
هرچه عشق در درون کسی افزوده شود میل سکس در زندگی فرد کاهش می یابد عشق و مرقبه با هم دری را می گشایند که دروازه الوهیت است عشق به علاوه مراقبه مساوی است با خداگونگی وقتی عشق و مراقبه به هم می پیوندند الوهیت بدست آمده است ثمره این دستیابی تعالی و تکامل روحی انسان است
زمانی که انرژی جنسی در خدمت تعالی انسان قرار گیرد تولید مثل و ایجاد فرزند در خدمت ایجاد انسانهایی بهتر خواهد بود اگر یک هنرمند در وضعیت روحی مناسبی نباشد نمی توان از وی انتظار داشت تا اثر هنری زیبایی خلق کند آمیزش جنسی پدیده ای که ادامه زندگی به آن بستگی دارد و از طریق آن فرزندان و ارواح تازه به این دنیا وارد می شوند همین طور است سکس موقعیتی خلق می کند تا روح نازل شود شما به کودک زندگی نمی بخشید فرصتی فراهم می کنید تا روح دمیده شود اگر این فرصت بیمارگونه ایجاد گردد اگر در هنگام آمیزش خشمگین باشید احساس گناه کنید یا تشویش داشته باشید روحی که دمیده خواهد شود در همان سطح از معرفت خواهد بود برای دعوت از روحی والاتر محیط و فضای سکس نیز باید از نوعی والا باشد در این صورت یک روح والا زاده می شود و سطح معرفت انسان از بدو تولد ارتقا می یابد
این ممکن است اگر زن و شوهر قدری تلاش کنند تا سکس را با یکدیگر درک کنند می توانند در دگرگون ساختن سکس با هم دوست باشند و به یکدیگر یاری رسانند و روزی که زن وشوهر در متحول کردن سکس توفیق یابند احساسی از یک سپاسگذاری عمیق بین ایشان ایجاد خواهد شد پیش از آن چیزی جز یک خشم و دشمنی ظریف و پنهانی بین ایندو وجود نداشته یک نزاع همیشگی بین شان بوده نه یک دوستی باصفا دوستی آنان روزی شروع می شود که در متحول ساختن انرژی های جنسی شان برای هم یار و کمک باشند این وقتی است که نسبت به یکدیگر احساسی از سپاسگذاری پیدا می کنند آن روز مرد سرشار از احترام به همسرش خواهد شد زیرا که به وی کمک کرده تا از شهوت رها گردد و زن نسبت به شوهرش سرشار از سپاس می گردد که کمک کرده تا از شهوت آزاد شود از آن روز به بعد آنان در یک رابطه دوستی واقعی زندگی عاشقانه خواهند داشت نه دریک رابطه جنسی
این چگونه ممکن است؟
کسانی که درباره سکس تحقیق کرده اند و تجارب زیادی در زندگی شان بدست آورده اند به این نتیجه رسیده اند که اگر مقاربت یک دقیقه به طول اجامد شخص دوباره پس از یک روز خواهان آن است ولی اگر سه دقیقه به طول انجامد شخص تا یک هفته حتی به آن فکر هم نخواهد کرد آنان مشاهده کرده اند اگر معاشقه بتواند هفت دقیقه بطول انجامد شخص چنان از سکس رها خواهد شد که حتی تا سه ماه نیزسکس به تصورش نخواهد آمد حال اگر از طریق روشهای مدیتیشن بتوان این مدت معاشقه را بازهم طولانی تر کرد فرد به همان مراتب از ذهنیت سکس و از شهوت تخلیه خواهد شد زیرا چنین احساسی رضایت و سروری از خود بجای می گذارد که تا مدتها بی نیاز خواهد بود برای اینکار کافی است در طول آمیزش شخص آرام و آسوده تنفس کند اگر بتواند طوری منضبط شود که تماما آسوده نفس بکشد مدت آمیزش می تواند طولانی شود هرچه مدت زمان آمیزش بیشتر باشد تجربه عنصرهای فراآگاهی بی نفسی و بی زمانی بیشتر خواهد شد در تنفس آسوده و آرام اعماق جدیدتر معانی و ادراک های تازه شروع به آشکار شدن می کنند عامل دیگر که می تواند زمان آمیزش را طولانی کند این است که هشیاری خود را به وسط دو چشم متوجه کند جایی که در یوگا مرکز چشم سوم خوانده می شود این دو عامل یعنی تنفس آسوده و آرام به شکلی که اصلا وجود ندارد و توجه هشیاری فرد در چشم سوم نقطه ای میان دو ابرو موجب افزایش زمان آمیزش می شود و آنگاه برای نخستین بار فرد متوجه می شود که این جاذبه برای خود عمل آمیزش نبوده بلکه برای آن فراآگاهی و آن لمحه ای بوده که در عمل جنسی اتفاق می افتد و قبلا به شکل آذرخشی در زمان کوتاه رخ می داد و اکنون فرد توانسته آنرا به کنترل خود درآورد سومین عامل وضعیت ذهن است در روی آوردن به سکس برای این منظور لازم است افراد به گونه ای به سکس روی آورند گویی روی به سوی محراب عبادت قرار گرفته اند زیرا در هنگام سکس شما به جهان هستی از همیشه نزدیک ترید توسط سکس است که الوهیت می تواند تولید زندگی کند و زندگی جدیدی را خلق نماید بنابراین در سکس ما به خالق نردیک می شویم و برای زندگی جدیدی که خلق می گردد یک گذرگاه می شویم اگر با قداست به سکس روی بیاوریم می توانیم به آسانی لمحه ای از الوهیت را دریابیم ولی با انزجار از سکس و احساس بد و سرزنش آلود در تجربه کردن الوهیت دچار شکست می شویم در موقع سکس به همسر طوری باید نگریست گویی موجودی الهی است
هر گز در هنگام زشتی خشم خشونت نفرت حسادت و رنجش و در لحظات تشویش به سکس روی نیاورید زیرا در این شرایط هرگز به آن لمحه فراآگاهی در میان سکس که روحتان در عطش آن بود دست نمی یابید
چیزی که در زندگی معمولی اتفاق می افتد اینگونه است که هرچه شخص نگرانتر طرد شده تر و هرچه بیشتر خشمگین باشد و در نومیدی و تشویش بیشتری باشد بیشتر وارد سکس می شود یک انسان شادمان بدنبال سکس نمی رود ولی انسان غمزده چنین می کنئ زیرا چنین شخصی سکس را فرصتی برای فرار از اندوه می بیند اما کسی که بدنبال معنویت است تنها زمانی به سکس روی می آورد که شادمان است قلبش پر از شادی آرامش و سپاسگذاری است چنین فردی فراآگاهی را تجربه می کند وقتی یکبار در سکس فراآگاهی بدست آید فرد از سکس رها می شود وشروع می کند به تکامل یافتن در فراآگاهی
این ملاقات این یکی شدن زن و مرد معنایی عمیق و عظیم دارد در این یگانگی زن و مرد است که نفس برای اولین بار فرو می شکند و فرد واقعا با دیگری دیدار می کند نوزادی که رحم مادر را ترک می کند در رنجی بزرگ قرار دارد مانند ریشه کن شدن درخت از زمین است تمامی وجودش مشتاق است که دوباره به زمین وصل شود وابستگی اش به زمین یعنی زندگی اش حیاتش تغذیه اش
درخت اینک ریشه کن شده فریاد برمی آورد که به زمین بازگردد زیرا که اکنون از جریان زندگی جدا شده نوزادی که بدنیا می آید از ریشه بریده می شود به نوعی نوزاد ریشه کن می گردد از زندگی و هستی جدا می شود اینک تمام اشتیاق کودک عطش تمام وجودش این است که دوباره با زندگی و با هستی پیوند بخورد چنین اشتیاقی است که ما آنرا عطش برای عشق می خوانیم جز این منظورمان از عشق چیست؟ هرکسی می خواهد دوست بدارد و دوستش بدارند معنی عشق چیست؟ معنی این است من منزوی شده ام قطع شده ام می خواهم دوباره با زندگی یکی شوم و یکی از ژرف ترین تجارب یکی شدن بین زن و مرد در سکس اتفاق می افتد سکس نخستین تجربه این وصل دوباره است شخصی که این تجربه را به عنوان عطشی برای عشق میلی برای یگانگی دوباره با خود زندگی درک کرده باشد می تواند به زودی به تجربه ای دیگر نیز دست یابد
منبع:
جان فريمن در مقاله اي كه در روزنامه دنور پست منتشر كرده، فهرست 25 شاهكار ماندگار ادبيات جهان را تا به امروز ارايه كرده كه «هزار و يك شب» در صدر اين فهرست قرار دارد.
در رتبه دوم، كتاب «پرنده تاريخ را كوك كن» (1997) نوشته «هاروكي موراكامي» ژاپني قرار دارد. «آموزش هنري آدامز» (1918) نوشته هنري آدامز در رتبه سوم اين فهرست ايستاده است.در حالي كه «هملت» اثر ويليام شكسپير در رده چهارم قرار دارد، نكته جالب در اين فهرست، رتبه پنجم آن است كه در توضيحش آمده است: «تمامي آثار جين آستين». «سه گانه قاهره» (1957- 1956) نوشته نجيب محفوظ نيز مكان ششم را به خود اختصاص داده است.
زهرا امیر ابراهیمی پیشنهاد پناهندگی از سوی 22 کشور را رد کرد
خبرگزاري انتخاب : پس از انتشار فیلمی غیر اخلاقی منتسب به زهرا امیر ابراهیمی بازیگر جنجالی سریال تلویزیونی «نرگس»، وی با پیشنهاد پناهندگی از سوی 22 کشور جهان مواجه شده است.
یکی از نزدیکان زهرا امیر ابراهیمی در تماس با خبرنگار سرویس فرهنگ و هنر خبرگزاری «انتخاب»، ضمن بیان مطلب فوق، اضافه کرد: پس از جنجالی که علیه خانم زهرا امیرابراهیمی صورت گرفت، 22 کشور جهان به او پیشنهاد پناهندگی دادند، اما امیر ابراهیمی تمام پیشنهادها را رد کرده است.
وی در پاسخ به این سوال که واکنش امیر ابراهیمی به پیشنهاد پناهندگی 22 کشور جهان چه بوده، به نقل از زهرا امیر ابراهیمی گفت: «با وجودی که فکر می کنم به من ظلم شده است، اما من هنوز وطن و مردمم را دوست داشته و به هیچ وجه حاضر به ترک کشور نخواهم بود»
گفتنی ست، زهرا امیر ابراهیمی پس از جنجالی که علیه وی به راه افتاد، در هیچ فیلم و سریالی ایفای نقش نکرده و تنها در کلیپ«زلقی بر باد» محسن نامجو بازی کرده است
خبرگزاري انتخاب : اعضاي گروه ۷۷و نيز چين در سازمان علمي، فرهنگي و آموزشي ملل متحد "يونسكو" روزپنجشنبه در اجلاس عمومي اين گروه در مقر اين سازمان در پاريس، توليد و انتشار فيلم ۳۰۰را محكوم كردند.
اعضاي اين گروه از درخواست دكتر دهشيري سرپرست نمايندگي دايم جمهوري اسلامي در يونسكو در محكوميت اين فيلم استقبال كردند.
بر اساس اين گزارش دهشيري طي سخناني ضمن تبيين پيامهاي ضد فرهنگي و ضد هنري فيلم ۳۰۰كه نوعي تحريف تاريخ وتمدن درخشان ايران است، گفت: مهمترين پيامد اين امر گسترش دامنه نفرت، نژادپرستي، خشونت و برخورد تمدنهاست.
دهشيري از اعضاي گروه ۷۷يونسكو خواست نسبت به اين اقدام ضد فرهنگي واكنش مقتضي نشان دهند تا از تكرار اينگونه حركتها جلوگيري شود.
وي، همچنين با اشاره به تاثيرات منفي اين فيلم بر احساسات و عواطف ملت ايران، انتشار اين فيلم را مغاير با اهداف يونسكو در خصوص گفت وگوي ميان فرهنگها و تمدنها، احترام متقابل فرهنگها و كنوانسيونهاي تنوع فرهنگي و حفظ ميراث فرهنگي معنوي خواند.
وي، ضمن درخواست همبستگي گروه ۷۷با ملت ايران در اين زمينه از آنان خواست چنين سياستهاي مبتني بر نفرت افكني فرهنگي را محكوم كنند.
در اين اجلاس سفير و نماينده دايم كشور فيليپين در يونسكو ضمن اعلام همبستگي با نماينده ايران در محكوميت فيلم ۳۰۰گفت: چندي قبل نيز مجله "هرالد تريبيون" با درج مقالهاي مطالب موهن و خلاف واقع را منتشر كرد كه تاثيرات بسيار منفي بر ملت فيليپين داشت.
وي افزود: احساسات دولت و ملت ايران را درك ميكنم و با اين كشور در اين موضوع هم عقيده هستم.
"محمد ظاهر عزيز" سفير و نماينده دايم كشور افعانستان در يونسكو و رييس اين اجلاس نيز با ابراز تاسف نسبت به نمايش فيلم ۳۰۰گفت: بيشك اين فيلم نمونه بارز نقض حقوق بشر و سوء استفاده از آزادي بيان محسوب ميشود و بدبيني و سوءظن را در ميان ملتها فراهم خواهد كرد.
وي گفت:اعتراضهاي جمهوري اسلامي ايران در اين زمينه كاملا قابل درك است.
سفير و نماينده دايم كشور كوبا در يونسكو كه رياست گروه كشورهاي عضو جنبش عدم تعهد نزد اين نهاد بينالمللي را بر عهده دارد با حمايت از مواضع كشورمان در محكوميت اين فيلم تاكيد كرد كه باطرح اين موضوع در تروييكاي گروه جنبش عدم تعهد، نظرات اين گروه را نسبت به آن جلب نمايد تا در اين زمينه موضع قاطع اتخاذ و اقدام هماهنگي صورت پذيرد.
سفرا و نمايندگان دايم برخي ديگر از كشورهاي عضو اين گروه نيز مراتب همبستگي خود را با دولت و ملت ايران در قبال اين اقدام ضد فرهنگي و هنري ابراز داشتند.
گفتني است جامعه ايرانيان مقيم فرانسه نيز روز چهارشنبه با انتشار بيانيهاي در پاريس توليد و انتشار فيلم ۳۰۰را محكوم كردند










منابع:
۲ «مکالمات مقیم و مسافر» صفحه ی 151 تا 153 به نقل از مشروطه ی ایرانی ماشا ءالله آجودانی
۳ کرمانی،میرزا آقا خان: آئینه ی آسکندری. به اهتمام زین العابدین مترجم الملوک. صفحه ی631
۴ نشریه ی کاوه شماره ی 1 سال پنجم(شماره ی مسلسل 36) صفحه2 سخنانی با این صراحت را البته تقی زاده سالها پس از امضای فرمان مشروطیت بر زبان راند. مشی و منش او اما در همه ی آن سالها کم و بیش همین بود
۵ نوری، شیخ فضل الله...: حرمت مشروطه. صفحه 159و160
۶ رسائل مشروطیت صفحه ی 177و 178
۷ آیت الله جوادی آملی در خطبه های نماز جمعه ی قم
۸ سر مقاله ی روزنامه ی رسالت
۹ آیت الله مصباح یزدی – سخنرانی فبل از خطبه های نماز جمعه ی تهران
۱۰ آیت الله مصباح یزدی – سخنرانی فبل از خطبه های نماز جمعه ی تهران
۱۱ «جامعه ی مدنی » از اساسی ترین شعارهای حجته الاسلام خاتمی در ا نتخابات 1376 بود. در پاسخ به اعتراض منتقدانی که مفهوم جامعه ی مدنی را با آموزه های اسلامی سازگار نمی دانستند، ایشان گفتند که جامعه ی مدنی مد نظر ایشان در واقع امتداد و ادامه جامعه مدینته االنبی است
۱۲ بسیاری از مدافعین و فیلسوفان لیبرال دموکراسی در قرن حاضر خود منتقدین تعبیر قرن نوزذهم لیبرالسیم هستند و لیبرالیسم را به منزله ی یک Comprehensive Doctorine نمی پذیرند.

دور شد از کوکبه خسروان
خسرو و دستور و دگر هیچکس
دید دهی چون دل دشمن خراب
وز دل شه قافیهشان تنگتر
چیست صغیری که به هم میزنند
گویم اگر شه بود آموزگار
خطبهای از بهر زناشوهریست
شیربها خواهد از او بامداد
نیز چنین چند سپاری به ما
جور ملک بین و برو غم مخور
زین ده ویران دهمت صد هزار
کاه براورد و فغان برگرفت
حاصل بیداد بجز گریه چیست
گفت ستم بین که به مرغان رسید
جغد نشانم به دل ماکیان
بس که زنم بر سر ازین کار دست
غافلم از مردن و فردای گور
با سر خود بین که چه بازی کنم
تا نکنم آنچه نیاید به کار
میکنم آنها که نفرمودهاند
ظلم کنم وای که بر خور کنم
یا ز خدا یا ز خودم شرم باد
وای به رسوائی فردای من

سوزد از این غصه دلم بر دلم
آب خود و خون کسان ریختن
باز بپرسند و بپرسند باز
سنگ دلم چون نشوم تنگدل
کاین خجلی را به قیامت برم
چاره من بر من بیچارگیست
سام چه برداشت فریدون چه برد
عاقبتالامر چه دارم به دست
کز نفسش نعل فرس نرم گشت
بوی نوازش به ولایت رسید
رسم بد و راه ستم برگرفت
تا نفس آخر از آن برنگشت
او شد و آوازه عدلش بجای
سکه نامش رقم عادلی
هر که در عدل زد این نام یافت
تا ز تو خوشنود بود کردگار
رنج خود و راحت یاران طلب
تات رسانند به فرماندهی
چون مه و خورشید جوانمرد باش
نیکی او روی بدو باز کرد
هست به نیکی و بدی حقشناس
تا نشوی چون خجلان عذر خواه
طاعت کن کز همه به طاعتست
این سخنست از تو عمل خواستند
کار نظامی بفلک بر شدی





تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی31
تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی32
تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی33
تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی34
تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی35
تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی36
تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی37
تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی38
تمسک به سنت نبوی برای مخالفت با حکمت الهی39

در آبان 1380 (شعبان سال 1422) در سفر عمره در خدمت شماري از اساتيد و دوستان و برجستگان روحاني بودم. از آن جمله حضرت آيتالله انواري بود که با اخلاق خوش و مزاح هاي مليحش جلسات را شاد و شاداب ميکرد. خداوند شفايش دهد.
فرصت را مغتنم شمرده از ايشان خواهش کردم تا در فرصت هايي که مناسب ميدانند، گوشهاي از خاطرات خود را از رويدادهاي پيش از انقلاب بيان کنند. ايشان به زحمت پذيرفتند. من ضبط نداشتم اما به سرعت آنچه را که ميفرمودند مينوشتم.
آيتالله انواري از سال 1344 تا سال 1356 به جرم مشارکت در قتل حسنعلي منصور و همراهي با گروه هاي مؤتلفه اسلامي در زندان بود. طبعا از اين زمان طولاني خاطرات زيادي داشتند اما فرصت ما چندان نبود که بتوانيم به تفصيل وارد بحث شويم. با اين حال لطف کردند و در جمع سه جلسه اجازه دادند من خدمتشان برسم و مطالبي را يادداشت کنم.
از مطالبي که ايشان در آن چند جلسه فرمودند، دفترچهاي فراهم آمد. مدتي قبل آن دفتر را ملاحظه کرده و احساس کردم نکات جالبي براي عرضه دارد، به خصوص که صراحت ايشان در مواردي قابل ستايش است.
مهمترين موضوعاتي که در اين خاطرات به آن توجه شده است يکي ترور منصور و پيش زمينه هاي آن است. به خصوص اين نکته که امام به هيچ روي اجازه ترور نخست وزير وقت را نداد و از اساس با ترور مخالف بود. به عکس آيتالله ميلاني اجازه ترور شاه را داده و ياران مؤتلفه که دسترسي به شاه نداشتند، منصور را ترور کردند. اين به رغم آن بوده است که آيتالله ميلاني با ترور نخست وزير به اين دليل که بلافاصله کسي ديگر را جاي او ميگذارند، مخالف بوده است.
نيز نکات جالبي در باره آقاي شهيد مطهري، هاشمي رفسنجاني و نيز مطالبي در باره رباني شيرازي و نيز رجوي دارد. همچنين خاطراتي از زندان، درسهاي تفسير آيتالله طالقاني و فقه آيتالله منتظري در زندان از نکات ديگري است که ايشان از آنها ياد کرده است.
خاطرات ارائه شده تقريبا فاقد نظم و نسق منطقي است اما تقريبا همه مطالب آن سودمند و براي شناخت برخي از موضوعات جالب است. من کوشش کردم تا نوعي ترتيب زماني به آنها بدهم که البته در اين کار کاملا توفيق نداشتم.رسول جعفريان ـ 12/1/1386
يادي از مرحوم نواب صفوي و آيتالله خوانساري
مرحوم نواب آمد ما را ببرد داخل خودشان. من با سيد هاشم حسيني كه شرح توحيد صدوق و حاشيه بر شرح تجريد علامه دارد، رفيق و هم صحبت بوديم. نواب آن قدر آمد سراغ ما و حسيني را بالاخره برد. من به نواب گفتم من تو را آدم معمولي نمي دانم. گفت: يعني من ديوانه ام؟ من گفتم: نه ولي حرفها عجيب است. در نشريه شان هم حرف هاي بي پايه ديدم كه يكبار بردم همان محل دفترشان اينها را نشان دادم. خيلي شلوغ بودند. وقتي زندان بود. زمان مصدق چند بار هم ديدنش رفتم. يك مأمور ميگفت: يك ريش قرمز مقدس برايش پول ميآورد. كه بود، نگفت. البته وضعشان خوب نبود، قرض ميكردند. سيد هاشم حسيني يكبار به من گفت: بچهها وضعشان خوب نيست، برو از شجاعي كه يك بازاري بود پول بگير. رفتم اما شجاعي ترسيد. بحث قرض بود. گفتم سيد هاشم سفارش كرده، بالاخره دويست هزار تومان داد. سر موعد که رسيد، سيد هاشم گفت: بايد پول را بدهيم. تو ميتواني كاري بكني. گفتم چه. گفت: بدهي سهم سادات كسي دارد. اگر آقاي خوانساري قبول كند ميشود درستش كرد. من رفتم پيش آقاي خوانساري. گفتم: شما آقا سيد هاشم حسيني را ميشناسيد؟
گفت: آري.
گفتم: يك چنين مسئلهاي هست. خوانساري گفت: سياست و آخوند؟ خوب نبايد در سياست دخالت كنند.
البته من نگفتم فدائيان. گفتم اين قرض سيد هاشم است كه البته آقاي خوانساري ميفهميد. كاغذي برده بودم. يك آقا نجفي آن جا بود. كاغذ را رفت داد به آقاي خوانساري تا آقا بنويسد: آقا سيد هاشم از اعلام است. خوانساري گرفت و آقاي خوانساري گفت تجربه نشان داده، سياست به آخوند نمي آيد. چند مثال هم زد كه دخالت آخوند در سياست مشكل درست كرد. بعد نوشت شما ميتوانيد؛ شما ميتوانيد. سهم سادات كه با من دست گردان كرديد به ساداتي كه ميشناسيد بدهيد. يعني كلي نوشت كه ما البته پول را گرفتيم و به حاج محمود شجاعي داديم. شجاعي گفت: من يقين داشتم اين پول بر نمي گردد.
امام و نامهاي که براي آيتالله حکيم نوشت
اما قصه ديگري با امام داشتيم. اين قبل از زندان بود. يك آقايي به نام امامي واسطه بود. از قم آمد به مسجد من. يك نامهاي از آقاي خميني براي من آورد. شما اين نامه را براي آقايان تهران بخوانيد و بعد نامه را پست كنيد براي آقاي حكيم. همين امامي به من گفت: آقاي خميني به من گفت: من آقاي حكيم را از اوضاع و لوايح ششگانه مطلع كرده بودم. اما ايشان گفته: خبر ندارم! حالا اين نامه براي ايشان است. خطاب نامه با آقاي حكيم بود كه مسائلي در ايران ميگذرد و چون شما مرجع بزرگواري هستيد من ميخواهم از مسائل داخل ايران شما را آگاه كنم. شما اقدام بفرماييد. ما پشت سر شما حركت خواهيم كرد. امام ميخواست مسئله حل شود. نمي خواست خود رهبري كند. امام افزوده بود كه من مطلع شده ام كه پسر رضا خان تصميم گرفت تا اين اصل متمم قانون اساسي درباره رسميت اسلام و مذاهب جعفري را با يك قيام و قعود از قانون اساسي حذف كند. بعد افزوده بود كه نبايد بگذاريم. اگر شما محذور داريد من وظيفه خود ميدانم كه اقدام كنم. رفتم منزل اخ الزوجه خودم آقاي انصاري. آقاي شيخ بهاءالدين محلاتي هم مهمان بود. علماي تهران هم بودند. من نامه را بردم آنجا، چون سفارش شده بود آقايان نامه را بخوانند. يكي عنوان آقاي حكيم كه عظمي ميخواهد؛ ديگري نامه تاريخ نداشت. نامه را فرداي آن روز برديم قم. امام عصباني بود. سلام و احوالپرسي كردم. اول از امضا شروع كردم و تاريخ كه ايشان تاريخ گذاشت. وقتي صحبت عنوان آقاي حكيم را مطرح كردم با عصبانيت گفت: اصل اسلام در خطر است اينها دنبال عناوين هستند. به خدا تا وقتي يك قطره خون در بدن من هست نمي گذارم پسر رضا خان اين مسئله را حذف كند. بعد نامه را به وسيله كسي به نجف فرستادم. ايشان گفت: والله تا خون در رگ هاي من است و نفس ميكشم نمي گذارم اين كار را پسر رضا خان عمل كند. وقتي من مردم تكليف ندارم هر كاري خواستند بكنند.شواهدي هم امام آورد كه در كتاب هاي درسي مسئله زردشتي گري را زياد عنوان ميكنند و ميخواهند اينها را علم بكنند و اين مقدمات كار است. آقاي حكيم هم اقدام نكرد و امام خودش اقدام كرد.
مخالفت امام با ترور شاه و نخست وزير
اما راجع به منصور: آقاي اسلامي در شوراي مركزي مؤتلفه بود. من در شوراي روحاني بودم. از طرف شورا ميآمد. در مسئله منصور آقاي صادق اماني آمد منزل ما و گفت: با اعلاميه كار درست نمي شود. اين هنوز زمان اسدالله علم بود. صادق ميگفت: علم را بكشيم. چند سؤال كردم و گفتم: چه ميخواهي؟ گفت: از آقا بپرسيد كه ما مجازيم بزنيم؟
گفتم: كسي هست كه بزند؟گفت: آري، هستند جوان هايي كه اين كار را بكنند.من گفتم: اين تبعاتي دارد، دستگيري دارد، اعدامي دارد.
باز گفتم: كساني هستند؟گفت: آري.
گفتم: «باعث اميدواري است» كه بعد همين جمله زمينه محاكمه ما شد. آقاي يد الله جلالي فر تجارت خانه داشت. به من ميگفت:كي قم ميروي؟ من ميخواهم حاج آقا را ببينم. بعد از نماز مغرب و عشا راه افتاديم به سوي قم. او پول آورده بود. يازده شب رسيديم. ساعت دوازده رفتيم خانه آقا. ديدم در بيروني، خلخالي، آقا مصطفي و توسلي صحبت ميكردند. از ديدن من تعجب كردند. گفتم: ميخواهم آقا را ببينم. آقا مصطفي رفت آقا را بيدار كرد. رفتم خدمت حاج آقا كه لب تخت نشسته بود. جلاليفر هم آمد دست حاج آقا را بوسيد. آقا از ايشان پرسيد چه لزومي داشت اين وقت شب بيايي؟ آقاي انواري هم وكيل من بود. جلالي فر گفت: بله ولي ميخواستم خدمت شما برسم. امام هم پول را قبول نكرد و گفت: با ايشان حساب كنيد كه همان جا ما اين كار را كرديم. بعد حاجي رفت. عذر خواستم كه براي اين كار نيامدم. بعد مسئله را طرح كردم. مؤتلفه ميخواهند دست به اقدامات تند بزنند. ميگويند دوره اعلاميه گذشته است، بايد يك كاري كرد.
امام اوّل يك داستان تعريف كردند. فرمودند يكي از دوستان ما اين جا آمد و اسلحه اش را درآورد و گذاشت جلو من و گفت: من فردا ديداري با علم دارم. اگر اجازه بدهيد علم را در دفترش ميكشم. به او گفتم: نه، ما تازه اول كارمان است. خواهند گفت اينها منطق ندارند. بگذاريد اينها را به مردم بشناسانيم. بايد بگوييم اينها فساد آوردهاند و ادعاي اصلاحات دارند. بگذاريد بشناسانيم آرام آرام. بعد مردم تكليف خود را ميدانند. معين نكنيد. صبح مكلف هستي بروي تهران و بگويي اين كار را نكنيد. اين شب پنجشنبه بود. شب را به تهران برگشتيم. سر راه رفتم محل تجارت صادق اماني. خودش نبود. پرسيدم حاجي كجاست؟ گفتند رفته سركشي به چند جا بكند.در راه او را ديدم وپيغام امام را دادم و گفتم: ايشان مرا تكليف كرده كه نكنيد، به ما ضرر ميزند. اين بود تا اين که اسدالله علم سقوط كرد. بعد حسنعلي منصور آمد سر كار؛ وضعيت تغييري نكرده بود. امام كارهايش را ميكرد و مؤتلفه اعلاميه ميداد؛ تا ماه رمضان رسيد. صبحي بود كتابدار كتابخانه مجلس (آقا بهاء دايي من)به من زنگ زد: خبرداري؟ گفتم: چه؟ گفت: منصور را زدند. مگر شما خبر نداريد؟ گفتم: اصلا خبر ندارم. روزنامهها در آمد. چند اسم بود كه از دوستان ما هستند. كم كم در آمد كه مؤتلفه اين كار را كردند در شاخه نظامي. بخارائي، مرتضي نيك نژاد، صفار هرندي و صادق اماني (33 يا 34 ساله بود).
در اين وقت آقاي فومني درگذشت. تشييع مفصلي از او شد. بچهها در تشييع بودند. به عسكراولادي نزديك شدم و پرسيدم. گفت: آري بچهها زدند. شب روزنامه درآمد. اسم شهاب و صادق اماني و مهدي عراقي و بخارائي بود. اينها بود. ما يك اشتباه كرديم. من زنگ زندم منزل حاج سعيد اماني. سلام كردم. ديدم گرم نمي گيرد. اطلاعات آمده بود و تلفن را به اداره برده بود. و خود او را هم گذاشته بودند بالاي تلفن و مأمور هم كنارش ايستاده بود. هر چه پرسيدم جواب سر بالا داد. پس فردا آمدند سراغ من. چون من اسم صادق را در تلفن گفتم. از او پرسيده بودند، او هم گفته بود من هم از آقاي انواري پرسيدم. ايشان از آقا پرسيده بود. ايشان ما را نهي كردند. گفته بودند: خود انواري نظرش چه بوده؟ جوري گفته بود كه گويي من موافق بوده ام. (همان كلمه «باعث اميدواري است») و فتواي قتل منصور را من داده ام. بالاخره آمدند سراغ من. آمدند منزل.
همان وقت آقاي ميلاني يك نامه نوشته بود و راجع به مؤتلفه بود. من وارد اتاق شدم و نامه را دادم به همسرم تا بگذارد در جيبش. آقاي ميلاني اصل مؤتلفه را درست كرد، بعد امام آمد و اينها را تأييد كرد. اگر نامه هاي آقاي ميلاني را ديده بودند براي ايشان بد ميشد. بعد آمدند همه كتاب هاي بازرگان و نهضت آزادي را جمع آوري كردند. بعد ما را بردند اداره اطلاعات. (ما يك شرح حال براي آقا تهيه كرده بوديم.)
شب قبل من خواب ديده بودم كه از يك در چرخان مرا بردند يك سرسرا و وارد حياط كريدوري كردند. ديدم از پله هايي مرا بالا بردند. از پلهها كه بالا رفتم خواب ديدم شليك كردند. احساس كردم من زخمي شدم. فردا همان جا مرا بردند. يك ماه ما را نگه داشتند و بازجوئي هم نكردند. بعد بردند كميته مشترك. احمد شهاب و رضوي هم آن جا بودند. 20 روزي كميته مشترك بودم. بعد از آن مرا به قزل قلعه، بند 1 بردند. ديدم تعدادي از بچه هاي ما آن جا بودند. الته درجه دو ها. در آن جا شكنجه ميكردند و از آنها اعتراف ميگرفتند. يك ماه مانديم. به ما چيزي نگفتند. آقاي هاشمي را من آن جا ديدم كه البته از هم جدا بوديم. ولي در هواخوري از دور همديگر را ميديديم. هاشمي را متهم كرده بودند كه دركتك زدن به رئيس شهرباني دست داشتند. چون چيزي به شيخ غلامرضا پيشكار شريعتمدار گفته بود. او هم خبر داده بود و او را متهم كرده بودند رابط علما و انقلابيون بوده. با سيگار او را خيلي اذيت كرده بودند. در تمام اين مدت گروه اول را بازجويي كرده، محاكمه كرده و همه را آماده كرده بودند. و بعد همه را يك جا آوردند و ما را هم محاكمه كردند. ما را به عنوان محرك آوردند. چند روزي بوديم تا ما را خواستند. تيمساري بود. خيلي مؤدبانه صحبت ميكرد. براي من سفارش شده بود. به من حتي يك تلنگر نزدند. بي ادبي هم نكردند. خوب بقيه همه چيز را گفته بودند. گفت: چند سؤال دارم. چايي آورد و سيگار داشتم، برايم روشن كرد. بعد شروع كرد از روابط ما با حاج صادق و جلسات و ارتباط با مؤتلفه سخن گفت. از آقاي اماني گفت كه نزد شما ميآمده و از شما پرسيده؛ چرا سراغ شما آمده است؟ مينوشت و بنا بود من جواب را بنويسم.گفتم نمي دانم بايد از خود او بپرسيد چرا سراغ من آمده. از مسجد و جلسات پرسيد، گفتم. گفت: نظر شما چه بود ؟
گفتم: من نظري نداشتم. من از مرجعش سؤال كردم و ايشان نهي كردند و اماني هم نكرد (مربوط به زمان اسدالله علم بود ).از آشنايي با بخارايي و غيره پرسيدكه گفتم: آشنايي ندارم اينها در حوزه هاي ديگر بودهاند.گفت: يك جلسه ديگر داريم. جلسه بعد صادق را آوردندكه از او پرسيد كه چرا از آقاي انواري استسفار كرديد.گفت: چون ايشان محل اعتماد مرجع من بود از ايشان پرسيدم. به صادق همان جا گفتم:آقاي اماني شما از من فتوا خواستيد؟ گفت نه. و تاييد كرد كه نهي آقاي خميني را من به آنها ابلاغ كرده ام.
تيمسار بهزادي گفت: لازم نبود نظام را از اقدام اينها آگاه كنيد؟ من گفتم: مگر من مأمور نظام بودم؟ من امين مردم هستم. اسرارخانوادگي شان را براي من ميگفتند. دليلي ندارد من براي كسي خبر ببرم. ما مانديم تا بردند دا دگاه.
در اين فاصله كه با بخارايي و ديگران بوديم همان جا يك جلسه تفسير ميگفتيم. حتي افسرها هم ميآمدند و گوش ميدادند. يك روز بخارايي - كه ميدانستند اينها محكوم به اعدام بودند - آمد گفت: سؤالاتي راجع به معاد دارم؛ شبها به من وقت بدهيد. گفتم: باشد. بعد از صحبتهايي كه شد، اجمالاً گفت: من از شما ممنون هستم. آخرين جلسه پيشاني مرا بوسيد. از وي سؤالاتي كردم. دوقصه گفت. يكي اين كه گفت: اصلاً ما ميخواستيم شاه را بزنيم. يك روز در روزنامه خواندم كه شاه جلسهاي با كاميونداران دارد. من عازم شدم ببينم ميتوانم شاه را بزنم يا نه؟ صبح رفتم يك كتاب زير بغل گذاشتم. رفتم آن محل را ديدم، شاه هم آمد. در پنج قدمي شاه قرارگرفتم. دست زدم ديدم اسلحه را فراموش كردم، چيزي كه هيچ وقت فراموش نكرده بودم. چقدر ناراحت و پشيمان شدم. اسلحهاي بود كه شاه به توليت داده بود و توليت به هاشمي داده بود و او به بچه هاداده بود. در واقع با هديه شاه، منصور كشته شد. گفتم: فكرنمي كني اگر ميزدي، او در آن موقع جنت مكان ميشد، اما الان ماهيت اينها بهتر روشن شده است. قبول كرد.
پرسيدم: چرا حنجره منصور را زدي؟ گفت: نمي خواستم. من ميخواستم اول شكمش رابزنم و سرش را كه پايين آورد سرش را بزنم. اما به حنجره او خورد. كسي كه به مرجع تقليد من فحاشي بكند بايد به همان حنجره اش بخورد.
پرسيدم فتوا را از چه كسي گرفتي؟ گفت : رفتند با آقاي فومني تماس گرفتند، ايشان فتوا داد؟گفتم: اصلاً ايشان مجتهد نيست؛ چرا اين كار را كرديد؟ بخارايي گفت: آقاي گلزاده غفوري هم نظر داد. اينهاشاگرد غفوري هم بودند.
[چند ماه پيش از شعبان 1422] آقاي خامنهاي به من فرمودند: خبري از گلزاده بگير، يك هديه هم ببر. من هم رفتم. خيلي تعجب كرد. همان خانه قديمي اش بود در قلهك. (مدتي غفوري درگيلان دماوند بود) چهار اعدامي داشته كه گل گذاشته بود. دو پسرش و.... گله هايي كرد.
گفت: مشغولم چيزي مينويسم. گاه از راه تأليفات زندگي ميكنم. گفتم: آقاي خامنهاي احوالتان را پرسيدند و مرا فرستادند؛ من پولي دادم (نزديك يك ميليون تومان) پول را قبول نكرد و گفت: يك زندگي طلبگي دارم. خيلي لاغر شده و زندگي خيلي سادهاي دارد. بعد چند جلد كتابهايش را به من داد].آن موقع آقاي مطهري با اين كارها مخالف بود. ميگفت: بچه هارا بايد با اسلام آشنا كنيم. اينها ميروند زندان، دوسه اشكال ميكنند منحرف ميشوند. مدرسي فر از مؤتلفه در زندان كمونيست شد كه تبعيدش كردند به كرمانشاه، بعد آمد قصر،آن جا رفت پيش مجاهدين و الان خارج است. بالاخره آقاي مطهري محيط زندان را آلوده ميدانست و ميگفت: اين بچهها وقتي كار حاد بكنند ميروند زندان و منحرف ميشوند.
من واسطه نامه هاي خصوصي آقاي ميلاني و امام بودم ونامهها را رد و بدل ميكردم و خيلي هم به آقاي ميلاني و روحيات عرفاني و اخلاقي او اعتقاد داشتم.
ملاقات با آقاي ميلاني راجع به مسئله اجازه براي کشتن شاه
آقايان مؤتلفه غير از طريق بنده، از دو طريق ديگر هم سراغ آقاي ميلاني رفته بودند و در هر دو راه ناكام مانده بودند. من احساسم اين است كه آقاي ميلاني به واسطهها اعتماد نكرده است. بنده در 14 شعبان 43 مشرف شدم مشهد و رفتم خدمت آقاي ميلاني. رفتم نماز.
آقا سيد محمد علي را ديدم. گفتم: كاري با حاج آقا دارم. گفتند: بيايد نماز. آن جا مجلس جشن هست متعلق به عابدزاده و بعد از جشن هم ميرويم منزل. نماز جماعت خوانديم. بعد از نماز با آقاي ميلاني رفتيم به طرف جشن. خيلي چراغاني مفصلي بود. رفتيم در مجلس. مسؤولان مشهد در ايوان بودند. آقاي ميلاني توجهي نكرد و رفت در اتاق. بعد آمديم منزل آقاي ميلاني. در آن جا حاج آقا رفيع رشتي و آقاي مهدي حائري بودند. نشستيم تا رفتند. يك نفر ماند. سه نفري شام خورديم. اين آخرين ملاقات ما با آقاي ميلاني بود. در آن جا مسئله را عنوان كردم. ايشان نگفت كسي ديگر هم آمده است. اول پرسيد: بعدش كسي هست كه كشور را اداره كند؟ گفتم: هستند. گفت: شايد مقصودتان بازرگان و دوستانش هستند!
گفتم: چه اشكالي دارد؟ گفت: نه، شاه كسي ديگر را ميگذارد. مجلس را هم منحل ميكند. هر كاري بخواهد ميكند، فايدهاي ندارد.
گفتم: آقا خود شاه چطور؟ تأملي كرد و گفت: مشكلش كمتر از نخست وزير است. اول سؤال كرد: هرج و مرج نمي شود؟
گفتم: نه، طرفداري ندارد. نظر داد كه با كشتن شاه موافقم اما با كشتن نخست وزير نه. ما آمديم به مؤتلفه گفتيم.
قصه اسلحه را گفتم. توليت اسلحه اهدايي شاه را به هاشمي داد كه او به مؤتلفه داده بود. در بازجوييها همه اطلاعات. بالاخره اين اسلحه پاي عراقي نوشته شد. عراقي براي اين كه جريان پرونده را منحرف كند، گفته بود: از نواب صفوي گرفتم. حتي ناخن هاي عراقي را هم كشيده بودند و لو نداده بود. نواب هم شهيد شده بود، ديگر نمي شد سراغ او بروند. به هر حال اين جالب بود كه اسلحهاي با اين داستان، با همان اسلحه منصور كشته ميشود. اين زمان همه شعارها عليه شاه بود. بعدها از بچهها پرسيدم: چرا شاه را نكشتيد؟ گفتند: ما ديديم دستمان به شاه نمي رسد اين را كشتيم
قنبری به مهر گفت: قبل از ایام نوروز فیلم «300» را برای سینما و ماوراء دوبله کردم. مدیر دوبلاژ فیلم خودم بود و گویندگانی چون پرویز ربیعی، منوچهر والیزاده، احمدی و مینو غزنوی در آن حضور داشتند. همچنین مدیریت دوبلاژ فیلم سینمایی «مرد خشمگین» را برای پخش از شبکه جام جم بر عهده داشتم. در این فیلم خودم نیز نقشی را گفتم و منوچهر اسماعیلی، منوچهر والیزاده، مینو غزنوی و ... در آن صحبت کردند.
در این حال مدير كل تامين برنامه خارجي صدا و سيما، علي اصغر غلامرضايي در گفتوگو با فارس گفت: فيلم 300 از هيچ جا خريداري نشده كه به مرحله دوبله برسد و قرار باشد كه از يكي از شبكههاي داخلي پخش شود.
وي افزود: با توجه به محتوايي كه فيلم 300 دارد هيچ وقت هم از طرف ما خريداري نخواهد شد. مگر ميتوان فيلمي را مغاير با تاريخ ما و پر از دروغگويي است بخريم؟
وي در ادامه گفت: من از خريد اين فيلم بياطلاعم و مطمئن هستم كه فيلم300 خريداري نشده است.
اظهارات غلامرضايي درحالي است كه «قنبري» مدير دوبلاژي كه گفته مي شود اين فيلم را دوبله كرده است نيز در اين باره با تأييد خبر دوبله فيلم به خبرنگار فارس گفت: دوبله فيلم صحت دارد اما فقط حدود 40 دقيقه از فيلم 300 را براي نقد و بررسي دوبله كردهايم.
«300» سال 2006 به کارگردانی «زاک اسنایدر» ساخته و نهم مارس 2007 در آمریکا اکران شد. ژانر این فیلم اکشن، درام و جنگی است و اسنایدر به همراه «کورت ژاناستاد» فیلمنامه آن را بر مبنای رمان گرافیکی فرانک میلر نوشتند. این فیلم درباره نبرد ترموپیل در سال 480 پیش از میلاد است. خشایارشا پادشاه ایران برای انتقام شکست پدرش داریوش تصمیم به فتح یونان میگیرد. او با لشگری انبوه به یونان حمله میکند، اما در تنگه ترموپیل 300 سرباز اسپارتی با خشایارشا و لشگر او رو به رو میشوند
ميگويد: «من در كودكي، در كلاسهاي تعليمات ديني كليسا شركت ميكردم. يك روز بعد از اتمام كلاس، پدرم از من پرسيد كه چه چيزي به شما گفتند. من درسهاي آن روز را براي پدرم توضيح دادم. پدرم به من گفت: هرچه كه آنها به تو ميگويند، باور نكن. سعي كن خودت فكر كني.» لگنهاوزن روحيهي نفوذ ناپذيري خود را مديون پدر ميداند و چنين تصور ميكند كه حتي اكنون نيز مديون همان روحيه است. گري لگنهاوزن در سال 1953 در شهر نيويورك آمريكا متولد شد. در سال 1983 دكتراي خود را در رشتهي فلسفه از دانشگاه بوستون اخذ كرد و تا سال 1989م به تدريس مقدمهي منطق، مقدمهي فلسفه، زيبايي شناسي، علم اخلاق، فلسفهي مذهب و متافيزيك پرداخت. گري، بعدها مسلمان ميشود و نام «محمّد» را براي خود انتخاب ميكند. او «تشيع» را برميگزيد و آن را منطبق با روحيه سختپذير و جستجوگر خود ميداند. لگنهاوزن (كه از اسمش پيداست بايد اجداد آلماني داشته باشد)، بعدها در مقالهاي كه در يك نشريه فلسفي چاپ لندن منتشر كرد، توضيح داد كه چگونه از دنياي اگزيستانسياليسم به اسلام، مهاجرت نموده است. لگنهاوزن ميگويد: «وقتي به دين اسلام علاقه پيدا كردم و به جلسات مختلف مسلمانها رفتم و با مسلمانان درباره مسائل مختلف بحث كردم، چيزي كه براي بنده خيلي خيلي جالب بود، اين بود كه شيعيان سؤالات بسيار خوبي داشتند. سؤال درباره اينكه چطوري ميتوانيم ارتباط درستي بين دين و امور سياسي برقرار كنيم؟ چطور ميتوانيم از منابع ديني استفاده كنيم و شيوه زندگي كردن در جامعه امروز را بيابيم؟ چطور بايد قرآن را در شرايط امروز بفهميم؟ و... وقتي كه با شيعيان بحث ميكردم، ميديدم كه ديدگاههاي مختلفي درمورد اين سؤالها دارند و آنها از منابع متفاوتي استفاده ميكنند. يك بار رفتم به جلسه گروهي از برادران اهل سنت كه بحثشان درمورد تفسير قرآن بود. بنده همين نوع سؤالها را داشتم، كه فلسفه حكم اين آيه چيست؟ آنها وحشت كردند و گفتند كه نبايد اين سؤالات را بپرسي! يك حالاتي را در بعضي از آنها مشاهده ميكردم كه ميگفتند: نبايد بپرسي، گناه دارد، وظيفه ما فقط اين است كه قبول كنيم كه اين حرف خداست و آن را اطاعت كنيم، فهم معنا و تفسير آن كار ما نيست». لگنهاوزن 17 سال پيش (سال 1990) به دعوت انجمن حكمت و فلسفه به تهران آمد و پس از سه سال، از سوي آيت الله مصباح يزدي - كه به تازگي مؤسسه پژوهشي امام خميني(ره) را تأسيس كرده بود- به همكاري دعوت شد. لگنهاوزن اگرچه در بسياري از مسائل با ميزبان خود، همسويي و هم نظري دارد، با اين حال در پارهاي از موضوعات، با رأي آيت الله مصباح هم داستان نيست. يكي از آن موارد، چيستي فلسفه است. آيت الله مصباح براساس آموزههاي فلسفه اسلامي - بويژه سنتهاي سينوي و مشايي- فلسفه را آن چيزي تعريف ميكند كه «داراي روش عقلي است و شأنش «يقين سازي است»؛ در حاليكه لگنهاوزن، يك چنين قيودي را نميپذيرد. طبيعي است كه آيت الله مصباح، براساس همين تلقي، فلسفه را خادمهي دين ببيند و جنبههاي برهاني و ايقاني آن را، زمينهساز اعتقاد به وحيانيات تلقي كند. به عبارت ديگر، آيتالله مصباح ضمن قول به تكثر در چيستي فلسفه، النهايه همان «تعريفي» را از فلسفه درست ميداند كه «اصحاب مدرسه» در دوران سدههاي ميانهي غرب ميدانستند. مرزبندي ميان آيت الله مصباح و محمد لگنهاوزن، در چيستي فلسفه چندي پيش در مباحثات ميان اين دو در قالب يك ميزگرد، در يكي از نشريات فوقالذكر انعكاس يافت. مشروح آن را ميخوانيد:
آيت الله مصباح: اگر از منظر تاريخي بنگريم، كهنترين اصطلاح در تاريخ فلسفهي مكتوب، همان اصطلاح يونانيها است: ]يعني[ «فيلاسوفس». يونانيان اين اصطلاح را به معناي دوستدار علم و حكمت به كار ميبردهاند؛ يعني كسي كه معتقد است حقيقت ثابتي هست و تلاش ميكند آن را اثبات كند. «فلسفه» (= فيلسوفي كردن) شامل همهي رشتههاي معرفتي ميشد؛ رشتههايي كه به گونهاي با دليل عقلپسند، اثبات پذيرند. تنها چيزي كه - ظاهراً - در آن زمان از حوزهي فلسفه بيرون بود، رشتههايي بود كه جنبهي قراردادي محض داشتند، مانند شعر كه جزو فلسفه نبود يا مقرراتي كه در كشوري رايج بود و جنبهي حقوقي داشت. ... به هر آنچه از راه قياس يا استقرا قابل اثبات عقلي بود، فلسفه ميگفتند. اين عامترين اصطلاحي است كه در آن زمان رايج بوده و هنوز هم كم يا بيش به اين معنا به كار ميرود.
در قرون وسطا، معناي فلسفه از اين نيز گستردهتر شد. حتي ادبيات را به حوزهي فلسفه راه دادند. اصطلاح «Ph.D»، كه در همهي رشتههاي علمي به كار ميرود و به معناي «دكتر فلسفه» است، همهي علوم عقلي، تاريخ، ادبيات و مانند آن را شامل ميشود و اين به ظاهر ميراث دوراني است كه فلسفه چنين اصطلاح عامّي يافته است.
اصطلاحي ديگر، درست در نقطهي مقابل اين اصطلاح پيدا شد؛ آن زمان كه روش تجربي در علوم اوج گرفت و گونهاي حسگرايي در ميان فيلسوفان و دانشمندان رواج يافت و اصطلاح «ساينس» (Science) را به كار بردند. آنها به رشتههاي علمي و آنچه با روش تجربي قابل اثبات نبود، چندان بهايي نميدادند. بنابراين، آنچه قبلاً با روشي خاص مطرح ميشد و جزئي از فلسفه بود - مثل طبيعيات، فلكيات، متافيزيك و چيزهايي از اين قبيل - يكي يكي از حوزهي فلسفه خارج و به نام علمي خاص ناميده شد و باقي ماند آن شاخههايي از دانش بشري كه با روش تجربي قابل اثبات نبود. هنوز هم اين اصطلاح در بعضي محافل غربي به صورت جدي به كار ميرود كه فلسفه را در مقابل علم به كار ميبرند و يك بار منفي دارد؛ يعني براي علمي (در برابر فلسفي) بار مثبتي قائل هستند كه قابل اثبات تجربي و تحصّلي است. ولي فلسفه و مطالب فلسفي را، كه قابل اثبات تجربي نيستند، علمي نميدانند. اين هم يك اصطلاح خاص است كه بخصوص در قرنهاي اخير و از وقتي فلسفهي تجربي و گرايش پوزيتيويستي در مغرب زمين رواج پيدا كرده و اوج گرفته، اين اصطلاح رواج پيدا كرده است.
اصطلاح ديگري نيز در مغرب زمين پيدا شده كه فلسفه را به عنوان پيش درآمد براي يك علم خاص تلقي ميكنند؛ مثلاً، ميگويند: فيزيك، فلسفهي جامعهشناسي، فلسفهي روانشناسي، و منظورشان فلسفهي علم فيزيك، فلسفهي علم جامعهشناسي، فلسفهي علم روانشناسي يا چيزهايي از اين قبيل است. اين يك اصطلاح وارداتي است. ما قبلاً اينها را به عنوان مبادي علوم و يا مقدمات علوم ميخوانديم. در مبادي يا در مقدمهي علم چند مطلب است كه بيان ميشود؛ مثلاً، مبادي تصوري و مبادي تصديقي و يك سلسله تعاريف كه اصول موضوعه قبلاً بايد اثبات شوند تا استدلالات و براهين علمي جاي خودشان را پيدا كنند. اينها مبادي علم تلقي ميشوند. تقريباً همينها به اضافهي توضيحات ديگري كه در كتابهاي ما «رئوس ثمانيه» خوانده ميشوند، امروزه به عنوان علم مطرح شدهاند و چيزي خاص نداريم كه بخواهيم براي فلسفهي علم به اين معنا يا فلسفهي علمهاي خاص بيان كنيم. براي اينكه بعضي علمها روششان عقلي است و بعضيها تجربي، حتي بعضيها اصلاً تاريخي يا نقلي است. جامع مشترك اين است كه مطالبي را كه پيش از شروع هر علم، دانستن آن براي علم مفيد است، در فلسفهي آن علم ميگنجانند.
بنابراين، با توجه به كاربردهاي متفاوتي كه فلسفه دارد، ما نميتوانيم تعريف واحدي براي آن ارائه دهيم. بايد ديد فلسفه را طبق كدام اصطلاح تعريف ميكنيم. البته، ما در فرهنگ اسلامي خودمان، بخصوص حوزههاي شيعي، براي فلسفه تعريف نسبتاً متعيني داريم، ولي اينكه ما بگوييم كلمه «فلسفه» به عنوان واژه اصطلاحي، كه در دنيا رواج دارد، يك تعريف واحد دارد، ظاهراً اين ميسر نيست؛ براي اينكه اين واژه در محافل علمي گوناگون، حتي محاورات عرفي، اصطلاحات بسيار متفاوتي دارد.
دكتر لگنهاوزن: همينگونه كه استاد فرمودند، واژه «فلسفه» از يونان باستان ريشه گرفته، بخصوص افلاطون بحثي خاص درباره فلسفه در مقابل خطابه دارد. افلاطون دربارهي اثبات و برهانسازي ميگويد: كاري كه ما به عنوان فيلسوف
