تبليغاتX
آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان
پنجشنبه 30 فروردین1386
 
 
 
مسير تعريف شده براي احداث قطار شهري به تخريب محوطه‌هاي اشكاني و ساساني اين محدوده منجر مي‌شود
 
 
 
كارشنااسان سازمان ميراث فرهنگي احداث مترو در مسير انتخاب شده توسط سازمان قطار شهري را باعث تخريب شهر هرمز اردشير مي‌دانند.

 پژوهشكده سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي و گردشگري در نامه‌اي به رئيس سازمان ميراث فرهنگي خوزستان خواستار پاسخگويي اين سازمان درباره صدور مجوز به سازمان قطار شهري در مسيري كه به تخريب آثار ساساني و اشكاني منجر مي‌شود، شده‌است.
 
 
به‌رغم تمامي مخالفت‌هايي كه با گذر قطار شهر از ميدان چهارشير كه يكي از دروازه‌هاي قديمي شهر اهواز شده، سازمان ميراث فرهنگي، احداث مترو در اين مسير را بلامانع خواند.
 
"صادق محمدي"، رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي وگردشگري در گفتگو با رسانه‌ها ثبت ملي ميدان چهارشير را اشتباه اعلام كرد.
 
وي پيش از اين در پاسخ به سوال ميراث‌خبر مبني بر وجود آثارديگري متعلق ساساني و اشكاني در مسير قطار پاسخ واضحي نداد و گفت:«چه كسي مدعي وجود چنين آثار شده‌است.»
 
اين پاسخ درحالي از سوي محمدي گفته شد كه "عباس مسعودي"، مسئول دفتر فني سازمان قطار شهري اهواز در گفتگو با ميراث خبر شروع مسير قطار شهر را از ميدان زرگان عنوان كرد كه پس از گذشت از فلكه شهيد بندر(چهارشير)، ميدان خليج‌فارس، سلمان فارسي و فلكه ساعت به ميدان كارگر شهيد شهابي منتهي مي‌شود. 
 
كارشناسان اعتقاد دارند در صورتي كه سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري با اين مسير موافقت كند بخشي از شهر ساساني هرمز، يك محوطه اشكاني(پارتي) و بخشي از كانال‌هاي ساساني در كنار رودخانه كارون تخريب مي‌شود.
 
در همين حال "حسن فاضلي‌نشلي"، ضمن اظهار بي‌اطلاعي از چنين اتفاقي، تاكيد كرد:«طي نامه‌اي از سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي و گردشگري خوزستان خواستار پاسخگويي به اين مسئله مي‌شويم.»
 
"جليل گلشن"، مدير دفتر محوطه‌هاي تاريخي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كشور نيز در گفتگو با ميراث‌خبر از اتخاذ چنين تصميمي از سوي محمدي اظهار بي‌ اطلاعي كرد و توضيح درباره‌ اين اتفاق را به بررسي‌هاي بعدي موكول كرد.
 
وي تنها گفت:«اگر ارزش ثبت نداشته‌، چرا در فهرست آثار ملي به ثبت رسيده‌است.»
 
رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع‌دستي و گردشگري خوزستان قرار است در جلسه با مديران قطار شهري، موافقت خود را با ساخت مترو اعلام كند.
 
منبع:
  http://www.chn.ir/

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط بندهشن  | 

پنجشنبه 30 فروردین1386

 

پادشاه و اسیر

پادشاهی را شنیدم که به کشتن اسیری اشارت کرد، بیچاره در آن حالت نومیدی به زبانی که داشت ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته­اند هرکه دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید.

وقت ضرورت چو نماند گريز      دست بگيرد سر شمشير تيز

مَلــَک پرسيد : «اين اسير چه می­گويد ؟»
يکی از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی­گويد : «والکاظمين الغيظ و العافين عن الناس»
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.
وزير ديگر که ضد او بود گفت : «ابنای جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.»
ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : «آن دروغ پسنديده­تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی.»
چنانکه خردمندان گفته­اند : «دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز»

هر که شاه آن کند که او گويد        حيف باشد که جز نکو گويد

و بر پيشانی ايوان کاخ فريدون شاه، نبشته بود :

جهان ای برادر نماند به کس        دل اندر جهان آفرين بند و بس
مکن تکيه بر ملک دنيا و پشت   که بسيار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک    چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط بندهشن  | 

پنجشنبه 30 فروردین1386
 

ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (حدود ۵۸۵ یا حدود ۶۰۶۶۷۱ یا ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است. از وی شعرهایی به زبان عربی نیز در دست است.

زندگینامه

سعدی در شیراز متولد شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.

پس از درگذشت پدر، سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز برای تحصیل به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت. معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی بوده است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد.

آرامگاه سعدی در شیراز
آرامگاه سعدی در شیراز

پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای متنوعی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، یمن و افریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد.

نظرات دربارهٔ تاریخ تولد و وفات

بر اساس تفسیرها و حدس‌هایی که از نوشته‌ها و سروده‌های خود سعدی در گلستان و بوستان می‌زنند، و با توجه به این که سعدی تاریخ پایان نوشته شدن این دو اثر را در خود آنها مشخص کرده است، دو حدس اصلی در تاریخ تولد سعدی زده شده است. نظر اکثریت مبتنی بر بخشی از دیباچهٔ گلستان است (با شروع «یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم») که بر اساس بیت «ای که پنجاه رفت و در خوابی» و سایر شواهد این حکایت، سعدی را در ۶۵۶ قمری حدوداً پنجاه‌ساله می‌دانند و در نتیجه تولد وی را در حدود ۶۰۶ قمری می‌گیرند. از طرف دیگر، عده‌ای، از جمله محیط طباطبایی در مقالهٔ «نکاتی در سرگذشت سعدی»، بر اساس حکایت مسجد جامع کاشغر از باب پنجم گلستان (با شروع «سالی محمد خوارزمشاه، رحمت الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد») که به صلح محمد خوارزمشاه که در حدود سال ۶۱۰ بوده است اشاره می‌کند و سعدی را در آن تاریخ مشهور می‌نامد، و بیت «بیا ای که عمرت به هفتاد رفت» از اوائل باب نهم بوستان، نتیجه می‌گیرد که سعدی حدود سال ۵۸۵ قمری، یعنی هفتاد سال پیش از نوشتن بوستان در ۶۵۵ قمری، متولد شده است. اکثریت محققین (از جمله بدیع‌الزمان فروزانفر در مقالهٔ «سعدی و سهروردی») این فرض را که خطاب سعدی در آن بیت بوستان خودش بوده است، نپذیرفته‌اند. حکایت جامع کاشغر نیز توسط فروزانفر و مجتبی مینوی داستان‌پردازی دانسته شده است، اما محمد قزوینی نظر مشخصی در این باره صادر نمی‌کند و می‌نویسد «حکایت جامع کاشغر فی‌الواقع لاینحل است». محققین جدیدتر، از جمله ضیاء موحد (موحد ۱۳۷۴، صص ۳۶ تا ۴۲)، کلاً این گونه استدلال در مورد تاریخ تولد سعدی را رد می‌کنند و اعتقاد دارند که شاعران کلاسیک ایران اهل «حدیث نفس» نبوده‌اند بنابراین نمی‌توان درستی هیچ‌یک از این دو تاریخ را تأیید کرد.

وفات سعدی را اکثراً در ۶۹۱ قمری می‌دانند. ولی عده‌ای از جمله سید حسن تقی‌زاده احتمال داده‌اند که سعدی در حدود ۶۷۱ قمری فوت کرده است. محمد قزوینی در نامه‌ای به تقی‌زاده می‌نویسد که احتمالِ ۶۷۱ بسیار قوی است ولی آن را «خرق اجماع مورخین» و «باعث طعن» می‌داند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط بندهشن  | 

چهارشنبه 29 فروردین1386

تقابل سنت و مدرن در  ژاپن، چین، کره جنوبی، ایران

ماکس وبر جامعه شناس شهیر آلمانی در مطالعات خود با روش تفهمی در چارچوب جامعه شناسی دین، رابطه ای بین اخلاق پروتستان و روحیه سرمایه داری بر قرار می کند. در این چارچوب نظری، او به دینامیک موجود در اخلاق پروتستان اشاره دارد که زمینه های ظهور کاپیتالیسم در اروپا را فراهم می آورد،که همانا روحیه سرمایه داری است. در نتیجه از نظر او مذهب و اخلاق پروتستان نقش مهمی در ظهور نظام سرمایه داری در اروپا داشته است.

آیا می توان از معادله فوق چنین نتیجه گرفت که تنها آن کشور هایی که دارای مذهب پروتستان و یا اکثریت پروتستان هستند ، قابلیت مدرن و صنعتی شدن را با خود دارند و در نتیجه سایر مذاهب و به عبارتی سایرفرهنگ ها بدلیل تفاوت با مذهب پروتستان، آن دینامیک و قابلیت مورد نظر را دارا نمی باشند؟ به عبارت دیگر آیا می توان رابطه معنی داری بین نظام سرمایه داری و سیستم سیاسی دموکراتیک و  نوع فرهنگ (مذهب) برقرار کرد؟

در میدان تجربه تاریخی یا به عبارتی در آزمایشگاه علوم انسانی، با رجوع به وضعیت بسیاری از کشورها، معادله فوق تائید می شود. وضعیت کشور های جهان سوم چون آمریکای جنوبی علیرغم تعلق داشتن به تمدن مسیحیت اما از نوع کاتولیک آن، ارتودوکس ها ، کشور های اسلامی و  بسیاری از فرهنگ ها و مذاهب مختلف در آفریقا و آسیا نشان از آن دارد. 

اما با ورود ژاپن با مذهبی غیر پروتستان به عرصه کشور های صنعتی / سر مایه داری (هسته ای) در کنار آمریکای شمالی و اروپای غربی نه تنها معادله فوق، به چالش کشیده شد، بلکه طرفدارن و مخالفان این نظریه را بر آن داشت که بار دیگر به آن نگاهی داشته باشند. در این رابطه به دو فاکتور داخلی و خارجی توجه می شود .

دیتر زینگهاس -جامعه شناس آلمانی و پروفسور در دانشگاه برمن- این سوال را مطرح می کند که چه اتفاقی افتاد که ژاپن علیرغم داشتن یک فرهنگ  و مذهب غیر پروتستان که تا دیروز عامل عقب ماندگی فرض می شد به یکباره از خود دینامیک اقتصادی نشان داد و با رشد اقتصادی در مقیاس جهانی ظاهر شد؟ چطور شد که این مذهب و فرهنگ عقب افتاده ناگهان موتور توسعه شد؟ آیا می توان این پدیده را فقط با متغیر غربی شدن ریشه ای ژاپن و یا تقلید از غرب  توضیح داد؟ آیا ژاپن در این مسیر واقعا فرهنگ و مذهب خود را بدور انداخت؟ و یا برعکس ، یک تمدن صنعتی پیشرفته اما غیر مسیحی (غیر پروتستان) بر پا کرد؟

دیتر زینگهاس در تجزیه و تحلیل خود به این امر اشاره دارد که بسیاری از علمای اجتماعی آگا هانه یا ناآگاهانه با تاکید بر جامعه شناسی ذهنی در سایه  استدلال ماکس وبر( به عنوان یک معیار ) به اخلاق اقتصادی سایر ادیان و فرهنگ ها توجه کرده و در نتیجه سایر ادیان و فرهنگها را فاقد توانائی و محرک لازم برای توسعه ارزیابی کردند. او یادآور می شود که ما در دوره و زمانی که ماکس وبر تحقیقات خود را انجام داده است، قرار نداریم. دنیا بعد از ماکس وبر که نزدیک به یکصد سال از آن می گذرد،  بسیار تغییر کرده است. چنین استدلالی اگر چه در زمان ماکس وبر منطقی به نظر می رسید، اما امروزه با ساختار بسیار پیچیده جهانی چندان منطقی به نظر نمی رسد. از نظر زینگهاس چنانچه تئوری ماکس وبر را قبول کنیم توانائی توسعه در سایر فرهنگها را انکار خواهیم کرد و در نتیجه سایر مذاهب و فرهنگ ها را بعنوان مانع توسعه یافتگی فرض خواهیم کرد. و در حقیقت اخلاق پروتستان، بعنوان معیاری برای توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی مورد تاکید قرار خواهد گرفت. در حالیکه با نگاهی به جامعه جهانی امروز چون برخی از کشور های آسیای جنوب شرقی، چین و هند، با درجات متفاوتی از توسعه یافتگی و به خصوص ژاپن این دیدگاه رد می شود.

دیتر زینگهاس معتقد است که ما باید سوال دیگری را مطرح کنیم و آن اینکه چرا بسیاری از کشور ها به حاشیه جامعه و اقتصاد جهانی رانده می شوند؟ آ یابرای پاسخ دادن به آن تنها توجه به فرهنگ (مذهب) کافی است ؟ یا باید به ساختار سلطه که بعدی جهانی دارد، توجه کرد. او این ساختار جهانی را (در ادامه مفهوم وابستگی ساختاری در تئوری وابستگی) جبر ساختاری (1) می نامد.

از نظر زینگهاس ، زمانی که این سیستم جهانی شد (به فرض پذیرش تئوری ماکس وبر) دیگر برای گسترش خود، نیازی به اولین پایه خود یعنی عناصر فرهنگی (عنصر زهد و ریاضت در مذهب از نظر ماکس وبر)  ندارد (2). این سیستم به گونه ای شکل یافته است که به شکل جبر ساختاری (که ناشی از وابستگی ساختاری کشور های حاشیه نظام سرمایه داری یعنی همان کشور های جهان سوم به کشور های هسته ای است)، در آمده است (3). هابر ماس در سخنرانی اخیر خود در دوسلدورف ساختار فعلی جهان را، بزرگترین بی عدالتی جهان نا مید که بر آن قانون داروین حاکم است.  

در این ساختار، کشور های جهان سوم در حاشیه جامعه جهانی و اقتصاد جهانی قرار گرفته اند ولی  تماما به کشور های صنعتی و سرمایه داری وابسته هستند و بخشی از این سیستم جهانی شدند، تا جایی که خروج از آن غیر ممکن است. به عبارت دیگر شرایط تکامل و زندگی این کشور ها توسط کشور های هسته ای (بدلیل نوآوری و خلاقیت موجود در آنها) تعیین می شود. این کشور ها بدلیل دارا بودن موقعیت پائین در سلسله مراتب بازار جهانی،  از حق حاکمیت و خود ارادیت نازلی برخوردار هستند که تنها در سایه توان اقتصادی و سیاسی یا به عبارتی در سایه توسعه اقتصادی و سیاسی می توانند این جبر ساختاری را شکسته و از حق حاکمیت بیشتری در عرصه جهانی و تصمیم برای شیوه تکامل خود بهره مند شوند. راهی که بسیاری از کشور  های آسیای جنوب شرقی، از جمله ببرهای آسیا ( هنک کنگ ، کره جنوبی ، تایوان ، سنگاپور)، چین و هند در حال حاضر دنبال می کنند. کشور هایی که می روند در آینده به قدرت اقتصادی جهان تبدیل شوند. کشور هایی که خواب آرام جهان غرب که نزدیک به دویست سال هژمونی اقتصاد جهانی را دارا بود بر هم زده است. لذا شعار مطرح در تظاهر ات فرانسوی ها اعم از دانشجویان و سندیکا های کارگری ناراضی از وضعیت کار در اروپا درسال گذشته، با این عبارت معنا پیدا می کند که ما از پرچم سبز اسلام نمی ترسیم بلکه هراس ما در آینده آسیای جنوب شرقی است.

اما کشور های نفت خیز خاورمیانه (از جمله ایران) به تعبیر "بسم تیبی" به مثابه پمپ بنزین کشور های توسعه یافته در آمده اند. به این معنا که عیلرغم وابستگی ساختاری، این کشور ها از رقابت اقتصادی و نوآوری های موجود در سیستم جامعه جهانی و اقتصاد جهانی خارج هستند و تنها به تولید کننده های مواد خام و ارائه به بازار جهانی و وارد کننده تولیدات کشور های توسعه یافته تبدیل شده اند. از نظر زینگهاس همین عنصر رقابت در سیستم  سلطه جهانی که منجر به حاشیه رانده شدن بسیاری از کشورها از مرکز می شود، در پوشش و یک  چارچوب تئوریکی ذهنی گرا در قالب عقب ماندگی فرهنگی و توسعه نیافتگی پوشانده شده است. و در نتیجه سایر فرهنگها و مذاهب از جمله اسلام، بدلیل نداشتن محرک و دینامیک موجود، فاقد توانائی و در نتیجه به عنوان علت عقب ماندگی و توسعه نیافتگی در نظر گرفته می شود. در حالیکه از نظر زینگهاس با تغییر بنیان های اقتصادی ، فرهنگ و در نتیجه دید ما به مذهب نیز تغییر می کند.

بنابر این فشارهایی که از این ساختار سلطه جهانی و سیستم اقتصاد سرمایه داری در شکل بازار جهانی و کشور های هسته ای به این کشور ها وارد می شود بسیار مهم است و نباید از آن غافل ماند.

دقیقا یکی از پارادوکس ها و تضاد های موجود در پروژه مدرن (مدرنیته) از دید عالمان و منتقدان  اجتماعی چپ درغرب  و پست مدرن ها در همین نکته نهفته است. یکی از وظایف پروژه مدرنیته همانا افزایش حاکمیت و خود ارادیت در سطح فردی (فردیت) و سطح ملی یعنی حق حاکمیت کشور ها است. در واقع در این پروژه ،حق حاکمیت کشور ها و دولتها به رسمیت شنا خته شده است. اما با گسترش نظام سرمایه داری و جهانی شدن آن در شکل بازار جهانی و ادغام کشور ها در آن این حق حاکمیت در یک وضعیت جبری گرفتار آمد و حق خود ارادیت کشور های جهان سوم بدلیل وابستگی ساختاری به بازار جهانی و کشور های هسته ای، به نحو قابل توجهی کاهش پیدا کرد و در نتیجه تابع بازار جهانی شدند. به عبارت دیگر رابطه معنی داری بین موقعیت کشور ها در سلسله مراتب بازار جهانی و حق حاکمیت و خود ارادیت کشور ها در سطح ملی و بین المللی وجود دارد. این مسئله را می توان در نظریات جان گالتون تحت عنوان ساختار فئودالی جهان و یا تئوری وابستگی آمریکای جنوبی تحت عنوان وابستگی ساختاری (کشور های پیرامونی به مرکز ) و نظریات فوکو در حوزه جامعه شناسی قدرت ،... به وضوح مشاهده کرد. 

در سطح فردی این وضعیت در کشور های جهان سوم اسف بارتر است. چرا که انسانها در این مناطق هنوز از ساختار های گذشته و سنت از جمله سیاسی، مذهبی و... (بدلیل فقدان روشنگری در این کشورها از جمله کشور های اسلامی) رهایی نیافته بودند، دچار ساختار های جدید مدرن شدند که قسمت باقی مانده آزادی آنان این بار در چنبره نظام دیوانسالاری و سایر ساختار های اقتصادی، اجتماعی ناشی از مدرنیسم گرفتار آمد. در نتیجه انسان جهان سومی از یک اسارت دو گانه در رنج است. اسارتی که هنوز ساختار های گذ شته از ناحیه مذهب، سیاست های پاتریمونیال، ایده های قومی و ... بر او همچنان تحمیل می شود و اسارت جدیدی که ناشی ار آشنایی با دنیای مدرن و تسلط و گسترش نظام دیوانسالاری، کنترل و ... بر  آن اضافه شده است در نتیجه نهاد های جدید و قدیم بر روی هم شبکه پیچید ه ای را برای شرایط انسانی در این مناطق ایجاد کرده است.

از نظر سمیر امین و زینگهاس و ... عنصر خلاقیت ( نوآوری) جهت افزایش توانایی رقابت در عرصه جهانی، عنصر لازم و ضروری برای خروج و صعود کشور های جهان سوم از این بن بست تاریخی شده است . اما از نظر آنها جنبش های اسلامی و اسلامی کردن جامعه و مراجعه به گذشته، نه تنها خلاقیت و نوآوری برای خروج از این بن بست تاریخی و غلبه بر مشکلات عمیق ساختاری و توسعه نیافتگی نیست، بلکه مانع جدی در مسیر تکامل این کشور ها خواهد بود و به عبارتی با این شیوه ، قابلیت های تغییر را به سمت ایدئولوژی سلطه حرکت می دهند. چرا که بیشترین تمرکز آن بر قدرت سیاسی و  عنصر سلطه است. در واقع اسلام مدل تکامل نیست که به لحاظ اقتصادی، سیاسی، فرهنگی ... با ساختار و  سیستم کاملا پیچیده جهانی امروز رقابت کند. اسلام ، بدیل (آلترنتیو) نیست، اسلام تنها یک دین است مثل ادیان دیگر.

از نظر زینگهاس ، رابطه فرهنگ و توسعه، زمانی خود را به شکل بحران جلوه گر می سازد که سیاست های متولیان مدرنیزه کردن جامعه به لحاظ عملی و نظری فاقد توانایی در جهت تغییرات ساختاری و بنیادی در زمینه های اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی ... باشد (4). از نظر او کشور های جهان سوم برای خروج از این بن بست تاریخی باید به دینامیک موجود در اقتصاد توجه کنند. در این راستا نیاز به ایجاد ساختارها و بنیان هایی در حوزه کشاورزی، صنعت و .. در جهت پیشرفت اقتصادی است. برای آن بایدسیستم جهانی را فهمید. به این معنا که چطور این سیستم سرمایه داری در قالب بازار جهانی عمل می کند و چه تاثیراتی بر کشور های حاشیه ای می گذارد.

از طرف دیگر کشور های پسا استعماری به زعم تیلمن شیل و راینهارد کوسلر (5) دارای مشکلات ساختاری درونی نیز برای خروج از عقب ماندگی و ورود به حوزه کشور های سرمایه داری صنعتی هستند. از نظر آنها دستگاه دولت در این کشور ها، فرآیند تفکیک سازی (آنطور که در غرب به لحاظ تاریخی اتفاق افتاد) را طی نکرده اند. در نتیجه عیلرغم آنکه آنها از یک دولت مدرن برخوردار هستند ولی دولت در این کشور ها ملی نشده است. به این معنا که در غرب به لحاظ تاریخی رفته رفته حوزه اقتصاد از سیاست تفکیک یافت و اقتصاد شخصی شد در حالیکه سیاست در حوزه عمومی باقی ماند و به عبارتی دولت در اختیار جامعه قرار گرفت و غیر شخصی شد. در حالیکه در کشور های پسا استعماری دولت همچنان در اختیار یک فرد یا یک گروه است.

از آنجا که در کشور های پسا استعماری همچنان اقتصاد و سیاست به هم تنیده است، اقتصاد نیز مثل سایر حوزه های جامعه چون نظام آموزشی، دین و ... سیاسی شده است. جمع این دو  یعنی اقتصاد و سیاست در دستگاه دولت های پسا استعماری خود مانع مهمی شده است که سایر فرایند های تفکیک سازی از جمله تفکیک حوزه عمومی از خصوصی، دین از دولت (بدلیل کارکرد مشروعیت زائی آن برای رهبر ان سیاسی به جای تکیه بر مشروعیت مردمی) و ... انجام نگیرد. به این معنا که گروه  حاکم ( گروه استراتژیک حاکم در دستگاه دولت) برای حفظ و گسترش منابع استراتژیک و امتیازات خود در دستگاه دولت، راه دموکراسی و آزادی اندیشه و مطبوعات را (بعنوان وجدان بیدار جامعه که نقش کنترل را در جامعه بازی می کند ) از بین می برد. بدلیل جمع شدن اقتصاد و سیاست در دستگاه دولت،  به جای ایجاد حزب و اپوزیسیون در حول دستگاه دولت به مفهوم کشور های سرمایه داری صنعتی با  حقوق شهروندی، در واقع گروه های استراتژیک شکل می گیرد که اهم هدف آنها تسخیر دستگاه دولت و دسترسی به منابع ملی موجود در آن است تا تغییر ساختار پسا استعماری آن.

اقتصاد بدلیل فقدان رقابت و مشکلات ناشی از کنترل دولتی و نا امنی سرمایه گذاران خصوصی ( که به طور مداوم از طرف دولت و قوانین دولتی احساس می شود) از نوآوری و رشدخود در تمام زمینه ها از جمله کشاورزی، بخش های مربوط به صنعت و تولید ...  باز می ماند که خود شرایط بیکاری و بدنبال آن فقر و نابسامانی را فراهم می آورد. به عبارت دیگر در سایه چنین اقتصاد شکننده ای دولت توانائی این را ندارد که همه مردم را در بخش رسمی با دستمزد منظم تطبیق و ادغام کند و در نتیجه بخش وسیعی از مردم از چتر حمایت های دولتی بیرون می روند. همین نابسامانی ها در روستا ها و بخش کشاورزی، منجر به مهاجرت از روستا به شهر می شود و رفته رفته پدیده حاشیه نشینی در شهر های بزرگ را بوجود می آورد. جمعیت حاشیه نشین در شهر ها برای ادامه زندگی ، استراتژی بقا در بخش غیر رسمی را بر می گزینند که رفته رفته از دولت فاصله می گیرند . در نتیجه به علت ساختار درونی این کشورها به خصوص ساختار پسا استعماری دولت، این کشور ها همچنان در مرحله گذار باقی می مانند و رفته رفته دچار بحران مشروعیت و مقبولیت می شوند  و در نتیجه دولت هر چه بیشتر به استفاده از خشونت و اعمال زور گرایش پیدا می کند. بنا بر این دولت و به عبارتی این کشور ها، بالقوه در آستانه کودتا یا آشوب قرار دارند. همین نا امنی که از ساختار دولت و قوانین دولتی ناشی  می شود ، خود منجر به فرار سرما یه به خارج و عدم تمرکز در کشور می شود و در نتیجه کاهش سرمایه گذاری در کشور را بدنبال دارد.

توسعه و تکامل اجتماعی در کشور های پسا استعماری از جمله ایران، بدلیل فقدان خلاقیت و نوآوری و گرایش های مذهبی و گذشته گرا یعنی با تکیه بر عقلانیت منطقه ای و حضور نیرو های استراتژیک در حوزه رقابت های سیاسی که خود ناشی از ساختار دولت (عدم جدائی سیاست از اقتصاد) است و فشار های ناشی ازساختار بازار  و سلطه جهانی به یک حرکت دوری تبدیل شده است. در واقع توسعه در ایران به یک حرکت دوری و یا به عبارتی در یک چرخش شیطانی و شوم گرفتار است. برنامه روشنفکران قبل از انقلاب نه تنها در این حرکت دوری شکافی ایجاد نکرد و ما را به بیرون از آن پرتاب نکرد بلکه نوع ایده ها و دیدگاه های اتوپیا گرائی آنها ما را هر چه بیشتر در این دور شیطانی و حرکت دوری  تثبیت کرد.

در مقابل ساموئل. ان. آیزنشتاد (جامعه شناس اسرائیلی دانشگاه اورشلیم) از زاویه دیگری به تئوری ماکس وبر می پردارد. او به انواع متفاوتی از جوامع مدرن اشاره دارد (که عیلرغم هژمونی و گسترش مدرن اروپا- انگلستان و فرانسه- در جهان) ولی از نوع اروپایی مدرن فاصله گرفته اند. از نظر او واقعیت های دنیای امروز  با توجه به انواع مدرن چون ژاپن، آمریکای شمالی ، اروپا، چین، هند و...  (که لزوما پروتستان نیز نیستند )، با تز کلاسیک ماکس وبر در تضاد قرار می گیرد.

مدرن در ژاپن، آمریکای شمالی، کانادا، استرالیا ... و حتی در بین کشور های اروپایی، علیرغم شبا هت های آنان با یکدیگر (به طور مثال در ارز شهای جهانی– تفکیک کارکردی نهادی جامعه، دموکراسی، سکولاریزم، دارا بودن بازار آزاد، دولت ملی، روند شهر و شهر نشینی و صنعتی شدن، گسترش ارتباطات جمعی و  ...) ولی تفاوت های معنی داری  در بین آنها به لحاظ درونی یعنی فرهنگی، مذهبی و فضای زندگی اجتماعی وجود دارد، به این معنا که این کشور ها یک یونیفورم به تن نکرده اند. او در این ارتباط به تحقیقی از آمریکا توسط سومبارت اشاره دارد که در آن سوالی را مطرح می کند مبنی بر اینکه چرا در آمریکا سوسیالیسم وجود ندارد؟ بدلیل برخی ار این ویژگی ها است که رفته رفته مدرن بطور مثال در نوع آمریکای شمالی از نوع اروپای غربی فاصله می گیرد (6).

در دهه های 1950 و 1960 عموما گرایش هایی در جامعه شناسی بود که به اخلاق پروتستان بعنوان معیاری درارزیابی اخلاق و فرهنگ (مذهب) سایر تمدنها توجه می شد. رابرت بلا از جمله کسانی بود که این گرایش را با مفهوم دین مدنی دنبال می کرد. به عقیده او جوامع توسعه نیافته زمانی می توانند مدرن شوند که ارزش هایی مطابق با ارزش های پروتستان ایجاد کنند و یا  دارا باشند.* بعدها رابرت بلا در موضوع دین مدنی سکوت اختیار کرد و آن را دنبال نکرد، چرا که دین مدنی او یعنی پروتستان که از نظر او پایه مدنیت آمریکا بود، خود پایه مشروعیت زائی بسیاری از جنبش های ضد انسانی و تبعیض های نژادی در آمریکا و جنگ های غیر مدنی آمریکا در سراسر جهان قرار گرفت.

جدایی دین از کلیسا در آمریکا بر خلاف اروپا، به معنی جدایی دین از سیاست نیست و مذهب نقش عمده ای در اجتماع و سیاست های دولتی آمریکا بازی می کند. ایزنشتاد می نویسد، توکوویل– جامعه شناس فرانسوی- پیامبر گونه به این نقطه ضعف جامعه آمریکا توجه کرده است و آن را خطری بزرگ برای ادامه نظم اجتماعی و سیاسی آمریکا عنوان کرده است (7).

رفته رفته دین مدنی در آمریکا این توهم را پیدا کرد که تمام حقیقت در نزد آنها است و آنان یک ماموریت الهی برای نجات و رهایی بشر دارند (به سخنرانی های روسای جمهور آمریکا از جمله بوش پدر و پسر توجه کنید) و ملت آمریکا همان ملت برگزیده است که این ماموریت الهی به آنان سپرده شده و به دوش می کشد. با این توهم جامعه مدنی آمریکا از جامعه مدنی سکولار اروپا فاصله می گیرد. برخورد دو جامعه مدنی آمریکا با سکوت خود و جامعه مدنی اروپا در جریان حمله آمریکا به عراق مسلمان در چارچوب وفاداری به حقوق بشر، با جنبش های خود جوش و تظاهرات گسترده برای استقرار صلح و جلوگیری از جنگی خونین که در آن مردم بی پناه و بی دفاع همواره هزینه می دهند، نمونه ای است که تفاوت این دو جامعه مدنی را با هم آشکار می کند. آنان با این باور که برای مدرن شدن باید همه مذهب ها  خود را مطابق مذهب پروتستان تغییر دهند (چرا که پروتستانتیزم تنها مذهب حقیقی جهان است) بنیاد گرایی مذهبی با گرایش سلطه جهانی را در سطوح مختلف جامعه از جمله در ذهنیت نا خود آگاه جمعی گسترش دادند.

مارتین ریزه بروت جامعه شناس آلمانی که متخصص در جنبش های بنیادگرائی قرن بیستم بخصوص جنبش بنیادگرائی پروتستان در آمریکا و شیعی در ایران است، این سوال را مطرح می کند که آیا می توان بر این اساس یک تئوری جهانی از دین ارائه داد، یا به عبارتی می توان یک دین جهانی داشت؟ او در این ارتباط یادآور می شود که دین در پروژه مدرنیته امر و ارزشی خصوصی و فردی است. آزادی مذهب و عقیده در حقوق بشر بعنوان یک ارزش جهانی، تضمین شده است. به این معنا که مذهب امری خصوصی و فردی است و با شرایط و تجربه های مشخص تاریخی و مردم یک سرزمین ارتباط تنگاتنگی دارد. اما حقوق بشر ارزشی جهانی است و مربوط به انسان اعم از دیندار و غیر دیندار است(8).

ایزنشتاد با انتقاد از این دسته از جامعه شناسان که تعبیری این چنین از تئوری وبر دارند، می نویسد زمانی که ما آثار ماکس وبر را اینگونه می خوانیم، نظریه وبر برای توضیح این تنوع مدرن در جهان با تفاوت های فرهنگی و مذهبی موجود در آن دیگر بی ربط و بی اهمیت به نظر می رسد. از نظر او یک برداشت و تعبیر دقیقتری از آثار ماکس وبر وجود دارد که برای فهم این تنوع مدرن بسیار مهم است. در واقع از نظر او باید آثار وبر (رساله های او در جامعه شناسی دین ) بعنوان مطالعه دینامیک درونی تمد نهای بزرگ (یا ادیان ) در نظر گرفته شود. به این معنا که تمدن های بزرگ و ادیان دیگر نیز دارای دینامیک درونی ویژه خود می باشند.

از طرف دیگر تئوری و تجزیه و تحلیل ماکس وبر به آغاز شکل گیری و تشکیل نظام سرمایه داری نظر دارد. او هیچگاه فرض نداشته است که شکل های دیگر مدرن در آینده فقط تحت همان شرایط می توانند شکل بگیرد. به عبارت دیگر تئوری ماکس وبر مربوط به آغاز شکل گیری نظام سرمایه داری است و نه مربوط به گسترش و  نحوه جهانی شدن آن. از نظر ماکس وبر اگر چه محرک و دینامیک موجود در فرهنگ پروتستان (یعنی زهد و امساک) جهان را دگرگون ساخته، اما این دگرگونی رفته رفته تا ثیری گسترده و جهانی خواهد داشت تا جایی که قدرتی گریز ناپذیر بر انسانها اعمال خواهد کرد که در تاریخ بشر بی سابقه است( 9).

در اینجا ایزنشتاد برخلاف زینگهاس از تحلیلگران جامعه شناسی عینی که بیشتر از حوزه قدرت در ساختار جهانی عبور می کنند سوالی متفاوت طرح می کند. از نظر او متون ماکس وبر ما را به این سوال هدایت می کند که چه دینامیکی در تاریخ این تمدنهای بزرگ (که بیشتر ادیان مد نظر است (10) وجود دارد که می تواند برای تکامل و توسعه آنان موثر واقع شود؟ ( 11)

آیزنشتاد برای روشن کردن دینامیک درونی تمدن های بزرگ به جنبش های اجتماعی و مذهبی در طول تاریخ کشورها توجه دارد. به این معنا که محور و مرکز تفکر سیاسی و معنی کنش سیاسی رهبران و روشنفکران در جنبش های اعتراضی چگونه بوده است. به عبارت دیگر چطور جنبش های اعتراضی از دینامیک درونی جامعه خود استفاده کردند و این دینامیک درونی را  به سمت چه برنامه ها و اهدافی به کار گرفته اند. جنبش های اعتراضی (اجتماعی–مذهبی) در کشور های جهان سوم که با تکیه بر فرهنگ و سنت و باز خوانی مجدد آنان صورت گرفت از نظر ایزنشتاد دو جهت عمده داشت: 1. پذیرش مدرن و با جهت گیری مدرن (به عبارتی ذهنیت در آن ذهنیتی معطوف به سازندگی و نوآوری بود) 2. روی برگرداندن از مدرن با جهت گیری ضد مدرن ( یا به عبارتی با ذهنیتی معطوف به تخریب و سلطه گرایی بود). این جنبش های اجتماعی از جامعه ای به جامعه دیگر و از زمانی به زمان دیگر با توجه به زمینه های تاریخی (و پارادایم ارائه شده توسط روشنفکران و فعالان سیاسی و نوع تعبیر از سنت و فرهنگ خود و ..) و منافع گروهی از یکدیگر متمایز می شوند (12). روشن ترین مثال دوران معاصر، انقلاب ایران است. دینامیک موجود در تمدن اسلامی- شیعی با اسطوره گرایی ویژه موجود در آن برای بسیج میلیونی، به سمت بنیادگرایی بعنوان جنبشی مدرن بر ضد مدرن بود.  مثالی آلمانی می گوید، هیچ سیبی از درخت خود خیلی دور نمی افتد. در واقع انقلاب ایران محصولی بود که دقیقا به پای بدنه تناور تفکر پاتریمونیالی روشنفکران و اسلام سنتی افتاد.

جنبش های اعتراضی ( اجتماعی و مذهبی) در اروپا بیشتر با اهدافی چون رهایی انسان ، جدایی دنیای قدسی از دنیوی و اعتقاد به اداره این جهان با تکیه بر عقلانیت و ... دنبال شد. این جنبش ها در ساختار سیاسی تغییراتی را ایجاد کرد که خود این تغییرات که با افزایش مشارکت سیاسی شهروندان در حوزه عمومی همراه بود، جنبش های مدرن دیگر را سامان داد. بر نامه های سیاسی و فرهنگی  یا به عبارتی فلسفه سیاسی مدرن در اروپا از قرن 18 با آغاز دوران استعمار به سراسر دنیا گسترش پیدا کرد و در آن کشور ها نیز تحولاتی را ایجاد کرد. از جمله بین کشور های پیرامونی و مرکز به تعبیر زینگهاس پلهای مغزی (13) شکل گرفت که راه آشنایی با برنامه های سیاسی و پروژه های مدرنیته را آسان می نمود. این پل مغزی توسط تحصیل افراد بومی در کشور های مرکز و باز گشت آنها به کشور پیرامونی زده شد. جنبش مشروطیت در ایران نمونه ای از آن است.

آمریکا طی قرن 19 و 20  شاهد جنبش های اعتراضی و اجتماعی و بخصوص مذهبی گونا گونی بود که  رفرم های سیاسی مبتنی بر دوران روشنگری چون تفکیک قوا، قوانین مبتنی بر حقوق طبیعی و حقوق بشر.. را دنبال کرد و از طرفی مواردی چون آزادی های فردی، و.. علاوه بر اینکه دارای مشروعیت مذهبی (در تعبیر مذهب پروتستان) شدند ، بطور دقیق درقانون نیز تضمین شد.  ساختار اجتماعی جامعه آمریکا، بسیار قانونمند و بسیار آزاد به لحاظ اقتصادی (سرمایه داری در شکل عریان آن بدون دخالت دولت در جهت تنظیم آن) در مقایسه با نظام های سوسیال- دموکراسی در اروپا است. یکی دیگر از تفاوت های جامعه آمریکا در مقایسه با جامعه سکولار اروپا، نقش و نفوذ حاشیه ای روشنفکران در آن جامعه است. به گونه ای که به زعم آیزنشتاد، تقریبا گرایش ضد روشنفکری در جامعه آمریکا وجود دارد. او برای چنین گرایشی در جامعه دلایلی را عنوان می کند از جمله اصول اخلاقی و مذهبی که سیستم سیاسی آمریکا بر آن استوار است. طبق اعتقاد پروتستان ها ، همه اعضای جامعه دسترسی یکسانی به حقایق ( امر مقدس) دارند و در نتیجه، اینکه کسی بیش از دیگران می داند و یا دسترسی به آن دارد، معمولا با سوءظن به آن نگاه می شود(14). جنبش های گوناگون مذهبی مدرن که بعد ها در شکل بنیادگرایی ظاهر شدند، نقش عمده ای در جریان مدرنیزه شدن آمریکا بازی کرده اند.

اما نباید فراموش کرد که ارزش های جهانی چون حقوق بشر، سکولاریزم، پلورالیسم، دموکراسی، آزادی های فردی از درون هیچ مذهبی اعم از آسمانی یا غیر آسمانی ( بدلیل تعلق آنها به دنیای ما قبل مدرن) بیرون نیامده است. دیدگاه ادیان به انسان (اعم از ادیان ابراهیمی و یا غیر آسمانی چون کنفوسیونیسم و... )  با فلسفه سیاسی و نوع تعبیر انسان در مدرنیته در تضاد بوده است. مذاهب در برخورد به واقعیت ها که همیشه در حال تغییر و پیشرفت است، و بدلیل تجربه تاریخی و نوع عملکرد متولیان دین در حوزه عمومی که در حوزه جامعه شناسی قدرت مطرح است، وادار به رفرم مداوم در خود شده اند و راه را برای شکل گیری ساخت جدیدی از سیستم سیاسی، حقوقی، و... باز کزده اند و به آن مشروعیت بخشیدند. چرا که مذهب تابع تغییرات اجتماعی است، نه اینکه تغییرات اجتماعی تابع مذهب باشد. به عبارت دیگر مذاهب رفته رفته با پیشرفت علم در حوزه علوم انسانی و طبیعی، پزشکی، کشف علت و مقابله با بسیاری از بلایای طبیعی از جمله زلزله و بیماری های سهمگینی چون طاعون، وبا و ...و در نهایت کنترل نسبی طبیعت، گسترش آموزش نوین، تاکید بر حقوق طبیعی ، بیش از پیش حوزه عمومی را به نفع علم ترک کرد. چون دیگر غیر ممکن بود این مسائل را به خدا حواله کند. اما از آنجایی که ما به یکباره با دستآورد های علمی که هیچ سهمی در تولید آن نداشتیم برخورد کردیم، علیرغم استفاده از آن دست آوردها، پایه های فلسفی و مدرن آن، نه تنها در قسمت آگاهی ذهن نهادینه نشد و به یک شعور مدرن تبدیل نشد، بلکه آن را توطئه ای بر علیه دین، تحت تاثیر جو سازی های قشر روحانیت که تلاشی برای باز پس گرفتن قدرت و نقش خود در تفسیر جهان در دنیای قبل از مدرن بود، یکسان گرفتیم، در حالیکه روندی طبیعی و ناشی از پیشرفت علم بشری بود که تا دیروز برای ما ناشناخته بود.

ارزش های جهانی دستآورد تجربه و عقلانیت بشر و حاصل دوران روشنگری است. از نظر شنه دلباخ فیلسوف آلمانی ، دوران روشنگری در اروپا چیزی نبود جز نقد و انتقاد از دین (15). بنابراین دوران روشنگری فقط خاص دین مسیحیت نخواهد بود. مذهب غیر آسمانی چون کنفوسیوس نیز این فرایند را طی کرد و توانست راه را بر ارزش های جهانی و درونی شدن آن در فرهنگ ژاپن باز کند. به زعم شنه دلباخ، روشنگری اگر چه هزینه زیادی دارد، ولی در هر مبارزه ای پیروز است. از طرف دیگر نباید فرض کنیم که دوران روشنگری، دورانی ضد دینی بوده است. روشنگران دوران روشنگری در اروپا غالبا نه تنها آتیست نبودند، بلکه خود دیندار بودند و از راه نقد دینی به تفکیک کارکردی نهاد های جامعه مدد رساندند و سکولاریزم و آزادی های فردی از جمله مهمترین دستآورد آنان بود.

دو دیدگاه فوق (دیتر زینگهاس و ساموئل آیزنشتاد) عیلرغم آنکه از دو جهت کاملا متفاوت حرکت می کنند ولی در جریان نظریه پردازی های خود به یک نقطه مشترک می رسند و آن اینکه برای بیرون آمدن از این عقب ماندگی اگر چه موانع بسیاری بر سر راه است، اما راه بسته نیست و این امکان برای همه جوامع وجود دارد، به شرط آنکه شرایط جهانی و داخلی خود را بدرستی ارزیابی کنیم و هوشمندانه و متکی بر عقلانیت جهانی و با برنامه های دقیق اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، راه برون رفت از این چرخه شیطانی را بیابیم. در بخشهای آینده ، تجربه مدرن در ژاپن، چین ، کره جنوبی و ایران در چارچوب نظری فوق دنبال خواهد شد. 

نوشته : توسط مژگان ثروتي

منبع:

http://sociology.mihanblog.com

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط بندهشن  | 

چهارشنبه 29 فروردین1386
ريشه‌ واژه‌ فلسفه‌ از كجاست‌؟
تعريف‌ دقيق‌ «فلسفه‌» غير عملي‌ است‌ و كوشش‌ براي‌ چنين‌ كاري‌، لااقل‌ در آغاز، گمراه‌ كننده‌ است‌. ممكن‌ است‌ كسي‌ از سر طعنه‌ آن‌ را به‌ همه‌ چيز و/ يا هيچ‌ چيز، تعريف‌ كند و منظورش‌ آن‌ باشد كه‌ تفاوت‌ فلسفه‌ با علوم‌ خاص‌ در اين‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ مي‌كوشد تصويري‌ از تفكر انسان‌ به‌طور كلي‌ و حتي‌ از تمام‌ واقعيت‌ تا آنجا كه‌ امكان‌ داشته‌ باشد، ارائه‌ دهد؛ ولي‌ عملاً حقايقي‌ بيش‌ از آنچه‌ علوم‌ خاص‌ در اختيار ما مي‌گذارند، عرضه‌ نمي‌كند، تا آنجا كه‌ به‌ نظر بعضي‌ براي‌ فلسفه‌ ديگر چيزي‌ باقي‌ نمانده‌ است‌. چنين‌ تصويري‌ از مسئله‌ گمراه‌ كننده‌ است‌. ولي‌ در عين‌ حال‌ بايد پذيرفت‌ كه‌ فلسفه‌ تاكنون‌ در اينكه‌ به‌ ادعاهاي‌ بزرگ‌ خويش‌ دست‌ يافته‌ و يا در مقايسه‌ با علوم‌، دانش‌ و معرفتي‌ مقبول‌ و برخوردار از توافق‌ عام‌ حاصل‌ كرده‌ باشد موفق‌ نبوده‌ است‌.  
اين‌ امر تاحدودي‌ و نه‌ به‌ تمامي‌ مربوط‌ به‌ آن‌ است‌ كه‌ هرجا معرفت‌ مقبول‌ در پاسخ‌ مسئله‌اي‌ به‌ دست‌ آمده‌، آن‌ مسئله‌ تعلق‌ به‌ حوزه‌ي‌ علوم‌ داشته‌ است‌ و نه‌ به‌ فلسفه‌. واژه‌ي‌ فيلسوف‌ از نظر لغوي‌ به‌ معناي‌ دوستدار «حكمت‌» است‌، و اصل‌ آن‌ مربوط‌ به‌ جواب‌ معروف‌ فيثاغورث‌ به‌ كسي‌ است‌ كه‌ او را «حكيم‌» ناميد. وي‌ در پاسخ‌ آن‌ شخص‌ گفت‌ كه‌ حكيم‌ بودن‌ او تنها به‌ اين‌ است‌ كه‌ مي‌داند كه‌ چيزي‌ نمي‌داند، و بنابراين‌ نبايد حكيم‌ بلكه‌ دوستدار حكمت‌ ناميده‌ شود. واژه‌ي‌ «حكمت‌» در اينجا محدود و منحصر به‌ هيچ‌ نوع‌ خاصي‌ از تفكر نيست‌، و فلسفه‌ معمولاً شامل‌ آنچه‌ امروز «علوم‌» مي‌ناميم‌ نيز مي‌شود. اين‌ نحوه‌ از كاربرد واژه‌ي‌ فلسفه‌ هنوز هم‌ در عباراتي‌ مثل‌ «كرسي‌ فلسفه‌ي‌ طبيعي‌» باقي‌ است‌.
به‌ تدريج‌ كه‌ مقداري‌ اطلاعات‌ و آگاهيهاي‌ تخصصي‌ در زمينه‌ خاصي‌ فراهم‌ مي‌شد، تحقيق‌ و مطالعه‌ در آن‌ زمينه‌ از فلسفه‌ جدا شده‌ رشته‌ي‌ مستقلي‌ از علم‌ را تشكيل‌ مي‌داد. آخرين‌ رشته‌هاي‌ اين‌ علوم‌ روان‌ شناسي‌ و جامعه‌ شناسي‌ بودند. بدين‌گونه‌ قلمرو فلسفه‌ با پيشرفت‌ معرفتهاي‌ علمي‌ روبه‌ محدود شدن‌ گذاشته‌ است‌. ما ديگر مسائلي‌ را كه‌ مي‌توان‌ به‌ آنها از طريق‌ تجربه‌ پاسخ‌ داد مسئله‌ فلسفي‌ نمي‌دانيم‌. ولي‌ اين‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ فلسفه‌ سرانجام‌ به‌ هيچ‌ منتهي‌ خواهد شد. مبادي‌ علوم‌ و تصوير كلي‌ تجربه‌ي‌ انساني‌ و واقعيت‌ تا آنجا كه‌ ما مي‌توانيم‌ به‌ عقايد موجهي‌ در باب‌ آنها دست‌ پيدا كنيم‌، در قلمرو فلسفه‌ باقي‌ مي‌مانند، زيرا اين‌ مسائل‌ ماهيتاً و طبيعتاً با روشهاي‌ هيچ‌ يك‌ از علوم‌ خاص‌ قابل‌ پي‌جويي‌ و تحقيق‌ نيستند. گرچه‌ اين‌ نكته‌ كه‌ فلاسفه‌ تاكنون‌ درباره‌ي‌ مسائل‌ فوق‌ به‌ يك‌ توافق‌ كلي‌ دست‌ نيافته‌اند تاحدودي‌ ايجاد بدبيني‌ مي‌كند ولي‌ نمي‌توان‌ از آن‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ هر جا نتيجه‌اي‌ قطعي‌ و مورد قبول‌ عام‌ به‌ دست‌ نيامده‌، كوشش‌ و پژوهش‌ در آن‌ زمينه‌ بيهوده‌ بوده‌ است‌. ممكن‌ است‌ دو فيلسوف‌ كه‌ با يكديگر توافق‌ ندارند، هر دو آثاري‌ با ارزش‌ بيافرينند و در عين‌ حال‌ كاملاً از خطا و اشتباه‌ آزاد و رها نباشند، ولي‌ آراي‌ معارض‌ آن‌ دو مكمّل‌ يكديگر باشد. از اين‌ واقعيت‌ كه‌ وجود هر يك‌ از فلاسفه‌ براي‌ تكميل‌ كار فيلسوفان‌ ديگر ضروري‌ است‌ نتيجه‌ مي‌شود كه‌ فلسفه‌ورزي‌ تنها يك‌ امر فردي‌ و شخصي‌ نيست‌ بلكه‌ يك‌ فرآيند جمعي‌ است‌. يكي‌ از موارد تقسيم‌ مفيد كار، تأكيدي‌ است‌ كه‌ افراد مختلف‌ از زواياي‌ مختلف‌ بر مسئله‌ي‌ واحد دارند. قسمت‌ زيادي‌ از مسائل‌ فلسفي‌ مربوط‌ به‌ نحوه‌ي‌ علم‌ ما به‌ اشياء و امور است‌ نه‌ مربوط‌ به‌ خود اشياء و امور، و اين‌ هم‌ دليل‌ ديگري‌ است‌ بر اينكه‌ چرا فلسفه‌ فاقد محتوا به‌ نظر مي‌رسد. ولي‌ مباحثي‌ مثل‌ معيارهاي‌ نهايي‌ حقيقت‌ ممكن‌ است‌ به‌ هنگام‌ كاربردشان‌، مآلاً در تعيين‌ قضايايي‌ كه‌ ما در عمل‌ آنها را صادق‌ مي‌دانيم‌، تأثير بگذارند. بحثهاي‌ فلسفي‌ درباره‌ي‌ نظريه‌ي‌ شناخت‌ به‌طور غيرمستقيم‌ تأثيرات‌ مهمي‌ در علوم‌ داشته‌اند.
فايده‌ فلسفه‌ چيست‌؟
پرسشي‌ كه‌ بسياري‌ از مردم‌ هنگام‌ برخورد با مسئله‌ (يعني‌ فلسفه‌) مي‌پرسند اين‌ است‌ كه‌ فايده‌ فلسفه‌ چيست‌؟ نمي‌توان‌ انتظار داشت‌ كه‌ فلسفه‌ مستقيماً به‌ تحصيل‌ ثروت‌ مادي‌ كمك‌ كند. ولي‌ اگر ما فرض‌ را بر اين‌ نگذاريم‌ كه‌ ثروت‌ مادي‌ تنها چيز ارزشمند است‌، ناتواني‌ فلسفه‌ در توليد مستقيم‌ ثروت‌ مادي‌ به‌ معناي‌ اينكه‌ فلسفه‌ هيچ‌ ارزش‌ عملي‌ ندارد، نيست‌. ثروت‌ مادي‌ في‌نفسه‌ ارزشي‌ ندارد -مثلاً يك‌ دسته‌ كاغذ كه‌ آن‌ را اسكناس‌ مي‌ناميم‌ في‌نفسه‌ خوب‌ و خير نيست‌- بلكه‌ از آن‌ جهت‌ خوب‌ است‌ كه‌ وسيله‌ ايجاد خوشحالي‌ و شادكامي‌ است‌. ترديد نيست‌ كه‌ يكي‌ از مهم‌ترين‌ سرچشمه‌هاي‌ نشاط‌ و شادكامي‌ براي‌ كساني‌ كه‌ بتواند از آن‌ بهره‌مند شوند، جستجوي‌ حقيقت‌ و تفكر و تأمل‌ درباره‌ي‌ واقعيت‌ است‌، و اين‌ همان‌ هدف‌ فيلسوف‌ است‌. به‌ علاوه‌ آنان‌ كه‌ به‌ خاطر علاقه‌ به‌ يك‌ نظريه‌ خاص‌ همه‌ي‌ لذتها را يكسان‌ ارزيابي‌ نمي‌كنند و كساني‌ كه‌ علي‌الاصول‌ چنان‌ لذتي‌ را تجربه‌ كرده‌اند، آن‌ را لذتي‌ برتر و بالاتر از همه‌ي‌ انواع‌ لذتها مي‌شمارند. از آنجا كه‌ تقريباً همه‌ محصولات‌ صنعتي‌ به‌ جزء آنها كه‌ مربوط‌ به‌ رفع‌ نيازهاي‌ ضروري‌ هستند، فقط‌ منابع‌ ايجاد راحتي‌ و لذت‌ مي‌باشند، فلسفه‌ از جهت‌ فايده‌ بخشي‌ مي‌تواند با بسياري‌ از صنايع‌ رقابت‌ كند؛ خصوصاً زماني‌ كه‌ مي‌بينيم‌ عده‌ي‌ كمي‌ به‌ صورت‌ تمام‌ وقت‌ به‌ پژوهش‌ فلسفي‌ اشتغال‌ دارند شايسته‌ نيست‌ از صرف‌ شدن‌ بخش‌ كمي‌ از استعدادهاي‌ آدمي‌ براي‌ آن‌ دريغ‌ ورزيم‌، حتي‌ اگر آن‌ را فقط‌ منبعي‌ براي‌ ايجاد نوعي‌ خاص‌ از لذت‌ بي‌ضرر كه‌ ارزش‌ في‌نفسه‌ دارد (نه‌ فقط‌ براي‌ خود فلاسفه‌ بلكه‌ براي‌ آنها كه‌ از ايشان‌ تعليم‌ مي‌يابند و اثر مي‌پذيرند) بدانيم‌.
ولي‌ اين‌ تمامي‌ آنچه‌ كه‌ در حمايت‌ از فلسفه‌ مي‌توان‌ گفت‌ نيست‌. زيرا غير از هر ارزشي‌ كه‌ بر فلسفه‌ به‌طور في‌نفسه‌ مترتب‌ است‌ و ما فعلاً از آن‌ صرف‌نظر مي‌كنيم‌، فلسفه‌ هميشه‌ غيرمستقيم‌ تأثير بسيار مهمي‌ بر زندگي‌ كساني‌ كه‌ حتي‌ چيزي‌ درباره‌ي‌ آن‌ نمي‌دانسته‌اند داشته‌ و از طريق‌ خطابه‌ها، ادبيات‌، روزنامه‌ها و سنت‌ شفاهي‌ به‌ پالودن‌ فكر اجتماع‌ كمك‌ نموده‌ و بر جهان‌بيني‌ افراد مؤثر واقع‌ شده‌ است‌. آنچه‌ امروز به‌ نام‌ دين‌ مسيحيت‌ شناخته‌ مي‌شود، تاحدود زيادي‌ تحت‌ تأثير فلسفه‌ تكوين‌ يافته‌ است‌. ما در بخشي‌ از افكار و عقايد كه‌ نفش‌ مؤثري‌ در تفكر عمومي‌ آن‌ 
 تا يك‌ نتيجه‌ يا فرضيه‌ي‌ علمي‌ در حوزه‌ي‌ خاص‌ خودْش‌ اعتبار يافت‌ نبايد ما هم‌ آن‌ را بي‌قيد و شرط‌ يك‌ حقيقت‌ فلسفي‌ بدانيم‌. مثلاً به‌ هيچ‌ عنوان‌ نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ چون‌ زمان‌ فيزيكي‌ غيرقابل‌ انفكاك‌ از مكان‌ است‌، چنان‌ كه‌ امروزه‌ علم‌ فيزيك‌ ادعا مي‌كند، پس‌ تقدم‌ مكان‌ بر زمان‌ يك‌ اصل‌ فلسفي‌ است‌. زيرا ممكن‌ است‌ اين‌ امر نسبت‌ به‌ زمان‌ فيزيكي‌ صادق‌ باشد، آن‌ هم‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ زمان‌ فيزيكي‌ در مكان‌ اندازه‌گيري‌ مي‌شود. 
هم‌ در سطحي‌ وسيع‌ داشته‌اند، مرهون‌ فيلسوفانيم‌. عقايدي‌ مثل‌ اينكه‌ با انسانها نبايد همچون‌ ابزار و وسيله‌ رفتار كرد و يا اينكه‌ حكومت‌ بايد مبتني‌ بر رضايت‌ حكومت‌ شوندگان‌ باشد.
اين‌ تأثير خصوصاً در حوزه‌ي‌ سياست‌ مهم‌ بوده‌ است‌. براي‌ مثال‌ قانون‌ اساسي‌ آمريكا تاحدود زيادي‌ يكي‌ از موارد اعمال‌ و پياده‌ نمودن‌ انديشه‌هاي‌ يك‌ فيلسوف‌ يعني‌ جان‌ لاك‌ است‌، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ در آن‌ رئيس‌ جمهور جاي‌ پادشاه‌ موروثي‌ را گرفته‌ است‌، چنان‌ كه‌ بر سر سهم‌ و تأثير افكار روسو در انقلاب‌ 1789 فرانسه‌، اتفاق‌ نظر وجود دارد. البته‌ بي‌ترديد فلسفه‌ گاهي‌ بر سياست‌ تأثير سوء مي‌گذارد: فيلسوفان‌ قرن‌ نوزدهم‌ آلمان‌ بخشي‌ از گناه‌ پيدايش‌ ناسيوناليسم‌ افراطي‌ در آلمان‌ را كه‌ سرانجام‌ چنان‌ صورت‌ انحرافي‌ يافت‌ به‌ دوش‌ مي‌كشند، هر چند نسبت‌ به‌ آنچه‌ سرزنش‌ شده‌اند اغلب‌ اغراق‌ شده‌ و تعيين‌ دقيق‌ حد و مرز مسئله‌ به‌ دليل‌ پيچيدگي‌ و غموض‌ آن‌ دشوار است‌. ولي‌ اگر فلسفه‌ي‌ بد تأثير بدي‌ بر سياست‌ بجا مي‌گذارد، فلسفه‌ خوب‌ نيز داراي‌ آثار خوب‌ است‌. ما به‌ هيچ‌ روي‌ نمي‌توانيم‌ از تأثير فلسفه‌ بر سياست‌ پيش‌گيري‌ كنيم‌، پس‌ بايد كاملاً متوجه‌ اين‌ امر باشيم‌ كه‌ چه‌ مفاهيم‌ فلسفي‌ مي‌توانند بر سياست‌ تأثير مثبت‌ به‌ جا گذارند و نه‌ منفي‌. دنيا چقدر كمتر دچار زحمت‌ مي‌شد اگر آلمانيها به‌ جاي‌ فلسفه‌ي‌ نازيسم‌ تحت‌تأثير فلسفه‌اي‌ بهتر بودند.
 
با توجه‌ به‌ آنچه‌ گذشت‌ اكنون‌ بايد اين‌ عقيده‌ را كه‌ فلسفه‌ حتي‌ به‌ اندازه‌ي‌ ثروتهاي‌ مادي‌ داراي‌ ارزش‌ نيست‌ به‌ كناري‌ نهاد. يك‌ فلسفه‌ي‌ خوب‌ به‌ جاي‌ فلسفه‌ي‌ بد از طريق‌ تأثيرگذاري‌ بر سياست‌ مي‌تواند ما را حتي‌ در اينكه‌ ثروتمندتر بشويم‌ نيز كمك‌ كند. به‌ علاوه‌، پيشرفت‌ روزافزون‌ علم‌ و نتايج‌ و منافع‌ عملي‌ آن‌ مربوط‌ به‌ زمينه‌ي‌ فلسفي‌ آن‌ است‌. حتي‌ اين‌ مطلب‌ (كه‌ بي‌شك‌ مبالغه‌آميز است‌) گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ تمامي‌ پيشرفت‌ تمدن‌ مربوط‌ به‌ تحولي‌ است‌ كه‌ در مفهوم‌ عليت‌ پيدا شده‌؛ يعني‌ تحول‌ از مفهوم‌ جادويي‌ و خرافاتي‌ آن‌ به‌ مفهوم‌ علمي‌اش‌، و مفهوم‌ عليت‌ بدون‌ ترديد يكي‌ از مسائل‌ فلسفه‌ است‌. خود جهان‌بيني‌ علمي‌، نيز يك‌ فلسفه‌ است‌ و فلاسفه‌ تاحد زيادي‌ در تكوّن‌ آن‌ نقش‌ داشته‌اند.
اما اگر فلسفه‌ را عمدتاً وسيله‌اي‌ كه‌ به‌طور غيرمستقيم‌ براي‌ ايجاد ثروت‌ مادي‌ به‌ كار مي‌رود در نظر آوريم‌، ديدگاه‌ مناسبي‌ درباره‌ي‌ آن‌ انتخاب‌ نكرده‌ايم‌. نقش‌ اساسي‌ فلسفه‌ عبارت‌ از ايجاد زمينه‌ فكري‌ و عقلي‌ براي‌ مظاهر خارجي‌ و محسوس‌ يك‌ تمدن‌ و ديدگاههاي‌ خاص‌ آن‌ است‌. گاه‌ درباره‌ي‌ نقش‌ فلسفه‌ ادعاهاي‌ بزرگ‌تري‌ هم‌ شده‌ است‌. وايتهد يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ متفكران‌ ستايش‌ برانگيز در عصر حاضر، دستاوردهاي‌ فلسفه‌ را ايجاد بصيرت‌، دورانديشي‌، ادراكي‌ از ارزش‌ حيات‌ و به‌طور خلاصه‌ چنان‌ احساسي‌ از عظمت‌ كه‌ همه‌ تلاش‌ بشر در راه‌ تمدن‌ را روح‌ بخشيده‌، حيات‌ مي‌دهد، (1) مي‌داند. وي‌ مي‌افزايد هنگامي‌ كه‌ يك‌ تمدن‌ به‌ پايان‌ راه‌ خويش‌ مي‌رسد، فقدان‌ يك‌ فلسفه‌ي‌ وحدت‌بخش‌ و متوازن‌ كننده‌ كه‌ در سراسر جامعه‌ گسترش‌ يافته‌ باشد متضمن‌ فساد، زوال‌ و تباهي‌ تلاشها و كوششهاست‌. براي‌ او فلسفه‌ از آن‌ جهت‌ اهميت‌ دارد كه‌ كوششي‌ است‌ براي‌ توضيح‌ باورهاي‌ بنياديني‌ كه‌ جهت‌گيري‌ اساسي‌ هسته‌ي‌ اصلي‌ شخصيت‌ هر فرد را معلوم‌ مي‌كند.
به‌ هر حال‌ اين‌ نكته‌ مسلم‌ است‌ كه‌ خصلت‌ اساسي‌ يك‌ تمدن‌ تاحدود زياد مربوط‌ به‌ ديدگاه‌ كلي‌ آن‌ درباره‌ي‌ حيات‌ و واقعيت‌ است‌. اين‌ امر تا عصر اخير براي‌ بسياري‌ از مردم‌ به‌ وسيله‌ تعاليم‌ ديني‌ فراهم‌ مي‌شد ولي‌ ديدگاههاي‌ ديني‌ خود تا حد زيادي‌ تحت‌ تأثير تفكر فلسفي‌ بوده‌اند. به‌ علاوه‌ تجربه‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ عقايد مذهبي‌ نيز مادامي‌ كه‌ به‌ وسيله‌ عقل‌ مورد مداقه‌ و بازنگري‌ قرار نگيرد، به‌ خرافات‌ منتهي‌ مي‌شوند. كساني‌ هم‌ كه‌ هر نوع‌ عقيده‌ مذهبي‌ را مردود مي‌شمارند بايد خود ديدگاهي‌ جديد (اگر بتوانند) ارائه‌ كنند تا جانشين‌ باور مذهبي‌ شود، و اشتغال‌ به‌ چنين‌ كاري‌ خود عيناً اشتغال‌ به‌ فلسفه‌ است‌.
علم‌ نمي‌تواند جانشين‌ فلسفه‌ شود ولي‌ مي‌تواند مسائل‌ فلسفي‌ را مطرح‌ كند. زيرا ظاهراً خود علم‌ نمي‌تواند به‌ ما بگويد واقعياتي‌ كه‌ با آنها سروكار دارد در طرح‌ كلي‌ اشياء و امور چه‌ جايي‌ دارند، يا حتي‌ با ذهن‌ كسي‌ كه‌ آنها را مشاهده‌ مي‌كند چگونه‌ ارتباط‌ مي‌يابند. علم‌ نمي‌تواند حتي‌ وجود جهان‌ مادي‌ را اثبات‌ كند (هرچند آن‌ را مفروض‌ مي‌گيرد) يا صحت‌ استعمال‌ اصول‌ استقراء را براي‌ پيش‌بيني‌ آنچه‌ كه‌ در آينده‌ واقع‌ خواهد شد يا به‌ هر حال‌ براي‌ عبور از مرز آنچه‌ كه‌ به‌ مشاهده‌ درآمده‌، به‌ اثبات‌ برساند. هيچ‌ آزمايشگاه‌ علمي‌ نمي‌تواند بگويد كه‌ انسان‌ به‌ چه‌ معنا داراي‌ روح‌ است‌، آيا جهان‌ غايتي‌ دارد يا نه‌، آيا انسان‌ مختار است‌ يا نه‌ و اگر هست‌ به‌ چه‌ معنا، و مانند آن‌. من‌ نمي‌گويم‌ كه‌ فلسفه‌ مي‌تواند اين‌ مسائل‌ را حل‌ كند ولي‌ اگر فلسفه‌ نمي‌تواند اين‌ مسائل‌ را حل‌ كند، هيچ‌ چيز ديگر هم‌ نمي‌تواند چنين‌ كاري‌ انجام‌ دهد، ولي‌ ارزش‌ فلسفه‌ لااقل‌ در اين‌ است‌ كه‌ درباره‌ قابل‌ حل‌ بودن‌ يا نبودن‌ اين‌ مسائل‌ به‌ پژوهش‌ مي‌پردازد . علم‌، چنان‌ كه‌ خواهيم‌ ديد هميشه‌ مفاهيمي‌ را مفروض‌ مي‌گيرد كه‌ آن‌ مفاهيم‌ خود متعلق‌ به‌ حوزه‌ي‌ فلسفه‌اند. ما همان‌ طور كه‌ نمي‌توانيم‌ هيچ‌ پژوهش‌ علمي‌ را بدون‌ داشتن‌ پاسخهايي‌ ضمني‌ براي‌ بعضي‌ مسائل‌ فلسفي‌ آغاز كنيم‌، مطمئناً نمي‌توانيم‌ استفاده‌ ذهني‌ مناسب‌ از آن‌ علم‌ براي‌ پيشرفت‌ فكري‌ خود بنماييم‌، بدون‌ آنكه‌ كم‌ و بيش‌ جهان‌بيني‌ منسجمي‌ را در اختيار داشته‌ باشيم‌. اگر دانشمندان‌ علوم‌ جديد فرضيات‌ خاصي‌ را از فيلسوفان‌ بزرگ‌ وام‌ نگرفته‌ بودند، فرضياتي‌ كه‌ كل‌ روش‌ خود را بر آنها استوار كرده‌اند، پيشرفتهاي‌ علوم‌ جديد هرگز حاصل‌ نمي‌شد. برداشت‌ مكانيستي‌ نسبت‌ به‌ جهان‌ به‌ عنوان‌ وجه‌ مشخصه‌ علم‌ جديد كه‌ در طي‌ سه‌ قرن‌ اخير پيدا شده‌، عمدتاً ناشي‌ از تعاليم‌ فيلسوفي‌ به‌ نام‌ دكارت‌ است‌. اين‌ ديدگاه‌ مكانيستي‌ كه‌ به‌ چنان‌ نتايج‌ حيرت‌انگيزي‌ منجر شده‌ بايد تاحدودي‌ به‌ واقعيت‌ نزديك‌ باشد ولي‌ بخشي‌ از آن‌ نيز فرو ريخته‌، و احتمالاً دانشمندان‌ بايد چشم‌ به‌ راه‌ كمك‌ فيلسوف‌ براي‌ ايجاد يك‌ ديدگاه‌ تازه‌ به‌ جاي‌ آن‌ باشند.
خدمت‌ بسيار ارزشمند ديگر فلسفه‌ (در زمان‌ ما خصوصاً «فلسفه‌ي‌ نقادي‌») مربوط‌ به‌ ايجاد ملكه‌اي‌ براي‌ كوشش‌ درمورد قضاوتي‌ بي‌طرفانه‌ و همه‌سويه‌ است‌ و ديگر مربوط‌ به‌ اينكه‌ در هر برهان‌ دليل‌ كدام‌ است‌ و چه‌ قسم‌ دليلي‌ بايد مورد كاوش‌ و پي‌جويي‌ قرار گيرد. اين‌ خدمت‌ براي‌ پيش‌گيري‌ از جانبداريهاي‌ احساساتي‌ و نتيجه‌گيريهاي‌ عجولانه‌ اهميت‌ دارد و خصوصاً در مجادلات‌ سياسي‌ كه‌ به‌ ويژه‌ فاقد بي‌طرفي‌ هستند، مورد نياز است‌. در مسائل‌ سياسي‌ اگر طرفين‌ جدال‌ با روح‌ فلسفي‌ گفتگو كنند، به‌ احتمال‌ زياد بينشان‌ جنگ‌ و مخاصمه‌اي‌ درنخواهد گرفت‌. موفقيت‌ دموكراسي‌ تاحدود زيادي‌ وابسته‌ به‌ قدرت‌ شهروندان‌ در بازشناسيِ استدلالهاي‌ درست‌ از نادرست‌ و گمراه‌ نشدن‌ با التباسها و ابهامها است‌. فلسفه‌ انتقادي‌ نمونه‌ي‌ ممتاز تفكر خوب‌ را به‌ دست‌ مي‌دهد و فرد را در رفع‌ ابهامها و آشفتگيها ياري‌ و آموزش‌ مي‌دهد. شايد به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ وايتهد در همان‌ صفحاتي‌ كه‌ قبلاً نقل‌ شد مي‌گويد 
 فلسفه‌ تنها يك‌ روش‌ ندارد، بلكه‌ به‌ تناسب‌ موضوعات‌ داراي‌ روشهاي‌ متفاوت‌ است‌ و تعريف‌ اين‌ روشها نيز قبل‌ از بيان‌ موارد اطلاق‌ و كاربرد آنها، كار درستي‌ نيست‌. بلكه‌ چنين‌ كاري‌ بسيار مخاطره‌آميز است‌. در گذشته‌ نيز غالباً هر چه‌ را كه‌ با روش‌ خاصي‌ قابل‌ بررسي‌ بود از فلسفه‌ خارج‌ مي‌كردند و همين‌ امر منجر به‌ محدود شدن‌ نادرست‌ دامنه‌ي‌ فلسفه‌ مي‌گرديد. فلسفه‌ مستلزم‌ روشهاي‌ بسيار گوناگوني‌ است‌؛ زيرا بايد تمام‌ انواع‌ تجارب‌ انساني‌ را در معرض‌ شرح‌ و تفسير خود قرار دهد. در عين‌ حال‌ روش‌ فلسفه‌ ابداً تجربي‌ محض‌ هم‌ نيست‌، زيرا وظيفه‌ فلسفه‌ آن‌ است‌ كه‌ تا حد ممكن‌ تصويري‌ هماهنگ‌ از تجارب‌ انساني‌ و هر آنچه‌ را كه‌ مي‌توان‌ از واقعيت‌ (علاوه‌ بر واقعيتي‌ به‌ نام‌ تجربه‌) استنتاج‌ كرد، پديد آورد. 
كه‌ جامعه‌ دموكراتيك‌ موفق‌ بدون‌ وجود تعليم‌ و تربيت‌ عمومي‌ كه‌ ديدگاهي‌ فلسفي‌ به‌ فرد اعطا كند وجود ندارد.
در حالي‌ كه‌ بايد از اين‌ فرض‌ اجتناب‌ كرد كه‌ آدميان‌ موافق‌ فلسفه‌اي‌ كه‌ به‌ آن‌ عقيده‌ دارند، زندگي‌ مي‌كنند، و در حالي‌ كه‌ بايد قسمت‌ اعظم‌ خلافكاريهاي‌ انسانها را نه‌ ناشي‌ از جهل‌ يا اشتباه‌ محض‌ بلكه‌ ناشي‌ از اين‌ دانست‌ كه‌ آنها نمي‌خواهند برمبناي‌ آرمانها و ايده‌آلها زندگي‌ كنند، اين‌ نكته‌ را نيز نمي‌توان‌ رد كرد كه‌ عقايد كلي‌ درباره‌ي‌ طبيعت‌ و جهان‌ و ارزشها سهم‌ و تأثير بسيار مهمي‌ در پيشرفت‌ يا انحطاط‌ انسان‌ دارند. مطمئناً بخشهايي‌ از فلسفه‌ آثار عملي‌ بيشتري‌ دارند ولي‌ نبايد تصور كرد كه‌ چون‌ بعضي‌ پژوهشها و مطالعات‌، آثار عملي‌ آشكاري‌ ندارند، پس‌ هيچ‌ ارزش‌ عملي‌ ديگري‌ هم‌ بر آنها مترتب‌ نيست‌. به‌ گزارش‌ تاريخ‌ دانشمندي‌ كه‌ با تحقير ديدگاههاي‌ عملگرا به‌ خود مي‌باليد، درباره‌ي‌ پژوهشي‌ نظري‌ چنين‌ گفت‌: مهم‌ترين‌ امتياز اين‌ پژوهش‌ اين‌ است‌ كه‌ هيچ‌ كاربرد عملي‌ براي‌ هيچ‌ كس‌ ندارد. با اين‌ وصف‌ همان‌ پژوهش‌ منجر به‌ كشف‌ الكتريسته‌ شد. آن‌ بخش‌ از مطالعات‌ فلسفي‌ كه‌ ظاهراً كاربرد عملي‌ ندارد و بحثهايي‌ كاملاً دانشگاهي‌ است‌، ممكن‌ است‌ مآلاً همه‌گونه‌ تأثير بر جهان‌بيني‌ ما داشته‌ باشد و در نهايت‌ بر اخلاق‌ و مذهب‌ مؤثر واقع‌ شود. زيرا بخشهاي‌ مختلف‌ فلسفه‌ و بخشهاي‌ مختلف‌ جهان‌بيني‌ ما به‌ يكديگر وابسته‌اند. اين‌ امر لااقل‌ در يك‌ فلسفه‌ خوب‌ هدف‌ به‌ شمار مي‌رود، هرچند هدفي‌ است‌ كه‌ هميشه‌ حاضر نمي‌شود. به‌ اين‌ ترتيب‌ مفاهيمي‌ كه‌ ظاهراً با علايق‌ و مصالح‌ عملي‌ فاصله‌ بسيار دارند، ممكن‌ است‌ بالضرورة‌ بر علايق‌ و مصالح‌ ديگري‌ كه‌ ربط‌ وثيق‌ با زندگي‌ روزمره‌ دارند، تأثير بگذارند.
بنابراين‌ فلسفه‌ از اين‌ پرسش‌ كه‌ فايده‌ي‌ عملي‌ آن‌ چيست‌ هراسي‌ ندارد. با اين‌ وصف‌ من‌ ابداً ديدگاهي‌ يكسره‌ پراگماتيستي‌ درباره‌ فلسفه‌ را نيز قبول‌ ندارم‌. ارزش‌ فلسفه‌ تنها براي‌ آثار غيرمستقيم‌ عملي‌ آن‌ نيست‌، بلكه‌ ارزش‌ فلسفه‌ مربوط‌ به‌ خود آن‌ است‌؛ بهترين‌ راه‌ تضمين‌ همين‌ آثار عملي‌ نيز آن‌ است‌ كه‌ به‌ خاطر خود فلسفه‌ به‌ فلسفه‌ بپردازيم‌. براي‌ دستيابي‌ به‌ حقيقت‌ بايد بي‌طرفانه‌ به‌ جستجوي‌ آن‌ پرداخت‌. هرچند ممكن‌ است‌ پس‌ از آنكه‌ به‌ حقيقت‌ دست‌ يافتيم‌ از آثار مفيد عملي‌ آن‌ هم‌ بهره‌مند شويم‌، ولي‌ اگر براي‌ دستيابي‌ به‌ اين‌ آثار عملي‌ عجله‌ كنيم‌، ممكن‌ است‌ به‌ آنچه‌ واقعاً حقيقي‌ است‌ نرسيم‌. مطمئناً آثار عملي‌ فلسفه‌ را نمي‌توان‌ معيار حقيقي‌ بودن‌ آن‌ قرار داد. عقايد از آن‌ جهت‌ كه‌ حقيقت‌ دارند مفيدند نه‌ چون‌ مفيدند حقيقت‌ دارند.
تقسيمات‌ اصلي‌ فلسفه‌ چگونه‌ است‌؟
فلسفه‌ را معمولاً به‌ موضوعات‌ فرعي‌ ذيل‌ تقسيم‌ مي‌كنند:
1- مابعدالطبيعه‌. (2) منظور از اين‌ بحث‌ مطالعه‌ و پژوهش‌ درباره‌ واقعيت‌ در كلي‌ترين‌ وجوه‌ و صور آن‌ است‌، تا آنجا كه‌ انسان‌ قدرت‌ بر اين‌ امر دارد. برخي‌ از مسائل‌ آن‌ عبارتنداز -ماده‌ (تن‌) و ذهن‌ چه‌ رابطه‌اي‌ با هم‌ دارند؟ كدام‌يك‌ از آن‌ دو مقدم‌ بر ديگري‌ است‌؟ آيا انسان‌ مختار است‌؟ آيا نفس‌ جوهر است‌ يا تنها مجموعه‌اي‌ از تجربه‌هاست‌؟ آيا جهان‌ متناهي‌ است‌؟ آيا خدا وجود دارد؟ وحدت‌ و كثرت‌ چه‌ نسبتي‌ با جهان‌ دارند (جهان‌ تا كجا وحدت‌ و اين‌ هماني‌ دارد و تا كجا اختلاف‌ و اين‌ نه‌ آني‌؟)؟ نظام‌ عالم‌ تا چه‌ حد مبتني‌ بر عقل‌ و خردمندي‌ است‌؟
2- فلسفه‌ نقادي‌. در مقابل‌ مابعدالطبيعه‌ (يا فلسفه‌ي‌ نظري‌، چنان‌ كه‌ گاهي‌ گفته‌ مي‌شود) در عصر اخير غالباً «فلسفه‌ نقادي‌» قرار دارد. اين‌ فلسفه‌ مشتمل‌ بر تحليل‌ و نقد مفاهيم‌ عقل‌ متعارف‌ و علوم‌ است‌. علوم‌، مفاهيم‌ خاصي‌ را مفروض‌ مي‌گيرند كه‌ خود اين‌ مفاهيم‌ را به‌ وسيله‌ روشهاي‌ معمول‌ در خود اين‌ علوم‌ نمي‌توان‌ مورد تحقيق‌ و بررسي‌ قرار داد و بنابراين‌ مفاهيم‌ ياد شده‌ در حوزه‌ فلسفه‌ قرار مي‌گيرند. همه‌ علوم‌ به‌ جزء رياضيات‌ نوعي‌ مفهوم‌ قانون‌ طبيعي‌ را مفروض‌ مي‌گيرند و پژوهش‌ درباره‌ چنين‌ قانوني‌ كار فلسفه‌ است‌ نه‌ هيچ‌ علم‌ خاصي‌. در عادي‌ترين‌ گفتگوها و مجادلات‌ غيرفلسفي‌ نيز ما مفاهيمي‌ را كه‌ به‌ هر حال‌ با مسائل‌ فلسفي‌ ارتباط‌ دارد به‌ كار مي‌گيريم‌؛ مفاهيمي‌ مثل‌ ماده‌، ذهن‌، علت‌، جوهر، عدد. تحليل‌ اين‌ مفاهيم‌ و تعيين‌ معاني‌ دقيق‌ آنها و اينكه‌ چنين‌ مفاهيمي‌ را در عقل‌ متعارف‌ تا چه‌ حد به‌ صورت‌ موجه‌ و معقول‌ مي‌توان‌ اطلاق‌ و استعمال‌ كرد، وظيفه‌اي‌ مهم‌ براي‌ فلسفه‌ است‌. آن‌ بخش‌ از فلسفه‌ انتقادي‌ كه‌ مشتمل‌ بر مباحثي‌ درباره‌ حقيقت‌ و معيار آن‌ و نحوه‌ علم‌ ما به‌ آن‌ است‌ معرفت‌ شناسي‌ (3) نام‌ دارد (نظريه‌ شناخت‌). اين‌ بخش‌ با چني