حیف از این جوانیمان که دارد می گذرد . جوانی که مجبور است برای این تلاش کند که آینده اش تامین باشد و خودش را به زندگی بچسباند تا شاید کمی لذت جوانی هم ببرد. کاش می شد بدون ترس به آینده از اینکمان لذت ببریم.از اینکی که آن را سپری می کنیم اما آن را نمی فهمیم.شاید جمله فردریش نیچه در مورد ما صدق کند . نیچه می گوید :
همه، همه تصور ميكنند كه گذشته چيزي نبوده و آينده همه چيز است. و هر كس ميخواهد در اين آينده، سرآمد باشد. با اين وصف، مرگ و سكوت مرگ، تنها چيز مطمئني است كه در اين آينده، شامل همگان ميشود.
دود همه جای تاکسی رو گرفته بود،سرفه می کردم.مامان گفت : آقا میشه این پنجره رو باز کنین؟ راننده سیگارش رو از دهانش برداشت و گفت : خرابه . بعد صدای ضبطش رو زیاد کرد. عصبانی شدم موهای فرفرش رو از پشت گرفتم ، گفتم : آقا ببخشید میشه صداش رو کم کنید. گفت : غر می زنید ها ! همون طور که موهاشو گرفته بودم ، کوبوندمش به صندلی و صدای ضبط رو کم کرد. مامان گفت اینجا نگه دارید . دستش رو محکم گرفتم بقیه پول رو داد . در رو که بستم یک دفعه گردنش موند لای در و تیکه شد. بعد با ناراحتی گفتم : مامان عروسکم.
عشق را از عشقه گرفته اند.وآن گیاهی ست که در باغ پدید آید در بن درخت،اول بیخ در زمین سخت کند،پس سر بر آردو خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد.وچنانش در شکنجه اش کند که نم در درخت نماند، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت رسد به تاراج برد تا آنگاه که درخت خشک شود.
از کتاب سلوک نوشته محمود دولت آبادی
موش ماده ایی همراه با فرزندش در کاخی بزرگ و مجلل زندگی می کرد.روزی فرزند از مادرش پرسید : چرا انسانها چنین بنای بزرگی بالای خانه آنها ساخته اند؟ موش مادر گفت : برای آنکه باران وارد خانه ما نشود.
دست عشق از دامن دل دور باد !
ميتوان آيا به دل دستور داد؟
ميتوان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست !
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آن كه دستور زبان عشق را
بيگزاره در نهاد ما نهاد
خوب ميدانست تيغ تيز را
در كف مستي نميبايست داد
آسيه اميني - پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386
چندي پيش يك سايت اينترنتي نزديك به محافظه كاران نقد تندي نوشت با اين تيتر :" دورويي فمينيست هاي وطني در حتك حرمت به يك دختر دانشجو" .
اين يادداشت البته پاسخ به آن نوشته نيست. كه در اين صورت بهتر بود آن را براي ايشان ارسال مي كردم. اما به همان بهانه به تحرير درآمده است. درواقع فارغ از لحن دور از ادبي كه آن تيتر و نوشته داشت، توجه به موضع فعالان جنبش زنان در برابر يك موضوع اجتماعي، از سوي كساني كه تا كنون ناسزا را تنها پل ارتباطي با اين زنان مي دانستند، دليل اين نوشته شد. حال آنكه در اين گذار فرصتي نيز بود تا بسيار گذرا اشاره اي كنم به آنچه بر بخشي ازفرهنگ و هنر و هنرمندان اين ديار رفته و مي رود.
جاي بسي خوشحالي است كه حتا كساني كه تاكنون مشي شان در برابر جنبش زنان تنها نفي و انكار بوده، اينك به كاركرد مثبتشان در اثر گذاري واقف شده و آن را بدين شكل – حتا اگردوستانه به نظر نيايد- به زبان مي آورند.
از نظر نويسنده مطلب ياد شده، استادي به دانشجويش بي حرمتي كرده. اين بي حرمتي از نظر خود استاد بي حرمتي تلقي نشده. از نظر او يك رابطه استاد و شاگردي بوده. رفتار اين استاد از نظر برخي، تجاوز به حريم شخصي و باورهاي دانشجو بوده، در حالي كه از نظر استاد، اين حركت،عملي طبيعي بوده براي رابطه اي دوستانه با شاگردان.
گيرم كه آن برخي، درست بگويند. گيرم كه استاد به باورهاي يك دانشجو، بي حرمتي كرده باشد، اما در برابر رفتار نادرست يك استاد 70 ساله چه بايد كرد؟ آيا بايد او را به دار آويخت؟ چنانكه اينك از تهمت ها و ناسزاها و بي حرمتي ها، در اين چند هفته طنابي ساخته اند؟ آيا بايد او را از ادامه آموزش به شاگرداني كه كسي به سواد و هنر زرين كلك در سرزمين مادري شان به تعداد انگشت نمي رسد، محروم كرد؟
البته من انتظار ندارم كه مثلا براي نويسنده آن مطلب، مهم باشد چه كسي "تصوير" را وارد كتابهاي درسي كشورش كرد.
از او انتظار ندارم برايش مهم باشد كه چه كسي نخستين انيميشن داستاني كشورش را زماني حدود 35 سال پيش ساخت. 35 سالي كه در ازاي نمايش داده نشدن انيميشن هاي كساني چون زرين كلك، صنعت تصويرگري و انيميشن ما در اشل روستايي اش باقي ماند و "والت ديزني"، شد والت ديزني امروز، كه فرزند من و شما از هر فرصتي براي تماشاي جادوي انيميشن هاي آن سود مي جويد.
من انتظار ندارم اين نويسنده برايش مهم باشد كه نورالدين زرين كلك چرا از سرزمين تكنولوژي و صنعت و امكانات و پيشرفت، امريكا، به كشورش بازگشت تا سالها براي فراهم كردن و دور هم نگه داشتن گروه كوچك انيميشن سازهاي وطني (شاگردانش)، با هر فرهيخته و نافرهيخته اي چانه بزند و ريش گرو بگذارد تا نتيجه هنر و كارهاي شبانه روزي شان مثلا در برنامه كودك نمايش داده شود.
احتمالا برايتان مهم نيست دانستن اينكه ما مثل زرين كلك نداريم. نه الان و نه در 50 سال گذشته و نه پيش تر از آن. چه شما اين را باور داشته باشيد و چه نه.
و لابد مهم نيست دانستن اينكه او مي توانست رفته باشد، مثل بسياري ديگر از هنرمندان و نويسندگان و انديشمندان و دانشمنداني كه رفته اند. اما نرفت. رفت و بازگشت. چرا؟ چون به گمانش بذر هنرش بايد در دامان اين وطن گل مي داد. حتا اگر چون شمايي، با ناسزا و فحاشي از يك دوست دانشجو و همفكرتان دفاع كنيد.
شايد بگوييد كه نورالدين زرين كلك نيز بي حرمتي كرده و شايد حرفتان درست نيز باشد. اما آيا شما رسم بخشش را نيز چون رسم گفت و گوي بي ناسزا، نياموخته ايد؟ آيا او به پاس اين همه هنر كه به ديار مادريتان بخشيده ارزش اين را ندارد كه برويد و با او حتا با زبان نقد و انتقاد سخن بگوييد؟ آيا بايد او را به چهار ميخ بكشانيد و از فرصت استفاده كنيد تا هر كه را و هر چه را كه تا كنون باعث اعتلاي فرهنگ اين مرز و بوم بوده است، بگريزانيد؟
در نوشته اي ديدم كه از خيانتهاي زرين كلك، يكي عضو بودنش در موسسه فرانكلين را نام برده اند. خنده ام گرفت و همزمان گريه نيز.
ياد كودكي ام افتادم و سري كتابهاي طلايي. كتابهاي زرد رنگي كه ما را با جادوي داستان آشنا كرد. پسر پرنده، اردك سحر آميز، كفش بلورين، كيم، گروگان، سلطان ريش بزي، وحشي كوچولو، خر آوارخوان، پشه بيني دراز، هانسل و گرتل و.... باور كن دوست من اينها را دارم بعد از 25 سال، از حفظ مي نويسم! بعد از 25 سال هنوز نام تك تك آن كتابها و داستان ها با همه تصاويرشان جلوي چشم من است. مي داني چرا؟
گريه ام از اين است: كه موسسه امريكايي فرانكلين بلد بود از نورالدين زرين كلك چنان استفاده كند كه هنرش تا به امروز در ذهن ما حك شود. اما چند انتشارات ايراني چنين تاثيري بر فرهنگ كشور من در 28 سال اخير داشته اند؟!
چرا؟ چرا شما هنر استفاده از مغزهاي ايراني را نياموخته ايد و به قول شما شيطان بزرگ، از آن طرف دنيا توانسته بيايد و خائنانه! بهترين داستان هاي كودكي ما را بسازد؟ اما همان زمان در كنار سيندرلا و هانسل و گرتل، زرين كلكي از اين خاك و آب، امير ارسلان نامدار نيز بسازد و چهل سال غمگنانه، به كارتون دستسازش با حسرت بنگرد كه در كدام گوشه اين ديار خاك مي خورد؟
دوست عزيز آيا مي داني خانم ثمر، خواننده اپراي ايراني، نخستين اجراي اپراي زبان فارسي را با مضمون داستان كودكانه "گرگ و گوسفند،يا همان شنگول و منگول"،27 سال پيش با رهبري اركستر مضرابي استاد حسين دهلوي ساخت و 27 سال، همه مجريان آن اثر ماندگار حسرت به دل ماندند تا مگر روزي بچه هاي ايراني بتوانند به جاي سيل آثار هنري غربي، دست پرورده هنر هنرمندان ايراني را نيز بشنوند و ببينند؟ و آيا مي دانيد كه خانم ثمر الان كجاست و چه مي كند؟! و حسين دهلوي كه سخت دست به گريبان بيماري است، هنوز در لابلاي معدود گفته هايي كه از دوران اوج جواني اش به يادمي آورد، از آن اثر شكوهمند با افتخار حرف مي زند؟
من به هيچ وجه زحمت بسياري از ناشران ايراني و افتخار آفرين امروز را ناديده نمي گيرم. اما مساله اين نوشته، اين نيست. مساله اين است كه "فرانكليني" كه شما امروز از آن چماقي ساخته ايد، در تمام كتابهاي داستاني و آموزشي اش، يك غلط دستوري پيدا نمي شد! اما فقط نگاهي بيندازيد به وضعيت اسف بار كتابهاي كودكان در بازار نشر امروز. انبوه غلط هاي فاحش دستوري و غير دستوري را ببينيد. نگاهي بيندازيد به تصويرگري هاي كپي شده، بي هنر و پر از تركيب بندي هاي وحشتناك. نگاهي بيندازيد و اگر در دركتان از هنر و ادبيات براي لحظه اي هم كه شده عينك منطق را به جاي تعصب به چشم بزنيد، شما هم گريه تان خواهد گرفت.
اين حرفها نفي زيركي موسسه هاي غربي در وارد شدن به فرهنگ و مهمتر از آن بازار فرهنگ شرق نيست. بلكه حكايت از خموشي و خمودي و بي تفاوتي و بد تر از همه كوتاهي و بي لياقتي ما دارد در پاسداشت فرهنگ غني ايراني و پاسداشت فرهيختگاني كه مولد اين فرهنگند.
دوست عزيز، آقاي زرين كلك بدون شك اشتباه كرد اگر به موي سر يك دانشجوي دختر براي نشان دادن يك مثال دست زد. ايشان با شناختي كه از محيط هاي آموزشي ايران داشت نبايد اين كار را مي كرد و من به عنوان يك زن، از جريحه دار شدن احساسات يك زن، و حتا باورهاي اعتقاديش متاسفم.
اما تعجب نيز مي كنم. تعجبم از شماست كه انتظار داريد در شرايطي كه در روز روشن معاون حراست يك دانشگاه، پرونده حراستي يك دختر دانشجو را بهانه اي مي كند براي اين كه با او رابطه نامشروع جنسي برقرار كند، در جامعه اي كه دختر 16 ساله اي اعدام مي شود به خاطر اينكه از 10 سالگي مكررا به او تجاوز جنسي شده است! در جامعه اي كه دختري 19 ساله محكوم به اعدام مي شود براي اينكه برادرانش به او مكررا تجاوز! مي كرده اند، در جامعه اي كه مردي زنش را مي فروشد تا فرزندانشان گرسنه نمانند و بعد هر دو محكوم به سنگسار مي شوند، و اگر نبودند همين فمينيست هاي دو رو! كه چون خاري نگاه شما را آزار مي دهند، حالا هردو جايي بودند حوالي آنجا كه عرب ني انداخت، در جامعه اي كه انبوه زناني كه هر آينه در تجاوز دستي و خشمي و زباني، تكه اي از باورها و اعتقادات و بيش از آن تكه اي از زندگيشان را از دست مي دهند، ... در چنين شرايطي شما اگر جاي اين فمينيست هاي دورو! بوديد، با اين شمار اندك و با اين تنگناي عمل و اين همه تير بلا كه از زمين و لابد آسمان، بر آنها مي بارد كدام را اهم مي دانستيد و كدام را مهم؟ به كدام پيش از ديگري مي پرداختيد ؟ وقتتان را و قلمتان را و جمعتان را صرف كدام مي كرديد؟
من از نوشته شما – فارغ از لحن غير مودبانه اش، خوشحالم كه بالاخره كسي با نمايندگي فكري شما نيز به زن، حرمتش و حريمش توجه مي كند و از اين بابت به خانم هاجر سليمي نمين تبريك مي گويم و صميمانه اميدوارم روزي در كشور ما آنقدر همه ستم ها و ناهنجاريهاي انساني و تجاوز به حريم زنان، كمياب و ناياب شود كه تجاوز به موي سر يك دختر دانشجو از سوي استاد 70 ساله اش، مهمترين مساله زنان ايران شود و همه به آن توجه كنند و درباره اش سخن بگويند. اما اطمينان دارم كه آن روز (روزي كه زنان هيچ مشكلي در نابرابري و بي عدالتي نداشته باشند) آن دختر دانشجو با خنده اي، استادش را مجاب مي كند كه: ذات فرشته را به كچل بودن يا نبودنش كاري نيست.
منبع : سایت روز
مهرانگير کار - جمعه 21 اردیبهشت 1386
اخيرا خواندم دانشجويي که برخورد نورالدين زرين کلک با وي منجر به اخراج اين استاد از دانشگاه شده، هاجر سليمي نمين دختر عباس سليمي نمين روزنامه نگار محافظه کار است. به عهده خود مي دانم براي تو، هاجر سليمي نمين، نامه اي بنويسم و قدري از ريشه هاي تاريخي آنچه در کلاس درس استاد نورالدين زرين کلک اتفاق افتاده و دارد دستمايه هوچي ها مي شود سخن بگويم.
ابتدا تأکيد دارم بر اينکه رفتار استاد (چنانچه همانگونه باشد که در خبرها آمده است) قابل نقد است. آقاي زرين کلک حق نداشته به حجاب تو بي احترامي کند. اين رفتار با موازين اخلاقي ناظر بر روابط استاد و دانشجو در تعارض است. نوعي تجاوز به حريم خصوصي و شخصي است که قابل نقد است. اما نقد با هوچي گري سياسي فرق دارد. هوچي ها حق ندارند حجاب يک دانشجوي پاکدل را بهانه کنند و به بهانه آن قيصريه را به آتش بکشند.
حجاب تو محترم است. زيرا مؤمنانه آن را انتخاب کرده اي. بي حجابي زناني هم که بر پايه سليقه شخصي آن را انتخاب مي کنند محترم است. احدي حق ندارد زني را به جرم داشتن حجاب يا بي حجابي مورد اهانت قرار دهد. احدي حق ندارد از زني که شيوه زندگي اش مضربه حال کسي نيست سلب حيثيت کند. احدي حق ندارد زني را به اتهام بي حجابي يا با حجابي تحقير کند. اما ضمناً به موهاي سپيد استادت نگاه کن. پيشنيه هنري اش را مطالعه کن. رفتاري که در يک لحظه خشم از او سر زده چه بسا بازتاب 28 سال خون دل خوردن، رنج کشيدن و تحمل توهين و افترا از سوي متظاهرين به انقلابيگري و اسلام خواهي بوده است. اين شکل از رفتارهاي البته غيرقابل دفاع، واکنشي است به رفتار تندرو هايي که سالهاست با پول مردم و امکاناتي که در اختيار گرفته اند، شرف، ناموس و حيثيت روشنفکري، نويسندگان، هنرمندان و اساتيد دانشگاه را لجن مال مي کنند.
در اين ماجرا فرصتي پيش آمد تا برايت يک قصه تاريخي نقل کنم. قصد و نيت نصيحت ندارم، بلکه هدف روشنگري را دنبال مي کنم.
هاجر خانم، من زن 62 ساله اي هستم که پيش از انقلاب بي حجاب بودم و بعد از انقلاب البته با حجاب شدم. پيش از انقلاب روزنامه نويس بودم، دانشگاه رفته و پروانه وکالت دادگستري گرفته بودم. تندروها يک جرم نابخشودني در کارنامه ام پيدا کرده اند و فهميده اند پا در رکاب سخت کوش انقلاب اسلامي نبوده ام. با اين وصف به آراء مردم احترام مي گذاشتم و دوست داشتم در هر شرايطي ايران بمانم و قيود جديد را بپذيرم. ماندم. مقنعه و مانتو شلوار گشاد و بلند پوشيدم. مقنعه را تا روي دماغم مي کشيدم و همه روزه به دادگستري مي رفتم و به استناد احکام فقهي و قوانين اسلامي از موکلين دفاع مي کردم. ويزاي اقامت دائم آمريکا توي جيبم بود. اما دوست نداشتم از ايران بروم. حضور در سرزمينم، حتي در شرايط سخت جنگ و بحران را ترجيح مي دادم. جنگ ايران و عراق تمام شد. من هم پا به سن گذاشته بودم. ديگر بار در ميانسالي از صفر شروع کردم و به حوزه هاي مطبوعاتي جمهوري اسلامي راه يافتم.
من و خانواده ام زندگي بسيار ساده اي داشتيم. همراه با شوهر و دو دخترم که يکي متولد 1354 و يکي متولد 1363 است زندگي مي کرديم. معمولاً آپارتماني در اجاره مان بود و همواره زير بمباران قلمي و کلامي تندروهاي مطبوعاتي به سر مي برديم. زماني که در دهه 70 در يکي از آپارتمان هاي قديمي عباس آباد خيابان پاکستان کوچه هشتم زندگي ساده و خانوادگي را سامان مي دادم، ماهنامه صبح به بهانه "نامه رسيده" تمام تهمت هاي اخلاقي ممکن را بر من روا داشت. ماهنامه صبح را آقاي مهدي نصيري، دوست پدرت منتشر مي کرد. نوشته بودند من خانه فحشا داير کرده ام و در شمال شهر تهران خانه اي مانند قصر خريده ام و در آنجا از مردان خبرنگار خارجي پذيرايي مي کنم. همچنين نوشته بودند براي ديپلمات هاي خارجي وسايل لهو و لعب از جمله زن تدارک مي بينم! و بسياري تهمت هاي و بي حرمتي هاي ديگر.
دنبال مطلب را گرفتم سر از کيهان هوايي در آوردم. نامه از کيهان هوايي نقل شده بود که در آن روزگاري به سردبيري پدرت آقاي عباس سليمي نمين منتشر مي شد. روزنامه ها را برداشتم و با خود به نهادي به نام حقوق بشر اسلامي که زير نظر اقاي ضيايي فر ايجاد شده بود بردم. مسوولين ترسيدند با من همکاري کنند و با پدر بزرگوارت و همکارانش شاخ به شاخ بشوند. نامه را برداشتم و توسط يک دوست به آقاي افتخار جهرمي رئيس انتصابي کانون وکلاي دادگستري رساندم و از ايشان که قاعدتاً وظيفه داشت از شئون وکلاي دادگستري جمهوري اسلامي دفاع کند خواستم درباره من به دقت تحقييق کنند و چنانچه پدر شما درست گفته باشد پروانه وکالتم را لغو کنند. توضيح دادم که ادامه اعتبار پروانه وکالت من مي تواند وهن کانون وکلا باشد. با اين اوصاف آقاي افتخارجهرمي جرأت نکرد با پدر بزرگوارت و همکارانشان شاخ به شاخ بشود. گفته بود بهتر است با اين جماعت در نيفتيم. کار را ادامه دادم. رفتم سراغ خانم شهلا شرکت سردبير ماهنامه زنان که در هر شماره آن مقاله اي داشتم. ايشان در حضور من با پدرت تلفني تماس گرفت. از آن طرف گوشي صدا پدر به گوش مي رسيد که مي گفتند ما اين کارها را مي کنيم تا شما زنان محجبه و انقلابي از نيروهاي غير خودي استفاده نکنيد. خانم شرکت در پاسخ گفتند: چه کنيم که نيروي توانمند خودي نداريم!
بنابراين، دفتر تهمت، افترا و هتک حيثيت يک مادر زحمتکش، يک وکيل دادگستري جمهوري اسلامي، يک زن پنجاه و چند ساله، و يک روزنامه نويس و نويسنده که در چارچوب قوانين و مجوزهاي کشوري فعاليت مي کرد، توسط پدر شما و همکارانشان گشوده شد. تظاهراتي هم اتفاق نيفتاد. غيرت مردانه اي هم به خروش نيامد. چرا؟ چون در دايره خويشاوندي ها، فرد تندرو شاخصي مانند پدر بزرگوار شما و رفيق و همراهشان مهدي نصيري وجود نداشت. فقط دخترهايم چند شب تا صبح نتوانستند بخوابند. مي ترسيدند عوامل مرتبط با پدرتان بيايند و من را ببرند.
نسل شما موظف است نه تنها رفتار اساتيد هنرمند، بلکه عملکرد پدران خود را ريشه يابي و نقد کند. چرا بايد کار انقلاب به اينجا کشيده باشد؟ تو قرباني قلم هتاک پدر و همکارانش هستي. نسل هاي تو نيز چنين اند. شالوده اهانت به زنان توانمند را که در ايران بعد از انقلاب از "حق" سخن گفته اند امثال پدر بزرگوارت پايه ريزي کرده اند. تو قرباني کساني هستي که سرزمين ايران را به سهولت به چنگ آوردند و ظرفيت و استعداد نداشتند تا آن را با حفظ احترام نسبت به مردم براي خود حفظ کنند.
به خاطر داشته باش تهمت هاي قلمي و هتاکي و فحاشي نسل اول انقلاب، بسياري دل ها را شکسته، بسياري از بي خانمان کرده و براي مثال دختران من را عمري رنج داده و ترسانده است. مي داني سرانجام آن تهمت هاي قلمي چه بوده است؟ پدر سالمند دخترانم را به استناد همان دروغ هاي شاخدار زير شکنجه بردند. از او عليه خودش، دوستانش، همسرش و ... اقرار گرفتند. اقاريري متناسب با تهمت هايي که پدر شما و همکارانش بر ما روا مي داشتند. تحقيقات قضايي بر پايه آن اراجيف انجام شده است.
هاجر خانم عزيز، راستي که دنياي عجيبي است. چرا قرعه به نام تو افتاد؟ چرا تو سوژه رنج نامه من شدي؟ تو که گناهي نکرده اي. اما نام خودت و پدرت مثل نيشتر بر زخم هاي من و دخترانم فرو رفت. جراحات بيرون آمد. از خود بي خود شديم و من به آنها قول دادم برايت بنويسم که خشت کج را معمار کج انديش نهاده است. پدر بزرگوارت و همکاران او چيزي به نام آبرو و حيثيت براي اهل هنر و عمل اين کشور باقي نگذاشته اند. اينک تو را بهانه کرده اند و مي خواهند زير پوشش طرفداري از تو جمع بزرگي از اساتيد فرهيخته دانشگاه و دانشجويان غيور ايراني را تار و مار کنند.
اي کاش آنقدر در خود توانايي سراغ داشته باشي که مغلوب شان نشوي. شريک معصيتشان نشوي. همدردي آنها را باور نکن. کساني که به جمع بزرگ ايرانيان درس خوانده رحم نکرده اند، دربند حقوق تو نيستند. مي خواهند از وسط معرکه براي خود کلاه تازه اي بدوزند. تو فقط يک دوست در جهان داري. آن هم هاجر است. به قلب پاک خودت اقتدا کن.
منبع :
سایت روز
وقتی دانستی آتش چیست.
وقتی دانستی آتش می تواند بیافریند.
وقتی توانستی صبور باشی
وقتی توانستی در زندگی مرگ را حس کنی
وقتی توانستی بمیری و بهتر بدنیا بیایی!
آنگاه
ققنوس!
هويتسازي براي اعراب تازه به دوران رسيده!
27 مارس هر سال براي خانواده تئاتر در جهان، رنگ و بوي ديگري دارد. اين روز كه در ايران، مصادف با هفتم فروردين ماه و تعطيلات نوروزي است، توسط سازمان جهاني يونسكو به عنوان روز جهاني تئاتر نامگذاري شده است. همه ساله در اين روز، پيامي ويژه از سوي يكي از شخصيتها و بزرگان تئاتر جهان خطاب به خانواده تئاتر داده ميشود كه از اهميت فوقالعادهاي هم برخوردار است.
در ايران، اهالي تئاتر ترجيح ميدهند مراسم روز جهاني تئاتر را پس از تعطيلات نوروز برگزار كنند. همين موضوع، باعث شد مسئلهاي بسيار مهم كه در 27 مارس امسال رخ داد، مسكوت بماند و اهل فن، كمتر به آن بپردازند؛ پيام روز جهاني تئاتر امسال توسط امير شارجه قرائت شد!
هرچند با نگاهي به كارنامه امير شارجه، سلطان بن محمد القاسمي، ميتوان وي را انساني فرهيخته برشمرد، ولي سؤال اين است كه ملاك سازمان جهاني يونسكو براي برگزيدن فردي كه پيام روز جهاني تئاتر را بدهد، تنها همين است؟!
دكتر سلطان بن محمد القاسمي، امير شارجه و استاد دانشگاه است و دو مدرك دكتري با گرايش تاريخ و جغرافياي سياسي خليج فارس و يك دكتري افتخاري از مؤسسه مطالعاتي آفريقا دارد. مقايسه وي با نامهاي نامداراني چون «اورژن يونسكو»، «ادوارد آلبي»، «پيتر بروك»، «پابلو نرودا»، «ژان كوكتو»، «آرين منوشكين»، «آرتور ميلر» و حتي «گيريش كارناد» يا «فتحيه العسال»، دليل لحن اعترضآميز اين نوشته است.
در مرور اسامي نام كه از سال 1962 تا به امروز، پيامهاي روز جهاني تئاتر را دادهاند، ميتوان به اين نتيجه رسيد كه ملاك سازمان يونسكو يا شهرت، اعتبار و دانش شخص پيامدهنده در عرصه تئاتر و تأثيرگذاري او بر هنر تئاتر در سطح جهاني است. اگر كلام مجيد سرسنگي، نماينده مؤسسه بينالمللي تئاتر يونسكو در ايران، مبني بر خدمات فرهنگي امير شارجه در سالهاي اخير و همچنين پايهگذاري جايزه سالانه فعاليتهاي تئاتري در دنياي عرب توسط وي را دليل و توجيه يونسكو براي انتخاب وي قلمداد كنيم، باز هم به نتيجه درست و منطقي نخواهيم رسيد.
به نظر ميرسد يونسكو هم مانند مؤسساتي چون «نشنال جئوگرافيك» در حال افتادن در دام زرق و برق دلارهاي كشورهاي عربي حاشيه خليج فارس است. در حالي كه اين كشورها سعي دارند به زور پول نفت براي خود فرهنگ بسازند و هويت ايجاد كنند، يونسكو هم تصميم ميگيرد پيام روز جهاني تئاتر را اميري در كشوري كوچك در حاشيه خليج فارس قرائت كند!
ناگفته پيداست فعاليتهاي كشورهاي عرب منطقه در راستاي تمدنسازي براي خود و تصاحب جلوههايي از تمدن، به ويژه تمدن ايراني، در سالهاي اخير شدت گرفته است. تلاش براي تغيير نام «خليج فارس» به «خليج عربي»، دست گذاشتن روي جزاير سهگانه ايراني و ... شاهدي بر اين مدعاست. پس تعجبي ندارد كه يونسكو به جاي كشورهايي چون ايران، عراق و سوريه كه تمدنهايي چندهزارساله دارند و حتي سابقه حضور تئاتر در آنها، ده سال بيش از كشوري چون امارات است، امير شارجه را براي دادن پيام روز جهاني تئاتر انتخاب كند.
به نظر ميرسد پس از هنرهايي چون سينما كه سالهاست به بهانه صنعتي بودن به پيشبرد اهداف سياسي و ملي كشورها اختصاص يافته است، تئاتر هم در خدمت اهداف ملي و سياسي برخي از كشورها درآمده كه هويتسازي براي اعراب، يكي از آن موارد است. اگر امير شارجه در ابتداي پيام خود، از خاطرات دوران كودكي و جواني خود در حيطه تئاتر صحبت ميكند، تنها و تنها ميخواهد تاريخچه موجود اين هنر در كشورش را عقب ببرد و به رخ بكشد. او طوري از تئاتر، كاركرد سياسي آن و محدوديت آن از سوي مسئولان كشورش در سالهاي گذشته سخن ميگويد كه انسان به ياد حضور مؤثر تئاتر در انقلاب 1986 آلمان ميافتد.
محمد القاسمي در اين پيام از تئاتر كشورش چنان هيبتي ميسازد، گويي امارات عربي متحده از سرمدان تئاتر در جهان بوده و تئاتر به طور نهادينه در آن از قرنها پيش وجود داشته است.
با تمامي اين احوال، بر او خردهاي نيست كه پيام روز جهاني تئاتر را صادر كرده كه اگر هر انسان فرهنگي ديگري نيز بود، براي ماندگاري نام خود و ارتقاي مقام هنري كشورش، اين كار را با جان و دل انجام ميداد، اما ميتوان به سازمان جهاني يونسكو اعتراض كرد كه چطور امير شارجه وارد فهرست اشخاصي ميشود كه همگي از نامداران عرصه فرهنگي و تئاتر هستند و در نهايت ميتوانيم بر خودمان خرده بگيريم كه چرا با اين پيشينه فرهنگي، تمدن چند هزار ساله و تاريخ غني نمايش، هنوز در سطح كشوري چون امارات هم قرار نگرفتهايم تا پيام روز جهاني تئاتر را بدهيم.
منبع :بازتاب
بدان که همه می دانند:
تو : نمی توانی برای آنها همه کس باشی
نمی توانی در یک زمان همه کارها را انجام دهی
نمی توانی در انجام همه آنها به یک میزان موفق باشی
و نمی توانی هر کاری را بهتر از دیگری انجام دهی!
پس :
باید جایگاهت را بیابی و بدانی کیستی تا آن شوی
باید تصمیم بگیری الویت ها را بیابی تا آنها را آغازکنی
باید توان و قدرت واقعی ات را کشف کنی تا از آنها بهره گیری
و باید بدانی که دیگران با تو در رقابت نیستند تا تو نیز چنین نباشی
اینک :
می آموزی که چگونه داشته هایت را بپذیری
که چگونه بهترین ها را انتخاب کنی و تصمیم بگیری
که چگونه با محدودیت هایت زندگی کنی
و چگونه به خود احترام گذاری که این شرط خوشبختی است
جرات کن و باور داشته باش که :
آنچه داری مال توست
در تمام تاریخ بشریت ، تنها تو مثل تو می مانی
تو باید آن باشی که شایسته اش هستی
زندگی مشکلی نیست که تو ماموربه حل آن باشی
زندگی هدیه ایست که تو مجبور به گرامی داشتن آن هستی
... و حالا
کاری را که پیش از این کنار گذاشته بودی ، منتظر توست
آن را آغاز کن ، به خوبی انجامش بده و احساس خوشبختی و رضایت داشته باش.
جان دی بگوم
قديمي ترين سندي که از دانش ايرانيان آريايي نژاد درباره حيوانات باقيمانده، لوحه اي است که از هيتيهاي آريايي در کشور هورياني ميتاني در ناحيه بغازکوي ترکيه به دست آمده است. کشور ميتاني از اواسط هزاره دوم ق م در بخش شمالي بين النهرين و قسمت جنوبي فلات ارمنستان و قسمتي از سوريه تاسيس شد. هوريانيها يا هيتيهاي ميتاني در آن زمان به نامهاي آريايي ناميده مي شدند. در لوحه بغازکوي چند اصطلاح هندي-ايراني در مورد پرورش و مسابقات اسب دواني يافت مي شود. شباهت بين دو قوم هيتي و ميتاني بسيار زياد است و غالبا" اين دو قوم آريايي با هم اشتباه مي شوند، حدود سرزمينشان نيز در هم آميخته است. سند فوق را جرج ساتن از قوم هيتي دانسته و دياکونوف، ميتاني مي داند. به هر حال سند در سرزمين ميتاني پيدا شده است.
لوحه بغازکوي در سال 1360 ق م به وسيله شخصي به نام کيکوليش يا کيکوله به خط ميخي درباره تربيت اسبان نگاشته شده است. در اين سند دوره تربيت شش ماهه اسب مرحله به مرحله شرح داده شده است. انتخاب اوليه پوشش اسب، کاستن وزن، ورزش تدريجي، انواع چهارنعل و يورتمه، عادت به چريدن، طرز خوراک دادن و مخلوط کردن کاه با غذا شرح داده شده است.
« بهترين اسبها پس از يک اسب دواني آزمايشي انتخاب مي شوند. پس از آن اسبان را در زير روپوش پشمي مي تازانند تا عرق کنند و از وزن آنها کاسته شود. پيوسته آنها را در مسافاتي که به تدريج زيادتر مي شود به حال چهارنعل يا يورتمه مي دوانند تا به راه رفتن و دويدن عادت کنند. براي خوراک دادن دستورات خاص داده شده که در مواقع معين و به اندازه آب و خوراک به آنها بدهند، همراه خوراک آنها بايد کاه خرد شده باشد تا بهتر بتوانند خوراک خود را بجوند».
|
حتي در زمان حضور هاشمي شاهرودي، رئيس قوه قضائيه، در مالزي نيز اين سؤال از سوي دانشجويان دانشگاه علوم اسلامي مطرح شد كه حكم شما به عنوان رئيس قوه قضائيه ايران براي رجعت از اسلام به مسيحيت چيست كه رئيس قوه قضائيه نيز پاسخ داد كه در اين امور بايد بنا به شرايط فرد و محيط تصميمگيري نمود. |
آزادي دين در مالزي و گستردگي اديان در اين كشور باعث شده كه اتفاقاتي به وقوع بپيوندد كه از قبل پيشبيني نشده است و اين امر دولتمردان و مسئولان دولتي و ديني را در مقابل پرسشهاي بيپايان مردم قرار ميدهد.
به گزارش فارس، طي سالهاي استقلال مالزي دولتمردان اين كشور دريافتهاند كه تنها راه حفظ استقلال كشور اتحاد مردم است و اين درحالي است كه مردم اين كشور از مجموعهاي گسترده از اديان و نژادها و مذاهب مختلف تشكيل شدهاند.
گسترش مدارس ملي كه در آن هندو و مسلمان و مسيحي و سيك و ديگر اديان با يكديگر در سر يك كلاس حاضر ميشوند و در كارهاي گروهي و تغذيه يكديگر شريك ميشوند باعث شده تا به نوعي قرابت و نزديكي در نزد بسياري از نژادها و اديان مختلف به وجود آيد.
اگرچه در اين ميان هر گروه سعي ميكند بنا به توصيههاي مذهبي و ديني خود عمل نمايد و حدود خود را رعايت نمايد.
در اين بين بسيارند خانوادههايي بودايي كه فرزندي هندو دارند يا هندوهايي كه با مسيحي ازدواج نمودهاند و يا خانواده مسيحي كه پسر آنها در صدد ازدواج با يك دختر مسلمان و تغيير دين از مسيحيت به اسلام است.
برخي نيز سرگردان در ميان اين اديان هنوز دين و مذهبي را براي خود انتخاب ننمودهاند. زرتشتيان ايراني كه به زبان هندي صحبت ميكنند و از هند به مالزي آمدهاند يا بهايي هايي كه در اين كشور به انتشار دين خود مشغول هستند نيز اقليتهايي هستند كه اغلب كسي درباره آنها چيزي نميداند.
سيكها با عمامههاي مخصوص به خود و جينيستها را نيز بايد به ليست گسترده اديان در مالزي اضافه كرد حال آنكه جمع كثيري خصوصا در شبه جزيره شرقي مالزي «صباح و ساراواك» يا به اديان بدوي زندگي مي كنند و يا در اصطلاح «نو رليجن» يا بدون دين خوانده مي شوند.
سهم دولت بر اساس نژادها تقسيم ميشود و پس از مالاييها كه بيشترين سهم را ميبرند، سهم بعدي به چينيها و سپس هنديها ميرسد و تقسيمبندي از نظر ديني وجود ندارد. هر چيني ميتواند مسلمان، مسيحي يا بودايي باشد و هيچ يك امتيازي از نظر جايگاه دولتي براي او ندارد.
همين امر سالها دولتمردان خصوصا قضات اين كشور را در مقابل اين پرسش قرار داده كه اگر دو نفر از دو دين متفاوت خلافي يكسان را انجام دادند آيا بايد بر اساس قوانين ديني متفاوت محاكمه شوند و دست آخر هم جرايمي متفاوت براي آنها اعمال شود يا خير؟
با وجود همه اين مسائل، قضات اين كشور و دولتمردان مالزي توانستهاند با كمك گرفتن از حمايت مردمي قوانين را به گونهاي تنظيم كنند كه مورد تأييد همه اديان بزرگ اين كشور باشد و در عين حال تناقضي با يكديگر نيز نداشته باشند.
به همين دليل نيز قضات و وكلاي اين كشور از هر دين و نژادي ميتوانند به راحتي در امور مختلف وارد شوند و نظر نهايي خود را اعلام كنند.
اما در اين ميان مواردي به وقوع ميپيوندد كه هيچ گروهي حاضر به گذشت از حق خود نيست. يكي از اين معضلات كه اخيرا حوزه قضائي مالزي را بسيار آزار ميدهد رجعتهاي ديني است كه در قانون پيشبيني نشده است.
در حال حاضر اگرچه ممكن است عدهاي از مسلمانان پيش از اين به اديان ديگر رجعت كرده باشند ولي هيچگاه هيچ يك از آنها تقاضاي ثبت دين خود را نداده است ولي هم اكنون مسيحي شدن يك زن مسلمان چهل ساله و تقاضاي ثبت وي جنجالي در اين كشور به پا كرده است و عالمان ديني و حوزه قضائي روزهاي مديدي است كه بر سر اين موضوع به بحث و مناظره سپري ميكنند.
اين زن مدعي است كه اگر چه در خانوادهاي مسلمان به دنيا آمده و نام اسلامي برخود دارد ولي هيچگاه مسلمان نبوده است و هيچ ديني براي خود اختيار ننموده بوده و اخيرا تصميم به مسيحي شدن گرفته است.
فعاليت مسيونرهاي مسيحي در مالزي اين ترس را در روحانيون مسلمان به وجود آورده است كه با تصويب ثبت براي اين زن موارد كثيري از ارتداد در مالزي علني گردد، لذا حاضر به قبول اين بدعت نيستند.
حتي در زمان حضور هاشمي شاهرودي، رئيس قوه قضائيه، در مالزي نيز اين سؤال از سوي دانشجويان دانشگاه علوم اسلامي مطرح شد كه حكم شما به عنوان رئيس قوه قضائيه ايران براي رجعت از اسلام به مسيحيت چيست كه رئيس قوه قضائيه نيز پاسخ داد كه در اين امور بايد بنا به شرايط فرد و محيط تصميمگيري نمود كه آيا فرد از ابتدا در جريان مباحث ديني قرار داشته است يا خير.
چندي پيش نيز مردم مسلمان يكي از شهرهاي شمال كوالالامپور با چوب و سنگ در مقابل يك كليسا حاضر شدند تا 40 تن از دانشجوياني كه گفته ميشد قرار است براي رجعت از اسلام به مسيحيت به اين كليسا بيايند را مورد حمله قرار دهند كه اين تجمع با دخالت نيروهاي پليس پايان يافت و البته كسي هم به كليسا نيامد.
اكنون در ميان مردم مالزي دهها و شايد صدها سؤال در اين خصوص مطرح است كه به سادگي نميتوان براي آنها جوابي يافت.
برخي از خانوادهها همه اعياد ديني از اسلامي گرفته تا بودايي و مسيحيت و هندو را جشن ميگيرند و به ديدار يكديگر ميروند، چرا كه از هر ديني عضوي در اين خانواده وجود دارد كه البته به خوبي و خوشي در كنار هم زندگي ميكنند.
اصولا اين افراد در كنار يكديگر غذاي دريايي يا غذايي گياهي را براي تناول انتخاب ميكنند تا با هيچ يك از اديان تناقضي نداشته باشد. به نوعي قوانين قضايي مالزي نيز به مانند همان غذاي گياهي است كه همه اديان در استفاده از آن آزاد هستند و ممنوعيتي در آن وجود ندارد.
منبع :
بازتاب
ايران كشوري بزرگ و متمدن بود كه در سال 17 هجري – 639 ميلادي – مورد هجوم اعراب مسلمان قرار گرفت و قسمتهاي مرزي آن به سرعت به تصرف درآمد. طي دو دهه بعد، تقريباُ بيشتر مناطق غربي، مركزي و حتي بخشهايي از شمال ايران به سلطه نظامي اعراب درآمد و امپراتوري ساسانيان منقرض شد.
دوران حكومت بنياميه، از سختترين دورههاي تاريخي ايران بود، به همين دليل عباسيان با تكيه بر ايرانيان توانستند در قرن دوم هجري – هشتم ميلادي – امويان را شكست داده و خلافت خود را بنيان گذارند. با توجه به نقشي كه ايرانيان در روي كار آمدن عباسيان داشتند، زمينه مساعدي براي ظهور و نمود فرهنگ ايراني به وجود آمد. رجال معروف ايراني كه بيشتر از دانشمندان و حاميان علم و ادب بودند، بر خلفاي عباسي نفوذ فراواني داشتند و خلفا بر اثر معاشرت با ايرانيان، به دنبال پيروي از رسوم و آداب و تشكيلات ساسانيان افتاده و توجه به علوم آغاز شد.
ايرانيان به دليل آشنايي با بحثهاي ديني و رواج اديان و مذاهب مختلف در دوره ساسانيان، وارد مباحث ديني در دوره اسلامي شدند و اين مبارزات مذهبي، خود يكي از مهمترين علل توجه مسلمانان به علوم شد؛ به طور مثال معتزله در بين فرق اسلامي، بيش از همه براي اثبات اصول عقائد خود از منطق و فلسفه استفاده ميكرد. از طرف ديگر پيروان ساير آيينها چون مانويان، زرتشتيان، بودائيان و گرايشات مختلف مسيحيت نيز در اين بحثها مشاركت جسته و اين مباحثات شديد هم از دلايل اقبال خلفا در نقل فلسفه و علوم نقلي شد.
در نهضت ترجمه كه در اواخر دوره هارونالرشيد عباسي ( 193 ـ 170 هجري قمري / 826 ـ 803 ميلادي ) با تأسيس بيت الحكمه شروع و در روزگار پسرش، مأمون عباسي، به اوج خود رسيد، ايرانيان نقش مهمي به عهده داشتند؛ آنان قسمت بزرگي از آثار خود را، چه آنها كه اصلاً از يوناني و هندي به پهلوي نقل شده بود و چه آنها كه ايرانيان مستقيماً به پهلوي و سرياني نوشته بودند، به زبان عربي نقل كردند و از اين طريق سهم بزرگي در ترجمه و تدوين علوم داشتند.
خلافت عباسيان، حكومتي متمركز بود كه برجنبه معنوي «خليفه» به عنوان جانشين پيامبر تكيه داشت. هرچند در اين دوره، حكومتهاي نيمه مستقلي در ايران، مصر، شام و مغرب تشكيل شده بود، اما همگي ظاهراً در اطاعت خليفه مسلمين بودند و سالانه براي دستگاه خلافت عباسي خراج و ماليات و هداياي ميفرستادند. حتي حكومتهايي كه با استيلاي نظامي بر بعضي از مناطق اسلامي تشكيل شد ـ چون صفاريان ـ تا اجازه رسمي خلافت را به هر صورتي دريافت نميكردند، فاقد مشروعيت بودند.
دربار پادشاهان اين حكومتها، محلي براي رشد و تعالي علم و علما شد. افتخار و شكوه هر دربار به فزوني تعداد علما و دانشمنداني بود كه در وابستگي به آن حكومت روزگار ميگذراندند. هدايا، امتيازات و مهيا كردن امكانات رشد و شكوفايي علمي از جانب پادشاهان در اختيار علما قرار ميگرفت و آنان نيز در ازاي اين خدمات، با تأليف آثار گران و تقديم آنها به ولي نعمت خود در صدد جبران اين سخاوتمنديها بودند. اكثر آثار علمي و تاريخي به پادشاهان و وزرا تقديم شده است. حتي پادشاهان افتخار ميكردند كه وزراي خود را از بين اين دانشمندان انتخاب كنند؛ چنانكه ابن سينا وزير ديلميان و بيهقي وزير غزنويان و بسياري ديگر از دانشمندان و ادباي بزرگ در وزارت پادشاهان ساماني، سلجوقي و بويهي كوشيدند.
همانطور كه گفته شد به رغم تنوع سياسي و فرهنگي در تمدن اسلامي، خلافت عباسيان در دوره اقتدار خود حكومتي يكپارچه بود و به همين دليل مسلمان بودن اشخاص بر هر امتيازي تفوق داشت و تمام ويژگيهاي ديگر مانند اينكه در چه منطقهاي به دنيا آمده و يا چه مذهبي دارند، تحتالشعاع مسلماني قرار گرفته بود. پس هر دانشمندي در تمدن اسلامي، قبل از هرچيز مسلمان بود سپس ايراني، سوري، مصري و... اين دانشمندان در جستجوي علم به سير و سفر ميپرداختند و در حوزه تمدن اسلامي كه از اسپانيا، مغرب و مصر تا سوريه، عراق، ايران، ماوراء النهر و بعدها تركيه گستردگي داشت، به تعليم و تعلم مشغول بودند. گستردگي قلمرو اسلامي و پاسداشت علما و فضلا كه در قرآن و حديث مورد تأكيد قرار گرفته بود، موجب تعالي و رشد علم در جهان اسلام شد. علماي مسلمان مرزهاي جغرافيايي و ملي را درنورديدند و به همين دليل ابوحنيفه، پيشواي ايراني اهل تسنن، در مصر و شام هواداران بيشتري داشت تا موطن خود و ابنعربي، عارف اسپانيايي الاصل مسلمان، ترجيح ميداد زواياي عرفان را در شرق عالم اسلام مورد جستجو قرار دهد و در شام مستقر شود، هم اينك نيز وي در مكاتب عرفاني شرق بيشتر شهره است تا در غرب.
با همه اينها تمدن اسلامي يك زبان غالب داشت و آن عربي بود و بديهي بود كه دانشمندان مسلمان براي ايجاد ارتباط و نشر تعاليم خود به زبان عربي بنويسند و اين مسئله مليت آنها را منتفي نخواهد كرد. دانشمندان بزرگي چون ابنسينا، رازي و ابوريحان بيروني هرچند آثار مشهور خود را به زبان عربي نوشتهاند، اما ايراني هستند و هيچ شكي در ايراني بودن آنها نيست. چنانكه هماكنون نيز بسياري از دانشمندان جهان براي گسترش دايره مخاطبان، آثار علمي خود را به زبان انگليسي مينويسند و يا بلافاصله به زبان انگليسي ترجمه ميكنند؛ پروفسور حسين نصر، دانشمند معاصر ايراني، از اين جمله است. دكتر نصر محقق و انديشمند ايراني است كه بيشتر آثارش را به زبان انگليسي نوشته و منتشر كرده است اما بدون شك او ايراني است و به ايراني بودنش افتخار ميكند؛ پس آشكار است كه دانشمندان ايراني در قرون كهن كه صنعت ترجمه هم سرعت و رونق كنوني را نداشت، آثار خود را به زباني بنويسند كه اكثر جوامع اسلامي با آن آشنا بودند.
ابنسينا، فيلسوف و طبيب مشهور ايراني در جهان اسلام است كه خوشبختانه از سرگذشت او اطلاعات كافي و مستندي باقي ماندهاست. شرح احوال او به قلم خودش و شاگردش ابوعبيد جوزجاني به تفصيل در رسالهاي نگارش يافته است و متن آن در «عيون الانباء» از ابنابياصيبعه و خلاصه آن در «اخبار الحكما» قفطي ذكر شدهاست.
او در سن شانزده سالگي به اكثر علوم زمان خود آگاهي يافته و طبيبي حاذق بود كه در همين سن پادشاه بيمار ساماني را درمان كرد و به او تقرب يافت. به پاداش اين خدمت، كتابخانه بزرگ و غني سامانيان در اختيار او قرار گرفت و وي مجدانه به تحقيق و مطالعه پرداخت و در سن هجده سالگي از يادگيري تمام علوم فارغ شد. وي بعدها گفت كه در هجده سالگي از حيث حفظ مطالب از ايام بعد پيشتر اما بعدها پختهتر بود و الا در مقدار دانش وي بعد از آن تفاوتي حاصل نشد.
اينسينا با وجود عظمت جايگاه علمي، دستخوش حوادث سياسي بين حكومتها شد و بعد از چند سال گريز و سرگرداني به دربار بويهيان در ري (بخشي از تهران امروز) پناه گرفت و در آنجا مقام وزارت يافت. وي بيشتر آثار خود را در اين دوره نوشته است. عاقبت وي در همدان ايران از دنيا رفت و در همانجا مدفون شد و سالهاست يكي از دانشكدههاي بزرگ پزشكي در ايران به نام وي، بوعليسينا ناميده شدهاست.
آثار علمي ابن سينا به دلايلي كه ذكر آن رفت، بيشتر به زبان عربي است كه زبان تمدن اسلامي و زبان بينالمللي اسلامي بوده است. اما وي آثاري نيز به زبان مادري خود، فارسي، دارد كتاب «دانشنامه علايي» يا «حكمت علايي» از آثار ارزشمند اين دانشمند ايراني به زبان فارسي است. وي اين كتاب را به قصد تأليف منطق، طبيعيات، رياضيات و مابعدالطبيعه تصنيف كرد ولي جز به تحرير قسمت منطق و الهيات و طبيعيات توفيق نيافت و تأليف باقي كتاب (رياضيات) را بعد از او، شاگردش، ابوعبيدجوزجاني با ترجمهاي از رسالات مختلف شيخ تكميل كرد.
كتاب ديگر ابنسينا به زبان فارسي «رساله معراجيه» نام دارد كه شامل تأويل اصطلاحاتي مانند روحالقدس، وحي و كلامالله، نبوت و شريعت و بحث درباره معراج رسول خداست. رسالات ديگري چون «رساله نبضيه»، ظفرنامه و رسالهاي در حقيقت و كيفيت سلسله موجودات نيز به زبان فارسي از ابوعليسينا باقي مانده است.
ابوعليسينا، ابوريحانبيروني و محمدبنزكرياي رازي دانشمندان بزرگ ايراني هستند كه در دامان تمدن اسلامي ظهور و بروز يافتند. آنان با جد و جهد بسيار و رنج فراوان در علوم مختلف به تحقيق پرداختند و ازاين طريق به جامعه بشري خدمت كردند. اين تلاشها بي شك وامدار يكي از آموزههاي اسلامي است كه بنا به حديثي از پيامبر (ص) دستور به كسب دانش از گهواره تا گور را به مسلمانان ميداد و مقام علما را از بالاترين مقامات در دنيا و آخرت ميدانست و ديگري مرهون ايران بزرگي است كه هزاران سال مهد تمدنهاي بزرگ بوده و همواره در پيشرفت علوم جايگاه بلندي در تاريخ بشري داشته است. اي كاش امروز نيز در جهان اسلام، اسلام مهمترين جلوه هر مسلماني باشد.
دکتر فهيمه مخبر دزفولي
می روی، برو
با رفتن تو دنیا تکان نخواهد خورد
با رفتن تو شقایق همچنان پا بر جاست
عشق هنوز هست
اشک همچنان خواهد ریخت
نه از چشمان من
از دیدگان عشق
که تو به آن وفا نکردی
آری دل را تو شکستی و رفتی
می روی،برو
که اگر می دانستی گون کجا می روید
می فهمیدی که طاقت یعنی چه
آری با رفتن تو
رود جاری
آب آبی
بیستون سیراب تیشه فرهادی ست
آری
میان عشق و شهوت فرق است
|
ترجمه: محمد منوچهری یک ملت مادامی که زنان خود را به فروش نرسانده باشد شکست خورده و مغلوب نیست. در سال 1940 مردم فرانسه زنان خود را به اشغال کنندگان آلمانی فروختند و آلمانی ها و ژاپنی ها پس از جنگ جهانی دوم زنان خود را به آمریکایی ها فروختند. تعداد بسیاری از زنان شوروی سابق هنوز خودشان را در معرض فروش قرار می دهند.صدها نفر از زنان توریست اوکراینی پس از تسهیل مقررات اخذ زوادید به وسیله یوشکا فیشر وزیر امور خارجه در سال 1999 وارد آلمان شدند.بی دلیل نیست که اوکراین دارای بیشترین نرخ کاهش جمعیت در دنیاست.در مقیاس کوچکتر قاچاق زنان ایرانی نشان دهنده وضعیت ناگوار در ایران است. برای درک سیاست ایرانیان سرنوشت زنان ایرانی رفتار عجیب و غریب محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری ایران را روشن می کند.بر اساس معاهده بین المللی برابری جنسیتی اسپینگلر، مردان و زنان هر مکان و زمانی شایسته و حق یکدیگرند. نتیجه این قاعده بین المللی این است که روسپی های کهنه کار ایرانی دوستان نزدیک مجاهدین مغرور ایرانی هستند!برای ارائه گزارشی متوازن قبل از پرداختن به نمونه ایران تاریخ روسپیگری یهودیان را یاد آور می شویم.یهودیان به اندازه ای قدمت تاریخی دارند که بتوان گفت بیشتر از هر ملتی شکست خورده اند.پس از اینکه اسپانیا یهودیان را در سال 1492 از خاک خود بیرون کرد یهودیان زنان خود را به صورت گسترده در معرض فروش قرار دادند به طوری که منش روسپیان یهودی به طرز بارزی در ادبیات قرن 16 میلادی ظاهر شده است به ویژه در یکی از رمان های نزدیک تر به زمان حاضر لا لوزانا آندالوزا(1528)- داستانی در مورد روسپیان یهودی اسپانیایی در رم-و در اواخر قرن 19 برنامه های روسیه برای بیرون راندن یهودیان از روسیه. بدین ترتیب زنان یهودی به عنوان کالاهای خام برای قاچاق روسپی تبدیل شدند و نیز نیاز آرژانتین و اوروپای غربی را تامین می کردند. این حقایق نا خوشایند مستقیما به انحطاط و سقوط ملی ایران مربوط می شود و وسوسه هایی که رهبران ایران را به سمت نبرد استراتژیک سوق می دهد. طی یک نسل آینده نرخ زاد و ولد غوطه ور شده ی ایرانیان که در مقاله ی قبلی به آن اشاره شد بار سنگینی را به علت جمعیت عظیم سالخوردگان به کشور تحمیل خواهد کرد که این فشار از وضعیتی که اکنون اروپای غربی بدان دچار است بدتر خواهد بود به طوری که این کشور بی نیرو شده از صادرات نفت دست خواهد کشید و می توان گفت که تا سال 2030 جامعه ایران سقوط خواهد کرد. برای از بین بردن نیروهای نظامی دشمن نیاز به شکست دادن آنها وجود ندارد.روسیه بدون هیچ گونه گلوله یا اقدام نظامی شکست خورد وقتی میخاییل گورباچف و ژنرال های او به این نتیجه رسیدند که یارای رقابت با رنالد ریگان را ندارند. دنیای اسلام نیز بوسیله ی یک اقتصاد جهانی که در آن آمریکا در صدر قرار دارد و چین نیز ورود کشورهای دیگر را در قعر بسته است. از مردم شهرنشین آسیای غربی ایرانیان نا امید کننده بودن اوضاع را زودتر از همسایگان عرب خود دریافته اند.به همین خاطر است که آنها از بچه دار شدن دست کشیده اند.جمعیت امروز ایران در سن خدمت در ارتش (سربازی)متمرکز شده است اما تا نیم قرن آینده سربازان امروز بازنشسته خواهند شد و جانشینی برای آنها وجود نخواهد داشت. به همین دلیل احمقانه است که به ایران به عنوان یک شریک طرف مذاکره در آینده نگاه کرد و بی معناست که به حکومت روحانی ایران تضمین های امنیتی داد به دلیل اینکه تهدید امنیتی آن از داخل(جامعه) نشات می گیرد. هرگاه ملتی تصمیم بگیرد که خود را نابود کند هیچ چیزی نمی تواند از انجام آن جلوگیری کند.اختصاصا در این مورد بر اساس اطلاعات جمعیت شناختی که از طرف جمعیت شناسان سازمان ملل متحد صادر شده است هیچ شکی وجود ندارد.اما مطالعه آمار یک چیز و در نظر گرفتن میلیون ها تصمیم شخصی که در مجموع به خودکشی ملی ختم می شود چیز دیگری است. آن چیست که زنان را وادار می سازد تا بدن های خود را به عنوان ابزاری برای تجارت به کار گیرند به جای آنکه آن را برای مادرشدن به کار گیرند؟چه آنکه تنها فقر نیست زیرا زنان فقیر در هر جایی کودکان را به دنیا می آورند و تربیت می کنند. در ایران قلع و قمع و نا امیدی فرهنگی میلیون ها زن را از بچه دار شدن نا امید می کند.روسپیگری شکلی از خودکشی روانی است. بطور برجسته تظاهر به آرزوی مرگ ملی (و) درک تلخی از این است که جهان دیگر نیاز به اوکراینی ها و مولداویایی ها ندارد می باشد. بدبختی روستایی و فلاکت شهری که زنان ایرانی را به سمت فاحشه خانه های دوبی و بروکسل می کشاند شدیدا با وضعیت کشور همسایه یعنی آذربایجان که بر اساس کتاب اطلاعات جهانی سیا اقتصادش تا سال 2010 با آمدن میدان های نفتی جدید از نظر اندازه 2 برابر می شود مغایرت دارد. با توجه به اینکه نیمی از ایرانیان فارسی زبان هستند و نیمی آذری صحبت می کنند ثروت نفتی آذربایجان یک جاذبه بسیار قوی است که باید بزرگترین اقلیت ملی در ایران (کردها)یا توجهات نظامی ایران را جلب کند.اگر یک ایالت کردنشین بر خروج از خرابه های عراق که یک عدالت زیاد به تاخیر افتاده برای مردم ارتجاعی و قدیمی است پافشاری کند کردهای ایران برای براندازی حاکمان ایران تحریک خواهند شد. ازدیاد روسپی های ایرانی در اروپای غربی و نیز دنیای عرب به توضیح رویه جعیت کشور کمک می کند. در جامع ترین نظرسنجی های کمیسیون اروپا در مورد قاچاق انسان به این موضوع پی برده اند که زنان ایرانی 10 تا 15 درصد روسپی های شاغل در بلژیک هلند و ایتالیا را تشکیل داده اند. فاطمه از ایران به اندازه ی ناتاشا از بلاروس شناخته شده است. روسپی های ایرانی به مدت طولانی مایه رسوایی در کشورهای عرب خلیج فارس بوده اند که به صورت متناوب آنها را جمع آوری و اخراج کرده اند!بدست آوردن اطلاعات موثق درباره ی روسپیگری در ایران مشکل است.اما مشهودات حکایت از این دارد که آمار روسپیگری پس از روی کار آمدن محمود احمدی نژاد در سال قبل افزایش پیدا کرده است. طبق اظهار نظر یک جامعه شناس ضدرژیم حداقل 300000 زن تنها در تهران فعالیت می کنند. وبسایت ای دی ان کرونس در 25 آوریل گزارش داد که روسپیگری در ایران در حال افزایش است. امان الله قرایی مقدم به بخش بین الملل ای دی ان کرونس گفت: اقتصاد وخیم ایران و نرخ بالای بیکاری در جوانان از مهمترین عوامل این پدیده ی نگران کننده اند. در ایران 28% جوانان بین 15 تا 29 سال بیکار هستند و سن روسپیگری به سرعت در حال کاهش است این سن در سال های اخیر به 12 سال رسیده است. در مجموع تعداد روسپی ها در حال افزایش است و تنها حدود 300000 نفر از آنها در تهران متمرکز شده اند. با این حال قرایی مقدم اظهار داشت این تعداد در مقایسه با 4 میلیون بیکار و 5 میلیون معتاد به مواد مخدر رقم زیادی نیست. حکومت روحانی بین سرکوب کردن روسپیگری و مجاز کردن آن تحت عنوان ازدواج موقت تردید دارد. در نتیجه بعضی از روحانیون به دلالان محبتی تبدیل می شوند که با گرفتن مقداری پول جواز این عمل را با عنوان ازدواج موقت صادر می کنند. صحت و سقم این ارقام را نمی توان به راحتی دریافت اما تسری روسپی های ایرانی به اروپای غربی و کشورهای عربی مبین این موضوع است که تعداد روسپی ها بیش از این اعداد و ارقام است. صحت این ادعا در حقیقت نرخ کند شونده ی موالید است که نمودارهای آماری نشان می دهند. علاوه بر آلبانیایی ها، چچنی ها و بوسنی ها، روسپی های ایرانی شاهدان عینی اضمحلال جامعه سنتی مسلمان است که ادعای حفظ و حمایت از حقوق زنان در برابر تنزل و پستی آنها را دارد.اسلام گرایی به بحران اعتقادات واکنش نشان می دهد. همانطور که هشتم نوامبر 2005 نوشته شد بحران مدرنیته قبل از هر چیز بحران اعتقادات است و تقلیل اعتقادات مذهبی علت اصلی نرخ موالید بسیار کم در دنیای مدرن است. جامعه سنتی در همه جا شکننده است نه تنها در جهان اسلام بلکه واضح تر بگوییم که جامعه سنتی با ارزش ها و انتظاراتی که در گذشته نسل به نسل به امروز رسیده است محدود شده و افراد باید تسلیم آن شوند. یکبار که زنجیر سنت شکسته شد و هر فرد آزادانه تصمیم گرفت که چه نوع خانواده ای را بوجود آورد اعتقادات مذهبی انگیزه اصلی و قطعی برای به دنیا آوردن فرزند می شود. سقوط جامعه سنتی زمینه را برای سقوط نرخ موالید در میان فرهنگ ها بوجود آورد. فرهنگی که در فراوری و تولید دوباره خود ناتوان است به وضوح فرهنگ شکست خورده ای است به خاطر اینکه این فرهنگ ها قبل از اینکه بسیاری از نسل ها سپری شده باشند از بین خواهند رفت. به همین خاطر است که اسلام گرایان مسلمانی که به دنبال حکومت دینی جدیدی هستند اضطراب و اظطرار شدیدی از خود نشان می دهند. اینها مسلمانانی محافظه کار نیستند بخاطر اینکه جامعه مسلمانی که رو به انحطاط و فساد است را نمی پذیرند. اسلام گرایان تندرو بزرگترین دلالان محبت اند. همان شبکه ای که زنان را از مرزها خارج می کند برای مجاهدین نیز راه غیر قانونی فراهم می کند و قاچاق انسان معمولا تروریست های اسلام گرا را نیز حمایت می کند. از جاکارتا تا کوالالامپور تا سارایوو تا تیرانا جنایتکارانی که به تجارت زنان مشغول اند با شبکه های مجاهدین وجوه مشترکی دارند. |
منبع :
| خلیج فارس " گهواره تمدن عالم | ||||
| خبرگزاری مهر - گروه بین الملل : زیبایی امواج آب های نیلگون، شعبه ای بزرگ از اقیانوس هند، خزانه ای از مروارید و نفت و گهواره ای از تمدن عالم ؛ "خلیج فارس"، به ما می گوید که ساکنان باستانی این منطقه، نخستین انسان هایی بودند که روش دریانوردی را آموخته و کشتی اختراع کرده و شرق و غرب را به یکدیگر پیوند دادند. | ||||
|
به گزارش خبرگزاری مهر، خلیج فارس از سمت شمال با ایران، از غرب با کویت و عراق و از جنوب با عربستان، بحرین و امارت متحده عربی همسایه است. وسعت آن 240 هزار کیلومتر است و پس از "خلیج مکزیک" و "خلیج هودسن" سومین خلیج بزرگ جهان به شمار می آید.
خلیج فارس خلیج فارس و سواحل آن معادن سرشار نفت و گاز دارد و مسیر انتقال نفت کشورهایی چون کویت، عربستان و امارات متحده عربی است. به همین دلیل، منطقه ای مهم و راهبردی به شمار می آید. بندرهای مهمی در حاشیه خلیج فارس وجود دارد که از آنها می توان بندر شارجه، دوبی، ابوظبی و بندرعباس و بوشهر را نام برد. دریانوردی در خلیج فارس پیشینه بسیار طولانی دارد، ولی نخستین مدارک قطعی در این زمینه به سده چهارم پیش از میلاد مربوط است. دریانوردی ایرانیان در خلیج فارس، قریب 500 سال پیش از میلاد مسیح و در دوران سلطنت داریوش اول آغاز شد. داریوش بزرگ، نخستین ناوگان دریایی جهان را به وجود آورد. کشتی های او طول رودخانه "سند" را تا کرانه های اقیانوس هند و دریای عمان و خلیج فارس پیمودند و سپس شبه جزیره عربستان را دور زده و تا انتهای دریای سرخ کنونی رسیدند. داریوش اول برای نخستین بار در محل کنونی کانال سوئز فرمان کندن ترعه ای را داد و کشتی هایش از طریق همین ترعه به دریای مدیترانه راه یافتند. در کتیبه ای که در محل این کانال به دست آمده، نوشته شده است: "من پارسی هستم. از پارس مصر را گشودم. من فرمان کندن این ترعه را داده ام از رودی که از مصر روان است به دریایی که از پارس آید پس این جوی کنده شد، چنان که فرمان داده ام و ناوها آیند از مصر از این آبراه به پارس چنان که خواست من بود. این نخستین مدرک مکتوب به جا مانده درباره خلیج فارس است. در دوره داریوش دوم ناوگان ایران به رهبری سردار "صداسب" ماموریت یافت تا جهان را دور بزند. وی عازم مدیترانه و سواحل شنقیط (موریتانی) تا نزدیک "اشانتی" و سواحل بنین پیش رفتند، ولی در اثر برخورد با اقوام وحشی سفر را ناتمام گذاشتند.
دریای عمان و خلیج فارس زمین شناسان معتقدند که در حدود 500 هزار سال پیش، صورت اولیه خلیج فارس در کنار دشت های جنوبی ایران تشکیل شد و به مرور زمان، بر اثر تغییر و تحول در ساختار درونی و بیرونی زمین، شکل ثابت کنونی خود را یافت. دریانوردی در خلیج فارس پیشینه بسیار طولانی دارد، ولی نخستین مدارک قطعی در این زمینه به سده چهارم پیش از میلاد مربوط است. پس از بسته شدن راه بازرگانی میان خاور و باختر در دوره عثمانی، پرتغالی ها متوجه اهمیت این خلیج شدند، به طوری که سراسر سده شانزدهم میلادی خلیج فارس را در تصرف خود داشتند، اما پس از آن انگلستان توانست کشورهای رقیب را از آن خارج کند و در آغاز قرن نوزدهم بر آن تسلط یابد. اولین بار یونانی ها بودند که این خلیج را "پرسیکوس سینوس" یا "سینوس پرسیکوس" که همان خلیج فارس است، نامیده اند. از آنجا که این نام برای اولین بار در منابع درست و معتبر تاریخی که غیرایرانیان نوشته اند، آمده است، هیچ گونه شائبه نژادی در وضع آن وجود ندارد. چنانکه یونانیان بودند که نخستین بار، سرزمین ایران را نیز "پارسه" و "پرسپولیس" یعنی شهر یا کشور پارسیان نامیدند. "استرابن" جغرافیدان قرن اول میلادی نیز به کرات در کتاب خود از خلیج فارس نام برده است. وی محل سکونت اعراب را بین دریای سرخ و خلیج فارس عنوان می کند. همچنین "فلاریوس آریانوس" مورخ دیگر یونانی در کتاب تاریخ سفرهای جنگی اسکندر از این خلیج به نام "پرسیکون کیت" که چیزی جز خلیج فارس نیست، نام می برد. از ویژگی های بارز خلیج فارس که آن را از سایر دریاهای مشابه ممتاز و برتر کرده است ذخائر سرشار دریایی، غذایی، گیاهی و نفت و گاز است. این امکانات، که مجموع آن به تحقیق در هیچ دریایی وجود ندارد.
این خلیج از موقعیت ژئوپلتیک، جغرافیای سیاسی و جایگاه مواصلاتی آن که بعد از فتوحات عثمانی ها بهترین مسیر تجارتی شرق و غرب بوده است، بهره مند است. خلیج فارس توسط تنگه هرمز به دریای عمان و از طریق آن به دریاهای آزاد مرتبط است و جزایر مهم آن عبارتند از: خارک، ابوموسی، تنب بزرگ، تنب کوچک، کیش، قشم، و لاوان که تمامی آنها به ایران تعلق دارد. حال به شرح حال برخی از این جزایر می پردازیم: جزیره کیش: این جزیره بیضی شکل با مساحت 7 / 89 کیلومتر مربع و با طول 6 / 15 و عرض 7 کیلومتر ، در جنوب غربی بندرعباس و در میان آب های نیلگون خلیج فارس واقع شده است. فاصله دریایی این جزیره تا بندرلنگه 50 مایل دریایی است. جزیره کیش از نظر محیط زیست طبیعی، یکی از بکرترین مناطق خلیج فارس است. استعدادهای طبیعی و موقعیت جغرافیایی ویژه آن زمینه بهره برداری جهانگردی و تجاری از آن را در حد قابل توجهی فراهم ساخته است. سواحل کم نظیر این جزیره مرجانی، نه تنها در فصول گوناگون سال بلکه در طول یک روز، در ساعات مختلف جلوه های بدیع و گونهگون و بسیار زیبایی از طبیعت را به تماشا می گذارند. سواحل کیش در شرق و شمال شرقی و جنوب از زیباترین سواحل جهان است. در سواحل جنوب غربی آن زیباترین منظره غروب خورشید را می توان دید. از جمله نقاط دیدنی جزیره کیش "آکواریوم بزرگ" آن است که در گوشه شرقی جزیره، با معماری زیبا قرار دارد و گونه های مختلف ماهیان و آبزیان اطراف جزیره در آن به تماشا گذارده شده است. قریب 70 نوع ماهی های تزئینی در این آکواریوم وجود دارد که از نظر شکل و رنگ پولک ها و زیبایی ظاهری، کم نظیر و برخی از آنها نیز بسیار کمیاب هستند. علاوه بر این، مرکز پرورش و کشت مروارید کیش یکی از جذاب ترین دیدنی های جزیره است. اسکله تفریحی جزیره کیش با امکانات مفید و مختصر در بخش جنوبی جزیره از دیگر جاذبه های کیش است. در این اسکله، سرگرمی هایی از قبیل گردش در روی آب با قایق کف شیشه ای که از بالای آن می توان عبور گروهی ماهی ها و زیبایی های دنیای زیر آب را مشاهده کرد، همچنین امکانات ورزش اسکی روی آب برای علاقه مندان فراهم شده است. جزیره لاوان: این جزیره از شمال شرقی به بندر مقام، از شرق به جزیره شتور و از جنوب به حوزه های نفتی رسالت، رشادت و سلمان محدود می شود. وسعت این جزیره 76 کیلومتر مربع است و پس از قشم و کیش بزرگ ترین جزیره ایران در آب های خلیج فارس است.
یکی از شگفتی های این جزیره وجود کندو های عسل در کنار تأسیسات نفتی و مخازن آنها است که عسل آنها به رنگ سبز تیره است و بوی نفت می دهد، اما طعم آن مشابه عسل های معمولی است. اهالی جزیره در فصل معینی از سال به صید مروارید می پردازند و تنها کالای صادراتی جزیره، مروارید آن است. این جزیره یک بندرگاه مناسب برای صدور فرآورده های نفتی و یک اسکله فلزی جهت حمل و نقل دریایی دارد. جزیره هندورابی: جزیره هندورابی با 8/22 کیلومتر مربع مساحت، در فاصله 325 کیلومتری بندر عباس و 133 کیلومتری بندرلنگه و در حد فاصل بین دو جزیره کیش و لاوان قرار گرفته است. این جزیره سرزمینی هموار و تقریباً بدون عارضه طبیعی است. بلندترین نقطه آن 29 متر و بزرگترین قطر آن هفت ونیم کیلومتر است. این جزیره از یک رشته ارتفاعات کوتاه پوشیده است و کرانه های آن با شیب ملایمی به دریا منتهی می شوند. جزیره ابوموسی: جنوبی ترین جزیره ایرانی آب های خلیج فارس، جزیره ابوموسی است. این جزیره در 222 کیلومتری بندرعباس و همچنین در 75 کیلومتری بندر لنگه واقع شده است. جزیره ابوموسی یکی از 14 جزیره استان هرمزگان است که بیشترین فاصله از سواحل ایرانی خلیج فارس را دارد و طول و عرض آن درحدود 5/4 کیلومتر است. شهر ابوموسی مرکز جزیره ابوموسی می باشد. ارتفاع آن از سطح دریا 46 متر و مساحت آن دو و دو دهم کیلومتر مربع است.
جزیره ابوموسی جزیره ابوموسی نزدیک ترین پهنه خشکی از خاک ایران به خط استوا است که آب و هوای مرطوب و گرم تری دارد. این جزیره فاقد آب و اراضی مناسب کشاورزی است، ولی کشت و زرع محدودی در آن صورت می گیرد و بیشتر مردم بومی محل به صید ماهی اشتغال دارند. جزیره تنب بزرگ: این جزیره در فاصله 14 مایل دریایی از جنوب غربی جزیره قشم، در فاصله 97 مایل دریایی از بندرعباس و در فاصله 27 مایل دریایی از شمال شرقی ابوموسی واقع شده است. طول و عرض آن سه و هفتاد و پنج دهم در سه و نه دهم کیلومتر و مساحت آن 3/10 دهم کیلومتر مربع است. مرتفع ترین نقطه جزیره تنب 53 متر از سطح دریا ارتفاع دارد در قسمت های جنوب غربی این جزیره و در نزدیکی سواحل آن، خانه های مسکونی از راه چندین خیابان و جاده به هم پیوسته اند. این جزیره دارای موج شکن و لنگرگاه است. مردم بومی این جزیره از صید ماهی و مروارید امرار معاش می کنند. در این جزیره معدن خاک سرخ نیز وجود دارد. جزیره تنب کوچک: این جزیره مثلث شکل در شش مایلی غرب جزیره تنب بزرگ قرار دارد. فاصله آن تا مرکز استان، از طریق دریا، حدود 150 مایل دریایی است. بزرگ ترین قطر جزیره 9/1 کیلومتر و مساحت آن حدود 2 کیلومتر مربع است. این جزیره غیرمسکونی است و مرتفع ترین نقطه آن از سطح دریا، 21 متر ارتفاع دارد.
تنب بزرگ خلیج فارس از دوران باستان "فارس" نام داشته است. درباره نام خلیج فارس تا اوایل دهه 1960 میلادی هیچ گونه بحث و جدلی در میان نبوده و در تمام منابع اروپایی و آسیایی و آمریکایی و دایرة المعارف ها و نقشه های جغرافیایی این کشورها نام خلیج فارس در تمام زبان ها به همین نام ذکر شده است. سر چارلز بلگریو که بیش از 30 سال نماینده سیاسی و کارگزار دولت انگلیس در خلیج فارس بوده است، بعد از مراجعت به انگلستان در سال 1966 میلادی کتابی درباره سواحل جنوبی خلیج فارس منتشر کرد و در آن برای اولین بار نوشت که عرب ها ترجیح می دهند خلیج فارس را خلیج عربی بنامند. نگاهی چند به تاریخ خلیج فارس: دولت ماد در روزگار "هوخشتر" به اوج عظمت و قدرت رسید و حدود آن از جنوب به کرانه های جنوبی دریای پارس امتداد پیدا کرد. جزیره ابوموسی با دیگر جزایر خلیج فارس در این دوره، ابتدا جزو یکی از ایالت های جنوب غربی و سپس جزو استان چهاردهم دولت ماد به نام "درنگیانه" و بخشی از کرمان بود. اما به دلایلی مبهم، شاید دوری مرکز حکومت از آب های جنوب یا جنگ و نزاع های دائمی، فرصت بهره مندی از دریای جنوب را پیدا نکردند. پارس ها ابتدا در بخش های جنوبی ایران سکونت برگزیدند و اولین امپراتوری ایرانی را پایه ریزی کردند و نخستین حکومتی که به طور مشخص به آب های جنوب ایران توجه خاص مبذول داشت، آن را "دریای پارس" نامیدند.پس از پیدایش امپراتوری های بزرگ ایرانی تا پیش از ظهور اسلام، دریای پارس و برخی از شهرهای ساحلی از مراکز مهم سکونت و تجارت به شمار می رفتند و دریای پارس در ساماندهی سکونت در این شهرها، نقش تعیین کننده ای داشت و بالاخره اینکه تمام این نقاط و مراکز مهم تجاری، تحت سلطه و اقتدار ایرانیان بوده و دامنه قلمرو امپراتوری ایران، آب های خلیج فارس را نیز در بر می گرفته است.
نقشه ماهواره ای خلیج فارس با ظهور اسلام شرایط تغییر کرد. عرب های ساکن مرکز به تدریج بر تمام شبه جزیره فایق آمدند. نیمه جنوبی خلیج فارس در سده های اولیه دوران اسلامی به سمت خاور، عمان و به سمت باختر، "بحرین" خوانده می شد. با اینکه مناطق کرانه های جنوبی خلیج فارس، جناح جنوبی امپراتوری های پیش از اسلام ایران را شکل می داد، در دوران پس از اسلام بیشتر به منطقه تماس میان ایران و عرب های شبه جزیره عربستان تبدیل شد. در این زمان، پرتغالی ها تمام شهرها، جزایر و بنادر پررونق و مهم خلیج فارس را که تحت فرمانروایی ایرانیان بود، به اطاعت واداشت. در این دوره، جزیره هرمز جزیره ای باشکوه بود. با قدرتمند شدن ایران در زمان حکومت شاه عباس صفوی، شرایط برای بازپس گیری نواحی جنوبی ایران از دست پرتغالی ها فراهم شد. شاه عباس یکی از سرداران خود به نام "امام قلی خان" را مامور بیرون راندن پرتغالی ها کرد و بالاخره پس از درگیری های بسیار توانستند به اقتدار 117 ساله پرتغالی ها در سواحل و جزایر خلیج فارس پایان دهند.
پارس ها ابتدا در بخش های جنوبی ایران سکونت برگزیدند و اولین امپراتوری ایرانی را پایه ریزی کردند و نخستین حکومتی که به طور مشخص به آب های جنوب ایران توجه خاص مبذول داشت، آن را "دریای پارس" نامیدند
| ||||
|
| ||||
از بعضيا وقتي يه بار ضربه مي خوري درست مث اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده. ولي وقتي مي بخشيش درست مث اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده.
| |||||||
| |||||||
|
تلنگري جدي به خالق اخراجيها ـ م.ف
برادر گرامي، آقاي مسعود دهنمكي
راستش نميخواستم درباره اولين فيلم سينمايي شما چيزي بنويسم. اصولا نه كيفيت اين فيلم در ژانر طنز و نه روحيه شما در برخورد با انتقادات را طوري نميديدم كه نقد مثل مني، فايدهاي براي خراجيها و سازندهاش داشته باشد. حتي با وجود آن جار و جنجالي كه در جشنواره فيلم فجر به راه انداختي و فضاي يك رويداد فرهنگي را متشنج كردي، باز هم دوست نداشتم درباره شما و فيلمت مطلبي بنويسم، چون مدتهاست دارم تمرين ميكنم كه به دام جنجال و جنجالسازان نيفتم و كار خودم را بكنم. چون بارها و بارها ديدهام كه گذشت زمان چطور هر چيز و هر كسي را در جاي و جايگاه خودش مينشاند.
اما در اين چند هفتهاي كه از اكران «اخراجيها» ميگذرد، اظهارنظرها و برخوردهايي از شما ميبينم كه احساس ميكنم بيش از آنكه مختص آدمي به نام مسعود دهنمكي باشد، نشانه چند سوءتفاهم اجتماعي ـ سياسي است؛ سوءتفاهماتي كه به راحتي باعث توهم ميشود و از اين نظر، وظيفه ديدم همانطور كه بايد با مواد توهمزا برخورد كرد، با اين تفكرات به اندازه خودم برخورد كنم. البته بسيار محتمل است كه شما با آن پسزمينه ذهني كه براي خودت ساختهاي، اين مطلب را هم در بايگاني «حسادتها و خردهحسابها و لجنپراكنيها و... » و اين طور چيزهايي كه تقريبا انگيزه تمام نقدها به اخراجيهايت را به آنها مرتبط ميكني، بگذاري. البته مختاري، ولي توصيه ميكنم فقط براي چند دقيقه هم كه شده، ذهنت را از اين «دوپينگهاي اعتماد به نفس» رها و فرض كني كه يك دوست ـ دوستي كه بهتر از خيليها ميشناسدت ـ ميخواهد چند نكته را به تو گوشزد كند:
1ـ مسعود جان! شنيدم كه در يك مصاحبه تلويزيوني گفتي كه ما «انقلاب كرديم و جنگ كرديم... ». خواهش ميكنم همين جا ترمز كن و از خودت سؤال كن كه در هنگام انقلاب چند ساله بودي؟ اگر يادت نميآيد، بگذار من به تو كمك كنم. تو متولد 1349 هستي و در سال 57، هشت ساله بودي. بله درست است؛ هشت ساله! و اگر خيلي باهوش و بااستعداد بوده باشي، در اين سال، كلاس دوم دبستان بودهاي و مثل هر پسربچه هشت سالهاي، تازه ياد گرفته بودي كه بند كفشهايت را ببندي و زنگ تفريحها ساندويچ نان و پنيري را كه مادرت برايت پيچيده بود بخوري.
البته اين گناه من و تو نيست كه آن زمان خيلي كوچك بوديم، ولي قاعدتا نميتوانيم ادعا كنيم كه «ما انقلاب كرديم... » و بعد براي اين سهممان در انقلاب كردن، از ديگران طلبكار باشيم و براي نسل بعدي تعيين تكليف كنيم (حتي تكليفهاي خوب!).
در مورد جنگ هم خودت بهتر از من ميداني كه سابقه حضورت در جبهه چقدر بوده. البته صغر سن، باز هم تقصيري را متوجه تو نميكند؛ ولي اينكه در تمام اين سالها، مثل يكي از پيشكسوتان دفاع مقدس حرف ميزني، موضع ميگيري، غر ميزني و براي ملت و دولت تعيين تكليف ميكني، من را موظف ميكند اين نكته را به تو گوشزد كنم كه اگر قرار بود هر كس كه چند ماه سابقه حضور در جبهه را داشته، مثل تو و بعضي از معدود همفكرانت، عمل كند، بيشك الان ايران يك سرزمين ملوكالطوايفي بود! ضمنا حالا كه تا اينجا آمديم، بد نيست اين را هم دوستانه بگويم كه گهگاهي سابقه «فرماندهي»ات از دهانت ميپرد. باور كن اين ادعا ديگر خيلي ضايع است و براي برو بچههاي جبهه و جنگ، چيزي جز مايه تفريح نيست. سالهاي آخر جنگ، در حد و اندازه و سابقه و روحيات تو، فرمانده؟ شوخي نكن مسعود جان!
2ـ مسعود جان! اصلا بيا فكر كنيم تو واقعا در تمام تظاهرات مردم دهنمك و تهران عليه شاه شركت داشتهاي و به جاي چند ماه، چند سال در دفاع مقدس بودهاي و اصلا به جاي فرمانده دسته، فرمانده لشكر بودهاي! من كه به نوبه خودم دستت را ميبوسم و از تو سپاسگزارم و قطعا بسياري از مردم ايران قدرددان تو و همرزمانت هستند؛ ولي مسعود جان، اينها باعث نميشود كه كسي مثل تو (با همان فرض غيرواقعي كه داشتيم) منتي بر سر كسي داشته باشد. اينها را از اين جهت ميگويم كه در اين چند سالي كه ميشناسمت، چه آن زمان كه در خيابانها با برخي به روشهاي ويژه(!) برخورد ميكردي و چه آن زمان كه در روزنامهات به كساني مثل حاتميكيا حمله ميكردي و چه آن زمان كه در مناظرههايت ميگفتي كه حاضري تيربار برداري و چند ميليون نفري ... و چه الان كه مثلا فيلم ميسازي، همواره اين لحن طلبكارانهات آزارم ميدهد. انگار تو در تمام اين سالها در فقر و گمنامي و بياعتنايي، براي رضاي خدا از جان براي دين و مردم و ميهن مايه گذاشتهاي و حالا لب به شكوه باز كردهاي.
مسعود! عزيزم، بيدار شو. برو و يك روز، شيران بيادعاي دفاع مقدس را ببين كه سالهاست در كنج آسايشگاهها، با سوند و ماسك و زخم بسته زندگي ميگذرانند و هنوز خود را مديون مردم و انقلاب ميدانند. البته ميدانم كه تو و كساني مثل تو هم گهگاه جملاتي مثل «ما كاري نكرديم» و «همهاش انجام وظيفه بود» و از اين طور تعارفات تبليغاتي تكهپاره ميكنيد، ولي برادر من، «دو صد گفته چون نيم كردار نيست»!
اين حرفها و آن كارها آنقدر به هم نامربوطند و اصرار به ربط آنها مضحك، كه «من نه مرغ ميخواهم و نه سيمرغ» گفتن و براي يك كانديدا شدن يقه دريدن! و تازه چه كسي گفته كه فقط انقلابكردهها و جنگرفتهها دينشان را ادا كردهاند و ديگران مديونند؟ وقتي اگر داشتي برو و مرارتي را كه همين الان جوانان اين مرز بوم در پادگانها و پاسگاههاي سپاه و ارتش و نيروي انتظامي براي نگاهداري مرزها و حفظ نظم و امنيت شهرها و روستاها ميكشند رااز نزديك ببين، تا بداني كه مليونها نفر ديگر هم تا آنجا كه توانستند و ميتوانند دينشان را به مردم و ميهن ادا كردند و مي كنند.
3ـ مسعود جان! باور كن من نميخواهم گذشتهات را به يادت بياورم و كارهايي كه كردي و حرفهايي كه زدي و چيزهايي كه نوشتي را يادآوري كنم، چون دستكم حال خودم بد ميشود، ولي وقتي ميبينم همان مسعودي كه در دوران اكران شاهكار سينماي ايران، «آژانس شيشهاي» كه تحسين توأمان مردم و منتقدان را به همراه داشت، خيلي «خيرخواهانه» به آن ميتاخت و در صفحه اول نشريهاش (شلمچه) آن را «آژانس گيشهاي» ميخواند، حالا توي دهان داوران و منتقدان ميزند و «استقبال مردم» را شرط اصلي ميداند، حق دارم براي تو نگران شوم و بعضي چيزها را يادت بياورم.
مسعود جان، من از آن منتقدان و روشنفكراني كه دايم به آنان متلك ميگويي نيستم و هيچ بد نميدانم كه يك فيلمي «گيشهاي» و «بفروش» باشد. جانماز حزباللهي بودن هم آب نميكشم كه از فعاليت بعضي هنرپيشهها و بعضي اطوارها در فيلمت خون در رگم به جوش بيايد، ولي به خود حق ميدهم فقط اين سؤال را بپرسم كه آيا تو هماني كه گيشه داشتن فيلمها (آن هم در حد «آژانس شيشهاي»!) را مذموم ميدانست؟ و هماني كه گروهت شيشه بعضي سينماهايي كه «آدمبرفي» را نمايش ميدادند، ميشكستند؟
اگر هماني، كه اين «اخراجيها» با بازي (و تا حدودي كارگرداني!) عبدي و شريفينيا و حيايي با تو چه نسبتي دارد؟ و اگر همان نيستي، چرا اينقدر اصرار ميكني كه تغيير نكردهاي و اصرار داري كه راه مخملباف (بلاتشبيه!) را نخواهي رفت؟ و اگر در اثر گذشت زمان، مثل بسياري آدمهاي ديگر، معقولتر شدهاي و تصميم گرفتهاي كه راه فرهنگي و انسانيتري را انتخاب كني، پس چرا مثل چماقكشها سيمرغت را پس زدي و الان هم مواضع نامربوط ميگيري؟
4ـ مسعود، مسعود عزيزم!
اميدوارم تا اينجا فهميده باشي كه اين مطلب نه براي «اخراجيها» كه براي مسعود دهنمكي است. واقع هم آن است كه صدها بار بيشتر از اين اثر، خالق آن براي من مهم است. مسعود! اين تويي كه ميتواني دهها اثر بهتر ديگر، حتي در سطح متوسط و خوب توليد كني، اگر خودت و جامعهات را بهتر بشناسي. البته انصافا جامعه را تا حدودي ميشناسي، چراكه اگر جز اين بود، مدتها پيش بايد از موج رسانهاي پياده ميشدي.
همينطور، خط قرمزها را هم خوب ميشناسي كه ميتواني با نزديك شدن و حتي عبور از آنها، مخاطبان بسياري را جذب كني. اما در مورد همين جامعه، گرفتار يك بدفهمي هستي كه هم از روحيات خودت تأثير ميگيرد و هم بر آن تأثير ميگذارد. مثلا تو با دانستن اينكه مردم از بعضي شعارها خسته شدهاند، فيلمي عليه آن شعار ميسازي كه «ميگيرد.»
اما نكته اينجاست كه «جنس» گرفتن فيلمت و استقبال مردم از «اخراجيها» را درست نميشناسي. تو با همان روحيات خودت گمان ميكني كه چون حرفي كاملا نو، بديع و حسابي زدهاي از اخراجيهايت استقبال شده است و خصوصياتي مثل شوخيهاي دم دستي، استفاده از بازيگران مشهور، تيپهاي كليشهاي، فيلمنامه آبگوشتي و اين قبيل چيزها را فرعي ميداني، اما واقعيت اين است كه اينها مردم را به سينما ميكشاند و اصل و فرع از ديد خالق و مخاطب اثر، جايشان با هم عوض شده است. بعد همين سوءتفاهم كه «از خودت» ناشي شده، «روي خودت» تأثير ميگذارد و بيشتر و بيشتر در توهم فرو ميروي. اين است كه «فقر و فحشا» كه فيلمي كاملا شعاري و به دور از ظرافتهاي فيلمسازي مستند است، به خاطر جذابيتهايي كه خودت بهتر از من ميداني، پرمخاطب ميشود، اما كارگردانش گمان ميكند به خاطر طرح موضوعي جذاب و دردمندانه اين اتفاق افتاده و «كدام استقلال؟ كدام پرسپوليس؟» را ميسازد ... و بعد «اخراجيها» را!
مسعود جان، من البته هم براي تو هم براي مخاطبي كه از فيلمت لذت ميبرد، ارزش قايلم و هيچ وقت حرفهايي را كه مثلا تو درباره «آدمبرفي» و آنهايي كه از ديدن آن فيلم لذت ميبردند، ميگفتي درباره شما نميگويم، ولي به عنوان يك آدمي كه دستكم در حوزه طنز، سالهاست فعال است و ضمنا هيچ اشتراك يا تضاد منافعي با شخصي محترمي به نام مسعود دهنمكي ندارد، به تو ميگويم نه تنها «اخراجيها» به شدت ضعيف است، بلكه در تنزل سطح سليقه مخاطب ايراني، نقش عمدهاي ايفا ميكند. البته خوشبختانه من مانند گروههاي فشار، بلافاصله با حمله فيزيكي و حتي قلمي، اداي وظيفه نميكنم، اما فكر ميكنم در حد نوشتهاي دوستانه، حق و بلكه وظيفه داشته باشم.
برادرم، برخلاف مدعاي تو كه دايم تكرار ميكني «اين همه فيلم درباره دفاع مقدس ساخته شده بود، چرا از آنها به اندازه اخراجيها استقبال نشد؟ پس لابد حرف جديدي دارد»، حقيقت آن است كه از هر فيلمي تا اين حد به خط قرمزهاي اخلاقي، اجتماعي و فرهنگي يك جامعه ـ كه ديگران از نزديكي به آنها برحذر داشته ميشوند ـ نزديك و حتي از آن عبور كرده باشد، همين قدر استقبال ميشود و واقعيت اين است كه اين امكان رشكبرانگيز، اين دوپينگ ويژه، در اختيار كسان بسيار معدودي قرار ميگيرد، اما يكي ميشود كمال تبريزي كه وقتي «مارمولك» را ميسازد و با يك فيلم كمدي با محوريت روحانيت، گيشه سينماي ايران را تكان ميدهد، به فيلمنامه و بازيگري هم بها ميدهد و سعي ميكند حال كه «امكان ويژهاي» در اختيارش گذاشته شده، دستكم سطح سليقه مخاطب را تنزل نبخشد و ضمنا ادعاي خاصي هم ندارد؛ اما يكي ميشود مسعود دهنمكي كه نه تنها از اين امكان به نحوي نامناسب در حوزه هنر استفاده ميكند، بلكه حرمت آنها را كه كارش را تأييد نكردهاند، ميشكند و رجز ميخواند و متوهم ميشود.
5ـ دهنمكي جان! من نه به تو، نه به فيلمت و نه به موفقيتت حسودي نميكنم. به خصوص موقعيتي كه داري كه باعث ميشود آنچنان پشتوانه مالي برايت فراهم شود كه ستارههاي گيشه را دور خودت جمع كني؛ موقعيتي كه باعث ميشود نه تنها در اكران «اخراجيها» با گروههاي فشار روبهرو نشوي، بلكه حمايت خيليها را هم به همراه داشته باشي و موقعيتي كه باعث ميشود به طور جدي براي كپيهاي غيرمجاز فيلمت وارد عمل شوند. اينها مذموم نيست، مسعود جان. بلكه حتي مثل نمونه آخري (واكنش در قبال كپيهاي غيرمجاز) اي بسا كه سرآغاز حركتهاي خوبي در سينماي ايران شود، اما از تو ميخواهم كه پيش از هر اظهارنظري در محكوميت ديگران و تأييد خودت، اينها (عوامل ويژه حمايتي) را در نظر داشته باشي. به ويژه وقتي كه ميخواهي براي چند ماه حضورت در جبهه بر سر ديگران منت بگذاري و وقتي كه وسوسه ميشوي كه مثل يك ايثارگر كه حقش خورده شده است، گلايه كني!
واقعا فكر ميكني اين موقعيتهاي ويژه تو از كجا فراهم شده است؟ نكند جدي جدي باورت شده است كه تو يك آدم غيرسياسي هستي و با دست خالي و بي هيچ حمايت خاصي اخراجيهاسازي كردهاي؟
مسعود جان، باور كن نه اين كارها و نه ژستها در شأن يك هنرمند نيست، چه رسد به كسي كه نام خودش را به ارزشها و اصول پيوند زده. حالا گيريم لحظهاي احساساتي شدي و از روي پيشكسوتاني مثل نصيريان و پرستويي و دهها نفر مثل ايشان شرم نكردي و آن كارها را در آن شب كردي و فرض ميكنيم به خاطر ناآشناييات با مقوله سينما، نميدانستي يا نميداني كه بزرگاني در حد «اسكورسيزي» سالهاي سال بيجايزه فيلم ساختند و معترض هم نشدند... ديگر اين تكنيكهاي نخنماشده جلب ترحم چيست كه در پيش گرفتهاي؟ مثلا اين اصرار به واقعي بودن داستان و عكس نشان دادن و گريه كردن و اين كارها.
برادرم، فيلمي ساختهاي، فروش هم رفته، كسي هم مزاحمت نيست، ديگر چه اصراري داري اشك بريزي و بگويي كه «مجيد سوزوكي» يكي بوده از بچههاي تحت فرماندهي تو در جبهه؟ كه آن وقت يكي مثل من مجبور شود حرص بخورد و با خودش بگويد: كسي كه حال و هواي يك منطقه نظامي را آنطور توصيف ميكند (اولين شب حضور بچهها و برداشتن ماشين و گشت زدن و آواز خواندن و حال كردن و ...!) اصلا به عمرش منطقه نظامي را ديده؟... چه برسد به باقي ماجرا!
بگذريم.
مسعود جان، سخن بلند شد و زيادهگويي خوب نيست. ببخشيد، از عوارض نديدن است. اي كاش ميديدمت و به جاي اين نامه بلند، بعد از يك چاقسلامتي گرم، به عنوان برادر كوچكتري كه خيرت را مي خواهد، در چند كلام فقط از تو مي خواستم كمي كمتر هيجان داشته باشي، كمي بيشتر به گذشته فكر كني، كمتر ادعا كني و بيشتر حرمت بزرگان را نگه داري... شايد هم همه اينها را در يك جمله خلاصه مي كردم:
گاهي به آسمان نگاه كن!
قربانت
م
منبع: سایت بازتاب
مرگ انسانها به طبع برای بقیه انسانهای در قید حیات ناراحت کننده است.از مرگ یک انسان که هیچ اطلاعی از سرگذشت او نداریم شاید هیچ احساس عمیقی به جز یک افسوس زود گذر نداسته باشیم.اما از مرگ انسانی که بیشتر و بهتر او را می شناسیم افسوس بیشتری می خوریم.این امر هر چند طبیعی به نظر می رسد اما ما می خواهیم کمی به گونه ایی دیگر به آن بنگریم.برای انسانهایی که آرمانهای انسانگرایانه(اومانیستی) دارند این مسایل به راحتی قابل قبول نیست. واقعا اگر انسانها سعی می کردند که ازمرگ انسانها بی تفاوت نگذرند جهان انسانی (نه کلیت جهان) به این پلیدی بود؟ نگوییم که این گونه سخنان فقط شعار است. بهترین نمونه عملی شده اینگونه سخنان مادر ترزا است.
مرگ انسانها در بیانی جامع تر مرگ جسمانی آن نیست بلکه این مرگ روحانی است که مانند مرگ جسمانی باید مورد توجه قرار گیرد.با مرگ جسم تکلیف مشخص است.اما آیا برای مرگ روح می توان استدلال آورد.
قصد نگارنده انسانهایی هستند که مرگ جسمانی آنها نرسیده اما روحشان در حال مردن است.انسانهایی که گویی مرده اند اما مدتی است که از تشییع جنازه آنها گذشته است. انسانهایی که کودک باقی مانده اند. واقتضای کودکی با تمام خوبی هایش گریستن است.برای هرچیزی.گاه برای مکیدن پستان مادروگاه برای بازی کردن با جیرجیرکی که از دست آنها میگریزد.واین یعنی عدم مبارزه برای بهتر زیستن . یعنی اینکه گریستن برای هرچیزی تا آن را بدون زحمت به دست بیاوریم.
از موضوع دور نشویم . واقعا چگونه می توان به این گونه انسان ها کمک کرد تا بتوانند به زندگی همراه با لذت برگردند؟آیا بهتر نیست که با یاری رساندن فکری به اینگونه انسانها به آنان کمک کنیم.
و اگر تمامی انسانها در خوشبختی به سر ببرند اوضاع جامعه انسانی اینگونه نخواهد بود. و یادمان نرود که تمام انسانها را یک زنجیره به هم متصل بدانیم.
مدتی است تبليغات صدا و سيما درباره دستاوردهای باصطلاح تحقيقاتی ايران در فيزيك هسته ای شدت گرفته و وضعيت چندش آوری پيدا كرده است.
گاه با خودم می گويم ای كاش اين چهار كلمه درس فيزيك را بلد نبودم، كاش هيچوقت به مجلس پا نگذاشته بودم تا به عنوان رئيس كميسيون آموزش و تحقيقات يك حداقل اطلاعاتی از وضعيت تحقيقاتی كشور داشته باشم، كاش همين مختصر آشنايی را با محققان كشور نداشتم كه بدانم علم واقعی در ايران در چه سطحی است و در كجا و چگونه رشد می يابد، كاش من هم می توانستم مثل برخی مردم عادی و ايضا برخی سياستمداران از ديدن چهار تا وسيله آزمايشی و ظواهر يك آزمايشگاه تحقيقاتی حيرت زده شوم، و كاش بعضی چيزهای ديگر حالی ام نمی شد تا برخی گزارش های بی پرو پايه صدا و سيما كه ترجيع بند برنامه های اين روزهايش شده تا اين حد آزارم نمی داد.
اين روزها هم پيچ راديو و تلويزيون را كه باز می كني هر طرف كه می چرخانی خبر، گزارش، مصاحبه، تفسير و برنامه است در منقبت فيزيك هسته ای، انرژی هسته ای، فناوری هسته ای، برق هسته ای، كوفت و زهرمار هسته ای و ... . مثل اينكه در آسمان باز شده و تمام علوم و معارف انسانی خلاصه شده در فيزيك هسته ای و آن هم يك مرتبه و يك جا نازل شده است بر مغز "دانشمندان جوان هسته اي" ايران كه تاكنون يك نفر هم نام يكی از آنها را نشنيده است تا بداند اين كدام نوابغ فوق بشری اند كه اينشتين را در يك جيب شان می گذارند و بوعلی سينا را در جيب ديگرشان!
جالب است كه آنقدر گفته اند فيزيك هسته ای، كه مردم به خيالشان كه تمام فيزيك يعنی فيزيك هسته ای، و بقيه علوم هم به درد كشك سابيدن می خورند. و آنقدر گفته اند "دانشمندان جوان هسته اي" كه افكار عمومی قاعدتاً بايد تصور كنند تمام رازهای علمی هسته ها همين اخيراً توسط دانشمندان گمنامی كه هيچ يك از محققان ايران و جهان اسمشان را نشنيده اند در مراكز علمی كه هنوز كسی نامی بر آنها ننهاده است كشف شده اند و ارزش اين كشف ها آنچنان زياد است كه نسل های بعد آنها را درك خواهند كرد! و از طرف ديگر اين كشف ها آنقدر اهميت دارند كه اصلاً نمی شود آنها را منتشر كرد، چون ممكن است باعث شود "اين غربی های دزد" از اين طريق با رازهای هسته ها آشنا شوند! و ضمناً به دليل غرض ورزی ها و حسادتهای محافل علمی غربی ها اين كشفيات شگفت انگيز مورد انكار واقع خواهند شد(!) بنابراين چه بهتر كه اين رازها سر به مهر بمانند تا روزگاری كه آيندگان چشم به تحسين نوابغ گمنام هسته ای امروز ايران بگشايند.
از سوی ديگر ناگهان بر ملا شده است كه با فناوری هسته ای می توان از شير مرغ تا جان آدميزاد همه چيز را توليد كرد به قيمت مفت و با بهترين كيفيت! با دو گوش خودم شنيدم كه تلويزيون با يك بنده خدايی در خيابان مصاحبه می كرد و از او می خواست در توصيف مزايای انرژی هسته ای صحبت كند و آن بنده خدا هم كه يك چيزهايی شنيده بود (يا همان چند دقيقه ياد گرفته بود!) می گفت: "ببينيد منبع فعلی انرژی ما چيست؟ خوب نفت. می دانيم كه اين نفت يك روزی تمام می شود. اما (بقول معروف آما)، انرژی هسته ای هيچ وقت تمام نمی شود. هميشه هست"!
معلوم می شود سه قرن پيش اصل پايستگی انرژی اشتباهاً توسط جيمز ژول و ديگران پايه گذاری شد. گويا تمام آزمايش هايی كه در اين سيصد سال مردم انجام دادند و در آنها هر شكلی از انرژی كه در پديده ها ظاهر شده به قيمت از ميان رفتن يا كاسته شدن از شكل ديگری از انرژی بوده است، اشتباه بوده و گزارشگران صدا و سيما قادرند دنيای جديد فيزيكی درست كنند كه در آن نوعی انرژی به نام انرژی هسته ای همين طور خود به خود و بدون مصرف شدن منابع توليد آن، می جوشد و بيرون می آيد، جل الخالق، عجب كلاهی اين فيزيكدانان غربی سر ما گذاشتند كه گفتند انرژی بقا دارد و فقط از نوعی به نوع ديگر تبديل می شود!
معلوم شد چند هزار معلم فيزيك هر سال دارند اشتباهی به بچه های مردم فيزيك درس می دهند وقرار است صدا و سيما يك فيزيك جديدی كه حاصل تراوشات نابغه های ناشناس است را به جامعه ايران آموزش دهد كه به دليل ضرورت حفظ اين مغزهای پر ارزش حرفشان را مخاطبين كوچه و بازار در پاسخ به گزارش گران صدا وسيما به اطلاع مردم می رسانند.
آنقدر گفتند "دانشمندان جوان" كه بعضی ها ديدند خوب بازار گرمی است، بهتر است تا تنور داغ است بچسبانند. چند هفته پيش خبر دختر خانم نابغه ای كه از شيراز ظهور كرد حرص فيزيك دان ها را در آورده بود. چند تا از دانشجوبان دكترا و دوستان تازه فارغ التحصيل را ديدم كه از ناراحتی خون خونشان را می خورد كه چرا صدا و سيما اين طور علم را به مسخره گرفته است. در برخی از روزنامه هايی كه امكان داشت، مقالاتی نوشتند و نسبت به اين نوع سرسری گرفتن برخورد رسانه رسمی كشور با اخبار علمی هشدار دادند. همه مانده بودند متعجب كه چطور يك دختر خانم زرنگ با درست كردن يك فايل قلابی از خبر يك روزنامه خارجی، که البته وجود خارجی ندارد، با همكاری يك خبرنگار شيرازی اين طور جامعه علمی كشور را به مسخره می گيرد و آب از آب تكان نمی خورد. برخی مسئولان انجمن فيزيك هم مصاحبه كردند، توضيح دادند، از صدا و سيما درخواست كردند مسئولانه تر برخورد كند و خبر بی پر و پايه خود را كه در چندين بخش متنوع با آب و تاب منعكس كرده بود تكذيب كند، اما دريغ از اين كار. اگر از سنگ صدايی درآمد صدا و سيما هم حاضر شد دسته گلی را كه به آب داده بود تصحيح كند.
البته به زعم اين حقير اين پديده طبيعی است. در اين روزها بعيد ندانيد كه از يمين و يسار مملكت دانشمند ظهور كند. علتش روشن است. مسئولان كشور يكريز دم از دانشمندان معجزه گر و نابغه ايرانی می زنند اما كسی را معرفی نمی كنند، چون هر كه را بگويند جامعه علمی كشور خوشبختانه در قد و قواره ای است كه می تواند او را ارزيابی كند. به همين دليل وقتی افكار در به در حساس اند كه اين نوابغ برجسته ايرانی، چه كسانی هستند، آنوقت بعيد نيست كه دو تا آدم زرنگ سر برآورند و به تشنگی افكار عمومی پاسخ دهند كه آری اين منم كاووس عليين شده!
خوشمزه است برايتان تعريف كنم كه در همين راستا چند شب پيش يكی از دوستان (با استناد روشن) نقل می كرد كه يكی از استانداران دولت فخيمه در جلسه رؤسای دانشگاههای استان مربوطه سخنان مبسوطی ارائه فرموده اند كه آری علم و دانش چقدر نيكوست و جوانهای ما چه كرده اند در اين عرصه و... خلاصه جناب ايشان مبهوت سخنان خودشان بوده اند كه از دهانشان در رفته است كه: "بله من شنيده ام دختر خانم نابغه ای هستند در كرج كه در خانه خودشان اورانيوم غنی می كنند. آشنايان شان او را به آقای رئيس جمهور معرفی كرده اند و ايشان هم گفته اند برود پيش آقای آقازاده راجع به روش غنی سازی اش توضيح بدهد." خوانندگان عزيز اهل فيزيك اگر اعصابش را ندارند اين حرفها را نخوانند. اما به هر حال اينها واقعيت است. آن آقای استاندار كه يك قدم با هيأت دولت فاصله دارند بالاخره چنين چيزهايی باورشان هست كه آنها را نقل می كنند، آن هم با شهامت قابل توجهی در جمع دانشگاهيان استان. دنباله خبر معلوم نيست چی شده. البته اگر اين نابغه غنی سازی موفق شود آقای آقازاده را سر كار بگذارد بايد به جهت ديگری به او مدال داد!
يك زمانی در جايی جلوی يكی از خبرنگاران صدا و سيما را گرفتم و به هر شكلی بود از او خواستم به من بگويد علت آن همه خبرسازی ها و گزارش های تخريبی عليه نمايندگان مجلس ششم و ساير اصلاح طلبان، از طريق ساخته و پرداخته كردن سوژه هايی كه به عقل جن هم نمی رسد، چيست. يواشی در گوشم گفت: جايزه می دهند. ظاهراً علتی هم جز آن نمی توانست داشته باشد. يك دفعه می ديدی فضايی شده كه برخی از خبرنگارها، فيلمبردارها و گزارشگران كه چندان هم به تيپ و تبار راستی ها نمی خوردند در به در دنبال سوژه می گردند تا بگذارند توی كاسه و كوزه يك نماينده، يك وزير يا يك مدير اصلاح طلب. به اين ترتيب سيلابی از اخبار و گزارش های جهت دار به راه می افتاد، كه اگر بر فرض طرف مقابل سمج می شد و بطلان برخی از آنها به اثبات می رسيد، و يا حداكثر دولت يك اعتراضی می كرد، خوب دوتاش را هم تكذيب می كردند، آن هم در يك شكل حق به جانب و به صورتی كه از نكردنش بدتر بود. اما در هر حال آن سيلاب گزارش ها تأثير تخريبی خودش را می گذاشت.
حالا هم فصل، فصل غنی سازی است. فصل گفتن و شنيدن و خبر ساختن از معجزات فناوری هسته ای و كشفيات باور ناكردنی نوابغ ايرانی در اين زمينه. درهمين زمينه به تازگی خانم عشرت شايق نماينده تبريز هم فرموده اند: "دولتمردان امریکا میخواهند که خود از نبوغ ایرانیها در دستگاههای علمی کشور خود استفاده کنند و به نام خود ثبت نمایند و از این بابت نیز عصبانی هستند". وقتی کار به "نابغه يابی" برسد آنوقت خانم عشرت شايق هم نابغه پيدا می کنند. در جامعه ما هم وقتی چيزی فصل اش بشود مثل آنفلوآنزای مرغی يك دفعه همه جا شايع می شود. يك دفعه در كشور همه خواب امام زمان را می بينند، يك دفعه پشت سر هم اتفاقات معجزه گونه مشابه هم به وقوع می پيوندد. همزمان با ظهور هاله نورانی بر فراز سر مقامات كشور در حرم امام رضا هم رفتار خارق العاده از يك جانور گزارش می شود. وقتی يك چيزی فضا و جوش بگيرد، پشت سر هم تكرار می شود. چند سال پيش در يك مدتی هر چند هفته يك بار مرد علمی سال يا چهره برجسته علمی قرن از ايران معرفی می شد. حالا هم زمان بازگويی معجزات فناوری هسته ای است.
چند هفته پيش خانمی از آشنايان دور كه در صدا و سيما برنامه سازی می كند با من تماس گرفته بود كه "می خواهم يك سری برنامه درباره فناوری هسته ای در ايران تهيه كنم، شما بيا به عنوان محقق با من همكاری كن". به طور مؤدبانه ای هم رساند كه دستمزدش بد نيست. به او گفتم هم من اين در و دكان ها را قبول ندارم، هم رؤسای شما اگر بدانند من در تهيه برنامه ای همكاری دارم اجازه پخش نمی دهند و هم احتياجی به اين پولها ندارم. از من خواست كسان ديگری را معرفی كنم كه گفتم برو سراغ روابط عمومی انرژی اتمی شايد آنها كسانی را معرفی كنند. بعد از چند هفته دوباره زنگ زد و اين بار گفت: قصد دارم برنامه هايی در مورد موضوعی ديگر تهيه كنم كه بخشهايی از آن هم با انرژی هسته ای مربوط است. نكته جالب اش اينجا بود كه يك جوری از حرفهايش فهميدم می خواهد برنامه را به گونه ای به مسايل هسته ای ربط دهد تا از اين طريق بهتر بتواند بودجه بگيرد.
آری، از ظواهر چنين بر می آيد كه ولوله ای در بين برنامه سازان صدا و سيما افتاده تا هر چه بيشتر در مورد دستاوردهای اعجاب آور تحقيقات هسته ای، ضرورت انجام تحقيقات هسته ای، نقش فناوری هسته ای در يك زندگی بهتر، لزوم بهره مندی از فناوری هسته ای در همه زوايای زندگی و امثال اين امور برنامه بسازند. شواهد نشان می دهد كه در اين راستا درآمد بيشتری قابل حصول است. البته نگران نباشيد، چون در كشور ما فصل ها زود به زود عوض می شند، قبل از آن كه كفگير برنامه سازها كاملاً به ته ديگ بخورد، يك چيز ديگری موضوع روز خواهد شد.
اما بگذاريد آخرين حكايت را هم در اين باب بگويم. يكی از شبهای اول همين بهمن ماه جاری بود كه با دو گوش خودم گزارشی را در حاشيه اخبار سيما شنيدم كه داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. گزارش مربوط بود به قطارهای فوق سريع برقی كه در برخی كشورها مورد استفاده قرار گرفته است. گوينده انتقاد می كرد كه چرا اين طرح در ايران كند جلو رفته است. در مورد سرعت اين قطارها كه به حدود 300 كيلومتر بر ساعت است توضيح می داد و مطالبی از اين قبيل. خوب تا اينجای كار گزارش خوبی بود و من هم كه می دانستم اولين خط اين نوع قطارها قرار است در مسير تهران- اصفهان باشد با علاقه مندی گوش می دادم. يك دفعه ديدم خانم گوينده زد به صحرای كربلا و در مورد انرژی مصرفی قطارها شروع به صحبت كرد. تا ته خط را خواندم و به دقت گوش دادم. داشت می گفت قطارهای ديزلی خيلی مصرف انرژی دارند و حساب می كرد مجموع سوخت فطارهای ديزلی كشور پس از ده سال می شود چند ميليارد دلار. سپس نتيجه می گرفت كه اگر ما به جای لوكوموتيوهای ديزلی از قطارهای برقی استفاده كنيم و برای برق مصرفی آنها نيز از "برق ارزان قيمت هسته اي" استفاده كنيم اين مبلغ را صرفه جويی خواهيم كرد.
داشت كله ام دود می كشيد. يك جوری با مردم حرف می زنند مثل اينكه برق هسته ای يعنی برق مفت. گويا تمام اين سرمايه گذاری هايی كه تاكنون در نيروگاه بوشهر و بخش های وابسته انجام شده از خزانه غيب يا از جيب ملائكه صورت گرفته است. همين امسال اگر كتاب بودجه 85 را ورق بزنيد حدود 195 ميليارد تومان بابت بدهی های قبلی سازمان انرژی اتمی در طرح نيروگاه بوشهر منظور شده است. نيروگاهی كه سه دهه است روی زمين مانده و پول خرجش می شود. بعد هم يك طوری صحبت می كنند كه گويی اگر ما به چرخه سوخت دست پيدا كرديم قادر خواهيم بود بدون صرف هيچگونه هزينه ای سوخت نيروگاه هسته ای توليد كنيم. اينها همه در حالی است كه هر مهندس تازه از كار در آمده ای هم می داند كه انرژی الكتريكی در عين آنكه تميز و سهل المصرف است از همه گرانتر و پرهزينه تر است و در بين روشهای مختلف توليد انرژی الكتريكی هم محاسبات پيچيده ای لازم است تا با توجه به شرايط هر كشوری معلوم شود هزينه كدام روش كمتر است.
ولی خوب، حرف كه ماليات ندارد به خصوص اگر از طرف صدا و سيما باشد. همين طور روی هوا می گويند "برق ارزان قيمت هسته اي". حالا كی توليد كرده، كی فروخته، كی خريده، اينها مشكل گزارشگر نيست. مهم اين است كه در حال حاضر اين حرف هاست كه در عرصه برنامه سازی خريدار دارد. كسی هم نگران صحت و سقم علمی يا فنی آنها نيست. مگر اين همه آدمهای گنده مملكت روی هوا آمار و ارقام بی حساب و كتاب اعلام می كنند آسمان به زمين می آيد؟ حالا يك بار هم بگذار گزارشگران صدا و سيما حرفهای هوايی بزنند. گيرم چهار تا مهندس و كارشناس هم فردای آن روز اين خبر را برای يکديگر نقل كردند و با هم به آن خنديدند، مهم نيست. كی خنده آنها را می شنود؟ مهم آن است كه ميليونها نفر خبر صدا و سيما را می شنوند. پس حالا كه چنين است هر چه باداباد. تا اطلاع ثانوی سوار بر ارابه صدا و سيما می رانيم. به پيش!
منبع:
يک شرکت توليد آثار موسيقايی در ايران، به زودی چند آلبوم موسيقی جالب توجه را به بازار عرضه می کند که اولين آلبوم رسمی «محسن چاووشی» هم در بين آن ها ديده می شود. چاووشی آهنگساز جوانی است که از حدود دو سال پيش با پخش غيرمجاز چند کار نيمه حرفه ای اش، به عنوان يک خواننده زيرزمينی سبک پاپ، در ميان جوانان ايران محبوبيت پيدا کرد. چاووشی در ابتدای کار خود، از سوی بسياری متهم شد که در سبک خوانندگی، تلاش می کند با تقليد صدای «سياوش قميشی» (آهنگساز و خواننده مقيم لس آنجلس)، نظر شنوندگان موسيقی را جلب کند، ولی به تدريج و با جدی تر شدن فعاليت هايش صدای محسن چاووشی هم تغيير کرد؛ هر چند که اين تغيير در بسياری موارد با نرم افزارهای ارزان قيمت کامپيوتری، ميسر شده بود. با اين وجود، اين خواننده اهل مسجد سليمان، همچنان در کنار خوانندگانی چون «مجتبی کبيری»، «محمد زارع» (با نام جعلی کيارش قميشی!)، «راما» و... به عنوان يکی از پيروان متعدد قميشی کهنه کار شناخته می شد. اما برخلاف جريان آب، بهمن ماه سال گذشته، هنگامی که فيلم «سنتوری» ساخته «داريوش مهرجويی» در جشنواره فيلم فجر اکران شد، بسياری از منتقدان سينمايی، صدا و موزيک محسن چاووشی را پديده جشنواره بيست و پنجم فجر دانستند! در اين فيلم «بهرام رادان» ستاره خوش چهره سينمای ايران، در نقش يک خواننده و نوازنده، چند قطعه از کارهای چاووشی را لب خوانی می کند. در اين فاصله حدود سه آلبوم و چندين تک ترانه از ساخته های چاووشی بين علاقه مندانش دست به دست می شد. حتی اجراهای اختصاصی او برای فيلم مهرجويی هم از اين ماجرا مستثنا نشدند و پيش از اکران عمومی سنتوری، ناخواسته به خارج از استوديو ضبط راه پيدا کردند. از شروع همکاری محسن با عوامل ساخت اين فيلم تا اکران آن در جشنواره، اين پروژه هنری با حاشيه های پر سر و صدايی همراه بود؛ ابتدا خبر توقيف فيلم به دليل استفاده از صدای چاووشی به گوش رسيد. سپس در جشنواره، اسم اين خواننده از تيتراژ فيلم حذف شد. اين روزها هم خبر می رسد اختلاف نظر او با سازندگان سنتوری، منجر به حذف موزيک های او و جايگزينی خواننده ای ديگر شده است. حتی در بازار داغ شايعات، برخی گفته اند که شايد خود بهرام رادان، ترانه های مورد نياز اين فيلم را اجرا کند. به هر حال چاووشی با هاله ای سنگين از شايعه و شنيده ها در اطراف نامش، اين روزها سخت به دنبال سامان دادن به يک آلبوم جديد است؛ آلبومی که قرار است با کسب مجوز و به صورت مجاز در دسترس هوادارنش قرار بگيرد. اسم اين آلبوم «يک شاخه نيلوفر» است و قرار بود در زمان برگزاری نمايشگاه کتاب تهران (اواسط ارديبهشت ماه) منتشر شود، اما به دليل مشکلات حاشيه ای، چاووشی هنوز موفق نشده که آلبوم خود را برای انتشار آماده کند. گرفتن مجوز صدای اين خواننده و پخش مجاز اين آلبوم، البته کار سختی بود که خود محسن هرگز موفق به اين کارنشد، ولی سرانجام شرکت «آوای باربد» با ارتباطات خوب خود و نفوذی که در مرکز موسيقی اداره ارشاد اسلامی دارد، موفق به اين کار شده است. رادیو فردا
يك محقق ژاپني با انتشار يافتههاي تحقيقات خود مدعي شد كه مولكولهاي آب نسبت به مفاهيم انساني تأثيرپذيرند.
نظريه اين محقق ژاپني كه تاكنون از سوي مؤسسات علمي فيزيكي و زيستشناسي مورد تأييد قرار گرفته است، مبتني بر بررسي نمونههاي فراواني از كريستالهاي منجمدشده آب و مقايسه آن با يكديگر است.
پروفسور «ايموتو»كه يافتههاي خود را در سه جلد كتاب ارائه كرده است، معتقد است كه مفاهيم متافيزيكي محيط بر روي تركيب مولكولي آب تأثير ميگذارد.
اين دانشمند ژاپني كه فارغالتحصيل دانشگاه يوكوهاماست، داراي يك مؤسسه تحقيقاتي به نام SHM در ژاپن است كه امور تحقيقاتي مربوط به كريستاليزه شدن آب را در آنجا انجام ميدهد.
آب، پيام مهمي براي ما دارد. آب به ما ميگويد كه نگاه عميقتري به خودمان بيندازيم. زماني كه با آيينه آب به تماشاي خود مينشينيم، اين پيام به طور شگفتآوري خود را شفاف و درخشان ميكند. ميدانيم كه زندگي بشر مستقيما به كيفيت آبي كه در اطراف ما يا درون بدن ماست، روي آورده است. تصاوير و اطلاعات ارائهشده در اين مقاله، بازتابي از فعاليت «ماسارو ايموتو»، محقق خلاق و روياپرداز ژاپني است. «ايموتو» كتابي با نام «پيغام آب» منتشر كرده كه برگرفته از يافتههاي تحقيقات جهاني وي است. اگر شما نسبت به تأثيرپذيري افكارتان از وقايع درون يا پيرامونتان شك و ترديد داريد، اطلاعات و عكسهايي كه در اينجا آورده شده را ببيند. اين تصاوير مستقيما بر اساس نتايج به دست آمده در كتاب انتشاريافته «ايموتو» است، مطمئنا در فكر و ذهن شما دگرگوني پديد ميآورد و عقايد شما را عميقا تغيير خواهد داد.
بنا بر آنچه در كتاب «ايموتو» آمده است، ما به مدارك حقيقي دست يافتهايم كه نشان ميدهد، انرژي ارتعاشي بشر، افكار، نظرات و موسيقي بر ساختار مولكولي آب اثر ميگذارد.
آب، مادهاي بسيار سازگار است، به گونهاي شكل فيزيكي آب به آساني با محيطي كه در آن هست، انطباق پيدا ميكند و نه تنها از نظر فيزيكي تغيير ميكند، بلكه شكل مولكولي آن نيز تغيير مييابد. انرژي يا ارتعاشات محيط، شكل مولكولي آب را تغيير ميدهد. از اين جنبه، نه تنها آب توانايي آن را دارد كه از حيث ديداري، محيط خود را منعكس كند، بلكه از حيث مولكولي هم در انعكاس محيط اطراف خود عمل ميكند.
«ايموتو»، تغييرات مولكولي آب را به وسيله تكنيكهاي عكسبرداري و مشاهده ميكروسكوپي به صورت سند و مدرك درآورده است. به اين صورت كه وي قطراتي از آب را به صورت يخ درآورده و سپس آنها را در يك فضاي تاريك ميكروسكوپي مورد آزمايش كه از قابليتهاي عكاسي برخوردار بوده، قرار داده است. تحقيقات وي، آشكارا تغيير شكل ساختار مولكول آب را به نمايش گذاشته است و اثر محيط بر ساختار آب را نشان ميدهد.
برف، بيش از چندين ميليون سال است كه بر زمين فرود ميآيد و همانگونه كه ميدانيم، هر دانه برف، داراي شكل و ساختار خاص و منحصر به فرد است. با تبديل يخ به آب و عكسبرداري از ساختار آن، شما به اطلاعات باورنكردنياي آب دست پيدا ميكنيد.
«ايموتو» به تفاوتهاي جالبتوجهي در ساختار كريستالي آب دست يافته است كه از منابع گوناگون و شرايط مختلف در روي كره زمين تهيه شدهاند. آبي كه از نخستين محل خود از كوه جاري ميشود و چشمههايي كه جاري هستند، طرحهاي هندسي بسيار زيبايي از الگوهاي كريستاليشده خود ارائه ميدهند. آب آلوده و سمي كه از نواحي پرجمعيت و صنعتي به دست آمده است و آب راكد كولههاي آب و سدهاي ذخيره، به صراحت ساختارهاي كريستالي تغييريافته و برحسب اتفاق شكلگرفته آب را نشان ميدهد.
آب رودخانه سايجو ـ ژاپن
آب رودخانه سانبوئيچي يوسويي ـ ژاپن
يخ قطب جنوب
چشمهاي در لوردز ـ فرانسه
آب درياچه بيواكو، بزرگترين درياچه در مركز ژاپن و آب استخري از ناحيه كينكي، آلودگي بدتر شده است.
آب رودخانه «يودو»ي ژاپن كه به خليج «اوزاكا» ميريزد.
اين رودخانه از ميان بيشتر شهرهاي اصلي در كاسايي ميگذرد.
آب رودخانه «فوجي وارا»، پيش از به جا آوردن دعا و نيايش.
آب رودخانه «فوجي وارا»، پس از به جا آوردن دعا و نيايش.
بنابراين، با توجه به عموميت موسيقي درماني، «ايموتو» تصميم گرفت ببيند، موسيقي چه اثراتي بر شكلگيري ساختار آب دارد. او آب مقطر را ساعتها بين دو نفر كه در حال صحبت كردن بودند، قرار داد و سپس از كريستالهاي آن آب، پس از انجماد، عكسبرداري كرد.
آهنگ «پاستورال» از بتهوون
آهنگ هوا براي رديف جي، از باخ
رقص گروهي كاواچي
موسيقي هويمتال
آب به صورتي زنده و تأثيرپذير به هر يك از احساسات و انديشههايمان پاسخ ميدهد. كاملا روشن است كه آب به آساني، ارتعاشات و انرژي محيطش را به خود ميگيرد و جذب ميكند؛ خواه آلوده، سمي يا راكد و كهنه باشد. كار غيرعادي «ايموتو»، نمايشي پرهيبت است و ابزاري قدرتمند كه ميتواند، درك ما را از خودمان و جهاني كه در آن زندگي ميكنيم، براي هميشه تغيير دهد. هماكنون مدرك قوي و محكمي داريم كه ميتوانيم به طور مثبت، خود و سياره خود را با انتخاب افكاري كه براي انديشيدن برميگزينيم و راههايي كه اين افكار را به فعليت ميرساند درمان نموده تغيير شكل دهيم.
منبع: www.wellnessgoods.com Miraculous Messages from Water
ترجمه: سارا رمضاني
فهيمه خضرحيدري
سالها دخترِ اين خانه بوده است. خوب يا بد، شب و روزش را اينجا، ميان آدمهايي كه دوستشان داشته و رشتههايي عميق و پيچيده او را به آنها ميپيوندد، گذرانده است. اينجا به دنيا آمده، كودكي كرده، گريسته، خنديده، خوابيده و روياهاي شيرين ديده، بيدار شده و تلخي واقعيت را، همانطور كه بزرگ و بزرگ و بزرگتر ميشده، آرامآرام به درون كشيده است. حالا اما ديگر همقد مادرش است؛ آينة جواني او با آرزوها و اهدافي كه چنان دور و دراز و متفاوتاند كه ناگزير از او ميخواهند تا پيوندها و تبارمنديهاي اوليه را پشت سر بگذارد و به افقهاي دورتر و تجربههاي دستنيافته بينديشد. ديگر بهراحتي در همة برنامههاي خانواده شركت نميكند. دوستان و برنامههاي خودش را دارد. درس ميخواند. كار ميكند و ميخواهد مستقل باشد و اين زماني است كه كولهبارش را ميبندد و با خود ميگويد: «هيچ پديدة در حال رشدي نميتواند به شكل پيشين خود برگردد!» و ميرود تا زندگي خودش را بسازد؛ گرچه همچنان با زندگياي در پيوند است كه پاورچينِ خاطرهاش، هر صبح كه خورشيد تكهتكه روز را روشن ميكند، قلب او را مينوازد.
اسم بنگاه «آشيانه» است. تمام هجاهاي اين كلمه به آدم آرامش ميدهد. تصوير آشيانهاي براي خود كه در آن محيطي مستقل و شخصي بنا كني و خلوت خود را، حتي شده با دلتنگيهايت، بيارايي تصوير آرامشبخش و خواستنياي است.
وارد دفتر كوچك بنگاه ميشوم. مردي 65، 70 ساله پشت ميز نشسته و دستهايش را روي بخاري كنار ميز گرم ميكند.
ميگويم: «آقا يك واحد مسكوني ميخواهم، همين اطراف. پول پيش هم دارم.»
با نگاه آدمشناس و سردوگرمچشيدهاش براندازم ميكند و دعوت ميكند بنشينم.
«چند نفر هستيد؟ شوهرتان كجاست؟»
خيلي جدي ميگويم: «يك نفر هستم. ازدواج نكردم. تنها زندگي ميكنم.»
اخمهايش ميرود تو هم: «تنها؟! نه دخترجان، ما دنبال دردسر نميگرديم.»
نميفهمم! چرا دردسر؟! من فقط يك خانة اجارهاي ميخواهم. همين. ولي او با صراحتي گزنده ميپرسد: «تا حالا كجا بودي؟ خانة قبليات كجا بود؟ كجا زندگي ميكردي؟ چرا ميخواهي خانهات را عوض كني؟»
با خونسردي توضيح ميدهم: «يك سوئيت اجاره كرده بودم، ولي صاحبخانه ميخواهد بفروشدش و به من يك ماه فرصت داده آنجا را خالي كنم.»
سكوت برقرار است و من تظاهر ميكنم كه كمكم دارم از كوره درميروم: «يعني چه آقا؟ چرا اصول دين ميپرسيد؟ من از شما پرسيدم خانة مناسب براي من داريد يا نه. همين!»
پوزخندي ميزند كه: «بله، ملتفت شدم ولي خانة "مناسب" براي شما ندارم!» و روي كلمة «مناسب» تأكيد ميكند. در پاسخ سكوت و تعجب من، ادامه ميدهد: «چون تنها هستيد، وگرنه ما كه بدمان نميآيد كاسبي كنيم. شما را به يك مالك معرفي ميكنيم، معامله سرميگيرد و ما هم پولمان را ميگيريم. ولي اينطوري با اين شرايط شما نميشود. اصلا ً ما هم قبول كنيم، صاحبخانه قبول نميكند.»
لبخندي ميزنم و ميگويم: «آقاي محترم، من گزارشگر مجلة زنان هستم، ميخواهم شرايط تهية مسكن را براي خانمهايي كه تنها زندگي ميكنند بدانم. اين كه براي شما دردسري ندارد؟»
سكوتش طولاني ميشود و تا ميآيم حرفي بزنم، گله ميكند كه: «كارَت درست نبود دخترم! خوب از همان اول ميگفتي كه خبرنگار هستي؟» و ديگر سر حرفش باز ميشود كه: «اگر ميخواهي بداني كه چرا به خانمِ تنها خانه نميدهند بايد بگويم كه ما بنگاهيجماعت مشكلي نداريم، اگر هم چيزي ميگوييم از ترس عواقبش است. فردا اگر اتفاقي بيفتد، صاحبخانه ميآيد اينجا و به ما اعتراض ميكند كه چرا چنين قراردادي برايش بستهايم. شماي مستأجر كه نهايتاً خانه را تخليه ميكني و ميروي، اعتبار ما زير سؤال ميرود.»
ميخواهم بدانم دربارة يك خانوادة چندنفره يا يك زوج كه دنبال خانه ميگردند هم چنين پيشفرضهايي وجود دارد يا نه. پيرمرد توضيح ميدهد: «نه خوب، البته، حق با شماست. بههرحال همهجا خوب و بد هست. بعضي وقتها بعضي خانوادهها هم برايمان دردسرساز شدهاند. نميدانم والله. بالاخره اين از قديم وجود داشته كه به آدم مجرد، حالا زن مجرد كه ديگر بدتر، خانه نميدادند. ما هم كه گفتم دنبال دردسر نميگرديم. حالا معلوم نيست طرف ميرود توي خانة مردم چكار ميكند، با چه كساني رفتوآمد ميكند و خلاصه هزارجور مشكل درست ميكند. مردم ممكن است توي خانهشان دختر يا پسر جوان داشته باشند. تازه خيلي وقتها هم ممكن است خانمِ تنها پسفردا مدعي شود كه مرا فرستاديد به خانهاي كه مشكل داشت، نميدانم به من نظر داشتند، اذيتم كردند و چه ميدانم از اين حرفها ديگر. پس از هر دو سر دردسر است.»
باورم نميشود كه تابهحال براي هيچ زن تنهايي خانه رهن، اجاره يا خريداري نكرده باشد. انگار دارد به ذهنش فشار ميآورد: «چرا، البته موضوع خريد كه كاملا ً فرق ميكند، ولي رهن يا اجاره هم دادهايم، در شرايطي كه ضامن يا معرف معتبري داشتهاند يا مثلا ً آشنا بودهاند.»
اما آيا اين مجردهاي مستقل تابهحال مشكلي هم براي بنگاه آشيانه درست كردهاند. پيرمرد ابروهايش را بالا مياندازد كه: «نه، چرا دروغ بگويم، چند نفر مجردي كه برايشان خانه گرفتيم هيچ مشكلي كه نداشتند، هيچ، خيلي هم خوب و سربهراه بودند.»
دوباره به لحظة ورودم بازميگردم: «حالا، آقا، بالاخره نگفتيد براي من خانة "مناسب" داريد يا نه؟»
اين بار قهقهه ميزند و ميگويد: «بله كه داريم، البته! براي شما داريم!» و تعجب مرا كه ميبيند، عرقچينش را روي سرش صاف ميكند و صادقانه ميگويد: «خوب، بالاخره شما خبرنگار مجله هستيد، و اگر بگوييم برايتان خانهاي نداريم، فردا ميرويد آنجا پنبة ما را ميزنيد!»
ما، دختران مستقل!
تا به انتهاي كوچه برسم، ضربههاي نرم و نوازشگونة باران بر سر و صورتم مينشيند. آسمانِ سرخ شاخ و برگ درختان پاييزي را قاب گرفته است. در يكي از آپارتمانهاي انتهاي اين كوچه، دختر جواني مسئوليت زندگياش را بهتنهايي تمام و كمال پذيرفته است.
خانهاش كوچك ولي تميز و مرتب است. آتش دلپذيري در بخاري گوشة اتاق ميسوزد. تقريباً همة وسايل اولية زندگي را دارد. سه سالي هست كه مستقل زندگي ميكند و بيشتر اين وسايل را نيز در طول اين سه سال بهصورت قسطي خريده است. ليلا 28 ساله است و از 25 سالگي زندگي مستقلي را در همين خانه شروع كرده است؛ سوئيت نقلي 50 متري در منطقهاي آرام و مسكوني. اينجا را پدرش بعد از اينكه از دانشگاه سراسري فارغالتحصيل شد براي او خريد.
ليلا ميگويد اينكه پدرش يك واحد مسكوني به او هديه داده خودش نشان ميدهد كه چقدر دوست داشته و اصلا ً لازم ميديده كه دخترش مستقل زندگي كند.
ليلا ميخواست مستقل زندگي كند، پس اگر پدرش هم اين امكان را به او نميداد، خودش فكري براي رسيدن به خواستهاش ميكرد. بهنظر او، براي اينجور كارها بايد برنامهريزي طولانيمدت كرد و قبل از هرچيز بايد درآمد داشت. ليلا البته ميان درآمد داشتن و پول داشتن فرق ميگذارد و ميگويد دختري كه ميخواهد مستقل باشد در درجة اول بايد كار كند. او كه از دوران دانشجويي كار ميكرده معتقد است كه براي استقلال بايد زحمت كشيد.
اما موضوع به همين جا ختم نميشود. بلكه نوع نگاه خانوادة ايراني به زندگي مستقل جوانان نيز در اين ميان نقش مهمي دارد.
نسل جوان امروز با دوگانگي عجيبي روبهروست. از يك سو، ارزشهاي سنتي ريشهدار همچنان بر وابستگي طولانيمدت به نهاد خانواده تأكيد دارد و گاه در اين راه حتي حاضر است شكاف موجود ميان نسلها را نيز ناديده بگيرد، از سوي ديگر، مدرنيته و پيامدهاي قطعي و جهاني آن ادامة وابستگي تامِ فرد را به خانوادهاي كه در آن رشد كرده است نهتنها لازم نميداند بلكه تقريباً غيرممكن فرض ميكند. امروز با گسترش طبقة متوسط شهري و بهرسميت شناخته شدنِ هرچه بيشترِ مفاهيمي چون «شخصيت» و «فرديت»، روياروييِ با سنتها نيز ناگزير پيش ميآيد. چراكه اين سنتها هنوز و همچنان در تمام سطوح زندگي مدرن حضور دارند. بسياري از خانوادههاي ايراني هنوز نسبت به خارج شدن دخترانشان از خانواده به علتهايي غير از ازدواج چندان خوشبين نيستند.
ليلا را البته بايد جزء خوششانسها بهحساب بياوريم، چرا كه خانوادهاش مشكلي با مستقل زندگي كردن او نداشتند و حتي همراهياش كردهاند.
ليلا بهياد ميآورد اولين باري را كه پدر و مادر و خواهرش به خانة كوچك او آمدند. «قرمهسبزي پخته بودم با برنج آبكش. مامانم خيلي تعجب كرده بود. اصلا ً باورش نميشد، چون من در خانه هيچ كاري نميكردم، ولي اينجا ديگر خودم هستم با زندگي خودم كه بايد از پَسَش بربيايم.»
خانة ليلا را كه ترك ميكنم، باران هم بند آمده است. روايت او را شنيدهام و حالا تلاش ميكنم در ذهنم جاي اين روايت را در كنار روايتهاي ديگر پيدا كنم. مثلا ً روايت شهلا كه، با قبولي در دانشگاه، شهرستانِ محل زندگي خود را ترك كرد و راهي تهران شد. پدر او البته حساسيت ويژهاي به تنها زندگي كردن دخترش داشت. دانشگاه هم خوابگاه نداشت و او بايد خانهاي براي خودش پيدا ميكرد. او ميگويد: «با پدرم خيلي حرف زدم و در نهايت هم او حرف مرا قبول كرد. اگر ميخواستم، بالاخره با كمي پيگيري ميتوانستم جايي در خوابگاه براي خودم پيدا كنم، ولي دلم ميخواست زندگي دانشجويي را اينطوري تجربه كنم.» شهلا خيلي جدي درس ميخوانْد و كار ميكرد تا جايي كه پس از پايان تحصيلاتش همچنان به زندگي مستقل در تهران ادامه داد و در مجموع هشت سال مستقل زندگي كرد. خودش ميگويد: «اين اواخر دلم براي شلوغي و سروصداي خانواده تنگ شده بود و دوباره دلم ميخواست پيش پدر و مادرم باشم. از طرفي در آن مرحله دنبال خانه ميگشتم و پولم هم كافي نبود، خانواده هم نياز داشتند كه من دوباره در كنارشان باشم و خلاصه آن موقع ظرف دو ماه كارم را كنار گذاشتم، خانهام را پس دادم و به شهرمان برگشتم.»
باران هم دختر 27 سالهاي است كه همراه با دوستِ همسنوسالش زندگي ميكند. اين دو از زماني كه براي كنكور درس ميخواندند زندگي مستقل را شروع كردند، يعني حتي پيش از آنكه وارد دانشگاه شوند. گرچه خانهاي كه در آن زندگي ميكنند آپارتماني در طبقة پايين منزل پدر و مادر باران است، ولي از همه نظر مستقلاند، خودشان غذا ميپزند، خودشان خريد ميكنند، برنامهريزي ميكنند، كار ميكنند و خلاصه براي خانوادة طبقة بالا در حكم همسايه هستند.
باران معتقد است كه دخترانِ مشتاقِ زندگي مستقل پيش از هرچيز بايد تواناييهاي خود را بسنجند و ببينند آيا به سني رسيدهاند كه كاملا ً آمادة رويارويي با مسائل مختلف زندگي باشند يا نه و تأكيد ميكند كه منظورش از سن «سن عقلي» است كه بهراحتي نميشود عدد ثابتي براي آن در نظر گرفت و بيشتر ميزان پختگي و تجربههاي آدم از زندگي است كه آن را تعيين ميكند.
بيماري وابستگي
دكتر ناصر قاسمزاده، روانشناس، پديدة وابستگي را يكي از مشخصههاي جوامع شرقي و نوعي بيماري بهحساب ميآورد و ضمن تأكيد بر تفاوت وابستگي و دلبستگي معتقد است كه وابستگي در خانواده، حتي از 3 يا 4 سالگي افراد، بايد قطع شود. اين در حالي است كه در خانوادة ايراني هميشه كسي بالاي سر بچههاست كه كار را برايشان تمام كند.
دكتر ناهيد مطيع، جامعهشناس، نيز ضمن اظهار تأسف از اينكه طبقة متوسط شهري در جامعة ما خواسته يا ناخواسته بچهها را بسيار وابسته بارميآورند و به آنها تمرين زحمت كشيدن براي زندگي و روي پاي خود ايستادن را نميدهند زندگي مستقل جوانان را نوعي «تمرين زندگي» ميداند و حتي يكي از دلايل عمدة طلاقهاي زودهنگام زوجهاي جوان را نداشتن تمرين و آمادگي براي رويارويي با مسائل ريز و درشت زندگي ميداند.
دكتر مطيع ميگويد: «در خانوادة ايراني بهعنوان گروه نخستين به بچهها ياد داده نميشود كه كار كنند، انعطاف داشته باشند، حق ديگران را محترم بشمارند، قانع باشند و اصولا ً ديگران را هم ببينند و مسئوليت اعمال خود را بپذيرند. اين است كه اغلب جوانان افراد وابستهاي هستند و شايد تجربة زندگي مستقل بتواند فرصتي فراهم آورد تا آنها كمي مسئولانهتر با زندگي خود برخورد كنند.»
برخورد نزديك با درشتي و نرمي زندگي
براي داشتن استقلال و آزادي بايد مسئوليت پذيرفت و شهامت مواجهه با مشكلات را داشت. شهلا در اولين خانهاي كه در تهران اجاره كرد با مشكلات زيادي روبهرو شد، مشكلاتي كه به هنگام زندگي با خانوادهاش اصلا ً با آنها درگير نشده بود ولي حالا خودش بهتنهايي بايد همة آنها را حلوفصل ميكرد. خانه گاز شهري نداشت و تأمين سوخت براي گرماي خانه كار مشكلي بود. او ميگويد: «متأسفانه صاحبخانة خوبي هم نداشتم و ظاهراً كليد واحد مرا داشتند. در آن خانه پول شهرية دانشگاهم دزديده شد و مشكلاتي برايم پيش آمد. بههرحال تازه داشتم وارد ميدان زندگي ميشدم. برادرم قفلي براي درِ خانه درست كرد و از آن به بعد بيشتر احساس امنيت كردم.»
شهلا ولي ميخواست مشكلاتش را خودش حل كند. بههرحال او زندگي مستقل را انتخاب كرده بود با همة مزايا و مشكلاتش. پس به دنبال كار بهتري گشت و پس از مدتي بالاخره توانست يك سوئيت كوچك با شرايط مطمئنتري اجاره كند.
«البته اين سوئيت روي پشتبام ساخته شده بود و پدرم كه آمد خانه را ببيند اول كمي نگران شد. ميترسيد كه در چنين جايي امنيت نداشته باشم، ولي به او اطمينان دادم كه موردي پيش نخواهد آمد و بعد هم يك روز كه اوضاع مناسب بود بدون اينكه از كسي كمك بخواهم يا به خانوادهام بگويم اثاثكشي كردم. يادم ميآيد كه يك روز باراني بود و خيلي سخت گذشت، چون همهچيز را نميشد با آسانسور بالا برد، پلهها هم واقعاً مصيبتي بود. ولي در همان كوچه تعدادي كارگر در ساختماني كار ميكردند. من بالابر آنها را قرض گرفتم و شروع كردم به بالا بردن وسايل. آنها هم كه ديدند تنها هستم آمدند كمكم و آخرش هم، درست يادم نيست، مثلا ً اگر قرار بود آن موقع 10000 تومان بگيرند، 3000 تومان گرفتند و گفتند: ما فكر ميكنيم وسايل خواهر خودمان را جابهجا كردهايم!»
برخورد مؤثر و آگاهانه با مشكلات و آموخته و پخته شدن در اثر تجربههاي زندگي اتفاقي نيست كه بهيكباره در ما بيفتد و بهنظر ميرسد حتي گذشت صرفاً مكانيكي زمان هم براي مجرب شدن كافي نيست، نكتة مهم بلوغ و انعطافي است كه در نتيجة گذر از مشكلات به آن دست مييابيم.
باران ضمن اينكه چگونگي تجربة زندگي مستقل را به روحية افراد مربوط ميداند، ميگويد: «وقتي مستقل زندگي ميكنيد، براي مشكلاتي كه پيش ميآيد بايد خودتان راهحل پيدا كنيد، تكتك كارهاي روزمره را حالا بايد خودتان انجام دهيد و خيلي چيزها كه در خانة پدرتان حاضر و آماده بود خودتان بايد فراهم كنيد. البته من اسم اين موارد را مشكل نميگذارم بلكه آن را پذيرفتن مسئوليت كامل زندگي خود ميدانم.»
استقلال انتخابي يا اتفاقي؟
تحقيقات سازمان جهاني بهداشت ميگويد زندگي با خانواده بههرحال فصلي دارد كه وقتي سپري شد، بايد به مرحلة استقلال پاگذاشت.
ولي دكتر ناهيد مطيع معتقد است كه در جامعة ما دختران اغلب نه به اختيار بلكه بيشتر به ضرورت زندگي مستقل را انتخاب ميكنند. مثلا ً دختراني كه در دانشگاههاي دور از محل سكونت خانوادهشان تحصيل ميكنند ناگزيرند تنها زندگي كردن را تجربه كنند. دكتر مطيع ضمن اينكه معتقد است زندگي در خانوادة سالم كه اعضاي آن با هم توافق و تفاهم دارند هنوز و همچنان در جامعة ما به ساير اشكال زندگي ترجيح داده ميشود، ميگويد: «گاه هم اختلافنظرها ميان والدين و فرزندان آنقدر حاد ميشود كه آنها مجبور ميشوند از خانواده جدا شوند و زندگي مستقل تشكيل دهند.» اين جامعهشناس و استاد دانشگاه در مقايسة پديدة استقلال دختران جوان در ايران با جوامع غربي ميگويد: «در غرب اگر فرزندان در سنين حتي خيلي جواني از خانوادههايشان جدا شوند و مستقل زندگي ميكنند، به اين علت است كه نهادهاي جايگزين خانواده در جامعه بسيار زياد است. از طرفي درهاي كار و فعاليت اجتماعي بهروي جوانان باز است و از طرف ديگر فرهنگ حاكم طوري است كه هيچ كاري عار و عيب بهحساب نميآيد و در نتيجه جوانان ميتوانند براي استقلالشان كار كنند و زحمت بكشند و شما ميبينيد كه يك دانشجو يا محصل بهسادگي در ردة كارگري يا فروشندگي قرار ميگيرد تا بتواند درآمدي داشته باشد و مستقل زندگي كند.
در اين جوامع، جدايي فرزند از خانواده عُرف پذيرفتهشدهاي است، درحاليكه در جامعة ما براي بسياري از خانوادهها مسئلة دردناك و پر از آسيب و مناقشهاي است.» دكتر مطيع نهاد خانواده را در جامعة ما نهادي بسيار قدرتمند ميداند و تأكيد ميكند كه شايد، بهدليل نبود دولت رفاه و نهادهاي حمايتي دولتي و همچنين محدود بودن نهادهاي اجتماعي جايگزين خانواده در ايران، خانواده بهتنهايي بسياري از حمايتهاي اجتماعي لازم از اعضاي خود را انجام ميدهد و از همين راه هم قدرت خود را حفظ ميكند.
دكتر قاسمزاده نيز الگوي كشورهاي غربي را در اين مورد چنين تصوير ميكند: «در اين جوامع، جوان معمولا ً در 20 سالگي تكليفش با زندگياش روشن است. اين جوان چه بخواهد درس بخواند و چه بخواهد كار كند، در هر دو صورت امكانش هست.» او ضمن اينكه وجود چنين امكاناتي را از عوامل رفاه جامعه ميداند، بر مشكل اقتصادي بهعنوان مشكل اساسي خانوادههاي ايراني تأكيد ميكند و ميگويد: «فرصت اشتغال در جامعة ما محدود است. از طرفي نياز به كسب هويت فردي و استقلال مالي وجود دارد و از طرف ديگر خانواده هم ته جيبش سوراخ است. پس نيازهاي جوان برآورده نميشود و همة اينها بهنوعي خشم فروخورده در او تبديل ميشود. به اين ترتيب، مستقل شدن بچهها، بهويژه دختران خانواده معمولا ً ناشي از خشم و حاصل بريدن از خانواده است. اين در حالي است كه ما استقلال را پديدهاي نيك و حتي ضروري ميدانيم.»
دكتر قاسمزاده روند تربيت در خانوادة سالم را چنين ميداند كه وقتي دختر و پسر خانواده به سن معيني ميرسند، از خانواده خارج ميشوند و زندگي شخصي خود را ميسازند. «البته مشكلاتي هم وجود دارد كه بالاخره بايد با آنها مواجه شد و در اين مورد هم بايد گفت كه اگر خانوادة نخستين در تعريف خانوادة سالم بگنجد، زمينه براي آسيبهاي رواني و عاطفيِ دختر جواني كه مستقل شده است، بسيار كمتر خواهد بود. چراكه اين فرد مكانيسمهاي رواني و دفاعياي دارد كه او را قادر ميكنند با مسائل زندگي بهدرستي مواجه شود.»
امتيازات زندگي مستقل
از مشكلات كه بگذريم، زندگي مستقل مزايايي دارد كه، بهگواه دختران مستقل، شايد زندگي با خانواده، از يك سني به بعد، آن مزايا را نداشته باشد. ليلا ميگويد: «وقتي در فرهنگ ما اصولا ً بايد بنشيني تا به خواستگاريات بيايند، اين اتفاق ممكن است كمي دير بيفتد يا اصلا ً مورد مناسبي پيدا نشود، در نتيجه وقتي كمكم سنت بالا ميرود و همچنان با خانواده زندگي ميكني، با مشكلاتي مواجه ميشوي. در چنين شرايطي ممكن است خانواده ناگزير تو را محدود كند، جلو استقلال و برنامههايت را بگيرد و گرچه ديگر خودت به سني رسيدهاي كه ميتواني مسئوليت تصميمهايت را به عهده بگيري، مدام حس كني كه از طرف آنها كنترل ميشوي. در اين نوع زندگي مجبوري خودت را با مناسبات و برنامههاي خاص خانواده همراه كني، ميهمان ميآيد تو بايد حاضر باشي، ميهماني ميروند بايد همراهشان باشي و خلاصه خيلي درگير اينطور مسائل ميشوي.»
او البته معتقد است كه مزايا و مشكلات مستقل زندگي كردن به برنامهها و سبك زندگي افراد بستگي دارد. مثلا ً آدمي كه اهل انديشه است تنها و مستقل زندگي كردنش لازم است. اين آدم مثلا ً تا ديروقت ميخواهد كتاب بخواند، نقاشي كند، كار كند، بنويسد يا چيزهايي از اين دست و وقتي مستقل است خيلي راحت ميتواند به برنامههايش برسد، ولي اگر كسي مجبور شد تنها باشد و برنامهاي هم نداشت خوب آن وقت ممكن است اذيت هم بشود.
باران هم معتقد است كه مستقل بودن چيزهايي را به آدم ياد ميدهد كه ممكن است در زندگي با خانواده آنها را ياد نگيرد. او اين نوع زندگي را در روابط اجتماعي هم بسيار مؤثر ميداند و تأكيد ميكند كه در نتيجة زندگي مستقل ديدگاهش نسبت به زندگي رشد كرده و آزادي و آرامش بيشتري دارد تا به برنامهها و اهدافش برسد.
زندگي مستقل ظاهراً مزاياي ديگري هم دارد. دكتر مطيع معتقد است افق ديد دختراني كه زندگي مستقل را انتخاب ميكنند براي گزينش همسر آيندهشان گستردهتر است و از آنجا كه تحت فشار خانواده تصميم نميگيرند، انتظار ميرود انتخاب بهتري بكنند.
تعداد زيادي از دوستان باران كه در سنين پايين ازدواج كردهاند در آرزوي استقلال بودهاند و با خودشان فكر ميكردهاند كه بههرحال با ازدواج مستقل ميشوند و به اصطلاح سرِ خانه و زندگي خودشان ميروند، ولي پس از يكي دو سال ديدهاند اين نبوده چيزي كه آنها از زندگي ميخواستهاند. او ميگويد: «اگر همين دخترها بتوانند مستقل باشند و زندگي خودشان را داشته باشند ديگر بهراحتي زير بار هرچيزي نميروند و روي معيارهايشان پافشاري ميكنند.»
ديدگاه دكتر قاسمزاده نيز كمابيش مؤيد همين نظر است: «زندگي مستقل دخترهاي جوان اگر همراه با ديدگاه و فلسفة صحيح باشد، حتماً باعث رشد خودباوري، كمال و خودشكوفايي آنها خواهد شد، ولي اگر اين زندگي صرفاً در نتيجة شرايط نابسامان خانواده يا به هدف جبران نيازهاي سركوبشده باشد، ميتواند باعث درجازدن، يأس و شكست از نوع ديگر و در محيطي ديگر باشد.»
او ضمن اينكه معتقد است يك دوره زندگي مستقل قبل از ازدواج به ازدواجِ براساس بينش و آگاهي كمك ميكند، ميگويد: «زندگي مستقلي كه در چارچوبهاي سالم فكري و نه چارچوبهاي بيمارگونه انتخاب شود به تشكيل خانوادة فرد در آينده كمك ميكند.»
خانة مجردي و مفهوم ضمني آن
مجرد كه هستيد، تنها و مستقل هم كه زندگي ميكنيد، از همه مهمتر زن هم هستيد، پس بايد گفت آنچه خوبان همه دارند شما يكجا داريد تا بهراحتي مورد مشكوكي شناخته شويد!
دكتر ناصر قاسمزاده، در مورد آنچه كه معمولا ً از عبارت «خانة مجردي» به ذهن افراد متبادر ميشود، بخصوص وقتي اين خانه متعلق به زن جواني باشد، ميگويد: «ما عادت كردهايم كه خيلي راحت از نيازهاي جنسي جوانان بگذريم و اين مسئله را ناديده بگيريم و، بهخاطر نظارت صحيح نداشتن به اين موضوع، جوان ممكن است دچار افراط و تفريط شود. در فرهنگ تودة جامعة ما، از آنجا كه پدر و مادر در تربيت جنسي فرزندانشان تقريباً هيچ نقشي ندارند، هميشه نوعي بدبيني و سوءتعبير در چنين گزينشهايي مثل زندگي مستقل خانمها وجود دارد و تعميم دادن هم كه از صفات بد ماست. البته امكان دارد اين مسائل براي قشري ابداً مطرح نباشد، ولي در مجموع نگاه منفي وجود دارد، اينكه خوب حالا اين خانم اصلا ً به چه دليل ميخواهد تنها زندگي كند، مگر ميخواهد چكار كند كه در خانة پدرش امكانش نيست و برداشتهاي مشابه اين.»
دكتر ناهيد مطيع نيز معتقد است انگها يا برچسبهايي كه به افراد مجردي كه زندگي مستقل دارند زده ميشود مربوط به عرف اجتماعي ماست كه هنوز اين پديده را نپذيرفته و شايد با چند نمونة منفي كه ديده شده جامعه آن را به كل اين جريان تعميم داده است.
دكتر مطيع ميگويد: «بههرحال وقتي كه عرف مخالف حركتي است مسلّم است كه هر انگي هم به آن حركت خواهد زد و از آنجا كه در فرهنگ مردسالار ما معمولا ً همة درهاي بسته به روي مردها باز است، در نتيجه زناني كه در طلب استقلال هستند بهمراتب شرايط سختتري را تجربه ميكنند. ولي نبايد فراموش كرد كه در عرف اجتماعي ما حتي مجردي زندگي كردن مردها هم تابو بهحساب ميآيد كه ممكن است خيلي زير ذرهبين باشد. چراكه ازدواج در اين جامعه هنوز تنها راه پذيرفتهشده براي استقلال به حساب ميآيد و ترجيح داده ميشود همة افراد را دربر بگيرد. پس تنها زندگي كردن چه براي مرد و چه براي زن گونهاي انحراف به شمار ميرود و چشمهايي هم هستند كه مواظب مرد مجردند كه قطعاً اين چشمها در مورد زن مجرد خيلي مشخصتر، بيپردهتر و منفيتر عمل ميكنند.»
دكتر قاسمزاده در پاسخ به اين سؤال كه چرا موضوع استقلال زنان تا اين حد حساسيتبرانگيز است، ميگويد: «ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه هنوز ـ حتي بهشوخي ـ از جنس زن با عنوان "ضعيفه" ياد ميشود. خوب به اين ترتيب ما از ابتدا تكليف دخترانمان را در جامعه مشخص ميكنيم: تو ضعيفي، آسيبپذيري، حق قضاوت نداري، حق برنامهريزي نداري و ما استقلال فكري و قدرت تصميمگيري را به نفع خودت از تو ميگيريم تا تابعي از ارادة ما باشي. به اين ترتيب در چنين فرهنگي به دست و پاي دختر غل و زنجير ميزنند، محدودش ميكنند و قدرت ابتكار عمل را از او ميگيرند. از آن طرف، پسر همسنوسال همين دختر و حتي در خانوادة او آزاديهاي بيحدي دارد، تا هر ساعتي كه بخواهد ميتواند بيرون باشد، با هركس كه خواست، چه از جنس خودش و چه از جنس مقابل. توجه كنيد كه ميگويم مقابل و نه مخالف، چون ما با كسي مخالفت نداريم، ميتواند دوست باشد و هيچ منعي هم ندارد.»
دكتر قاسمزاده آن تعداد از زنان آگاه را كه به چنين باورهايي اعتراض دارند انسانهاي روشن و متفكري ميداند كه نميخواهند حصرهاي ناحق را بپذيرند و تصميم ميگيرند فشارهاي رواني ناشي از اين محدوديتها را از روي خود بردارند و بهاصطلاح نفس راحتي بكشند و، از آنجا كه اين تصميم خلاف اعتقاد عمومي و حاكم است، قطعاًَ حساسيتبرانگيز است و گاه ممكن است سبب ايجاد برداشتهاي نامربوط هم بشود.
تجربه نشان داده كه اولين كنجكاويها معمولا ً در برخورد همسايهها حس ميشود. ليلا ميگويد: «من همسايههاي خوبي دارم. گرچه هيچ رفتوآمدي با آنها ندارم و توصيهام هم به زناني كه تنها زندگي ميكنند اين است كه زياد با همسايهها قاطي نشوند، ولي در مجموع مشكلي با همسايهها ندارم. براي آنها البته پذيرش نوع زندگي من، يك دختر تنها در يك آپارتمان، چندان ساده نبود و بخصوص اوايل نسبت به اين موضوع حساس بودند. طوري كه گاه صبح كه از در ميرفتم بيرون تا به محل كارم بروم، نگاهها طوري بود كه ناخودآگاه احساس گناه ميكردم و رژلبم را ميخوردم، ولي به مرور زمان همسايهها هم متقاعد شدند كه من بيش از هرچيز به فكر كار و زندگي هستم و زندگي مستقلم كمكم اعتماد آنها را نسبت به من جلب كرد.»
اما گروه دوستان، همكاران و همكلاسها هم هركدام برداشت خودشان را از زندگي مستقل زنان دارند. شهلا ميگويد: «من به دوستان دانشكده و حتي گاهي در محل كار اصلا ً نميگويم كه تنها زندگي ميكنم، بخصوص پسرها، اينها اغلب خودشان هر كاري كه ميخواهند ميكنند، حالا چه اخلاق اجازه بدهد و چه ندهد. حتي اغلب ميبينيم كه موضوع ارتباط با خانمها از اولويتهاي تصميمشان براي زندگي مستقل بوده، بعد هم خيلي راحت ميروند ازدواج ميكنند و اصلا ً نقدي بهشان وارد نيست، ولي تا ميشنوند كه يك دختر مستقل زندگي ميكند هزار برداشت شخصي دربارهاش ميكنند. شايد هم به اين خاطر كه همه را مثل خودشان ارزيابي ميكنند.»
دكتر قاسمزاده معتقد است كه براي تغيير چنين نگاهي در جامعه نسبت به زندگي مستقل زنان در درجة نخست بايد نگاه خود زنان نسبت به تواناييها و امكاناتشان تغيير كند. او معتقد است كه در اين صورت كمكم نگاه مردان جامعه نيز متعادلتر خواهد شد.
سخن گفتن از استقلال فردي و اجتماعي و حتي جنگيدن براي آن، در بيشتر موارد، بسيار سادهتر از مستقل زندگي كردن است. نتيجة تحقيقات سازمان ملي جوانان نشان ميدهد 27 درصد از جوانان ايراني مستقل زندگي ميكنند. براساس اين تحقيقات، جوانان در گروه سني 25 تا 29 سال اغلب در واحدهاي كمتر از 40 متر زندگي ميكنند. در اين تحقيقات هيچ اشارهاي به تركيب جنسيتي جوانان مستقل نشده است. با وجود اين، هستند زنان و دختراني كه زندگي مستقل را انتخاب كرده و توانستهاند استقلال و فرديت خود را حفظ كنند. آنچه مسلّم است مشكلات و موانع بسياري بر سر راه جوانان با اين انتخاب وجود دارد، ولي شواهد نشان ميدهد تعداد دختران مستقل در چند سال اخير رو به افزايش بوده است.
زندگي مستقل، فرديتِ روبهگسترش، كنارگذاشتن مفاهيم كهنه و فرسوده، و آزادي و امنيت براي انتخاب شيوة زندگي، زندگياي كه فقط يك بار امكان دارد، همة اينها، فكرهايي است كه با باد سرد پاييز دور سرت ميچرخد و تو فكر ميكني شايد زندگي هر قدر پيچيدهتر ميشود ميخواهد به ما ياد بدهد كه بايد سادهتر باشيم، سادهتر ببينيم، سادهتر درك كنيم و سادهتر بپذيريم.■
منبع:
گاهی انسان به این فکر فرو می رودکه راز خلقتش چه بوده است؟ آیا فقط بدنیا آمده است که دچار روزمرگی باشد وبس؟یعنی صبح بیدار شود صبحانه بخورد سر کار برود تا شب حالا کمی بالا و پایین .وقتی به زندگی خود بهتر می اندیشیم می بینیم تمام زندگی ما شده همین عادتهای روزمره .حالا شاید در بعضی های مهیج تر باشد و کمی فرق کند اما در اکثریت اجتماع انسانی اینگونه است . به راستی چگونه می توان با روزمرگی مبارزه کرد؟
بعضی ها با سفر با روزمرگی مبارزه می کنند .در سفر هیجان دیدن جاهای جدید و انسانهای متفاوت آدمی را برای مدتی هر چند کوتاه از روزمرگی نجات می دهد.اما جای این سوال بلقی می ماند که مگر انسان چقدر توانایی سفر کردن را دارد.وآیا همه انسانها اهل مسافرت هستند؟
بعضی ها هم خود را درگیر عشق می کنندو مدتی روحشان را از روزمرگی در می آورند هر چند که شاید تنشان در روزمرگی غرق باشد.البته عاشق شدن هم شاید روش خوبی برای فرار از روزمرگی باشد امااز این راه رفتن بسیار خطرناک است زیرا امکان دارد انسان به طور کلی از زندگی مایوس شود.
تجربه کسانی که از راه عشق رفته اند نشان می دهد که همین عشق هم ممکن است بعد از مدتی دچار روزمرگی شود و به یک عادت تبدیل شود.عادت که خود بسیار خطرناک تر از روزمرگی است زیراکه عادت توان این را داردکه هم عشق را نابود کند هم زندگی را . مثل عادت به انجام کارهایی که در عشق بین دو کس ممنوع است.
بعضی ها هم با پناه بردین به دنیای مهیج علم می خواهند خود را از برزخ روزمرگی نجات دهند. بخصوص دانشمندان ومحققان.شاید این قشر از جامعه در مبارزه با روزمرگی موفق تر باشند. زیرا اینان هر روزشان می تواند رسیدن به یک نتیجه مهم در علم باشد. و همین امرهیجان آنان را برای زندگی بیشتر می کند. زندگی همراه با خشنودی . خشنودی که در روزمرگی پیدا نمی شود.
یک لایه دیگر از اجتماع نیز هستند که از اول زندگی تا آخرش مجبورند در روزمرگی باشند و آن را همراه خود به هر جایی که می روند ببرند. حال بدلیل فقر مالی که که مجبورند برای زنده ماندن هر روزشان مثل هرروز دیگرشان باشد. یا بدلیل فقر فرهنگی که مجبورند به دلیل ندانسته هایشان در گذشته زندگی کنند.
یا برخی دیگر به دلیل زیاد دانستن . زیاد دانستنی که بخاطرش مجبورند دم نزنند تا بقیه آنان را دیوانه خطاب نکنند.پس مجبورندآنها هم به زندگی روزمره برگردند.
وقتی خوب می اندیشیم به نتیجه ایی بهتر از این نمی رسیم که انسان ها سرنوشتی یکسان دارند و آن تسلیم شدن در مقابل روزمرگیست. هر چند که استثنا هم وجود دارد که موفق شده اند روزمرگی را شکست بدهند.بهتر است به دور و اطرافمان خوب نگاه کنیم . حتما مواردی را خواهیم یافت.
راستی به نظر شما بهتر نیست راه زندگیمان از طرف همین استثناها بگذرد؟

این عکس پیکره ی «نیکی» را بر فراز بخشی از شهر ویران شده ی درسدِن در شرق آلمان نشان می دهد که در 13 فوریه 1945 توسط 1250 هواپیمای متفقین و به دستور چرچیل بمباران شد. بیش از صدهزار غیرنظامی در این حمله ی بی رحمانه، نیست و نابود شدند و یکی از معدود شهرهای زیبای آلمان که در طول جنگ سالم مانده بود، در آتش انتقام سوخت و به شهر ارواح بدل شد.
بسیاری از مورخان معتقدند که هدف از این حمله تنها انتقام جویی بوده است، چرا که شکستِ آلمان در آن تاریخ کم و بیش قطعی شده بود و دیگر نیازی به چنین ددمنشی هایی نبود. آن هم در شهری که عاری بود از پایگاه های نظامی و صنایع حساس.
کورت وُنه گات (Kurt Vonnegut وونه گات) نویسنده ی رمان ارزشمند «سلاخ خانه ی شماره ی پنج» بعنوان یک اسیر جنگی شاهد ماجرای سوگناکِ شهر درسدن بود. او سالها بعد در این رمانِ هجوآمیز، راوی پوچی و جنونِ جنگ شد تا حقیقت دردناکی را از زیر خاکستر این شهر سوخته بیرون بکشد و پیش روی ما بگذارد. رمان او با لحنی روان، شخصیتی رقت انگیز را به این صحنه ی دهشتبار می برد و تنها با چند تصویر کارساز از آن گذر می کند تا به زمان و مکان دیگری برسد و به یک بازنگری.
به هر آن كس كه مربوط است!
تصور ميكنم كه در نقد سياستهاي آزادي بيان جاري در جامعه ميتوان از چند منظر وارد شد. يكي از منظر حق مردم در داشتن اين آزادي است. اما روشن است كه اين نحوه بحث ممكن است به علت تفاوت مبنايي ميان ما و شما(مخاطب فرضی نامه از اصحاب قدرت ) درباره اين حق، منجر به نتيجه مطلوب نشود. منظر ديگر از حيث كاركردهاي آزادي بيان و مطبوعات آزاد به عنوان شرط لازم براي تحقق توسعه، جلوگيري از فساد و... است كه از اين زاويه نيز لزوماً به نتيجه نخواهيم رسيد.
اما يك زاويه ديگر هم هست كه شايد مورد توجه قرار گيرد، از اين زاويه ميتوان بستن فضاي مطبوعات را مخل ثبات و استقرار حكومت نيز دانست، اين مسأله در دهههاي پيش نيز قابل بحث و پذيرش بود، اما در سالهاي اخير به دلايلي كه عرض خواهم كرد، اهميت بسيار بيشتري يافته است.
وقتي كه رسانهها بويژه مطبوعات محدود شوند، امكان تبادلنظر و گردش آزاد اطلاعات نیز به نسبت محدوديتهای ایجاد شده برای مطبوعات از ميان خواهد رفت. و به همين نسبت امكان تعيين صحت و سقم گزارهها (اعم از گزارههاي فكري يا خبري) كم ميشود. رژيم گذشته از اين زاويه دچار بحران جدي بود. در آن رژيم آزادي مطبوعات بسيار كم و در حد هيچ بود، طبيعي است كه از اين راه منافعي براي رژيم به دست ميآمد. اما هنگامي كه مجاري رسمي و علني بسته شدند، مجاري، شفاهي و غير رسمي به شدت مستعدند كه افكار راديكال و شعاري و انقلابي را منتقل كنند، چرا كه هزينه انتقال و تبادل افکار و اخبار بالا ميرود و هر جنس كمارزشي هم ارزشمند ميشود. فرض كنيد كه كالاي معيني مثل نان كه شديداً موردنياز است، با كمبود مواجه شود و به صورت قاچاقي توزيع شود، در اين صورت دستيابي به نان مطلوب را بايد فراموش كرد و البته مردم نان نامطلوب را هم اجباراً خريداري ميكنند، حتي اگر غير بهداشتي باشد.
در شرايطي كه مجاري رسمي اطلاعرساني بسته است، دليلي ندارد كه انتقالدهندگان اطلاعات از مجاري غير رسمي در قبال اطلاعات خود مسئوليتي بپذيرند، و متوليان اين نوع اطلاعرساني افراد غير مسئول و غير متعهد نسبت به اصالت و اعتبار خبر ميشوند. اگرچه اين اخبار و اطلاعات ميتواند راست و دروغ باشد، اما چون راهي براي تفكيك و تعيين خبر صحيح از سقيم وجود ندارد، لذا دوغ و دوشاب قاطي و همه هم آن را مصرف خواهند كرد، دود چنين وضعي نه تنها به چشم حكومت ميرود، بلكه جامعه و مردم هم از آن متضرر خواهند شد، زيرا معده آنان مستعد مصرف چنين كالاهاي غير مفيدي ميشوند و اگر روزي هم نظام اطلاعرساني صحيح و كارآمدي شكل گيرد، مدتها طول خواهد كشيد كه ذائقه جامعه و مردم كه با اينگونه اخبار و اطلاعات مأنوس و منطبق شده است را به وضع طبيعي برگرداند.
چرا دولتها كه درصدد راحت كردن خود از آزادي گردش اطلاعات و نظرات هستند از اين شرايط متضرر ميشوند؟ دليل آن روشن است، آنها مانع آزادي بيان ميشوند تا برخي اطلاعات و انديشههاي صحيح منتشر نشود اطلاعات و انديشههايي كه فكر ميكنند در صورت انتشار به ضرر آنها تمام ميشود (مثلاً بدرفتاري و شكنجه با زندانيان، سوءاستفاده و فساد اداري و...) آنها در گامهاي اول موفق ميشوند، اما كمكم مجاري غير رسمي، راه خود را براي انتقال اين كالا (اطلاعات و انديشه) پيدا ميكنند، اما لزوماً اطلاعات و انديشههاي منتشره محدود به موارد صحيح(موارد علیه حکومت) نخواهد بود، بلكه موارد غلط و دروغ هم منتشر ميشود، مواردي كه عموماً عليه حكومت هم خواهد بود، چنين حكومتهايي يك باره متوجه ميشوند كه انواع و اقسام دروغها عليه آنها منتشر شده و اين كار را به حساب دشمنان خود و بدخواهي و خباثت آنها ميگذارند، در حالي كه اين تصور غلط است، وقتي كه چنين حكومتي اجازه طرح و رسيدگي به اطلاعات صحيح را ندهد، به ناچار بايد آماده انتشار هرگونه خبر ناصحيحي هم عليه خود باشد. به عنوان نمونه شايد بخش قابل توجهي از اخبار منتشره عليه رژيم گذشته ناصحيح بود، اما هيچ راهي براي تفكيك صحيح از سقيم وجود نداشت، و از اين مرحله است كه رژيمها دچار مشكل لاينحلي ميشوند كه با دستهاي خود آن را ايجاد كردهاند، و حتي توان رد كردن اخبار كذب را هم ندارند و هرچه بيشتر تكذيب كنند، مردم كمتر باور ميكنند، شايد واقعه سينما ركس آبادان معرف بخشي از اين واقعيت باشد.
اين رژيمها حتي نميتوانند اخبار دروغ عليه خود را تكذيب كنند، زيرا از آن اخبار اطلاع كافي هم ندارند، چون اخبار مذكور از مجاري غير رسمي و شايد دهان به دهان منتشر ميشود.
با اين توضيحات در عصر اينترنت و اين كه هر فردي داراي ايميل است و به سهولت و در حجم وسيع كتاب و خبر و حتي عكس و فيلم (كه اينها نيز ميتواند جعلي باشند) منتشر ميشود، برحسب كدام عقلانيت، یک حكومت بايد بپذيرد كه مجاري رسمي را محدودتر كند تا همه به سوي كسب اطلاع از مجاري غير رسمي سوق داده شوند؟ كافيست هر فردي اراده كند تا هر روز دهها و صدها مقاله و عكس و فيلم و... مفت و مجاني به آدرس او ارسال شود، كه دولت نيز از آن بياطلاع است و به صورت طبيعي افكار و رفتار اين فرد از طريق اين ارتباطات كه ميزان صحت آنها به محك عمومي گذاشته نشده است شكل ميگيرد. چنين وضعي نه تنها موجب تخريب تعامل دولت و ملت ميشود، بلكه تعامل ميان مردم را نيز دچار اختلال جدي ميكند.
بنابراين حكومت فعلي بهتر است قدري دندان روي جگر بگذارد و آزاديها را بسط دهد، البته بر اثر اين كار بايد مقداري از جايي را كه براي خود اختصاص داده، به ديگران واگذار كند، ولي تا حدي سبب تضمين جاي باقيمانده براي خود هم ميشود، اما در غياب بسط آزاديها و محدود كردن بيش از پيش اطلاعرساني و فضاي مجازي، دير يا زود متوجه ميشود كه از هر سو محاصره شده است، و چه بسا بخش مهمي از اخباري هم كه عليه حکومت منتشر شود ناصحيح و ناثواب باشد، اما اين محصولي است كه حکومت خود با دستهايش كشت كرده است. در آن روز ناليدن از دروغپردازي مخالفان عليه حكومت، بيشتر به ناله عجوزهها شباهت خواهد داشت.
منبع:
منبع:
امشاسپندان
بار خسرو گلسرخی همیشه به دوشم بوده است
معصومه ناصری
این استعمار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندیست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟
این سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانههای ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغها میان عطش سوخت
و از شانهها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بیدریغ بـــود
ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستادهام
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من !
من در کجای جهان ایستادهام؟
خانم گرگین این صدا را چند وقت است نشنیدید؟
خیلی وقت است. من بعضی وقتها گوش میدهم چون نوارش را دارم، اما سعی میکنم کمتر بشنوم. برای اینکه خب خاطرات زیادی را در من زنده میکند و باعث میشود که یک نوع اندوه به من دست بدهد. نه اندوه خیلی زیاد چون فکر میکنم اتفاقی که برای خسرو گلسرخی افتاد، یعنی همین دادگاه و بعد مرگ قهرمانانهاش، خودش افتخاری بود برای من که همسرش بودم و آدمهای دور و برش که او را میشناختند و فکر میکنم جامعه ایران.
البته از نبودنش دلگیر و اندوهگین میشدم، اما نه بهعنوان کسی که زار درونی بزند و فکر کند که یک چیزی را گم کرده من فکر میکنم هیچوقت هیچ چیزی را در زندگیام گم نکردم. همین را میتوانم به شما بگویم.
زندگی شما با خسرو گلسرخی یک زندگی شاعرانه بود؟
زندگی من با گلسرخی؟.... بله! ما در واقع هردو دست به قلم بودیم، یعنی از بچههای اهل قلم بودیم که با هم آشنا شدیم، در سالهای ۴۸. خسرو در روزنامههای مختلف مینوشت، من هم همینطور. در ضمن شعر هم میگفتیم. هردو تقریبا برای جامعه ایران در آن دوره، آدمهای آشنایی بودیم. همیشه مرتب مینوشتیم، چه نقد کتاب چه نقد سینما و چه نقد شعر. آشنایی ما هم از همینجا شروع شد.
با شعر با هم آشنا شدید؟
بله. یادم هست، در یکی از همین نشریاتی که کار میکردم سهشنبهها بعدازظهر جلسههای دیداری داشتیم، که یک روز خسرو گلسرخی هم آمد، شعری از خودش را خواند و ما از همان جا با هم بیشتر آشنا شدیم. یعنی آشنا بودیم، ولی از آنجا باهم بیشتر آشنا شدیم و این آشنایی ادامه پیدا کرد. یادم هست که همان روز من را دعوت کرد به تالار رودکی که آنجا آقای حشمت سنجری برنامهای داشت. من دعوتش را قبول کردم و رفتیم. دیگر از آن موقع بیشتر بهم نزدیک شدیم. چون نزدیکیهای فکری خیلی زیادی باهم داشتیم، در شعر و هنرهای دیگری که در آن موقع خیلی دنبالش میرفتیم...
این شروع یک عشق بود خانم گرگین؟
فکر میکنم، البته! چون هردو خیلی خیلی جوان بودیم. نمیخواهم بگویم که در سنین دیگر چنین اتفاقی نمیافتد، اما... بله! غیر از این نبود. یک واقعیتی بود که ما را بهم پیوند داد.
چقدر فاصله بود میان آشنایی و تصمیمتان برای زندگی مشترک؟
خیلی سریع دیگر... یعنی اوایل سال ۴۸ با هم آشنا شدیم و اواخر همان سال ازدواج کردیم.
خب پس خیلی نتوانستید منتظر...
وقایع دیگری باشیم...نخیر! خیلی سریع هردو... تقریبا هردو ۲۵ـ۲۴ ساله بودیم که با هم ازدواج کردیم.
به نظر میرسد بین شعر، بین دنیای شاعرانه، دنیای رمانس و دنیای سیاست یک خط فاصله بزرگ هست اما...
البته بسته به این است که در چه زمانی در چه دوره و در چه شرایطی باشد. تقریبا عدهای از شاعران به «هنر برای هنر» معتقدند و عدهای هم نیستند. خسرو با صرفا «هنر برای هنر» بهطور کلی، چه در شعر چه در هنرهای دیگر، موافقت زیادی نداشت. من هم خودم شخصا فکر میکنم همینطوری آدم نمیتواند دست به قلم داشته باشد و بنشیند شعر بگوید، حتی عاشق بشود، دوست داشته باشد، اما مسایل اجتماعی را نبیند. سیاست در مسایل اجتماعی جاریست و به نظر من در تمام روز و لحظههایمان هست. شما تلویزیون را باز میکنید، همین رادیو خودتان را آدم باز میکند، با تمام مسایلی که به آنها گوش میدهد، از موزیک و نقد کتاب تا داستانخوانی و مسایل دیگر، بازهم شما در سیاستاید. یعنی میخواهم بگویم همه اینها مربوط میشوند به سیاست. سیاست چیزیست که در تمام حرکتهای ما جلوه خودش را دارد. من فکر میکنم اینطور باشد.
۲۴ساعت از زندگی روزمرهی شما را تصور کنیم، در همان سال های اول آشناییتان. این ۲۴ساعت چطور میگذشت؟
من میتوانم حتی یک روز پیش از دیگرندیدن خسرو را برایتان بگویم. ما صبحها با هم پا میشدیم، میآمدیم ازخانه بیرون و سوار تاکسی میشدیم. خسرو میرفت روزنامه «کیهان»، من هم میرفتم رادیو، آنوقتها من در رادیو کار میکردم.
توی میدان ارگ؟
بله. چون مسیرمان یکی بود. او اول پیاده میشد و من هم میرفتم میدان ارک.
آقای گلسرخی آنجا توی روزنامه کیهان چکار میکردند؟
خسرو منتقد بود. فکر میکنم... سردبیر بخش هنری روزنامه کیهان در آن زمان بود. نقد کتاب، تئاتر، سینما و اینجور چیزها.
شما توی رادیو چکار میکردید آن موقع؟
من هم همین کارها را میکردم... بله دیگر... مصاحبه میکردیم، شعر میخواندیم یا از دیگران...
ساعت کاری شما کی شروع میشد خانم گرگین؟
ما هردو ۸ صبح از خانه میرفتیم بیرون. ظهر برمیگشتیم خانه، چون خانه نزدیک بود. برمیگشتیم خانه ناهار میخوردیم و دوباره عصر میرفتیم سر کارمان و تا ساعت ۵ـ۴ تقریبا بیرون بودیم و بعد هم یا میآمدیم منزل یا میرفتیم بیرون که بیشتر موقعها به دلیل اینکه باید میرفتیم کارها را میدیدیم و اینها، یا مثلا به تئاتر میرفتیم و یا برای شنیدن موزیک و اینها که بتوانیم بنویسیم. او نقد مینوشت، البته در بخشهای هنری. من در رادیو و او هم در روزنامه. بیشتر روزها و شبهایمان را... روزهایمان را البته و نه شبهایمان، به اینگونه مسایل میپرداختیم.
قاعدتا شبها هم با جمعهای دوستانه میگذشت و یا عصرها.
البته! ما دوستان بسیار زیادی داشتیم که همه اهل قلم بودند. همه با هم جمع میشدیم و واقعا یاد آن روزها بخیر. الان اینروزها گم شدهاند. اصلا نیستند، وجود ندارند... یا آن آدمها اصلا دیگر وجود ندارند.
کسانی را، از آدمهای آن روزگار، نام میتوانید ببرید؟
بله. شاملو بود، اخوان بود. خیلیهای دیگری بودند که متاسفانه الان نیستند. فریدون مشیری، نادرپور و دکتر ساعدی بودند مخصوصا که خیلی دوستان خوبی بودیم و جمعهای بسیار خوبی داشتیم.
تاریخ زندگی شما میگوید که سالهای معدودی باهم زندگی کردید.
دقیقا همینطور است. ما سال ۱۳۴۸ باهم ازدواج کردیم و سال ۵۲ دیگر پایان زندگی مشترکمان بود. خسرو دستگیر شد، منهم البته یک هفته بعد از او دستگیر شدم.
چی شد که اینقدر به آتش سیاست نزدیک شدید، هم شما و هم خسرو گلسرخی؟
خیلی داستان عجیب و غریبی خواهد بود. خسرو گلسرخی اولا بیشتر شاعر و نویسنده بود که چهره تابناکادبی- سیاسیاش در دفاعیات شجاعانهاش نمودار شد. دفاعیاتی که در دادگاه داشت و الان یک قسمتاش را پخش کردید. خسرو به نظر من که نزدیکترین فرد به او بودم در زندگیاش، اهل آنچیزهایی که بهش بسته بودند مطلقا نبود. همه این را میدانند. خسرو به نظر من کار اساسیاش همان دفاع جانانهاش در دفاع از مردمش کرد و گفت، من هیچ حرفی در رابطه با خودم ندارم بزنم، من از خلقام دفاع میکنم. همین روزها که بارها و بارها دفاعیاتش پخش شد از تلویزیون جمهوری اسلامی، خیلی از جوانان تماس میگیرند، ایمیل میزنند، صحبت میکنند و برایشان خیلی عجیب است و خیلی ستایشش میکنند. یعنی میخواهم بگویم خسرو به آن صورت هیچکار سیاسی نکرده بود. کار سیاسیاش همین بود که من و شما و دیگران داریم از تلویزیون میبینیم و میشنویم. البته خسرو منتقد خیلی خوبی بود. شعرهایش خیلی مردمی و سیاسی بودند. قلماش اصلا قلمی اجتماعی و سیاسی بود. سیاسی نه بهمعنای گروهی و سازمانی و توپ و تفنگ و اینها، تفکرش تفکری تودهای و مردمی بود. به این دلیل بود، به نظرم، که خسرو را میخواستند ازپای دربیاورند.
شما و بقیه جوانهای هم دوره شما به نحو غریبی کلهتان بوی قورمه سبزی میداد؟
چطور؟
به معنای واقعی کلمه، یعنی وارد یک دایرهای شدید که خطرناک بوده، شاید با حس و حال شاعرانه شما همخوانی نداشته. گاهی وقتها به نظر خودتان اینطور نمیرسد؟
من میخواهم بگویم که ما جوانتر از آن بودیم که به این مسایلی که شما میگویید اندیشیده باشیم. البته تازه گروههایی تشکیل شده بود و داشتند یک کارهایی میکردند. اما، ما با این گروهها نبودیم مطلقا. ما دوتا کارهایمان کارهای نوشتنی بود، کارمان نقد بود و حتی صحبتهای خیلی ملایم. یعنی واقعا کار داغی نکرده بودیم. گفتم، خسرو کار داغش واقعا همین بود که شما دارید میبینید، کار جانانهاش. کاری که خلاف باشد واقعا نکرده بود. آخر میدانید، واقعا سوال که میکنید، یعنی شما به یک اقدامی دست زده باشید، ولی ما به هیچ اقدامی دست نزده بودیم. اقدام ما فقط توسط قلم و کاغذ بود که نقد میکردیم...
البته با قلم هم میشود اقدام سیاسی کرد خانم گرگین!
البته، البته. همین است. ولی این آزادی است دیگر. من فکر میکنم این تنها آزادی است که باید وجود داشته باشد. اگر قرار بشود آدم نوک قلمش را هم بشکند و نتواند چیز بنویسد، نتواند حتی حرف بزند، دیگر کمترین حیثیتی برای بشر باقی نمیماند. پس چکار کنند آدم؟ یک نویسنده باید بتواند حرفش را بزند. آدم باید بتواند حرفش را بزند، شاعر باید آنچه فکر میکند را بنویسد، یک منتقد باید آنچه را که فکر میکند بنویسد.... یعنی این واقعا به همان اندیشه برمیگردد. اگر آزادی اندیشه نباشد که دیگر واقعا استبداد و دیکتاتوریست.
خسرو گلسرخی بیش از یکسال در زندان بود تا روزی که تیرباران شد.
بله. خسرو در فرودین ۵۲، شانزدهم، فکر میکنم دستگیر شد. چهاردهم یا شانزدهم. و آخر بهمن ماه، درست امروز ۲۹ بهمن تیرباران شد. کمتر از یک سال
شما در این مدت کجا بودید؟
من خودم هم در زندان بودم.
در همان دورانی که خسرو گلسرخی زندان بود؟
بله،. من را هم بعد از خسرو و بی هیچ دلیل مشخصی دستگیر کردند. ۴سال در زندان بودم. البته با گروه آنها محاکمه نشدم. تنهایی محاکمه شدم و بیهیچ دلیلی، طبق معمول دیگر.
در زمان تیرباران خسرو گلسرخی شما در زندان بودید؟
من، بله.
و در زندان خبر را شنیدید؟
بله، در زندان خبر را شنیدم. به من گفتند که اینها تیرباران شدند.
در مورد آنروز حرف بزنیم؟
حرف بزنیم؟ خب الان سالها گذشته، ۳۳ سال گذشته، اما دقیقا یادم هست که هر روز منتظر بودیم ببینیم روزنامهها چی مینویسند. چون آنوقتها در زندان سیاسی زنان تلویزیون نبود که بتوانیم دادگاه ر دنبال کنیم. از همین روزنامههایی که بعدازظهرها به ما میدادند میخواندیم. آنشب یکی از این روزنامهها را آوردند که صفحه اولش تیتر زده بودند حکم اعدام دانشیان و گلسرخی ابرام شده بود. روزنامه را نگهبان بند آورد. خب بچهها همه خیلی ناراحت بودند. من تنها گفتم که خب بالاخره هر کسی یکجوری میمیرد، چه بهتر که آدم اینطور با افتخار بمیرد. یعنی تنها عکسالعمل من آنموقع این بود، واقعا این بود. بچههایی که آنجا بودند تعدادیشان مذهبی بودند و تعدادی هم بچههای چپ بودند که بچههای مذهبی به خواندن قرآن پرداختند و بچههای چپ هم که همیشه سرود میخواندند.
این شاید مسئله شخصی من است...ببینید... شما با خسرو گلسرخی زندگی کرده بودید، دوستش داشتید و خبر ابرام حکم اعدام ان کسی را که دوست داشتید میشنوید. من نمیدانم فضای سیاسی یا فضای ایدئولوژیک آنموقع چهطور بوده ولی به نظر من با این اتفاق مهم زندگیتان سیاسی رفتار میکنید...
میدانید چرا؟ دقیقا میفهمم چه میگویید. میگویید، چطور ممکن است آدم... خب من خودم هم گمان میکنم که ۲۳سالم بود...
بله، شما خیلی جوان بودید آنموقع.
خسرو هم سنی نداشت، دو سال از من بزرگتر بود. ببینید، در شرایطی شما باید سعی کنید که نشکنید. اگر خودتان را نگه ندارید، میشکنید و این شکستن اول برای خودتان بد است. از نظر روحی اصلا میافتید یک گوشه و بعد هم بیماری... دچار یک بیماری روانی میشوید. کاری که ما همیشه یاد میگرفتیم، یعنی توی خودمان، چون من وابسته به هیچ گروه و دار و دستهای نبودم، چنانکه خود خسرو هم نبود. اما از اول بخودم گفته بودم. من تقریبا ۹ماه بود در زندان بودم، یعنی از همان فروردین تا بهمن. اصلا باور نمیکردیم که چنین اتفاقی بیفتد و حالا وقتی افتاده بود، دیگر چه باید میکردیم. یا میباید مینشستیم یک گوشه و خودمان را از بین میبردیم که واقعا خیلی سریع هم این اتفاقها میافتد. یعنی اگر آدم بهخودش مسلط نشد، فورا از بین میرود. منظورم این است که به لحاظ روحی آدم مجبور است و وقتی آدم مجبور است واقعا باید عشق، دوستداشتن، عاطفه و همه این چیزها را در گوشهای از قلبش نگه دارد و خودش را نوع دیگری نشان بدهد که غیر از آنیست که در درونش هست. یعنی واقعا درون آدم یک چیز دیگر بود، ولی بیرون آدم میباید یک چیز دیگری جلوه میداشت. تنها همین را میتوانم بگویم، در رابطه با عشق و دوستداشتن، مخصوصا در آن دوره که گفتم، بالاخره دوران بحبوحه جوانی ما بود و ما مثل همهف خیلی سریع بههم پیوند خورده بودیم. دیگر بچهها هم همینطور بودند و اختصاصی ما دوتا فقط نبود. ولی باید جلوه ظاهری را کنترل میکردیم.
پس یکطوری رفتارتان سیاسی بود؟
دقیقا. گفتم که، آنموقع آنقدر جوان بودیم که من واقعا نمیتوانم آن دوران را تحلیل کنم. ولی الان که از من میپرسید، برای اولین بارست که در همین لحظه به آن فکر میکنم که واقعا چه چیزی باعث شد که آدم یک چنین حرفی بزند؟ خب فقط برای اینکه بگوید من قویام؟ بله! حتما همین بوده که وقتی آن روزنامه را به من میدهند و من هم آن حرف را میزنم. فقط بهخاطر همین است.
شاید آن روزنامه را میدهند به شما که شما بشکنید و شما میخواهید که ناکام بگذاریدشان.
دقیقا همین است، یعنی یکنوع مبارزه که آدم ناخودآگاه میکند، میدانید! یعنی بهجز این چیز دیگری نباید باشد. ولی خب یاد و خاطره و همهی این چیزها که تا امروز هم همیشه با آدم است، مخصوصا یک چنین آدمهایی که هر روز می آیند روی آنتن و میروند.
خانم گرگین! چشمهای شما چه رنگیست؟
چشمهای من قهوهای متمایل به مشکی.
چون داشتم شعری از خسرو گلسرخی میخواندم، الان پیش چشمم است. میگوید که ابریشم سیاه ...
ابریشم سیاه دو چشمات خانه من است/ خانهای که در آن خواب میروم. یک چنین چیزی. من الان جلویم نیست، بله! میگوید:«ابریشم سیاه دو چشمات خانه من است/ خانهای که در آن خواب میروم و میمیرم». یک چنین چیزی باید باشد.
بله. ابریشم سیاه دو چشمات/ یادآور شبی زمستانیست/ من بیردا...
...بدون وحشت دشنه...
...شادمانه خواب میرفتم/ ابریشم سیاه دو چشمات خانه من است...
و خانهای که در آن خواب میروم و میمیرم.
و میمیرم...
و میمیرم. خیلی زیباست، بله؟
بله، خیلی زیباست. میخواستم بپرسم این شعر را برای چشمهای شما گفتند که خب دیگر تردیدی ندارم. برای چشمهای شما گفته...
این را دیگر واقعا نمیدانم چه بگویم... نمیدانم، شعرهای زیادی دارد خسرو.پ مثل: «باید که دوست بداریم یاران/ باید که چون خزر بخروشیم/ فریادهای ما اگرچه رسا نیست/ باید یکی شود/ باید تپیدن هر قلب/ اینک سرود/ باید سرخی هر خون/ اینک پرچم/ باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد». این یک شعرخیلی بلند است که در آن دوره خیلی طرفدار داشت.
این شعری که برایتان خواندم از این جهت چشمم را گرفت که یک خسرو گلسرخیای را ما میشناسیم که سیاسیست، میرود پشت تریبون دادگاه حرفهای داغ سیاسی میزند و بعد انگار پاردوکسی که هست بین آن حرفهای سیاسیاش و این شعرهای عاشقانه قبل از اینکه بیایم با شما صحبت کنم چند لحظه من را گرفت.
در این شعر... اسمش هم هست «ابریشم سیاه دو چشمات» میگوید: «بر تپهها بایست/ پریشان کن/ اینک هجوم فاصلهها را/ ای آمده ز عمق فراموشی/ در من عقاب منقلبی هست/ که هرگز ز خستگی نرانده سخن/ هرگز نگفته: آری/ از من مخواه فرود آیم/ بگذار رویزردی بابک را/ هرگز بهیاد نیارند». همین است دیگر، بله؟
بله، بله.
بعد میگوید: «ابریشم سیاه دو چشمات/ یادآور شبی زمستانیست/ من بیردا/ بدون وحشت دشنه/ شادمانه خواب میرفتم/ ابریشم سیاه دو چشمت/ خانه من است/ آن خانهای/ که در آن خواب میروم/ و میمیرم». البته من تکهای از اینور خواندم و تکهای از آنور. چون جلویتان هست و دارید میبینید، احتمالا شعر بلندیست. بله میگفتید.
خب، این آدم سیاسی چطوری آنقدر عاشق بوده؟ چطور آن آدم عاشق اینهمه سیاسی بوده؟ آنهمه شاعر بوده؟ این را برایمان تعریف کنید.
راستش این داستان یک داستان شخصیست و ایکاش خودش میگفت. چون آن چیزی که در درون او میگذشت، شکافتناش برای من کمی مشکل است، آن هم الان، بعد از این سیوچندسالی که گذشته. خسرو با عنایت به پیشینه درخشان تفکریاش که همان عشق به مردم بوده، خیلی آدم عجیبی بود، خیلی دوست داشت مردمش را. در همین شعری که شما گفتید، میبینید همان قسمت اول، در همان ابریشم سیاه دو چشمت میگوید: در من عقاب منقلبیست/ که هرگز ز خستگی نرانده سخن/ هرگز نگفته: آری/ از من مخواه فرود آیم... اصلا هم عاشقانه است هم یکنوع نظم فکری در آن هست. همه کارش همین بود...
تا آنجا که بگذار روی زردی بابک را/ هرگز بیاد نیارند...
بله، بله. میخواهم بگویم دور از سیاست نیست این که: «در انزوا چه کسی خواب آفتاب دید/ تا من به انتظار بمانم/ کنار دریچه/ و درخیال بال کبوتر/ سقوط کنم میان سیاهی». یعنی شما به هر بیتاش که نگاه کنید، میبینید حرفی دارد. درست است که شما را دوست دارد و دربارهی چشمان آدمها میگوید یا محو یک عشق مشخص است، اما این عشقاش را جدا از آرمان درونیاش نمیداند و آرمانش هم مردمشاند. واقعا اینطور بوده. یعنی آنچیزی که شما دیدید و در دادگاهش هم گفت. یعنی واقعیتاش این بوده. از خسرو حرف زیاد دارم که اگر کتابی را که دارم درمیآورم بخوانید آنجا هم میبینید که واقعا میشناسیمش.
دارید کتابی در مورد خسرو گلسرخی منتشر میکنید؟
نخیر. یک چیزی اختصاصاً در مورد او ولی در مورد او هم نوشتهام.
زندگی خودتان؟
بله دیگر، تقریبا یک چنین حالتی. بله... همه چی باهم است. زندگی... همان زندگی که خودمان هم بهطور کلی در آن قرار گرفتهایم. ما، من، خسرو و دیگران. من نمیدانم این شعر قبل از اعدامش را هم دیدهاید که میگوید: «خون ما میشکفد در برف/ برف اسفندی/ خون ما میشکفد بر لاله/ خون ما پیرهن کارگران/ خون ما پیرهن دهقانان».
روزگار یک دختر جوان شاعر و نویسنده که با یک پسر جوان شاعر و نویسنده ازدواج کرده بعد از این اتفاق بزرگی که در زندگیش میافتد به چه سمت و سویی پیش میرود؟
منظورتان آن دخترخانم است؟
منظورم همین دخترخانمیست که الان دارم با او صحبت میکنم.
...که الان دیگر در سن...خب، زندگی من خیلی عوض شد، به دلیل... یعنی گاهی وقتها فکر میکنم به چه دلیل؟ به دلیل اینکه یک نام روی شانهام بود که هرجا میرفتم و... هنوز هم که هنوز است هرجا که اسم من باشد، اسم او هم دنبالش هست اما هرجا اسم او باشد طبیعتا اسم من بهمیان نمیآید. نمیدانم، شاید اینطوری باشد.
من اولا تمام کارهایم را اگر خوانده باشید، چه شعرها چه مقالهها چه کتابها را همیشه به اسم خودم نوشتم، یعنی قبل از ازدواجم هم همینطور بود. وقتی من با خسرو آشنا شدم، به اسم خودم چیز مینوشتم، یعنی درهمه نشریات شعرها و کارهایم به اسم خودم بود.
عاطفه گرگین بودید و عاطفه گرگین ماندید؟
ماندم، یعنی میخواهم بگویم که همیشه میخواستم استقلال خودم را داشته باشم. چون زن یک شاعر شدم، چون زن یک نویسنده شدم، دلیل این نیست که باید تحت تاثیر کاراکتر او قرار بگیرم. به این دلیل سعی کردم که خودم باشم و خودم ماندم و تا حالا هم خودم هستم. اما بار خسرو گلسرخی همیشه به دوشم بوده، یعنی نتوانستم راحت زندگی کنم، در هیچ جا، در هیچ جا واقعا. هرجا رفتم با انگشت نشانم دادند که این همان است، مثلا زن فلانیست. این هست که... سخت بود، خیلی سخت بوده برایم، ولی مجبور بودم که تحملش کنم و هنوز هم دارم تحملش میکنم.
هیچوقت نخواستید فاصله بگیرید؟
من خواستم، ولی نگذاشتند. فاصله... منظورتان فاصله نامیست یا...؟
فاصله عاطفی، فاصله نامی.
فاصله عاطفی که خودبخود بوجود میآید، یعنی وقتی که شما ۳۰سال هیچ رابطه کلامی، نگاهی، نشست و برخاست با کسی نداشته باشید، فقط یک خاطره برایتان میماند. درست است؟ خاطره هست. البته احترام، عشق و خاطره وجود دارد و این احترام همیشه هست. مخصوصا که من فرزندی از او دارم. آدم مگر میتواند چنین کسی را فراموش کند، آنهم وقتی همسرش بوده و پدر فرزندش؟ ولی فاصلهگرفتن... من دقیقا منظورتان را نمیدانم، چه نوع فاصلهای؟
زندگی مستقل از سنگینی نام خسرو گلسرخی؟
من فکر میکنم تمام دوران زندگیام سعی کردهام مستقل باشم. واقعا من نبودم که بخواهم زیر سایه او زندگی کنم و همانطور که به شما گفتم، من همه کارهایم را حتی به اسم خودم مینوشتم. یعنی نوشتههایم و همه زندگیام به اسم خودم بوده. ولی سایه او بوده دیگر، یعنی خب آدم کمی نبود که مثلا به شکلی از خاطرهها برود بیرون. اگر از خاطره مردم رفته بود بیرون، شاید برای من آسانتر بود. ولی چون در ذهنها بود، این حضور او باعث میشود که من محدود باشم. من نخواستم. این را آن شرایط، شرایطی که ایجاد شده بود برایم بوجود آورده بود.
و شما هم، هم پای شرایط پیش رفتید؟
من هر کاری کردم، یعنی واقعا هر کاری کردم که بتوانم جدا کنم خودم را از این شرایط، یا نگذاشتند یا نشد و یا نتوانستم. میدانید! یعنی واقعا من زنی هستم که خیلی معقتد به استقلالم. در همان دوران کم زندگیمان هم خسرو گلسرخی میدانست که من یک آدم مستقل هستم به لحاظ ذهنی و اصلا کارم اینطوری بود. هیچوقت هم نه ایرادی داشت و نه اشکالی، چون بالاخره او هم یک آدم روشنفکر پیشرو بود و نمیتوانست نظر دیگری داشته باشد. هر اتفاقی افتاد، بعد از نبودن او بود. یعنی این گرهای که به زندگی من زده شد، به این دلیل بود که او رفت و این رفتن باعث شد که... خب بالاخره من اول تحمل کردم و این تحمل برای احترام، یاد و همه این چیزها بود. و بعد سالها گذشت، گذشت و دیدم همینطوریست. حالا هم که دیگر به اوج رسیده، من همینطوری باز ماندهام. یعنی من واقعا بعد از رفتن او تنها ماندم، میدانید؟ و یا خواستند تنها نگهام دارند. این دوتا در هر صورت هر دو هستند، نمیدانم کدامش را بپذیرم. ولی میگویم، در ارادهی من نبود که بتوانم کاری بکنم.
خسرو گلسرخی برای ابریشم سیاه دو چشمهای شما این شعر را گفته و شعر قشنگی هم گفته. شما از شعرهایتان که برای خسرو گلسرخی گفتهاید، چیزی برای ما میخوانید؟
یک شعر کوتاه هست، تازه درآمده. شعر کوتاه باشد یا بلند؟
فرقی نمیکند. هر شعری که شما فکر میکنید مناسب است. فکر کنید الان در یک مشاعره، وقتی که خسرو گلسرخی آن شعر را برای شما خوانده، شما میخواهید متقابلا برایش شعری بخوانید.
من یکیـ دوتا شعر کوتاه برایتان میخوانم.
میشنویم.
بیا نگاه مرا پر کن/ از ملایمت عشق/ از نم باران/ از ایثار/ در عبور باد.
یک کار خیلی کوتاهتری دارم که همانموقعها گفتم:
خیس/ خیس/ خیس منم/ خیستر از باران.
یک کار دیگری هم دارم که میگویم:
من یک زنم/ و عاشقوار میگذرم/ برای تو نغمه میخوانم/ گیاهان میدانند/ برگ و باد میسراید/ نسیمی سرد در انتشار روز/ سوداگران دلگیر را/ بهسوی زمین پرتاب میکند/ زمین به دست شورشگران/ دیگر زمین نیست/ و آفتاب از هراسی داغ میسوزد/ سپیدارها در دستان من شکوفه میدهند/ که در خیال دستهای من/ درخاک ریشه دواندهاند
گفتگو با خانم عاطفه گرگین را از اینجا بشنوید
منبع:
رادیو زمانه
پرونده ای همچنان باز از منظر پزشکی و فقه
نشريه حقوق، اخلاق و طب در شماره ۲۳ خود که در هفته اول نوامبر ۲۰۰۶ متشر شده مقاله ای از سه محقق ايرانی که در سه دانشگاه مختلف در ايران، آمريکا و فرانسه سرگرم تحقيق در زمينه علوم پزشکی هستند به چاپ رسانده که به موضوع سقط جنين در ايران از منظر پزشکی و فقه پرداخته است.
به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز به نقل از بی بی سی، نويسندگان مقاله در ابتدا به مقايسه نظر فقهای اهل تسنن با فقهای شيعی درباره سقط جنين میپردازند و مینويسند “نظر فقهای شيعی بر خودداری از سقط جنين پس از جايگزينی تخمک لقاح يافته در رحم است، در حالی که نظر فقهای اهل تسنن بر خودداری از سقط جنين پس از ماه چهارم بارداری است”.
پس از اين مقدمه مقاله بر موضوع سقط جنين و قوانين مرتبط با آن در جمهوری اسلامی ايران متمرکز میشود.
سقط جنين
نکته ای که در بررسی نظرات فقهی مرتبط با سقط جنين در جهان شيعه مورد توجه پديدآورندگان مقاله است نظرات روحانيونی است که از آنها با عنوان “آيت اللهها” نام برده شده و از جنبه مذهبی از قدرت اجتهاد و تفسير منابع دينی برخوردارند.
به عنوان مثال، در ابتدا نظر آيت الله (امام) روح الله خمينی (ره) درباره سقط جنين مطرح شده که عبارت است از اين که: “ختم بارداری به دلايل اقتصادی، حتی اگر خانواده در شرايط دشوار مالی قرار بگيرند، و يا به علت سن مادر و يا کثرت فرزندان مجاز نيست”.
علاوه بر اين در مقاله آمده است که از نظر آيت الله (امام) روح الله خمينی (ره) حتی اگر مادر دچار اختلال روانی نيز باشد سقط جنين برای او مجاز نيست.
اما بلافاصله نظر آيت الله حسن صانعی به عنوان يک آيت الله ديگر با صفت “مترقی” آورده شده که میگويد: “هر گاه شرايط بارداری يا جنين به بروز مشکلات جدی (عسر و حرج) برای مادر يا خانواده بينجامد انجام عمل سقط جنين مجاز است”.
گرچه نويسندگان مقاله خاطر نشان کردهاند که هر آيت الله میتواند اجتهاد شخصی خود را درباره موضوعات مختلف بيان کند با اين همه میگويند نظر آيت الله صانعی در مورد سقط جنين در ميان نظر ساير آيت اللهها منحصر به فرد است.
سقط جنين از جنبه درمانی
مقاله در ادامه به موضوع سقط جنين بر اساس نياز درمانی میپردازد و مجددأ نظر آيت الله (امام) روح الله خمينی (ره) را منعکس میکند که چنين عملی را در صورت ضرورت برای مادر و تنها پيش از فرا رسيدن چهارمين ماه بارداری و با تشخيص و تأييد پزشک متخصص جايز میشمارد.
در همين باره نظرات دو آيت الله ديگر که از آنها به عنوان فقهای معاصر نام برده شده نيز مورد بررسی قرار گرفته است.
آيت الله مکارم شيرازی سقط جنين به دليل ناهنجاریهای جنينی را از اين جهت مجاز نمیشمارد که به عقيده او با اطمينان کامل نمیتوان از ناهمگونی شرايط جنين با شرايط عادی حيات سخن گفت.
آيت الله فاضل لنکرانی نيز سقط جنين را در صورتی مجاز میداند که جنين پيش از چهار ماهگی و بواسطه بيماری مادر از بين رفته باشد.
نظر آيت الله (امام) روح الله خمينی (ره) نيز در دنباله آمده که: “احتمال به دنيا آوردن نوزاد ناهنجار مجوزی برای سقط جنين به شمار نمیرود. هر چند اگر يک پزشک قابل اعتماد گواهی مبنی بر وجود ملاحظات جانی برای مادر صادر کند در صورتی که هنوز روح در جنين دميده نشده (چهار ماهگی) میتوان آن را سقط کرد”.
در متن مقاله به سؤالی از آيت الله (امام) روح الله خمينی (ره) اشاره شده که عبارت است از اين که آيا اگر زنی به دلايل سوابق بارداری پيشين در انتظار تولد نوزاد ناهنجاری باشد که نيازمند کمکهای ويژه نيز هست آيا سقط جنين برای او مجاز است؟ آيت الله خمينی در اين باره پاسخ داده است که: “بسته به ضرورت، چنين عملی با کسب اجازه از همسر، غيرمجاز نيست، با اين حال شما بايد از هر عملی که منجر به سقط جنين میشود اجتناب کنيد”.
سقط جنين و کشورهای اسلامی
در بخشی از مقاله به موضوع سقط جنين در ۵۷ کشور عضو سازمان کنفرانس اسلامی پرداخته شده است. از جمله نکات حايز اهميتی که نويسندگان مقاله به آن اشاره کردهاند اين است که از بين ۵۷ کشور مسلمان عضو اين سازمان در ۱۲ کشور سقط جنين بدون محدوديت مجاز است. ۱۱ کشور از اين گروه را کشورهای مسلمان بلوک شرق سابق تشکيل میدهند و کشور دوازدهم بحرين است که در منطقه خاورميانه قرار دارد.
در شش کشور از ميان ديگر اعضای سازمان کنفرانس اسلامی سقط جنين پيش از چهار ماهگی مجاز شمرده میشود. اين کشورها عبارتند از چهار کشور آفريقايی بنين، بورکينافاسو، چاد و گينه، و سه کشور در خاورميانه شامل کويت، قطر و ايران.
ايران و موضوع سقط جنين
به عقيده نويسندگان مقاله ايران اولين کشوری است که تلاش کرده تا قوانين دينی را با ضوابط نظام پارلمانی ترکيب کند. بنابر اين نگاه، وجود سه لايه قانونگذاری در ايران که شامل مجلس شورای اسلامی، شورای نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت است باعث شده تا امکان تطبيق دستورالعملهای پزشکی مرتبط با سقط جنين با قوانين دينی فراهم شود.
نويسندگان مقاله در ادامه از ۵۱ شرط پزشکی مجزا برای مادر و جنين که از جنبه قانونی احراز آنها برای انجام سقط جنين کافی است نام بردهاند، هر چند در قانونی که پس از انجام اصلاحات مورد نظر شورای نگهبان به تصويب رسيده عمر جنين در همه حال می بايست کمتر از چهار ماه باشد.
در بخش پايانی مقاله گفته میشود که نتايج ترکيب قوانين دينی و اجتماعی در ايران راه خود را به کشورهای مسلمان ديگر باز کرده است. عاملی که از اين تأثير گزاری نام برده شده وجود صد هزار طلبه و دانشجو از بيش از صد کشور جهان است که در شهر قم مشغول به تحصيل در امور دينی هستند.
با اين همه، به دو نکته مهم در انتهای مقاله اشاره شده است. اول اين که بسياری از نارسايیهای جنينی نظير اختلالات دستگاه اعصاب مرکزی تنها پس از گذشت ۲۴ هفته از لانهگزينی تخمک لقاح يافته در رحم قابل شناسايی هستند و اين زمان چهار هفته پس از پايان مهلتی است که به طور قانونی میتوان جنين را سقط کرد، علاوه بر اين که امکانات تشخيصی نيز تنها در شهرهای بزرگ وجود دارد.
و نکته دوم اين است که عليرغم تلاش جمهوری اسلامی برای انطباق قوانين شرعی با نظام پارلمانی هنوز سالانه ۸۰ هزار سقط جنين غيرقانونی تحت شرايط غير بهداشتی در ايران رخ میدهد که نشان میدهد واقعيتهای اجتماعی ايران تنها موضوع قانونگذاری نيست.
منبع:سایت پزشک
اگر درب را به روی واقعیت های اجتماعی ببندیم از پنجره واردمی شوند.
نام اینگونه لباس پوشیدن نه به قولی آزادی است نه به قولی دیگربی بندو باری.
آیا این بهترین راهنمایی است؟






















عکسها از : ایرنا و ایسنا
غروب شد٬ خورشيد رفت٬ افتابگردان به دنبال خورشيد ميگشت ٬ناگهان ستاره اي چشمک زد ٬افتابگردان سرش را پايين انداخت٬ گلها هر گز خيانت نميکنند![]()
| ||||
|
ژان ژاک روسو می گوید:
کسانیکه دیر قول می دهند خوش قولترین مردمان دنیا هستند.
لینکلن در مورد گذشتگان می گوید :
من نمی دانم پدر بزرگم که بود ؟ اما به این نکته بیشتر اهمیت می دهم که بدانم نواده او چه کسی خواهد بود.
روسو در مورد خودشناسی می گوید:
بتوانایی خویش ایمان داشتن نیمی از کامیابی است.
امانوئل کانت در تعریف دین اینچنین می نویسد:
دین عبارتست از شناختن تکالیف بشری در شکل اوامر خدایی
| ||||||||||
| ||||||||||
اکسپرسیونیسم یا هیجاننمایی (Expressionism) نام یک مکتب هنری است. اکسپرسیونیسم شیوهای نوین از بیان تجسمی است که در آن هنرمند برای القای هیجانات شدید خود از رنگهای تند و اشکال کَجوَش (معوج) و خطوط زمخت بهره میگیرد. دوره شکل گیری این مکتب از حدود سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۳۵ میلادی بود ولی در کل این شیوه از گذشتههای دور باهنرهای تجسمی همراه بوده و در دورههای گوناگون به گونههایی نمود یافته است. برای نمونه مکتب تبریز در نگارگری ایرانی و مکتب سونگ در هنر چین را اکسپرسیونیست هنر ایران و چین می نامند.

مارکه: باله روسی (۱۹۱۲)
پیشینه
عنوان «اکسپرسیونیسم» در سال ۱۹۱۱ برای متمایز ساختن گروه بزرگی از نقاشان به کار رفت که در دهه ی اول سده ی بیستم بنای کار خود را بر باز نمایی حالات تند عاطفی، و عصیان گری علیه نظامات ستم گرانه و ریاکارانه ی حکومت ها، و مقررات غیر انسانی کارخانه ها، و عفونت زدگی شهرها و اجتماعات نهاده بودند. این هنرمندان برای رسیدن به اهداف خود رنگ های تند و تشویش انگیز، و ضربات مکرر و هیجان زده ی قلم مو، و شکل های اعوجاج یافته و خارج از چارچوب را با ژرفا نمایی به دور از قرار و سامان ایجاد می کردند و هرآنچه آرامش بخش و چشم نواز و متعادل بود از صحنه ی کار خود بیرون می گذاشتند. بدین ترتیب بین سالهای ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۳ مکتب اکسپرسیونیسم با درکی خاص از هنر خاص ونسان ونگوگ و به پیشتازی نقاشانی چون کوکوشکا، امیل نولده و کرشنر در شهر درسدن و با عنوان "گروه پل" به وجود آمد.

ادوارد مونک
هنرمندان
جیمز انسور در ۱۸۶۰در بلژیک به دنیا آمد و در ۱۹۴۹ در همان شهر درگذشت.
ادوارد مونک نروژی که پرده ی معروفش جیغ در سال به تنهایی مفهوم کامل شیوهٔ اکسپرسیونیسم را در نظر بیننده روشن می سازد.
امیل نولده در ۱۸۶۷در شلزویگ،ناحیه ای در شمال غربی آلمان متولد شد و در۱۹۵۶ در سیبول درگذشت.
وی با تجسم بخشیدن به پندارهای دینی و صور کابوسی ذهن آشفتهاش یکی از نقطههای اوج این شیوه را در وجود می آورد.
ژرژ روئو در ۱۸۷۱ در پاریس متولد شد و ۱۹۵۸ در همان شهر از دنیا رفت.
وی در بیشتر آثارش الهامات دینی و تلخ کامی های خود را با شکلهای زمخت و چهره های سرد و عبوس (که از جهاتی یادآور تصویر سازی قرون وسطایی و تنگ افتاده در فضایی فشرده اند)مجسم می سازد. او همچنین در آثارش رنگهای تند و تیره و خطوط سیاه بسیار کلفت(همانند بند کشی سربی در شیشه های منقوش کلیساهای گوتیک) به کار می برد.
کته اشمیت کلویتز متولد کالینینگراد(Kaliningrad)در 1867 و در درسند (Dresden) در سال 1945 درگذشت.

ادوارد مونک
اکسپرسیونیسم در فرانسه
در فرانسه می توان دو مکتب اکپرسیونیسم و فوویسم را از برخی جهات فنی و صوری چون،رنگ های به نهایت تند، شکلهای ساده شده،جزییات از قلم افتاده،با هم قرین و مشابه دانست. ولی فوویست ها از رنگهای تند و خطوط ضخیم برای ایجاد نمای دیداری استفاده می کردند حال آنکه اکپرسیونیست ها از این خصوصیات برای بیان حالات درونی سود می جستند.
اکسپرسیونیسم در انگلستان
انگلستان از این نهضت های هنری برکناری ماند و تنها ماتیو اسمیث با آثار فوویست ها آشنایی یافت و به شیوه ی آنان رنگهای گرم و تابان بر پرده های خود نشاند. اکسپرسیونیسم با سجیه ی عصیانگری و مهار گسیختگی خود اصولا از پسند خوی خوددار و سنت پرست انگلیسی ها به دور بود.
پیکره سازی
پیکره تراشی اکسپرسیونیستی به کارگیری حفره و برآمدگی، راست خطی و خمیدگی، برش و حجم آفرینی به شیوه ی حجم گری، اعوجاج بخشی و برهم زنی تناسبات طبیعی به شیوه ی اکسپرسیونیسم، بر ما عرضه می دارد. زادکین پیکره تراش روسی(که در فرانسه به کار مشغول بود) آثاری در این سبک از خود به جا گذارده است. با بهره برداری از اصول و اسلوب آن مکتب متدرجا تمایلات اکسپرسیونیستی را در آثار خود نمایان ساخت، و سرانجام تنها آن شیوه را برای ابراز عصیان و بدبینی عمیق خود مناسب یافت.
جنگ های جهانی
پس از جنگ جهانی اول اکسپرسیونیسم گسترش و تنوع بیشتر یافت. درهلند،بلژیک،دانمارک،ایتالیا و سپس در آمریکا شیوه ی نامبرده طبعا با پاره ای تمایلات و رنگهای محلی آمیخته شد و آثار فراوان و گوناگون به بار آورد. پس از جنگ جهانی دوم اکسپرسیونیسم در آلمان و دانمارک هلند و بلژیک و فرانسه شکوفایی و جنبش تازه یافت، و از ۱۹۴۸ به بعد اکسپرسیونیسم با هنر انتزاعی در آمیخت و تحولی عمده به وجود آورد که مرکز باروری آن این بار به نیویورک انتقال یافت.
.jpg)
ادوارد مونک
"ادوارد مونک"
ادوارد مونک (متولد: ۱۲ دسامبر، ۱۸۶۳؛ درگذشت: ۲۳ ژانویه ۱۹۴۴)، یک نقاش اکسپرسیونیست نروژی بود. معروفترین نقاشی او یعنی جیغ (۱۸۹۳ که در اصل یأس نامیده میشود). یکی از آثار هنری او در مجموعهای است که «کتیبه زندگی» نامیده میشود. که در این مجموعه مونک موضوعات مختلف زندگی از قبیل : عشق، ترس، مرگ و سودا را کاوش کردهاست.

ادوارد مونک
زندگی
مونک در شهر اسلو، بزرگ شد. او مادرش را در سال ۱۸۶۸ به خاطر بیماری سل از دست داد و بعد از او نیز خواهرش را از دست داد. پس از آن پدرش را در جوانی از دست داد. پس از مرگ مادرش، پدر مونک این ترس را در ذهن کودکانش جای داد که اگر به هر طریقی گناه کنند بدون هیچ بخششی محکوم به مرگ و فنا خواهند شد. یکی از خواهران مونک در سن جوانی به بیماری روحی مبتلا شد. مونک نیز تقریبا بیمار بود. از ۵ خواهر و برادر مونک تنها یکی از برادرانش ازدواج کرد که او نیز مدتی پس از عروسی مرد. مونک بعدا میگوید: بیماری، دیوانگی، و مرگ، فرشتههایی بودند که تمام زندگی ام مرا احاطه کرده بود. او در ابتدا در کالج فنی برای تحصیل در رشتهٔ مهندسی ثبت نام کرد. اما بیماریش مانع از ادامهٔ تحصیلش شد و در سال ۱۸۸۱ در مدرسهٔ هنر و طراحی ثبت نام کرد. موضوعات مونک سمبلیسم است و بیشتر از واقعیات بیرونی کیفیتی از ذهن را بیان میکند.
ادوارد مونک/ پرتره نقاش

مفهوم لغوی فروهر
واژه فرَوَهَر ( fravahar ) یا فرَوَشی ( fravashi ) یک واژه اوستایی است که در پهلوی : فرَوَهَر آمده ، از دو پاره ساخته شده : فرَ ( fra ) به چم پیش ، جلو + وَهَر یا وَشی ( vashi ) به چم افزاینده و چم این واژه روی هم پیش افزاینده است ، یعنی هر روز بیش از روز گذشته پیشرفت نمودن و گروهی به چم نیروی پیشرفت دهنده در آدمی می دانند . فرَوَهَر در حقیقت ذره ای از پرتو اهورایی می باشد که در وجود انسان از طرف خداوند بودیعه گذاشته شده است و باعث پیشرفت و تکامل انسان بوده تن و روان را بسوی رسائی و جاودانگی رهبری می کند . پس از مرگ فرَوَهَر انسان به همان صورت اولیه خود به اصل خود می پیوندد. زرتشیان برای فرَوَهَر شکل و نگاره ای درست کرده که هر قسمت آن مفهوم ویژه ای دارد : 1- پیر مرد نگاره فرَوَهَر از سر تا سینه همانند پیری جهاندیده و دانا و کامل می باشد. 2- دست های افراشته به سمت بالا و علامت دعا و ثنا به درگاه اهورا مزدا می باشد. 3- حلقه در دست نشانه عهد و پیمان با خداوند یکتا می باشد. 4- بالهای گشاده و سه طبقه نشانه اندیشه و گفتار و کردار نیک می باشد که انسان به کمک آن به درجه کمال و بالا می رسد. 5- دایره میان نگاره علامت بی پایانی روزگار و برگشت اعمال و کردار انسان به خود او می باشد. 6- دو رشته آویخته که نشانه سپنتا مینو و انگره مینو می باشد. 7- دامن سه طبقه نشانه بد اندیشی ( دژمت ) ، بد گفتاری ( دژوخت ) و بد کرداری ( دژورشت ) می باشد که باید به زیر افکنده شود
آقای وزیر اطلاعات گفته اند جنبش دانشجوئی و جنبش زنان براندازی آرام است. در همین روزها هم اعلام شد که قاتلان محفلی کرمان، که به طور وحشتناکی چند نفر و منجمله یک دختر و پسر را که بعداً معلوم شد زن و شوهر بوده اند، با گمان به فساد اخلاق کشته اند، حکمشان به دیه تبدیل شده است. در جائی که حکومت اسلامی است و قانون دارد و ولی فقیه در رأس آن است یقینا کسانی بی اجازه ی دادگاه و قانون، به طور خودسرانه آدم بکشند کاری غیر شرعی وغیر قانونی کرده اند. اما دادگاه با این استدلال که قاتلان چون گمان می برده اند آن افراد فاسدند و مهدور الدم بوده اند، حکم قصاص را تبدیل کرده است. اگر کار جنبش دانشجوئی و جنبش زنان با امضاء جمع کردن و تجمعات قانونی و حتی غیر قانونی و تظاهرات، براندازی آرام است، اثرات ناشی از این هرج و مرج کشتن ها و ناامنی های حاصل از آن چه نوع براندازی است؟ فرق این ها با گروه فرقان که از موضع شرعی عده ای را مهدور الدم می دانستند و آدم کشی می کردند چیست؟
یادم هست اولین بار وقتی این اتفاق تلخ خفه کردن دختر و پسر کرمانی انجام شده بود، آقای مجید انصاری در جلسه ی مجمع روحانیون مبارز خبر آن را گفت. تلخی شنیدن این خبر هنوز فراموشم نشده است. آن وقت ها شایع بود که این ها از نظر فکری با یکی از روحانیون عالی رتبه ی قم مرتبط هستند. بعداً هم در محاکمه هایشان نام یکی از علمای بزرگ قم را بردند که در رسانه های خبری هم نام ایشان آمد. البته خوشبختانه دفتر ایشان ارتباط را تکذیب کرد. اگر این تکذیب نبود، شاید بعضی ها می گفتندحمایت آن روحانی معروف، به دلیل جایگاهی که در دولت فعلی دارد، عامل این کار بوده است؛ ولی اکنون که آن ارتباط تکذیب شده، دلیل دادگاه در حکومت قانونی چیست؟این برخوردها نتیجه ای جز هرج و مرج و گسترش ناامنی ندارد.
منبع:
| ||||
|
| ||||||
|
| هنر و مالیخولیا ؛ نوشتهی آزاده طاهایی پیرامون نمایشگاه مالیخولیا در پاریس جمعه، 12 اسفندماه 1384 پیرامون مالیخولیا و نمایشگاهش منبع: |
آخرين هفتهی زمستان است
همه چشمانتظار چهرهی عيد
پر شده شهر از هوای بهار
عطر گلهای سرخ و سبز و سپيد
در خيابان و کوچه و بازار
دست در دست مادر و پدرند
کودکان با نشاط آمدهاند
تا لباس قشنگ و نو بخرند
مثل آيينه صاف و براق است
کفشها زير نور ويترينها
کودک اِصرار میکند: بابا!
من از اين کفشها، فقط اينها!
چند؟ - ناقابل است؛ ده تومان
- ده هزار؟! اينکه ... چشمهای پدر
بر زمين خيره میشود اما
منتظر مانده چشمهای پسر
کودک و عيد و خنده و شادی
کودک و کفش نو، لباس قشنگ
کودک و سرزمين روياها
عطرها، نورهای رنگارنگ
میخری هان؟ ببين چه برّاق است
ظاهرش مثل کفش مردانه است
میخری هان؟! ببين که مرد شدم
مرد در فکر خرجی خانه است ...
راستی چند روز مانده به عيد؟
عيد آجيل و ماهی قرمز
عيد اين سفرههای دور از نان
که به سامان نمیرسد هرگز
میخری هان؟! – بله! بله! حتماً
میزند خنده شادمانه پسر
لبش از شادی و شعف باز است
مثل لبخند کفشهای پدر
... در خيابان و کوچه و بازار
هيچکس بغض مرد را نشنيد
آی تقويمهای رنگارنگ
راستی چند روز مانده به عيد؟!
اسماعيل امينی
ميدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهاي به مقصد نميرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوري
آن همه صبوري
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هي بوي بال کبوتر و
نايِ تازهي نعناي نورسيده ميآيد
پس بگو قرار بود که تو بيايي و ... من نميدانستم!
دردت به جانِ بيقرارِ پُر گريهام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودي؟
حالا که آمدي
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانيست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوري از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم ميگذاري ... ها؟
ميدانم که ميماني
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران ميآيد.
مگر ميشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بينشانيِ دريا برگردي؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه ميشود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نميکني، ها!؟
باشد، گريه نميکنم
گاهي اوقات هر کسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه ميافتد.
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد ميآيد، باران ميآيد
هنوز هم ميدانم هيچ نامهاي به مقصد نميرسد
حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه ميفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانيست ...!
سید علی صالحی
دیگر نگرانی ایرانیان این بود که با گسترش اطلاع رسانه های جمعی وخبردار شدن جامعه از این ماجرا برخورد اجتماع با این موضوع چگونه خواهد بود.
متاسفانه بدلیل رعایت نکردن کپی رایت در ایران این فیلم به طور گسترده ایی چه از طریق اینترنت و چه از طریق دستفروشها در دسترس مردم قرار گرفته است.
اما ای کاش تمام دردها این بود.برخی از این واکنش ها در قبال این فیلم ناباورانه است.
شاید با یک مثال بهتر بتوان این موضوع را تشریح کرد.
چند روز پیش کسی را دیدم از همین مردم بی خبر از فرهنگ وهنر .گفت : فیلم ۳۰۰ را دیده ایی و قبل از اینکه پاسخی بشنود ادامه داد که این فیلم از آثار کلاسیک سینمای جهان است.دیگر حالا شما در خیالتان مجسم کنید حال احوال من را ٬که بهت زده فقط نگاه می کردم.پیش خودم فکر کردم که اگر این فیلم که ۹۰درصدش در استودیو فیلمبرداری شده کلاسیک است پس لابد فیلم بربادرفته و...سوپر کلاسیک اند.
دیگر وارد این موضوع نمی شویم که من چگونه در قبال اینگونه نظرات آن بنده خدا در آمدم.
بحث من مهمتر از این حرف هاست بحث من این است که آیا عدم آگاهی رساندن به تمام اقشار جامعه باعث بوجود اینگونه نظرات غیر فرهنگی نمی شود؟ آیا تمام مردم دید فرهنگی و میهن دوستی یکسانی دارند .جواب روشن است خیر .آنهایی که به این مسایل علاقه دارند خود به دنبال فرهنگ٬هنر٬میهن و ازین گونه مسایل میروند.اما آنانی که علاقه ای ندارند چه ؟باید آنها را به حال خود رها کرد .
این رها کردن می تواند هزاران بار مخرب تر از فیلم ۳۰۰ باشد.و این رها کردن باعث می شود که این فیلم را یک فیلم کلاسیک در جهان نام ببرند.
و آخر سخن اینکه بهتر نبود که دولت با اکران این فیلم حتی بصورت رایگان باعث این می شد که اکثریت اجتماع با دیدن این فیلم بیشتر باندیشند و بعد اظهار نظر کنند؟و آن وقت بود که می شد با اطلاع رسانی دقیق از طرف کارشناسان فرهنگ ایران را نه تنها در ایران بلکه در جهان معرفی کرد.
به امید سر بلندی فرهنگ ایرانی.
خیلی وقتها که یک فیلم خوب دستمون میآد ، ولی چون Listening ما خوب نیست ، فیلم هم از نعمت زیرنویس انگلیسی (یا فارسی) محرومه ، چیز خیلی زیادی از فیلم دستگیرمون نمی شه . در اینجا با تکنیکی که یادتون می دهم می تونید فیلمها را با هر زبونی که خواستید (البته اگر وجود داشته باشه) بصورت زیرنویس مشاهده کنید .
اول از همه باید فایل زیرنویس رو که یک فیل متنی هست از اینترنت دانلود کنید. یک راهش استفاده از گوگل هست . با جستجوی عبارت ( "اسم فیلم" + "Subtitle" ) براحتی فایل زیرنویس فیلم را بدست خواهید آورد .توجه کنید که فایلهای زیرنویس پسوندهای متنوعی دارند که معروف ترینشون معمولاً SRT و SUB و SRF و TXT هستش. راه دیگر هم استفاده از سایتهای زیر است که معمولاً دست رد به سینه تون نمی زنند:
http://divxstation.com/subtitles.asp
http://isdb.go.dyndns.org/
http://www.extratitles.to/
قدم بعدی نصب پلاگینی بنام VobSub است. این پلاگین رو از اینجا یا اینجا می تونید بگیرید و نصب کنید( حجمش حدود 700 کیلو بایت است).
حالا اسم فایل زیرنویس رو به اسم فایل فیلمی که می خواهید نگاه کنید تغییر نام بدید؛ مثلاً اگه نا فایل فیلمی که داخل سی دی هست ،Avseq02 میباشد اسم فایل زیرنویس رو هم به همین نام تغییر بدید.سپس این فایل رو داخل فولدری بنام subtitles داخل پارتیشن c هارد کپی کنید،لازم به ذکره که این فولدر پیش فرض این پلاگین است و قابل تغییره ، مثلاً می تونید آدرس Desktop به آدرس پیش فرض Vobsub اضافه کنید.
حالا اگر فیلم با یک Player معمولی مثل Windows Player نگاه کنید(یا هر Player که از فیلترهای DirectX استفاده کنه چون خود VobSub از همین دست فیلتر هاست) ،زیرنویس همراه فیلم نمایش داده میشه . اگر به قسمت TrayIcon ویندوز دقت کنید ، یک فلش سبز رنگ میبینید ،که از طریق اون میتونید، تنظیمات خاصی از قبیل اندازه فونت ، رنگ ، محل نمایش ، تاخیر و تقدم را تغییر بدهید.
خوب ، اینها همه اصل ماجراست ولی اشکالاتی هم ممکنه پیش بیاد ، مثلاً اینکه فیلم شما اولش یک تبلیغ داره و اولین جمله فیلم در دقیقه 2:13 شروع میشه ولی زیرنویس اولین جمله رو در دقیقه 1:33 نشون میده!! حالا باید چه کار کرد؟ وحشت نکنید ، پنج دقیقه وقت بذارید مشکل به راحتی حل میشه.با یک مثال عملی توضیح میدم که حسابی شیر فهم بشید:
فرض کنید یک VCD (شامل 2 CD) دارید. نام فایل CD اول Avseq01 ونام فایل فیلم CD دوم هم Avseq02 است. یک فایل زیرنویس شامل کلیه جملات فیلم هم دانلود کردید. فایل زیرنویس هم اصلاً با خود فیلم Mach نیست .(عجب Case ی شد!)
اول از اینجا برنامه Subtitle Workshop را دانلود کنید.
از قسمت File/Load subtitle فایل زیرنویس را باز کنید. از قسمت Movie/Open هم فیلم مورد نظرتون را باز کنید (اگر VCD است باید در قسمت File Name عبارت *.* را تایپ کنید و انتر بزنید تا فایلهای DAT نمایش داده بشوند).
حالا سعی کنید تا یک جمله از اوایل فیلم رو تشخیص بدید ، و این جمله رو در فایل زیرنویس پیدا کنید،با موس جمله رو انتخاب کنید و همانطور که در تصویر می بینید ، روی S کلیک کنید،در پنجره ای که باز میشه Cancel رو بزنید.دوباره از اواسط فیلم (اواسط فایل فیلم اول) یک جمله رو پیدا کنید ،روی همان جمله در زیرنویس کلیک کنید ،مجدداً S رو بزنید ، حالا در پنجره باز شده کلید Adjust رو بزنید. زمان تمام جملات دیگه فایل زیر نویس تغییر کرد ، برای دو جمله دیگه فیلم هم همین کار رو بکنید بهتره هرچند لزومی نداره.
در ضمن چون شما دو فایل فیلم دارید و یک فایل Subtitle باید فایل زیرنویس رو دو تکه بکنید ،بدین ترتیب که در زمانی که فایل فیلم اول تمام میشه (مثلاً دقیقه 57) جملات زیرنویس در همان زمان را CUT کنید و در یک فایل جدید PASTE کنید.مجدداً عمل Synchronization رو برای فایل دوم زیرنویس مشابه بالا انجام بدید.
منبع:
شیخ بهاء الدین ، محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل عامل شام بود. بهاء الدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار گردید و چون به قزوین رسیدند و آن شهر را مرکز دانشمندان شیعه یافتند، در آن سکنی گزیدند و بهاءالدین به شاگردی پدر و دیگر دانشمندان آن عصر مشغول گردید.
مرگ این عارف بزرگ و دانشمند را به سال 1030 و یا 1031 هجری در پایان هشتاد و هفتمین سال حیاتش ذکر کرده اند.وی در شهر اصفهان روی در نقاب خاک کشید و مریدان پیکر او را با شکوهی که شایسته شان او بود ، به مشهد بردند و در جوار حرم هشتمین امام شیعیان به خاک سپردند.
شیخ بهایی مردی بود که از تظاهر و فخر فروشی نفرت داشت و این خود انگیزه ای برای اشتهار خالص شیخ بود.شیخ بهایی به تایید و تصدیق اکثر محققین و مستشرقین ، نادر روزگار و یکی از مردان یگانه دانش و ادب ایران بود که پرورش یافته فرهنگ آن عصر این مرز و بوم و از بهترین نمایندگان معارف ایران در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بوده است. شیخ بهایی شاگردانی تربیت نموده که به نوبه خود از بزرگترین مفاخر علم و ادب ایران بوده اند، مانند فیلسوف و حکیم الهی ملاصدرای شیرازی و ملاحسن حنیفی کاشانی وعده یی دیگر که در فلسفه و حکمت الهی و فقه و اصول و ریاضی و نجوم سرآمد بوده و ستارگان درخشانی در آسمان علم و ادب ایران گردیدند که نه تنها ایران ،بلکه عالم اسلام به وجود آنان افتخار می کند. از کتب و آثار بزرگ علمی و ادبی شیخ بهایی علاوه بر غزلیات و رباعیات دارای دو مثنوی بوده که یکی به نام مثنوی "نان و حلوا" و دیگری "شیر و شکر" می باشد و آثار علمی او عبارتند از "جامع عباسی، کشکول، بحرالحساب و مفتاح الفلاح والاربعین و شرع القلاف، اسرارالبلاغه والوجیزه". سایر تالیفات شیخ بهایی که بالغ بر هشتاد و هشت کتاب و رساله می شود همواره کتب مورد نیاز طالبان علم و ادب بوده است.
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"
ارديبهشت روز از ماه ارديبهشت
دوم ارديبهشت
جشن گلها
![]() |
اهورامزدا ياران ارديبهشت را پاداش ميدهد
تهران _۱ اريبهشت 1384_ ميراث خبر
گروه فرهنگ، آرزو رسولي: غالبا ارديبهشت ماه را در سراسر ايران اوج زيبايي بهار ميدانند و در ايران قديم، در اين هنگام از سال، در ستايش از زيباييهاي طبيعت جشني برگزار ميشد، به نام «ارديبهشتگان».
«برافكنداي صنم ابر بهشتي / زمين را خلعت ارديبهشتي» (دقيقي).
همان گونه كه از نام اين جشن بر ميآيد، ارديبهشتگان از زمره جشنهاي همنام شدن روز و ماه بود. روز سوم هر ماه به نام ارديبهشت، اين امشاسپند نظم و راستي، خوانده ميشود و اين روز در ماه ارديبهشت مصادف است با جشن ارديبهشتگان. اين جشن كه امروزه زردشتيان آن را نوعي جشن زيست محيطي ميدانند، در اصل در ستايش از ارديبهشت امشاسپند بوده است و يشتي نيز در اوستا به اين امشاسپند اختصاص دارد.
در دين زرتشت، از هفت وجود يا «جلوه» خدا سخن رفته است كه خدا آنان را برحسب اراده خود آفريد. آنها عبارتند از: سپند مينو (=روح نيكوكار)، بهمن (=انديشه نيك)، ارديبهشت (=راستي)، شهريور (=شهرياري مطلوب)، سپندار مد (=اخلاص)، خرداد (=كمال) و امرداد (=بيمرگي) . مشخصه اصلي خدا «روح نيكوكار» يا «آفريننده» است. اين مشخصه منحصرا به خدا تعلق دارد اما جلوههاي ديگر، تجلياتي از خدا هستند كه در هر کدام از آنها، انسان ميتواند سهيم باشد. اين جلوهها وسيلههايي هستند كه خدا را به انسان و انسان را به خدا نزديك ميكند. از گفتههاي زرتشت چنين برميآيد كه به واسطه «انديشه نيك» است كه آدميان راه «راستي» را دنبال ميكنند و به «كمال» و «بيمرگي» دست مييابند و بدان وسيله به «شهرياري» ميرسند.
امشاسپندان در بردارنده احساس آرمانهاي والا و انديشهاي عميقاند و از اين ميان، ارديبهشت زيباترين امشاسپندان است (به نقل از اوستاي جديد)ارديبهشت از صورت پهلوي ardwahi?t و اوستايي a?a.vaqhi?ta به معناي «بهترين راستي و پرهيزكاري» است. ارديبهشت پس از بهمن و سپندمينو، برترين امشاسپند است و درگاهان زرتشت اهميت بسيار دارد. آنان كه ياران ارديبهشتاند، بهترين پاداشها را دريافت خواهند كرد (يسناي 49، بند 9). اهورامزدا او را از نيروي خرد خويش آفريده است (يسناي 31، بند 7) و پدر اوست (يسناي 47، بند 2). ارديبهشت نگهبان مرغزارهاست و مردم پرهيزگار در مرغزارهاي او و بهمن به سر ميبرند (يسناي 33، بند 3) و اهورامزدا به هنگام آفرينش به ياري او گياهان را برويانيد (يسناي 48، بند 6).»
ارديبهشت در برابر ناراستي قرار ميگيرد، همچنين نماينده قانون ايزدي و نظم اخلاقي در جهان است.
آنچه را كه هرمزد توسط بهمن آفريده است، به ياري ارديبهشت افزايش خواهد داد (و يسيرد 11، بند 4). سخن درست گفته شده، آيين خوب برگزار شده، گندم بسامان رشد كرده و مفاهيمي از اين نوع، نشانهاي از ارديبهشت دارند.
او نيايشها را زير نظر دارد. آنانكه «اشه» را نميشناسند و ارديبهشت را خشنود نميكنند، از بهشت محروماند. زيرا از كل نظم خدا خارج شدهاند. پارسايان نيايش ميكنند تا بتوانند راه اين فرمانرواي بهشتي را دنبال كنند و در بهشت پر از شادي او به سر ببرند. از اين رو، مومنان را «اشون» يعني «پيرو اشه» مينامند.
او ازميان برنده بيماري، مرگ، جادوگر و حشرات موذي يا خرفستران (يشت 3، بندهاي 14، 15، 16، 17) و نگهدارنده نظم در روي زمين است. ارديبهشت حتي نظم را در دوزخ نيز نگاه ميدارد و مراقبت ميكند كه ديوان ، بدكاران را بيش از آنچه سزاوار آناند، تنبيه نكنند. اين امشاسپند بنابر اوستاي جديد، مذكر است.
ارديبهشت دشمن ديو خشم است (يشت 19، بند 46). اما دشمن اصلي او اندر (> andar ايندره indra) است. اندر از كماله ديوان و «روح ارتداد»در انسان است و ارتداد چيزي است كه انسان را از قانون و نظم خدا دور ميسازد، پس اندر ضد نظم و ترتيب است.
هر يك از آفرينشها متناسب با مراحل آفرينش به يكي از امشاسپندان مربوط است. آفرينش آتش كه در همه وجوه هستي ساري و جاري است به ارديبهشت، مظهر نظم جهاني، اختصاص دارد. در كتاب پهلوي بندهشن، آنجا كه امشاسپندان را به ترتيب ميشمارد، ميگويد: «سديگر از مينويان ارديبهشت است. او از آفرينش جهاني آتش را به خويش پذيرفت.»
ايزد آذر، ايزد سروش و ايزد بهرام از همكاران و ياران امشاسپند ارديبهشت شمرده ميشوند.
بنابر بندهشن، گل «مرزنگوش» يا «مرزنجوش» نيز (گلي خوشبو به رنگ سفيد مايل به سرخ) مخصوص اوست. اين امشاسپند در اشاعه دين زرتشت نيز نقش مهمي ايفا كرد. هنگامي كه زرتشت دين خود را به گشتاسب شاه عرضه كرد، ارديبهشت امشاسپند به همراه بهمن امشاسپند و ايزد آتش خود را به او نماياندند تا ترديد را از انديشه او بزدايند و حقانيت اين آيين را روشن سازند.
نماز معروف «اشم وهو» را نماز اشه يا ارديبهشت نيز گفتهاند، چرا كه معناي آن چنين است: «راستي ، بهترين نعمت و مايه سعادت است. سعادت از آن كسي است كه خواستار بهترين راستي است.»
به اين ترتيب، پيرو ارديبهشت سعادتمند خواهد شد و با خواندن دعاي او، آفات و بلايا را از خود دور خواهد ساخت.
منبع:

















نمایشگاه مالیخولیا که پاییز امسال در پاریس برگزار شد و توجه رسانه های همگانی و مطبوعات را به خود جلب کرد، اکنون در برلین، پایتخت آلمان دایر است و بناست که در شهرهای دیگر اروپا نیز برگزار شود. من این نمایشگاه را در پاریس دیدم، با این انگیزه که نشانه های مالیخولیا در هنر را ببینم. می خواستم به ملاقات "مالیخولیا" بروم. شاید من هم مانند آن هزاران نفری که از نمایشگاه دیدن کردند مفتون نام مالیخولیا شده بودم. اما متاسفانه توقعم از دیدار"مالیخولیا" چنان که باید و شاید برآورده نشد. چرا؟
می گویند مالیخولیا همین اندوه بی دلیل و رنج از هستی است. اما اگر مالیخولیا را می توانستیم به این سادگی تعریف کنیم، شاید هرگز این نمایشگاه موضوعیت پیدا نمیکرد و چه بسا می توانستیم رنج هستی را آسان تر تحمل کنیم. مالیخولیا آن صدایی ست که از روزگاران کهن تا کنون، ازعهد عتیق تا دوران معاصر، همواره به گوش می رسد. صدای روح انسان اندیشمند، آن هنگام که دچار درد می شود. مکان و زمان نمی شناسد. تنها شیوه ی بیان کردن این حس، این رنج، این درد هستی شناختی است که تفاوت می کند. آثاری که در نمایشگاه مالیخولیا به نمایش گذاشته اند، در دوره های مختلف، در طی دو هزار و پانصد سال، هر یک این صدا را به شکل ها و در سبک های گوناگون تکرار می کنند.
آیا مالیخولیا به معنای لذت بردن از اندوه است؟ انسانها در آثار ادوارد هوپر Hopper Edward همواره تنها هستند و با این حال از تنهایی خود لذت می برند. بویس می گفت: همهء انسان ها هنرمندند. به یک معنا: همهء انسان ها غمگین و تنها هستند. مالیخولیا شاید آن بخش هنرمندی باشد که در همهی انسان ها وجود دارد. در مجسمه « Big Man» ی ران میوکRon Mueck این بخش سرکوب شده با ظرافتی حیرت انگیز در ابعادی غول آسا و در عین حال بسیار انسانی و بسیار واقعی (Hyper-Realism) خود را بیان می کند.