آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان
اندیشیدن حق انسان است.ازحق خود نگذریم
به راستی نمی دانم که اینگونه سرودن از خداوند درست است یا نه؟ اما همین بس که شعر زیر تاثیری غیر قابل انکار در نوع نگرش انسان به خداوند دارد.به راستی چه اشکال دارد که خداوند را در زندگی روزمره بیاوریم؟ اگر خداوند را به شکل صندلی دید ،آیا نگرشمان به صندلی همانند قبل خواهد بود؟ و اگر شکل میز باشد چطور؟ آنوقت هم همینطور روی یک میز غذا می خوریم ؟ چیز می نویسیم؟ و یا ریاست می کنیم ؟ و چه چیز از این بهتر که قلم را به شکل خدا دید ؟ خدایی که می تواند قلم باشد حتما می توان آن را تراشید و بهتر نوشت ، که نوشتن عبادت است. از دیدگاه نگارنده ، این شعر به شیوه ایی قدرتمند توانسته است که زندگی ماتریالیسمی ما انسانها را به دنیای معنویت درون انسانها پیوند زند . امری که بسیار دشوار به نظر می رسد ، درسروده خانم جعفری آذرمانی به خوبی نماد پیدا کرده است. ... والله علی کل شی قدیر پس خدا به شکل صندلی ست، می شود که روی او نشست این نتیجه را گرفت و بعد ، روی دسته اش دخیل بست گاه ، شکل میز می شود ، دست تکیه داده ام به او لحظه ایی نگاه می کنم ، دست من سفید تر شدست شکل استکان به خود گرفت ، لب بزن نترس ناخدا من هزار مست دیده ام ، هر کدام یک خدا به دست اینکه او یکی ست یا هزار ، واقعن چه فرق میکند ؟ او درون هر چه نیست ، نیست؛ او درون هرچه هست ، هست اولین خدا مداد بود ،سر خمیده روی دفترم زیر تیغ یک تراش کند ؛ چرخ شد خدای من شکست از چه می نویسد این قلم ؟ اسم این غزل چه می شود؟ کفر کافری ادیب یا ، شعر شاعری خداپرست؟ فاحشگی در روح امریست بسیار خطرناک تر از فاحشگی جنسی و می تواند یک اجتماع را به نابودی بکشاند. فاحشگی جنسی را نمی توان در اجتماع انکار کرد و این واقعیتی است که در هر جامعه ایی وجود دارد. والبته برخی از جامعه شناسان وجودش را لازم می دانند ،زیرا همانگونه که می دانیم ارضا نیازهای جنسی باعث آرامش در روح می شود . فاحشگی جنسی هر چند امری ناپسند است ،اما این نکته را نباید فراموش کرد که افرادی که به دلایل مختلف به این امر روی آورده است امکان بازگشت به ذات پاک آدمی را دارد.زیرا فاحشگی جنسی نشانه پلیدی روح نیست.اما فاحشگی در روح می تواند انسان و اجتماع را به خاک ذلت بنشاند و یک جامعه را به ریا کارتری اجتماعات بدل سازد. و روح آنانی را که می خواهند آزاد و رها زندگی کنند در قفس تنگ حیوانیت محبوس کند. برای فاحشگی در روح می توان دهها مثل آورد . دهها مثال کوچک و بزرگ.شاید وجود افراد دیکتاتور در جهان بتواند یک مثال بزرگ برای این موضوع باشد.زیرا بزرگترین ایراد دیکتاتورها غرور کاذب و سرسپردگی کامل به شهوت است. شهوت در قدرت بودن .و آیا سرسپردگی کامل یه غرایز بعضا حیوانی بشر را نمی توان فاحشگی در روح نامید؟ مثال دیگر که روزمره تر است وجود انسانهایی است که برای کوچکترین امر زندگیشان حاضر به فروختن روحشان هستند. و ارادتمندی به انسانهایی که نمیشناسند و چه بسا که آن انسانها ازلحاظ شخصیتی از خودشان کوچکتر باشند. حتم دارم که برای شما هم پیش آمده که به عنوان ارباب رجوع به اداره ایی رفته باشید . در آنجا انسانهایی را می بینید که به عنوان ارباب رجوع آمده اند مثل خود شما. بعضی از اینان برای گرفت یک امضا و راه گرفتن کارشان انواع دروغ ها و چاپلوسی ها را از خود نشان می دهند .حال رشوه دادنشان بماند.ارادتمندی برای مادیات. ارادتمندی برای امری که هیچ چیزی به ارزشهای انسانی اضافه نمی کند. واین برای جامعه بسیار خطرناک است. از دیدگاه نگارنده فاحشگی در روح بزرگترین معضل حال حاضر جامعه ایران است. اجتماعی که به دلیل نداشتن آرامش روحی و آسایش اجتماعی به طرف فاحشگی روحی می رود.و بدون شک چنین اجتماعاتی سیر قهقرایی را طی می کنند. به امید روزی که جامعه ایی بدور از ریا داشته باشیم. زیبایی آن نیست که برون را بنگری بل آنست که درون را بینی و زشتی در آن نیست که بروی زشت باشد بل آنست که درون زیبا نباشد. عبارت بالا اولین مسئله ایی را که به ذهن متبادر می سازد این است که از دیدگاهی فلسفی به آن نگریسته شده اما شاید وقتی منطقی تر به آن بیاندیشیم به این نکته می رسیم که در عالم حقیقت هم می توان از آن سراغ گرفت. در جهان هستی ازبرکات وجود مبارک ذات پروردگار هزاران مثال می توان برای این گفته آورد هر چند که ناگفته هم می توان از آن آموخت . اما چه ایرادی دارد که از خوبی ها گفت و روح را جلا داد ، که این روج پاک نهاد است که می تواند عشق واقعی به ذات او را بهتر درک کند. و اما مثالی برای این گفته می تواند باران باشد.نا گفته پیداست که باران واقعا زیباست بدون هیچگونه اغراقی.آیا زیبایی باران از برون آن است .برونی که همان شکلی است که ما می بینیم ،شکلی که از قدرت پروردگار سخن می گوید ،شکلی که تنها حجم انعطاف پذیر در این دنیاست.وبرونی که بار ها انسانها را عاشق کرده ، بارها برایش شعر ها سروده شده و بارها هزارن انسان را در آغوش گرفته. و یا زیبایی باران از درون آن است . درونی که بوجود آورنده باران است (خداوند ، ابر و یا ...) . و درونی که که8 از دیدگاه من رسالت باران است.و رسالت باران بجز آفرینندگی و پاکی چیست؟ و شاید بتوان این نتیجه را گرفت که باران و زیبایی باران که به ما احساس زیبایی را انتقال می دهدو به زمین آفرینش را هدیه می کند خم در ظاهر آن است و هم در باطن .و باران در درون و در برون هر دو مکمل هم هستند برای این زیبایی. اما هیچگاه نمی توان در مورد انسان از این فرمول را استفاده کرد.یعنی نمی توان گفت چون فلان انسان چهره ایی نازیبا و ناخوشایند دارد پس در باطن نیز همینگونه است ، و هر آنکه روی زیبایی دارد باطن اش زیباست. و این امر بارها ثابت شده .یک نمونه بارز آن می تواند این مثال باشد که روانشناسان می گویند که انسانهایی که در ظاهر انسانهایی زیبا و خوشرو هستند ، همین زیباییشان می تواند باعث غرور آنها شود.آیا غرور ، آن هم غروری که به خاطر امری نه چندان منطقی باشد می تواند باعث زیبایی در درون شود؟ وشاید این سخن سهراب را بیشتر باید در مورد تقابل با انسانها در نظر گرفت : گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد... گفتم گر خود ،خود را بشکنی نیکوتر است گر خود خاکی کنی خود را ، زیباتر است گفتم ازین منیت چه حاصل جز غرور بشکن ، گر شکستی دل انگیز تر است گفتم عشق گر نشکندم ،بسی ژاژخای هر کس شکست ، آری عاشق تر است گفتم اگر نشکنی در راه عشق ، دانی این عشق نیست ، شهوت ، حقیقی تر است گفتم گر فروتنی ندانی ، زنده برای چه؟ انسان اش هر که فزون ، خاکی تر است گفتم که آخر شکستم و تو در دلم نشستی گفت : فراغ برای چون تویی بهتر است سه صافی شخصی نزد همسایه من آمد و گفت : (( گوش کن !می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.دوستی به تازگی در مورد تو می گفت...)) همسایه ام حرف او را قطع کرد : (( قبل از اینکه تعریف کنی ، بگوآیا حرفت را از میان آن سه صافی گذرانده ایی یا نه ؟ )) (( کدام صافی )) همسایه ام گفت : (( اول از میان صافی واقعیت . آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد ؟ )) (( نه. من فقط آن را شنیدم . شخصی آن را برایم تعریف کرده است . )) همسایه ام سری تکان داد و گفت : (( پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی صافی شادی گذرانده ای . مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی ، حتی اگر واقعیت نداشته باشد ، باعث خوشحالیم می شود. )) (( دوست عزیز فکر نکنم تو را خوشحال کند.)) (( بسیار خوب ، اگر مرا خوشحال نمی کند ، حتما از صافی سوم ، یعنی صافی فایده ،رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی ، برایم مفید است و بدردم می خورد؟ )) (( نه ، به هیچ وجه ! )) همسایه ام گفت : (( پس اگر این حرف ، نه واقعیت دارد ، نه خوشحال کننده است و نه مفید ، آن را پیش خود نگه دار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی ... )) یوهان روسلر تنها آرزوهایی به حقیقت می پیوندند که آرزو نباشند . آرزوهایی که به حقیقت می پیوندند حقایقی هستند که روزگاری به خاطر تلاش نکردنمان و یا عدم لیاقتمان به آنها نرسیده ایم. و اکنون که آنان را به دست آورده ایم بهتر است ثابت کنیم که لیاقت و تلاش خودمان بوده تا دست تقدیر. شاید اینگونه بتوانیم مقداری از شخصیت ناشناخته خودمان را بشناسیم و به خودمان در بهتر شناختن زندگی یاری رسانیم. شاید این سخن به آرمانگرایانه بودن متهم شود اما این را باید در نظر گرفت که از حقیقت به دور نیست ،و می تواند به مرحله عمل گرایی برسد. این موضوع شاید تعریفی ناچیز باشد بر آن گفته متفکری که می گفت انسان هر گونه که فکر می کند ، زندگی می کند.
| Design By : Night Skin |

