تبليغاتX
آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان
دوشنبه 25 تیر1386

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

                                              تا بی خبر بمیرد دردرد خودپرستی

 

چرا اغلب  انسان ها  مدعی اند و اصولا مدعی چه هستند؟ این ((اسرار عشق و مستی ))که جناب حافظ می فرماید چیستند؟که آنقدر مهم اند که آنان را نباید به مدعیان گفت.آیا منظور جناب حافظ درین بیت از مدعیان همانانی نیستند که ادعای انسانیت را دارند اما اگر واقعا انسان بودند کمی از اسرار عشق و مستی را درک می کردند. پس همانا آنان موجودات مدعی هستند که تنها ادعای انسانیت را دارند.آخر اویی که می داند عشق واقعی کدام است،ومی داند که مستی واقعی را برای پیدا کردن این عشق واقعی از کجا باید حاصل کرد،چگونه ممکن است که مدعی باشد؟و تا به حال کدام عاشق را دیده اید که سر در ره معشوق نهاده باشد و مدعی باشد.مدعی هر چیزی که فکر کنید. او که سر در ره عشق واقعی می نهد باید مست باشد و خوشا آن مستی را. عشقی که بس شگفت انگیز است که برای ما مردمان عادی و البته مدعی غیر قابل فهم.ما مردمان عادی می دانیم خدایی هست و باید او را پرستش کرد اما کدام یک از ما خود را فدای او کردیم .قلیل اند آنانی که این کاره اند.البته بدون شک هر کس تا حدودی سردر این ره نهاده ،زیرا خداوند از آن همه است.پس به جز راه عاشقی راه دیگر باقی نمی ماند و لازمه عشق فروتنی.

در ادامه جناب حافظ می فرماید:

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید

                                         ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

گویی فقط عاشق شدن برای رسیدن به ((نقش مقصود))کافیست.زیرا باید عاشق شد تا سری از اسرار کارگاه هستی و عالم امکان را دریافت.می گویند وقتی کسی را می خواهید دیوانه کنید او را مجبور کنید که به خلقت بیاندیشد.یعنی به چیزی که هیچگاه در مورد آن نمی توان نتیجه ایی روشن بدست آورد.اما جناب حافظ       می فرماید با عاشقی می توان  مقصود را از کارگاه هستی دریافت حال هر کس به اندازه ظرفیت اش. و واقعا که این سر سپردن به این گونه عشق چه قدر خطرناک است .خطر مقابله با حادثه های ناشناخته.حوادثی که انسان را تا مرز جنون شاید رهنمون سازند.و چه خوش گفت لسان الغیب که:

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد ما را

                                         چون برق ازین کشاکش پنداشتی که جستی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط بندهشن  | 

دوشنبه 18 تیر1386

 

اول:

این یک واقعیت است که ما مردمان این سرزمین ، مردمان پر مدعایی هستیم.وهمیشه ادعای این را داریم که ما چنین و چنانیم و جالبتر اینکه در تمام زمینه ها سررشته داریم.یعنی یک نفر ایرانی در آن واحد می تواند هم مهندس باشد،هم پزشک باشد آن هم با چند تخصص،وشاید هم مکانیک و خلاصه همه فن حریف!(البته همین جا اعلام میکنم که من خود را جز مردمان همین سرزمین     می دانیم،نه مثل بعضی ها که آنچنان در مورد مردم می نویسند که گویی خودشان جزیی از این اجتماع نیستند.)ما گاه در مورد مسائلی نظر می دهیم که نه تنها سر رشته از آنها ندارم بلکه گاه هیچ اطلاعی هم در مورد آن نداریم.و این واقعیتی است موجود در این جامعه.این قسمت را با یک اتفاق که برای خودم افتاد به پایان      می برم.

روزی در میان دوستان در مورد وسیله ایی (حالا هر وسیله ایی که شما می خواهید تصور کنید.) بحث میکردیم.هر چند ما اطلاعاتی در مورد آن وسیله داشتیم اما باز هم با قاطعیت در مورد آن نظر نمی دادیم و الفاظی مثل شاید و فکر می کنم را در جمله خود جا می دادیم.در این میان دوستی از همه آتش اش داغ تر بود و آنچنان در مورد آن وسیله نظر می داد که گویی خود مخترع آن است. هر چند ما میدانستیم که این دوست ما کلا ادعای همه چیز بودن را دارد اما فکر نمی کردیم که ... . این دوست ما میان بحث به ناگاه گفت راستی این وسیله که در موردش بحث می کنیم کارش چیست؟!

و ما که از شنیدن این سخن چشم عقلمان از حدقه وجودمان بیرون زده بود، بحث فنی را پایان دادیم و ژاژخایی و چرندیات را آغاز!

دوم:

چند روز قبل به اتفاق چند تن از دوستان و با چهره ایی حق به جانب که ما هم آدم هایی هستیم با فرهنگ و اهل ادب و...راه سینما را در پیش گرفتیم.فیلم روز سوم .نمی دانم فیلم را دیده ایید یا نه ،اما من نه می خواهم فیلم را تعریف کنم و نه می خواهم از دختر ها و پسرهایی بگویم که سینما را برای عشق ورزی انتخاب میکنند.البته این یک امر واقعی است که گاه سود  سینما برای کارخانه های چیپس و پفک بیشتر است تا برای هنرمندان. من تنها می خواهم کمی ژرف تر به این موضوع بپردازم ، یعنی واکنش های برخی از تماشاگران را نسبت به بخشهایی از فیلم مد نظر بگیرم.

فیلم اقتباسی است از داستان واقعی خواهر و برادری که هنگام تصرف خرمشهر توسط عراقی ها در آنجا بوده اند.و برادر که مجبور می شود خواهر خود را به خاطر اینکه به دست سربازان عراقی نیفتد،در باغچه خانه زنده خاک کند تا چند روز بعد به اتفاق دوستان رزمنده اش بیاید و او را نجات دهد.و نه تنها دوستان رزمنده اش در این راه جان می دهند بلکه برادر نیز کشته می شود.و تنها دختر زنده می ماند و یکی از دوستان برادرش.این خلاصه این فیلم بود.

حال می خواهم قبل از خواندن ادامه نگاشته کمی به این موضوع بیاندیشید که این داستان در چه ژانری است.می تواند درام باشد،می تواند تراژدی باشد،می تواند معناگرا باشدو می تواند مستند گونه باشد.تمام این موارد می تواند باشد .اما بدون شک این فیلم کمدی نیست!

سوم:

و اما در اواخر فیلم وقتی برادر برای نجات جان خواهر و تنها دوست بازمانده  تنها به دفاع می پردازد و جلوی رگبار متجاوزان (که لعنت خدا بر آنها باد) قرار      می گیرد،خواهر که به دلیل مصدومیت نمی تواند کمکی بکند شروع به ضجه زدن  و صدا زدن اسم برادر.در حین صدا زدن برادر حرکات از او سر می زند که در اراده او نیست(حرکات دست وپا) و این حرکت ناشی از دیدن کشته شدن برادر است.

و اما تماشاچیان این صحنه ،یعنی اکثریت جماعت چیپس خور و در حال معاشقه! با دیدن حرکات بدن خواهر به یک بارخنده ایی بلند سر دادند!!! به خاطر چه؟ آیا واقعا اگر تک تک آن تماشاچیان دربجای آن خواهر بودند این حق را به دیگران        می دادند که اینگونه خنده سر دهند؟ آدمی یک آن فکر می کند دارد یک صحنه کمدی می بیند.

این هم از ما مردمانی که ادعای بافرهنگی و با تمدنی می کنیم. مردمی که انگار نه انگار که این خواهر واقعیت آن زمان جامعه ایران بودند.جامعه حاضر در خرمشهر .خرمشهری که دیگر مثل آن زمان زنده نیست و زندگی در آن همچون زندگی در برزخ است. آری باید خندید اما نه به آن خواهر و برادر ،بلکه به آنانی که نمی دانند جای چیپس و پفک خوردن در سینما و کنسرت واینگونه جاها نیست.آری باید خندید به دخترکان و پسرکانی که نمی دانند جای عشق بازی در سینما و اماکن فرهنگی نیست. آیا واقعا چونکه ما مردمانی با تمدن چند هزار ساله هستیم ،مردمان با فرهنگی هم هستیم؟

امان از ما مردم پر ادعا! مردمی که فقط از بافرهنگی این را آموخته ایم که یک عینک گریف بزنیم و یله بدهیم توی کاناپه ، دستمان زیر چانه مان بگذاریم وعمیقا خود را در حال فکر کردن نشان دهم.حال به چه فکر می کنیم بماند.

((این نگاشته انتقادی از خودمان بود.امیدوارم کسی این مطلب را توهین آمیز نپندارد))

   

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط بندهشن  | 

چهارشنبه 13 تیر1386

اگر دستم هنوز زنده می‌بود از سبک‌ترین ابر آسمان

خدایی می‌تراشیدم،

به کوچکی نوک یک قلم.

و از او می‌خواستم، تا به حرمت مادرم

خدایی مهربان‌تر باشد،

و جهنم را از بهشت تبعید کند.

 

 

دکتر پرویز رجبی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط بندهشن  | 

یکشنبه 10 تیر1386

جشن تیرگان

نبرد تِشتَر و اَپوش در آسمان ایران‌ زمین

ایجاد شرایط آب‌وهوایی گرم و خشک و سال‌های کم‌باران در فلات ایران به ویژه در حدود چهار هزار سال پیش موجب پیدایش برخی باورهای کیهانی در دوران باستان شده است. در نمونه‌ای از این اعتقادها، ستاره «تِـشتَـر» (شباهنگ/ شِعرای یمانی) ستاره باران‌آور دانسته شد و ستاره «اَپوش» (اَپَـئوشَـه/ قلب‌العقرب) دیو خشکسالی و از بین برنده آب‌ها و هماورد تشتر بشمار آمد. در «تشتر یشت» اوستا که به راستی یکی از کهن‌ترین نمایشنامه‌های بشری است، به روشنی نبرد تشتر و اپوش گزارش شده است. در این نبردها، گاه پیروزی از آن تشتر و گاه از آن اپوش است.

 پرسش اینجا است که چه رویدادی در آسمان موجب پیدایش چنین باورهایی در میان مردمان شده است؟ برای پاسخ باید ابتدا اندکی با این دو ستاره و زمان‌های طلوع و غروب سالانه آنها آشنا شویم.

ستاره تشتر (شباهنگ) ستاره‌ای سپیدفام و پرنورترین ستاره سراسر آسمان است و در صورت فلکی سگ بزرگ (کلب اکبر) قرار دارد. امروزه نخستین طلوع بامدادی این ستاره در عرض‌های جغرافیایی میانه ایران زمین، در اوایل مردادماه اتفاق می‌افتد؛ اما در حدود چهار هزار سال پیش، نخستین طلوع بامدادی این ستاره در اوایل تیرماه یا آغاز تابستان بوده است و نام ماه تیر (گونه دیگری از تشتر) نیز از همین واقعه برگرفته شده است. (واژه «مرداد» به همینگونه درست است و نگارش آن به شکل «امرداد» لازم نیست. در شاهنامه فردوسی، نوشتارهای ابوریحان بیرونی و در سراسر متون ادبیات فارسی، این نام بگونه «مرداد» نوشته شده و تصور نمی‌کنم که ما بیش از فردوسی، بیرونی و دیگر تاریخ‌نگاران بزرگ ایران، به زبان فارسی تسلط و از آن آگاهی داشته باشیم. دستکاری‌های دلبخواهی در زبان فارسی، علاوه بر اینکه به سیر تاریخی تطور زبان و واژگان آسیب می‌رساند، این پرسش را نیز پیش می‌آورد که اگر لازم است واژگان به شکل دیرینه آن تلفظ شوند، پس از چه روی اصراری در نگارش  نام‌ زرتشت بگونه زرئوشتره، اردیبهشت بگونه ارته‌وهیشت و بهمن بگونه وهمن، وجود ندارد؟ بجز این، در صورتی که اصرار برای نگارش کهن این نام وجود داشته باشد، چرا بجای  تلفظ پهلوی آن، از واژه اوستایی و درست‌تر آن یعنی «امرتات» استفاده نمی‌شود؟)

ویژگی‌های تشتر به روشنی و زیبایی در تشتر یشت اوستا سروده شده است: «می‌ستاییم ستاره شکوهمند و درخشان تشتر را، آن افشاننده پرتوهای سپید و درخشان را، آن درمانگر بلندبالای تیز پرواز را، آن بخشنده خانه آرام و خانه خوش را، آن درخشنده که افشاننده فروغ بی‌آلایش است، آن در بردارنده تخمه آب‌ها را.»

از سوی دیگر ستاره اپوش (قلب‌العقرب) ستاره‌ای پرنور و سرخ‌فام و در صورت فلکی کژدم (عقرب) قرار دارد. این ستاره در سراسر تابستان‌های گرم و خشک ایران زمین در ساعت‌های آغازین و میانه شب دیده می‌شود. فاصله آسمانی این دو ستاره از یکدیگر به اندازه سه برج فلکی و حدود 90 درجه است.

ویژگی‌های این دو ستاره ما را به خاستگاه باورهای مربوط به نبرد تشتر و اپوش راهنمایی می‌کند. در تابستان ستاره اپوش حاکم بلامنازع آسمان شبانه است و مردمان باستان حضور او در آسمان تابستانی را با نبود باران در پیوند می‌دانستند. به ویژه که حتی جانور صورت فلکی منسوب به آن (کژدم/ عقرب) نیز با مناطق بیابانی و خشک ارتباط دارد. اما با گذشت هر روز از روزهای تابستانی و نزدیک شدن به فصل باران، ستاره تشتر اندکی بالاتر و ستاره اپوش اندکی پایین‌تر می‌رود تا اینکه در آخرین روزهای تابستان چهار هزار سال پیش، اپوش به آخرین مرحله آسمان سرشبی می‌رسد و پس از آن دیگر دیده نمی‌شود و تشتر حاکم آسمان در فصل بارندگی می‌شود.

نبرد کیهانی این دو در تشتر یشت اوستا به تصویر در آمده است: «آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند با پیکری به مانند اسبی سپید و زیبا با گوش‌های زرین و لگام زرنشان به دریای فراخکرت فرو می‌آید و به رویارویی او دیو اپوش با پیکری به مانند اسبی سیاه به در می‌آید. یک گر سهمگین! آنگاه تشر درخشان و شکوهمند و دیو اپوش هر دو به هم در می‌افتند و هر دو با یکدیگر نبرد می‌کنند. سرانجام تشتر درخشان و شکوهمند بر دیو اپوش چیره می‌شود و او را شکست می‌دهد.»

این واقعه یک‌بار دیگر در بهار سال بعد و نزدیک شدن به تابستان رخ می‌دهد که در آنجا تشتر در افق غربی ناپدید و اپوش یکه‌تاز آسمان در فصل خشکی می‌شود. غلبه اپوش با عباراتی غم‌انگیز در اوستا همراه می‌شود: «آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند و دیو اپوش سه شبانروز با یکدیگر نبرد می‌کنند. سرانجام دیو اپوش بر تشتر درخشان چیره می‌شود و او را شکست می‌دهد. پس آنگاه تشتر ناله و اندوه در خواهد داد که: وای بر من ای اهورامزدا، بدا به روزگار شما ای آب‌ها و ای گیاهان.»

به گمان نگارنده، به دلیل اینکه بالا آمدن تشتر با افزایش بارندگی و پایین‌رفتن آن با کاهش بارندگی توأم بوده، در باورهای ایرانی ستاره باران‌آور دانسته شده و هماورد او به نام اپوش به دلیل اینکه بالا آمدن آن با کاهش بارندگی و پایین رفتن آن با افزایش بارندگی توأم بوده، دیو خشکسالی شناخته شده است.

به نظر می‌آید که آغاز تابستان، هنگام فرارسیدن سال نو نیز به شمار می‌آمده است. چرا که پس از شرح غلبه تشتر بر اپوش در اوستا آمده است: «پس آنگاه تشتر درخشان خروش شادکامی سرخواهد داد که خوشا به شما ای سرزمین‌ها، ای آب‌ها و ای گیاهان! اینک آب‌ها روانند در جویباران شما، روانند به سوی کشتزاران شما، روانند به سوی همه جهان . . . فرمانروایان خردمند و جانوران آزادی که در کوهساران به سر می‌برند، چشم به راه بردمیدن او هستند. او که پس از بردمیدنش، سالی خوش یا سالی بد برای کشور می‌آورد . . . آیا سرزمین‌های ایرانی از سالی خوش بهره‌مند خواهند شد؟» (متن اوستا برگرفته از کتاب اوستای کهن و نجوم‌شناسی بخش‌های کهن آن، از همین نگارنده، 1382.)

علاوه بر این، اشاره‌های یاد شده بالا و شواهدی دیگر نشان‌دهنده این است که گویا آیینی برای انتظار و تماشای نخستین طلوع بامدادی تشتر بر فراز کوهستان‌ها در دوران باستان وجود داشته و انجام می‌شده است. آیینی که با جشن تیرگان بعدی در سیزدهمین روز از تیرماه در پیوند بوده و امروزه کارکردهای اصلی خود را از دست داده است.

در اوستا، ستاره‌ای دیگر به نام «سَـتَـویس» از یاوران تشتر دانسته شده است که با توجه به ویژگی‌های برشمرده برای آن، به نظر می‌رسد با ستاره سهیل این‌همانی داشته باشد. زاویه ساعتی سهیل تقریبا برابر با زاویه ساعتی تشتر، اما در عرض‌های پایین‌تر از حدود 33 درجه (در نیمه جنوبی ایران) دیده می‌شود. ستاره ستویس در اوستا یاور تشتر و وظیفه رساندن آب به همه کشورها را بر عهده دارد: «او این آب را به همه هفت کشور می‌رساند، تا همه از سالی خوب بهره‌مند شوند.» چنان که دیده می‌شود، ایرانیان در آرزوهای خود، شادکامی و خوشبختی را برای همه مردم جهان می‌خواسته‌اند.

رضا مرادی غیاث آبادی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط بندهشن  | 

چهارشنبه 6 تیر1386

داشتم به این موضوع فکر می کردم که : راستی هرکدوم از ما انسانها کارخانه داریم وخبر نداریم! نه تنها کارخانه داریم ،بلکه اگر کمی اراده و همت و کمی هم مطالعه داشته باشیم می تونیم یک رییس خوب باشیم با هزاران کارگر و کارمند و ... ! دیگه بستگی به خودمون داره که عرزه داریم یا نه . اگر عرزه داشته باشیم می تونیم یه کارخانه دار بزرگ باشیم ، اما اگر شل بازی در بیاریم باید به همون کارخانه کوچک قناعت کنیم . حالا این کارخانه چیه که همه دارن یا حداقل اینکه می تونن داشته باشن؟ کارخانه فکر!!! . آره کارخانه فکر و اندیشه .حالا شاید کار کارخانه ها با هم فرق کنه . مثلا کارخانه تولیدی داریم ، خدماتی و نظارتی هم شاید داشته باشیم ؛ که حالا من فقط به اون اولی کار دارم یعنی تولیدی . حالا فکر کنیم که این کارخانه ماهم، یه کارخانه تولیدی هست. یعنی کارخانه ما فکر تولید میکنه . و چه چیزی از این بهتر، تولید فکر!(راستی حواستون رو بدین اگه تولید کننده فکر شدین کلاس روشنفکری نزارین چونکه الان هر کی یه عینک باکلاس و یه سامسونت بگیر دست و چند تا حرف قلنبه سلنبه بزنه میشه روشنفکر!) .اگه خوب این کارخانه رو اداره کنیم مسلما این تشکیلات وسیع میشه و میتونه ازخودش یه سبک در تولید فکر ارایه بده. وقتی جنسی که تولید شده خوب و با کیفیت باشه خیلی ها میتونن ازش استفاده کنن و تازه اون رو هم به دیگران پیشنهاد می دن.      (مثال زدن هم برای این موضوع خیلی راحته! همین وجود ایسم ها در دنیا مثل مارکسیسم و کمونیست و دهها ایسم دیگه که هزاران رهرو دارن).حالا میشه این رهروان ایسم ها رو کارگرها و کارمندهای اون کارخانه در نظر گرفت ، که منتظررییس اون کارخانه هستن که دستور بده چی و چطوری تولید کنن . این به  تولید کننده فکربستگی داره که بخواد تولیدش خوب باشه یا بد .اما به نظر من حتی تولید یه فکر بد بهنر ازاصلا تولید نکردنه ، چون یه فکر بد رو میشه با کار کردن رووش بهترش کرد اما و قتی اصلا تولید نکنیم ...یعنی صورت مسئله رو پاک کردیم . البته کارمند ها و گارگرها رو هم میشه درجه بندی کرد .کارمند هایی که فقط اجرا کننده هستند.و تا دستوری نیاد دست به هیچ عملی نمی زنن ، و کارمندهایی که با بلوغ خودشون می تونن تولید فکر رو افزایش بدن .هم تولید رو افزایش بدن هم میزان کیفیت رو بالا ببرن.

بیایید تنها مصرف کننده فکر دیگران نباشیم.این یعنی بطور غریزی زندگی کردن.کاری که حیوانات هم انجام می دهند .غریزه چیز بدی نیست اما اگر بیش از حد به آن پرداخته شود ،دیگر انسان قادر به اندیشیدن خارج از غرایزنیست.باید این گفته نیچه را نقض کرد که می گفت ((انسان یک حیوان ناطق است)).هرچند که تا حدودی نمی شود آن را انکار کرد،اما این تمام آدمی نیست.

مصرف از فکر دیگران می تواند سازنده باشد،امایک مصرف کننده صرف فکر بدون شک درب خلاقیت در زندگی را روی خود می بندد.

به امید روزی که بتوانیم هم تولید کننده و هم مصرف کننده فکر باشیم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط بندهشن  | 

شنبه 2 تیر1386

 

به راستی ما انسانها تا کجا سعی کرده ایم که درک درستی از دنیای اطرافمان داشته باشیم .این را نه تنها از بابت این می گویم که از دنیای اطرافمان لذت ببریم ، بلکه به خاطر این نیز است که بتوانیم درک درستی از خویشتن داشته باشیم.مثلا اگر مطالعه می کنیم این امر به دانایی ما کمک میکند. مگر نه اینکه می گویند انسان هنگام مطالعه یک داستان سعی می کند خود را در شخصیت های آن داستان رویت کند . و البته اینگونه و با استفاده از ابزار ادبیات می توان به آگاهی کامل تری از خویشتن دست یافت.نمی دانم که شاهکار ادبیات روسیه جنایت و مکافات را خوانده اید ، اما آنهایی که با این کتاب داستایفسکی آشنایی دارند حتما راسکلنیکف شخصیت اصلی داستان را برای همیشه در خاطر خواهند داشت. انسانی که به دلیل مصائب زندگی دست به قتلی می زند که محور اصلی این داستان می شود. اما عکس العملهای راسکلنیکف برای اینکه به عنوان یک قاتل دستگیر نشود خواندنی ست ، و این اصل داستان است . ترس ها ،ضعف وبیماری حاصل  از این ترس ها . فشار روحی ، که به یک قاتل وارد می شود . و عذاب وجدان . تمام اینها باعث می شود که راسکلنیکف حتی تا نزدیکی خود کشی هم برود .هر چند که عشق است که او را نجات می دهد.وقتی خوب به این شخصیت نزدیک شویم می بینیم که سراسر زندگی ما و حتی خود ما به اندازه ای بسیار زیاد با  راسکلنیکف شباهتهایی داریم. از دیدگاه من یکی از دلایلی که  راسکلنیکف به راه خطا رفت عدم شناخت از خویشتن است . درحالی که امکان بهتر زیستن را هم داشت. آیا اگر او هم دنیا را سعی می کرد که با تمام سختی هایش درک کند ،البته به اندازه ادراک خود ( و همه ما به اندازه ادراک خودمان) ، بهتر با زندگی روبرو نمی شد؟آیا شناختن خویشتن واقعا اینقدر مشکل است؟و چرا بعضی از انسانها این گونه با خود رفتار می کنند؟ آیا واقعا نشناختن خویشتن به مثابه این نیست که ما تنها به صورت غریزی زندگی می کنیم . همان گفته نیچه که می گوید انسان یک حیوان ناطق است.

بودا می گوید : خود را با خويش‌ برانگيزان‌؛ با خود در خويش‌ پژوهش‌ كند. اي‌ رهرو، تو بدين‌سان‌ با خودي‌ خويشتن‌دار و آگاه‌، نيكبخت‌ خواهي‌ زيست‌.

و به راستی که حقیقت همین است . یک خویشتن آگاه باعث خوشبختی و انسان واقعی بودن می شود. هر چند که عمل به این گفته بودا سخت به نظر می رسد اما اگر  در این راه قدم بگذاریم حداقل تلاشمان را کرده ایم . تلاشی که باعث می شود حداقل های خود را بهتر بشناسیم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط بندهشن  |