تبليغاتX
آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان


آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان

اندیشیدن حق انسان است.ازحق خود نگذریم

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی

شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی

ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی

وای از دست تو ای شیوه‌ی عاشق‌کش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی

مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
که تو در حلقه‌ی زنجیر جنون گیر نکردی

عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی

خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی

چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری
که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق
به خدا ملک دلی‌نیست که تسخیر نکردی

شهریار

 

نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت توسط نوید شریف زاده (بندهشن)| |

 

یک روز دوستم ،مرداس، اومد پیشم و گفت : شنیدی هوشنگ پشت سرت چی گفته؟ گفتم نه .گفت از اون روزی که شما باهم حرفتون شده هر جا میشینه پشت سرت غیبت می کنه .من هم که داشتم از کوره در می رفتم گفتم: جان مرداس بی خیال شو اینطوری فقط آمپر من میره بالاتر.راستی تا یادم نرفته باید بگم ما سه تا دوست بودیم.خودم ،مرداس و هوشنگ.البته سه تا دوست خوب.آخه شما که بهتر از من می دونید که آدم موجودی اجتماعی ست.و همین اجتماعی بودنش زندگی را برایش تحمل پذیر    می کند.به همین خاطر هم هست که آدمی دنبال یافتن دوستانی است که بتواند بعضی از لحضات خود را با و سپری کند.هر چند که بالاخره بین هر جمعی اختلاف نظر بوجود می آید و حتی گاهی تا جایی این اختلاف سلیقه پیش می رود که باعث سوتفاهم می شود.و حتی بدتر باعث می شود که بقول معروف رابطه بین دو دوست شکراب شود.

من و مرداس و هوشنگ هم سه تا دوست خوب بودیم و البته هستیم که به دلایلی که گفتم بین من و مرداس اختلافی بوجود آمد که باعث شد دوستیمان برای مدتی اندک مختل شود .حال سر چه موضوعی بود زیاد مهم نیست.شاید برای شما هم پیش آمده باشد که وقتی با کسی قهر می کنید بعد از مدتی آن احساس روز اول قهر کردن را ندارید و به این نتیجه می رسید که این موضوع اصلا ارزش بر هم زدن دوستی را داشته یا نه؟و همین افکار در ذهن دو طرف گاهی آنقدر پیش می رود که باعث می شود بالاخره یکی از طرفین پا پیش بگذارد و کدورت ها رفع شود.اما امان از آن روزی که پای نفر سومی در میان باشد و این نفر سوم کمی ابله و بدجنس هم باشد.در ماجرای ما هوشنگ که هم دوست من و هم دوست مرداس بود این نقش را بازی می کرد. یعنی می آمد پیش من می گفت نمی دانی مرداس پیش فلانی از تو چه ها که نمی گفت.و می رفت پیش مرداس و می گفت نمی دانی فلانی درباره ات چه ها که نمی گفت. خلاصه اینکه این آقا هوشنگ ما عملا شده بود سخن چین .آری اینگونه شد که دیدم این هوشنگی که ادعای رفاقت با من و مرداس را دارد،خودش دارد باعث خراب تر شدن اوضاع می شود .آخر می دانید او حرف هایی را از طرف مرداس می گفت که مطمئن هستم دروغ پردازی بیش نبود یعنی مرداس دوستی نبود که پشت سر رفیق اش حتی در دوران قهر بودن هم این حرفها را بزند.

کار به آنجا کشید که یک روز من شال و کلاه کردم و بدون در نظر گرفتن هر چیزی رفتم پیش مرداس و بعد از اینکه کمی با هم سخن گفتیم به این نتیجه رسیدیم که خیلی از این حرف هایی که هوشنگ می آورد و می برد نه گفته های من بوده نه مرداس . کار سخن چین همین است دیگر! بهتر دیدیم که هر طور شده با هوشنگ برخوردکنیم البته طوری که یک کدورت جدید به وجود نیاید. گفتیم چه کنیم و چه نکنیم؟دیدیم بهتر است با احتیاط عمل کنیم کمی بیشتر در مورد واکنشی که باید انجام دهیم بیاندیشیم.

از قضا در طی همین مدت شبی با کتاب وزین جناب سعدی(که درود خدا بر او باد)،بوستان ،خلوت کرده بودم و از حکایات پند آموز آن لذت می بردم که چشمم به حکایتی خورد که به طرز جالبی به حکایت من و مرداس و هوشنگ نزدیک بود.طوری این حکایت به سرگذشت ما نزدیک بود که من مرداس را خبر کردم که نگاهی به این حکایت بیاندازد و او هم تایید کرد و به این نتیجه رسیدیم که هوشنگ را خبر کنیم و حکایت جناب سعدی را به او هم بدهیم تا بخواند.هوشنگ بعد از اینکه حکایت را خواند خودش فهمید چه اشتباهی از او سر زده.و به قول معروف زندگی شیرین شد!

بد ندیدم این حکایت را برای شما هم بگذارم.خواندنش بدون شک مفید است.

یکی گفت با صوفیی در صفا

ندانی فلانت چه گفت از قفا؟

بگفتا خموش ای برادر بخفت

ندانسته بهتر که دشمن چه گفت

کسانی که پیغام دشمن برند

ز دشمن همانا که دشمن ترند

کسی قول دشمن نیارد به دوست

جز آن کس که در دشمنی یار اوست

نیارست دشمن جفا گفتنم

چنان کز شنیدن بلرزد تنم

تودشمن تری کاوری بر دهان

که دشمن چنین گفت اندر نهان

سخن چین کند تازه جنگ قدیم

به خشم آورد نیک مرد سلیم

از آن همنشین تا توانی گریز

که مر فتنه خفته  را گفت خیز

سیه چال و  مرد اندرو بسته پای

به از فتنه  از جای بردن به جای

میان دو تن جنگ چون آتش است

سخن چین بدبخت هیزم کش است

نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت توسط نوید شریف زاده (بندهشن)| |

یادت هست

همان شب که رفتی

گفتم های نرو،دل نگرانم

من در تب و تابم

اما رفتی

یادت هست که گفتم

دل من در پی بهانه نیست

ناله اش ،صدای عاشقانه ایست

اما رفتی

من گریه ام گرفت

یادم آمد آن شب

به تو گفتم

 اگر می دانستی عشق چیست

می دانستی دیدگان اشک بار ازبرای چیست

گفتی اشک؟

هه هه !

های و هوی بچه گانه ایست

گفتی آری تو بودی که گفتی :

 یادت هست

همان شب که وجودت از گرمای لبانم لرزید

به تو گفتم

عشق، شور و حال لحظه ایست

دل سپردن ما به بی اعتمادیست

و باز گفتی

وقتی گرمای تن ام را در آن شب در آغوش کشیدی

و شب های دگر هم

عشق من به تو گویی از تن ام بیرون شد

با دیدگان اشک بار گفتم :

پس این طره طرارت

پس این چشمان شرر انگیزت

این لبان شکرریز و آن خال هندویت

دگر از عشق زیبا نیست؟

گفتی فرق میان عشق و شهوت

دیدگان خیس توست با دیدگان من

یادم آمد آن شب که به او گفتم

وای بر من!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت توسط نوید شریف زاده (بندهشن)| |


Design By : Night Skin