این پست ادای احترامی است به بزرگ بانوی ایرانشناس و مولانا شناس آلمانی زنده یاد آنه ماری شیمل. هم او که هر چند ایرانی نبود اما نقش به سزایی در شناساندن عرفان ایرانی و حتی هنر ایرانی به جامعه غرب داشت.هنوز هم کسانی که به مولانا عشق می ورزند خاطره لحظاتی که کتاب من بادم و تو آتش رامی خواندند از یاد نبرده اند.این یک زن آلمانی است که می خواهد به ما ایرانیان بفهماند مولانا که بود . این یک غربی است که با نگارش کتاب شکوه شمس عاشقان به عرفان ایرانی را در شگفتی فرو می برد.به امید روزی که بدانیم در کدام جغرافیا نفس می کشیم.
در زیر روایت زنده یاد شیمل را می خوانیم از سفرش به ایران.(برای اطلاعات بیشتر می توانید به سایت کانون فلسفه و حکمت مراجعه کنید)
روايت شيمل از سفرهايش به ايران
بده ساقي مي باقي كه در جنّت نخواهي يافت
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را
حافظ اين شعر را در توصيف زيبايي زادگاهش شيراز سروده است. به همين دليل نيز هر كه تمام زندگي خود را صرف بررسي شعر فارسي كرده است، بايد بارها به ايران سفر كرده باشد. عجيب است كه در مورد من چنين نشد. اقامت طولاني در تركيه از يك سو و بررسي و تحقيق در هند و پاكستان از ديگر سو مانع از آن شد كه در خودِ ايران براي مدتي طولاني اقامت كنم، هر چند فرهنگ عثماني و هند و پاكستان به شدت تحت تأثير فرهنگ ايراني بوده و افغانستان امروزي نيز بخشي مهم از تاريخ ايران بزرگ است و نخستين اشعار فارسي در مناطقي همچون ازبكستان امروزي، يعني سمرقند و بخارا سروده شده است.
در هر حال از نخستين سفرم به ايران «واقعي» در سال 1963 خاطرهي زيادي ندارم، هر چند در مؤسسهي گوتهي تهران سخنرانيهايي هم ايراد كردم. مهمترين خاطرهام مربوط به ملاقات با همكار اهل چك يان ريپكا و همسرش ماريا ميشود كه در فرودگاه مهرآباد آنان را ملاقات كردم و به دنبال آنها به اصفهان و شيراز سفر كردم. از اين بهتر نميشد، زيرا ريپكا بهترين كارشناس ادبيات فارسي و عثماني و كتاب تاريخ ادبيات فارسي او كتابي بينظير براي هر شرق شناس بود. در اين كتاب از مفاهيم نقد ادبي ماركسيستي استفاده شده بود، امّا ريپكا از جنبهي شخصي با نظريات كمونيستي مخالفت داشت.
نخستين سفرم به ايران بيشتر جنبهي آشنايي با اين كشور را داشت. امّا سه سال بعد به كنگرهي ايرانشناسي كه به دستور شاه در تهران برگزار ميشد، دعوت شدم. از نكات جالب اين سفر - علاوه بر گشت و گذار در كوهستانهاييكه قرار بود در روستاهاي آنجا دستاوردهاي «انقلاب سفيد» را از جنبهي آموزشي ببينيم - تماشاي زورخانه بود. مرداني بسيار قوي در اين مكان بيهيچ زحمتي ميلها را به حركت درميآوردند و تمرينهاي دشوار ديگري انجام ميدادند. اين كارها براي كسب نشان يا موفقيت ورزشي نبود، بلكه همگي جنبهي ديني و اعتقادي داشت و در آن احترام به امامان واجب شمرده ميشد.
يادم ميآيد كه در ميهماني كاخ شاه شركت كردم و در حالي كه صداي موسيقي در آنجا شنيده ميشد، گفتگوهاي جالبي دربارهي عرفان و موسيقي با سيدحسين نصر انجام دادم. اين دانشمند تحصيل كردهي هاروارد بعدها يكي از مطرحترين پژوهشگران انديشههاي عرفاني در ايران شد و در غرب نيز علاقهمندان بسياري داشت. او در عين حال بيشتر طرفدار جنبهي احساسي عرفان بود. امّا علاقه هر دوي ما به حضرت مولانا (همچنين اين نكتهي جالب كه هر دو در يك روز، البته نه در يك سال متولد شده بوديم) باعث شد كه دوستاني صميمي شويم. بعد از انقلاب نصر مجبور شد به دليل رابطهي نزديك با دربار از ايران بگريزد و در زادگاه علمي خود آمريكا با مخالفتهاي فراواني مواجه شود، تا اينكه بالاخره در واشنگتن او را به عنوان استاد دانشگاه برگزيدند.
سومين و هيجان انگيزترين سفر من به ايران در سال 1971 همزمان با جشنهاي دو هزار و پانصد ساله بود كه مورد انتقاد بسياري نيز قرار گرفت. حين برگزاري اين مراسم يك كنگرهي شرقشناسي نيز تشكيل شد و با هواپيماي اختصاصي از پاريس ما را به شيراز آوردند. ما را همچون پادشاهان در آن چادرهاي پرشكوه اسكان نداده بودند، منتها در شيراز و در هتلي به ما جا دادند كه پذيرايي خوبي از ما شد. ديدار صبحگاهي ما از مقبرهي كوروش در پاسارگاد چقدر جالب بود! جشن آتش بازي در ويرانههاي قصر تخت جمشيد كه در آن آتش با آب خاموش نميشد و با ريختن آب بيشتر شعله ور ميگرديد، نيز بسيار جالب بود. در مراسم بزرگ رژه سربازان با لباسهاي كهن و قديمي، ما رو به روي خانوادهي سلطنتي نشسته بوديم و اين مزيت را داشتيم كه آفتاب از پشت سرِ ما ميتابيد و ميتوانستيم عكسهاي بهتري بگيريم. اين گردهمايي از اين جهت خوب بود كه شرق شناسان آمريكايي و روسي بدون ترس در بوستانهاي شيراز كه به همان زيبايي شعر فارسي در ذهن من بودند، با هم ملاقات ميكردند. براي نخستين بار هانري كربن را به همراه همسر زيبا و باهوشش استلا ديدم. اين استاد بزرگ بيشتر به عرفان و اسماعيليه علاقه داشت، ولي متون با ارزشي از ادبيات عرفاني سدههاي ميانه را نيز منتشر ساخته بود. سالها بعد در شيراز مقبرهي روزبهان بقلي (متوفي 1209) را كه آثار جذابش را كربن گردآوري و منتشر ساخته بود، زيارت كردم. روزبهان در انديشهي خود به ابرهاي سرخ رنگ نگريسته و گفته بود كه گل سرخ عشق الهي چنين رنگي به اين ابرها داده است. اين نگرش را فقط صوفيان شيراز ممكن بود داشته باشند. حين خواندن روزبهان با خود ميانديشيدم:
در شيراز
نشانهي پروردگار آن گل سرخ است
تمامي سرخي آتش
تلالؤ و سوسوي
نور پر قدرت اوست
تمامي خونها
جاري شده در رگها
گلبرگي تنهاست،
آب تمامي
هفتاد و هفت دريا
شبنمي است
نشسته بر گلي
و پروردگار از اين عطر اشتياق
از ژرفناي دروني عشقِ خود
شب هنگام
بلبلي را آفريد.
كُربن آثار عربي و فارسي سهروردي، شيخ اشراق، را نيز منتشر ساخته است. سهروردي كه سال 1191 در حلب به قتل رسيد، داستانهايي بسيار عميق و كوتاه دربارهي حيوانات دارد كه بسيار جالب است. سبك فرانسوي كُربن احتمالاً دشوارتر از استادش ماسينيون است و به همين دليل نيز در جواني آثار هايدگر را از آلماني به فرانسه ترجمه كرده است. اما تحقيق او به نام انسان نوراني در تصوف ايراني كه من (با عنوان نگرش زمردين آن را به آلماني ترجمه كردم) تصويري زيبا از مبحث اشراق در اسلام سدههاي ميانه ارائه ميكند. به همين دليل ملاقات كوربن براي من مهمترين نكته در جشنهاي دو هزار و پانصد ساله بود.
از ملاقات همكاران خوشحال بودم و به سخنرانيها گوش ميدادم و از طي مسيرهاي طولاني با اتوبوس تا مقصد هم لذت ميبردم. زن يكي از همكاران با حالتي سرزنشآميز رو به من كرد و گفت: «دوشيزه شيمل، ميبينم كه خيلي سرتان گرم است!» جز اين چه پاسخي بايد ميدادم:«خوب ديگر، فقط يكبار در تاريخ سال دو هزار و پانصد وجود دارد!».
با هديههاي فراوان و پس از پذيراييهاي خوب بازگشتم. با بعضي از دوستان ايام شيراز هنوز هم ارتباط دارم كه از آن جمله يِس آسموسِن، ايرانشناس دانماركي، است كه تا سالها بعد هميشه مرا براي سخنراني به كپنهاگ دعوت ميكرد و در اين مدت فقط از ميهمان نوازي او و خانوادهاش برخوردار بودهام و با گنجينههاي پرارزش داود كه در آن دست نوشتههاي فارسي و آثار هنري شگفت انگيزي وجود دارد، آشنا شدم.
نقطهي مقابل آن جشن، توقف كوتاه من در سال 1977 در تهران بود. پاييز آن سال كريستف بورگِل و من به افغانستان سفر ميكرديم و يك شب بايد در فرودگاه مهرآباد ميمانديم، زيرا هواپيماي آريانا به دليلي صبح به تهران ميرسيد. بدين ترتيب تصميم گرفتيم به دنبال دوستان خود در مؤسسهي گوته بگرديم. تمامي شهر لبريز از اعتراض و شعارهاي انقلابي بود - در مؤسسهي گوته هم بخشي از همين شعرها را ميخواندند - و گروههايي از مردم عليه رژيم شاه تظاهرات ميكردند. همه جا شلوغ بود و انقلاب گسترش مييافت. انقلابي كه چهرهي ديگري جز آنچه انقلابيون اوليه فكر ميكردند، به خود گرفت.
سفر بعدي من به ايران هجده سال، يعني در سال 1995 و به دعوت دولت ايران بود. همان چند روز اقامت كوتاه من بسيار جالب بود. تهران شهر بزرگي شده بود كه از مهمانسراي وزارت امور خارجه گوشهاي از آن را ميديدم. مرا به موزههاي مختلف بردند و پذيرايي خوبي كردند. با دوستان ايراني به بازار رفتم. در آنجا كنار قاليهاي گرانبهايي كه نقشهاي مذهبي داشت، نقشهاي باده نوشي و زناني با لباسهاي اندك هم ديده ميشد و از طرحهاي مسيحي زيادي هم استفاده كرده بودند.
آرزوي ديرين مرا كه سفر به مشهد بود، برآورده ساختند. در اين مكان بسيار مقدسِ شيعيان، مرقد هشتمين امام، امام رضا (ع) (متوفي 817)، وجود دارد. از آنجا كه از هواپيماها براي انتقال حجاج استفاده ميكردند، پرواز به استان شمال شرق ايران با تأخير انجام شد. به فرودگاه مشهد كه رسيديم، حسن لاهوتي مترجم كتاب مفصل من به نام شكوه شمس و علامه آشتياني كه پيش گفتار اين ترجمه را نگاشته بود (كه البته افتخار بزرگي بود، زيرا يكي از روحانيون بزرگ ايران و انساني عارف بود) به استقبالم آمدند. بدين ترتيب از شهر مشهد ديداري كردم و اجازه يافتم تا به زيارت بارگاه امام يا گنبد طلايي كه تازه آن را بازسازي كرده بودند، بروم. به ياد زيارت چهل سال پيش مرقد پدر امام رضا (ع) و امام موسي كاظم (ع) در كاظمين افتادم. مثل هميشه سخنراني هم در كار بود. سالگرد تولد اقبال را همان گونه كه در پاكستان، آلمان، انگليس و مكانهاي ديگر طي مراسمي و مكانهاي ديگر طي مراسمي جشن ميگرفتيم، در مشهد نيز گرامي داشتيم. وقتي به من گفتند كه براي گردش بعدي ميتوانم به اصفهان يا شيراز بروم، دوباره شيراز به ياد ماندني را انتخاب كردم. نوشيدن ماءالشعير در فرودگاه و در عين حال گوش دادن به موسيقي جازي كه همراه آن شعر «شادماني، شعلهي عشق الهي» خوانده ميشد، كمتر با حال و هواي دروني من جور درميآمد. امّا ملاقات همكاران دانشگاه شيراز جالب بود (هر چهار همكار زن ساكت در گوشهاي نشسته بودند). نكتهي جالب آن بود كه يكي از استادان زبان و ادبيات آلماني مشغول بررسي آثار توماس مان بود و راستي چه قدر اين مردم به ادبيات آلمان علاقه دارند و اين آثار را ترجمه ميكنند. غروب براي دومين بار در يك روز به زيارت آرامگاه حافظ كه همچون مقبرهي شيخ سعدي (كه گلستان او در سال 1654 براي نخستين بار به آلماني ترجمه شد) رفتيم كه به بهترين نحو از آن نگهداري ميشد. جواناني كنار ستونهاي باريك گنبدِ بالاي مزار حافظ ايستاده بودند. اين حافظ همان شاعر بزرگي بود كه نه فقط گوته از او تأثير پذيرفته بود، بلكه هر كس كه به زبان فارسي عشق ميورزد، اشعار او را نمونهي زيبايي از حكمت ميداند. از نگهبان آنجا خواستم كه برايم فالي را تفسير كند كه در ديوان حافظ يافته بودم. در اين بين به پايان خوش آن شعر فكر ميكردم و به تذكرات او دربارهي «خشم و غم» چندان توجهي نميكردم. امّا همين كه از ايران رفتم، سر و صداي زيادي به دليل اعطاي «جايزه صلح» به من در آلمان به پا شد كه در آن حين همين سفر من به ايران را به عنوان همكاري با حكومت ايران مورد انتقاد قرار داده بودند. در واقع اين نخستين باري بود كه پس از سقوط حكومت شاه، به ايران سفر ميكردم و اين در حالي بود كه بسياري از همكاران مدتها قبل از من نيز در چنين مراسمي همچون بزرگداشت حافظ و ديگر بزرگان شركت كرده بودند.
در چند سال اخير چندين بار فرصت شد تا سفر كوتاهي به ايران كنم و در آن سفرهاي كوتاه اغلب به سخنراني و مصاحبه ميپرداختم. سخنراني در دانشكدهي الهيات دانشگاه تهران كه بيشتر شنوندگان زن بودند، بسيار سخت بود. زيرا من مثل هميشه با روسري نرفته بودم، بلكه لباس سياهي به تن داشتم. از ديدن زناني كه هميشه و در تمامي ادارات از متخصصان كامپيوتر گرفته تا گويندهي وضع هوا در اخبار، از نويسنده تا كارگردان با اين لباسها به بهترين نحو كار خود را انجام ميدهند، هميشه شگفت زده بودهام. در دانشكدهي ادبيات دانشگاه تهران در سال 1999 كه بر سر در آن پارچههاي بزرگي نصب كرده بودند، براي من احترام زيادي قائل شدند. همچون ملاقات نقاشي كه روي پلههاي مسجد بزرگ اصفهان نشسته بود و نقاشيهايي روي استخوان شتر ميكشيد و به من تكهاي از آن را به عنوان يادگاري داد و گفت كه «اين خانم آلماني» را در تلويزيون ديده است. اين ديدار هم برايم جالب بود. از زيبايي اصفهان هيچ كاسته نشده بود و همچون گذشته، مردم هنگام غروب كنار پل خواجو شاهكار معماري سدهي شانزدهم مينشستند و با خوشحالي فراوان شام ميخوردند و در اين بين خورشيد نيز سايههاي زيبايي بر ديوارها پديد ميآورد و زاينده رود ميدرخشيد.
زماني كه خاتمي رئيس جمهور ايران در سال 2001 به آلمان سفر كرد، او را در برلين و وايمار ملاقات كردم. در وايمار سخنراني بسيار جذابي كرد، گويي خود حافظ به آنجا آمده بود. در فرودگاه ارفورت كه با يكديگر خداحافظي ميكرديم، با خنده گفت: «شما هم با ما بياييد!» امّا اين كار ممكن نبود چون با خودم روسري نداشتم.
هيچ نكتهاي به اندازهي درك متقابل و رو به فزوني آلمان و ايران برايم جالب نبوده است. پيوسته با دوستان ايراني ملاقات ميكنم. آنان در اينجا كنسرت موسيقي برگزار ميكنند و ايرانيان ساكن در اينجا كه سالها، نه بلكه دهها سال است به عنوان پزشك يا در شغلهاي دانشگاهي كار ميكنند، برايم جالب هستند. مغازههاي تكثير در بُن همگي در اختيار ايرانيها است و بسياري ميكوشند (عليرغم انتقاد از قوانين سخت) فرهنگ و هنر سرزمين ايران را در غرب هم مطرح كنند تا تمامي پيش داوريهاي موجود را از بين ببرند.
جالبترين تجربهي من در اين زمينه مربوط به نوامبر سال 2001 است كه در وين مراسم پاياني يك دوره از گفتگوهاي بين دانشمندان مسلمان و مسيحي برگزار ميشد. سالها است كه در دانشگاه الهيات سنت گابريل در مُدلينگ با مديريت كشيش پتر آندرهاس بِسته براي گفتگو با اديان غيرمسيحي ميكوشند. پس از كار طولاني يك جلد كتاب بسيار مهم دربارهي گفتگوها و بحثهاي بين روحانيون كاتوليك و روحانيون شيعه منتشر شد و در جريان آن كاردينال شونبرن نيز به ايران سفر كرد. حال پايان يك دوره از اين گفتگوهاي موفقيتآميز را گرامي ميداشتند و من سخنران اين مراسم در حضور كاردينال كونيگ، كاردينال شونبرن و آيت اللّه خامنهاي و آيت اللّه تسخيري بودم. عجب اتفاق نادري! حس ميكردم كه رفتار اين دانشمند برجسته تا چه حد تؤام با احترام است. مراسم نشاني از تشكر براي تحقق آرزويي قديمي و اميد به آينده بود. بلافاصله پس از اين مراسم جشني با حضور نمايندگان ايران و اروپا در بزرگداشت شخصيتي برگزار كرديم كه هدفش جز رابطهي بين شرق و غرب نبوده است، منظورم كسي نيست جز مولانا جلالالدين رومي .


