تبليغاتX
آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان
شنبه 28 مهر1386


 

از دیدگاه روانشناختی اکثریت انسانها نیاز به آن دارند  که بگونه ایی خود رااز بند خواست های درونی تخلیه کنند.از جمله می توان به ارضای نیروهای روحی و جنسی،حس شهرت طلبی و یا عشق رسیدن به قدرت نام برد.البته هرکس برای رسیدن به هدف خود دست به کارهای مختلف و شیوه های گوناگون می زند.این مقدمه را آوردم تا اشاره ایی کنم به قسمتی از نظرات برتراند راسل ،فیلسوف و منتقد اجتماعی بریتانیایی قرن گذشته.او در مورد عشق برخی از افراد برای رسیدن به قدرت اینگونه می نگارد:

  مردانی که به خود اجازه داده اند تا عشق به قدرت ایشان را بصورت یک جهان بینی

 منحرف بکشاند در هر تیمارستانی یافت می شوند.مردی فکر می کند که مدیربانک انگلستان است.

 دیگری فکر می کند که پادشاه انگلستان است.و بالاخره سومی خود را خدا می داند.ادعاهایی کاملا

 مشابه که اگر بر زبان افرادی تحصیل کرده در قالب جملاتی مبهم ایراد شود،به استادی کرسی فلسفه رهنمون می شودواگر بر زبان مردانی احساساتی و فصیحانه بیان شود به دیکتاتوری ختم می شود(1)

نظر برتراند راسل بر آن است که گفتن سخنهای این چنینی از دهان هر کس که باشد ختم به خیر نخواهد شد .اگر فرد تحصیل کرده باشد ختم به تدریس فلسفه خواهد شد و اگر فرد احساساتی باشد و همراه با قدرت سیاسی تبدیل به دیکتاتوری .همچون هیتلر و دیگر افراد مشابه.برتراند راسل اعتقاد دارد که جلوی افکار و اعمال اینگونه افراد را نباید گرفت.حال نظر علامه محمدتقیجعفری را در این مورد می خوانیم:

 متاسفانه قدرتی نداریم که اینگونه افراد غیر عادی و مضر و منحرف را به بیمارستانهای روانی بکشانیم.

  ولی مطلب این است که اگر شخصی پیدا شود که حس جاه طلبی خود رابا افکارش و استفاده از اصل آزادی

 اشباع نماید مطابق افکار آقای راسل نباید از کار ایشان جلوگیری کرد.زیرا اینان مقداری انرژی اضافی دارند

 که نمی خواهندبا سوار شدن بر قایق و یا جست و خیز کردن خود را اشباع کنند.بلکه می خواهند خود مشهور شوند

 اگر چه با اضطراب و به تشویش انداختن افکار دیگران بوده باشد.(2)

از دیدگاه نگارنده این سوال بوجود می آید که آیا نباید در این طرز تفکر اندکی تامل کرد؟آیا بعد از گذشت دهه ها از ارائه ای نظریه و این که این افراد را باید آزاد گذاشت نباید فکری کرد؟ پس تکلیف این همه دیکتاتوری که در این قرن بوجود آمده با کیست؟ آیا جهان با دیگر باید شاهد بوجود آمدن استالین یا پینوشه ایی دیگر باشد؟همان بهتر که اینان با سوار شدن بر قایق و جست و خیز زدن نیرو های اضافه خود را تخلیه کنند .

 

 

1-برگرفته از کتاب(قدرت:یک آنالیز جدید اجتماعی) از برتراند راسل

2- برگرفته از کتاب (برگزیده افکار راسل) نقد و بررسی از علامه محمد تقی جعفری   

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط بندهشن  | 

پنجشنبه 19 مهر1386

 

من به بال شکسته پرستو 

من به شکوفه زیبای گیلاس بهاری

که میوه نداده ریخته

می مانم

دل من به سیلاب اشک باران بهاری

به تکه سنگی یاوه سرا در چمن زار می ماند

دل من گاه شکسته از هر کجاست

دل من گاه کوکش ناکوک است!

بس کن ای دل این همه ناز فروشی

تق تق زدن پشت درب ناامیدی 

های دل ! بر من هم منت می گذاری؟

گویی خبر از عشق نداری!

من به بال شکسته پرستو در بهار

که بهار فصل پریدن است

دل من گاه به گاو آهن می ماند

بی احساس اما با ارزش

آه دل من !

دوست می خواهم

من راه می پویم

من با بال شکسته در بهار

من با شکوفه ریخته در بهار

من در باران بهار

عشق می خواهم....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط بندهشن  | 

یکشنبه 8 مهر1386
نگاشته زیر از من نیست و حتی مهم نیست که از کیست! تنها این مهم است که واقعیت دارد.با احترام تقدیم به تمامی زنان ایران .همانانی که به نام دین چه بر سر آنها که نیامد...
 

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کيستم؟،،
 
 
نوشتهاي بالا از خانم بلقيس سليماني و ظاهراً در روزنامه  اعتماد پنجشنبه اي که گذشت چاپ شده است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط بندهشن  | 

یکشنبه 1 مهر1386

مطلبی که در زیر می آید نگاشته ای است ازآقای محمد کاظم کاظمی که در وبلاگ ایشان گذاشته شده است.اینجانب کاملا حق را به ایشان می دهم.به راستی که جواد رضویان (چه عمدا و یا سهوا ) به زبان دوستان افغانی ما توهین کرده است.اما گفتن این سخنان آیا واقعا تاثیری دارد؟ در کشوری که بسیاری قرص کمبود را خورده اند و در جایی که اگر اکثریت مردمانش روزگاری را در ینگه دنیا سر کنند به زور لهجه خود را تغییر می دهند! آیا واقعا بیشتر از این می توان انتظار داشت؟ آری اینجا ایران است اینجا همانجایی است که هرگاه می خواهند لطیفه ایی تعریف کنند حتما آن را به قومی و یا دینی می چسبانند. گویی که قوم خودمان تافته ایی جدا بافته از وطن مان است. نگاشته زیر را به این دلیل در این پست می آورم تا نخست احترامی باشد به زبان پارسی راستین با تمام لهجه هایش و دوم اینکه ادای احترامی باشد برای دوستان بزرگ افغانیم. باشد که در نظر آید!

 

 

 

 

 

 

یادآوری.

این نوشته، تاملی است دربارة مجموعة تلویزیونی «چهارخانه» که هم‌اکنون هر شب از شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شود. من این مطلب را برای روزنامة «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است  فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند. بنابراین من بهتر می‌بینم آن را در وبلاگ خویش، یعنی تنها جایی که در آن اختیار تمام دارم، درج کنم، چون به نظر می‌رسد که مطرح کردن این سخنان در مطبوعات ایران، نوعی شناکردن بر خلاف جریان آب است.

 

بسيار رنجبار است كه كسي لهجه‌ات‌، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است كه لهجه‌اي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف‌.

ما مهاجران افغان در ايران‌، هر شب با ديدن مجموعه طنز «چهارخانه‌» چنين رنجي را متحمل مي‌شويم‌. البته ما مردم‌، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شده‌ايم‌، ولي اين بار، دشواري در اين است كه زبانمان را به سُخره گرفته‌اند و زبان خانة حقيقت آدمي است‌.

باري‌، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه‌» در اين مجموعه درنمي‌پيچم و از اينها به اختصار مي‌گذرم كه در افغانستان كسي را «شنبه‌» و «يك شنبه‌» نام نمي‌نهند و خود مي‌دانند كه اينها نام روزهاي هفته است‌، نه نام آدميان‌. فقط كلمة «جمعه‌» آن هم به خاطر قداستي كه دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است‌، مثل «جمعه‌گل‌» و امثال اينها. و نيز به اين موضوع نمي‌پيچم كه نحوة حضور اين شخصيت و اين كه به مرور زمان‌، از كارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي مي‌رسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ مي‌كند، خود كنايه‌گونه‌اي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ايران‌.

باري‌، نقطة تأكيد و گلاية اصلي من كه حدود بيست سال است در اين مملكت قلم مي‌زنم و دربارة زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهشهايي كمابيش هم داشته‌ام‌، اين است كه به‌سخره‌گرفتن لهجة هر فارسي‌زبان‌، چه ايراني و چه غيرايراني‌، در اين روزگاري كه ما فارسي‌زبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم‌، كاري است ناستودني‌. اين بسيار فرق مي‌كند با اين كه در برنامة كودك‌، لهجة فلان قبيلة افريقايي را تقليد مي‌كنند (مثلاً در برنامة فيتيله‌) چون تشابه يا عدم تشابه اين صورت تقليدشده با اصل آن‌، نه چندان محرز است و نه چندان مهم‌.

از اين گذشته‌، چنان كه پيشتر اشاره كردم‌، اين تقليد از لهجة افغانستان‌، متأسفانه بسيار مضحك و ناشيانه از كار درآمده است‌. شايد بگوييد اين ويژگي يك برنامة طنز است‌، ولي همگان نيك مي‌دانيم كه طنزآميزبودن يك مجموعة تلويزيوني‌، نمي‌تواند جوازي براي به سخره‌گرفتن لهجه‌ها باشد، چون يك طنز واقعي‌، بايد بيش از لهجه‌هاي خنده‌آور، بر عناصر باطني‌تر و عميق‌تري متكي باشد، به‌گونه‌اي كه با يك لهجة معيار و بهنجار نيز تأثير خود را برجاي گذارد، چنان كه ديگر شخصيتهاي اين مجموعه‌، لهجه‌هايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي مي‌داشتيم كه تا حدود زيادي معرّف چهرة واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود.

از آن گذشته‌، من نمي‌دانم كه چرا فقط در برنامه‌هاي طنز نوبت به ما مردم مي‌رسد و چرا كمتر اتفاق افتاده است كه در مجموعه‌هاي تلويزيوني‌، باري يك افغان واقعي‌، با همان رفتار و گفتار طبيعي خودش نشان داده شود، تا حداقل زمينة شناخت بهتر ميان همزبانان فراهم آيد. به راستي شما مي‌خواهيد از همزبانانتان در آن سوي مرز، يعني از بخش عمده‌اي از فارسي‌زبانان دنيا، چه تصويري به مردم خود ارائه كنيد؟ به راستي اين به نفع اين حوزة زباني و فرهنگي است‌؟

البته سازندگان مجموعه‌، گويا براي پيش‌گيري از انتقادهايي كه از اين رهگذر بر كارشان وارد مي‌شود، داستان را چنين تنظيم كرده‌اند كه اين «شنبه‌» به واقع يك ايراني است كه خود را افغان وانمود كرده است‌. ولي اين تمهيد، در كل مجموعه بسيار كمرنگ است و در هر حال‌، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجة افغانستان را تقليد مي‌كند و تأثير منفي خود را بر جاي مي‌گذارد.

باري‌، چنان كه گفتيم‌، دردآور اين است كه آنچه با عنوان لهجة افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است‌، با لهجة فصيح‌، شيرين و فاخر مردم اين كشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان‌، از جهاتي‌، دست‌نخورده‌، خالص و باستانگونه (آركائيك‌) باقي مانده است‌، به گونه‌اي كه مي‌تواند يادآور لهجة فارسي كهن‌، حتي فارسي كهن ايران كنوني باشد.

نماياندن درست و صادقانة لهجة مردم افغانستان‌، به واقع تصويركردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است‌. اين لهجه مي‌تواند همانند يك شي‌ء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيده‌ايم داستان حيرت‌كردن استادان دانشگاه ايران را از اين جملة يك دختر فقير در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه مي‌كني‌؟»1 و ديده‌ايم كه يك نويسندة صاحب‌نام ايران‌، باري نام مقاله‌اش را از گفتارهاي يك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نيست‌».2

چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل كرده‌اند، لهجة فارسي افغانستان و تاجيكستان‌، به‌ويژه در نظام آوايي خود، با لهجة كهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان داده‌است كه قرائت درست شعر آنان‌، بيش از آن كه به لهجة رايج در ايران كنوني نزديك باشد، به لهجة افغانستان نزديك است‌. مثالها و شواهد اين بحث‌، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع مي‌دهم‌.3

با اين وصف‌، مي‌توان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقع لهجة ايران قديم را مي‌بينيم‌، كه مردم آن روز طوس و اصفهان و شيراز بدان سخن مي‌گفته‌اند. در ايران‌، همان‌گونه كه تحولات سازندة زبان بيشتر بوده است‌، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير كرده است‌، ولي در افغانستان به تبع ركود نسبي زبان‌، لهجة قديم سالم‌تر باقي مانده است‌. يادآوري مي‌كنم كه اين سخن ما دربارة لهجة واقعي مردم افغانستان است‌، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعة «چهارخانه‌» مي‌شنويم‌.

براي ما مردم افغانستان ماية مباهات است كه بعضي واژگان كهن فارسي را حفظ كرده‌ايم‌. بسياري از ما، به «اجاق‌»، «آتشدان‌» مي‌گوييم‌; به «چكمه‌»، «موزه‌» مي‌گوييم‌; به «شلوار»، «ازار» مي‌گوييم‌; به «سفره‌»، «دسترخوان‌» (دستارخوان‌) مي‌گوييم و كسي كه با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامة فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون كهن فارسي را بهتر درك مي‌كند.

ولي به همان ميزان‌، ماية دريغ است كه در شبكه‌هاي گوناگون صدا و سيما، تقريباً هيچ‌گاه به اين ذخاير زباني اشاره‌اي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده كه پيوستگي بيشتر ميان فارسي‌زبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است‌.

با اين وصف‌، به نظر مي‌رسد آنچه در مجموعة «چهارخانه‌» ديده مي‌شود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعي و كنايه‌هاي خاص آن ـ كاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسي‌زبانان نيست‌. حتي مي‌توان گفت در اين مجموعه‌، به صورت غيرمستقيم‌، لهجة فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است‌.

 

 

 

پي‌نوشت‌ها

1. شفيعي كدكني‌، محمدرضا، موسيقي شعر; چاپ دوم‌، تهران‌: آگاه‌، ۱۳۶۸ صفحة ۲۶.

2. عنوان مقاله‌اي است از يوسفعلي ميرشكاك كه متأسفانه نشاني آن را در اين لحظه ندارم‌.

3. شواهد اين بحث را مي‌توانيد در اين منابع بيابيد:

ـ روان فرهادي‌، عبدالغفور، «ياري شاهنامه در پژوهش‌ِ تلفّظِ واژه‌هاي فارسي‌»، برگ بي‌برگي‌، به كوشش نجيب مايل هروي‌; چاپ اول‌، تهران‌: طرح نو، ۱۳۷۸، صص ۱۴۱ ـ ۱۷۲.

ـ فكرت‌، محمدآصف‌، «لهجة بلخ و دريافت بهتر سخن مولوي‌»; نثر دري افغانستان‌; جلد دوم‌، چاپ اول‌، پشاور: بنياد انتشارات جيهاني‌، ۱۳۸۰.

ـ وحيديان كاميار، تقي‌; «زبان فارسي در عصر حافظ»، در قلمرو زبان و ادبيات فارسي‌، چاپ اول‌، مشهد: انتشارات محقق‌، ۱۳۷۶، صص ۱۵۱ ـ ۱۹۴.

ـ بهار، محمد تقي‌; سبك‌شناسي‌: تاريخ تطوّر نثر فارسي‌; ۳ جلد، چاپ نهم‌، تهران‌: مجيد، ۱۳۷۶، صفحات

۲۲۸، ۲۳۰، ۲۳۴، ۳۵۱، ۳۷۸، ۳۹۴ و ۶۳۲.

 

 

منبع:

http://www.mkkazemi.persianblog.ir/

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط بندهشن  |