تبليغاتX
آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان
دوشنبه 24 دی1386

 

 

 

یادمان باشد

که در امروزیم

هم تو

هم من

که ما در امروزیم

دیروزکه رفته است

فردا نیامده است

امروز را دریابیم

جام روح این دنیایی ما

از شراب ناب امروز پر است

این لبان افسوس گوی و حسرت خور خودرا

بر لب جام نهیم

جام را سر بکشیم

گیرم شراب ِ دیروز

مستی اش بیشتر

یا که می ِ فرداها

مستی روح فزایش افزون تر

یادمان باشد

جام دیروزوفرداها

در دست بی طاقت اکنون  نیست

جام ِ شراب ِ ناب ِ اکنون را

دودست بگیریم و لمس اش بکنیم

این جام که در دست بی طاقت ماست

نشکنیم اش !

جام امروزوامروزهامان پر شادی

پرجان افزایی ست

دریابیم امروز را

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط بندهشن  | 

شنبه 15 دی1386


 

 

روز خوبی نبود! صبحانه نخورده رفته بودم در دکان و طبق معمول دکانداری سرو کله زدن با مشتری.نزدیک های ظهر سردردشدیدی سراغم آمد. البته بزرگترین دلیلش گرسنگی بود نخوردن صبحانه.

بعداز کاروقبل از آنکه بروم خانه رفتم بازار تره بارتاکمی برای خانه خرید کنم.اول کمی میوه خریدم و بعد رفتم سراغ ترشی فروشی.چون قرار بود ناهار ماهی بخوریم ،ماهی هم بدون ترشی که انگار یک چیزی کم دارد!

ترشی فروش مردی چهارشانه بود با سبیلی مرتب شده و روپوشی سفیدی که آخردکان داشت چای می خورد.فروشنده هم پسرکی 17-18ساله وچشم سبز بود.از آن پسرک هایی که تازه پشت لب شان سبز شده و تمام توجه شان به جنس مخالف است.!پسرک داشت برای دختر جوانی که زودتر از من آمده بود ترشی وزن می کردودخترجوان که بهت زده به ترشی ها خیره شده بود و آب از لب و لوچه اش آویزان شده بود خبر نداشت که پسرک تنهاجایی که حواسش نیست ترازو و وزن ترشی است!

دختر ترشی خرید و رفت و پسرک داشت برای من ترشی می کشید. من داشتم درون تشت های ترشی را می دیدم و تنوع آنها را.آخر همیشه برای من ترشی لیته جذاب بود ،نه به خاطر طعم اش بلکه به خاطر محتویات اش .انگار هر چه سبزی و میوه هست چرخ کرده اند و ریخته اند درون کوزه تا ترشی شود.

درهمین فکرهابودم که زنی مسن با چادری خاکی و نه چندان مرتب،چندجوراب به دست آمد سراغم و گفت: آقا تو را به خدا از من جوراب بخرید.بچه هام گرسنه هستن می خوام با پول این جوراب ها نانی،چیزی ببرم خانه.پسرک ترشی فروش نگاهی به زن کرد و رویش را آن طرف کرد.من نفهمیدم که پسرک چرا این حرکت را کرد.شاید به خاطر اینکه آن زن ظاهری خاک آلود داشت و شایدم هم به خاطر غرور خود،نمی دانم شاید هم به خاطر اینکه این زن به زیبایی آن دختر نبود!

گفتم : جفتی چند؟ گفت: پانصد تومان گفتم :دو جفت بده. از زن جوراب ها را گرفتم و پولش را دادم.زن رو به آسمان کرد و گفت خیر از جوانیت ببینی که نذاشتی بچه هام گرسنه بمونن

وقتی زن رفت با خود گفتم کاش ازاومی پرسیدم که با این پول برای بچه هایش چه می تواند بخرد؟ چندروزبعد همان جوراب ها را پوشیدم.

نگاهی به جوراب ها کردم .چه خوش رنگ بودند. کاش می دانستم جورابهایی که پای من در آنها است ،قرار است شکم چند نفر را سیر کنند.آنوقت حتما رنگشان هم زیبا تر می شد....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط بندهشن  | 

شنبه 1 دی1386


 

 

صبح بود دویدم در باران 

زیبا بود زیبایم در باران!

خوش بود خندیدم در باران

پرجلال بود لرزیدم در باران

باران آرام بود و تندترشد

من ِ مست شورانگیزم درباران

مگر من چه کم دارم از آن پرنده

که او اینگونه می خرامد در باران

دل من گرفته بود از آفتاب

اورفت می جهد ابر در باران

من نی قلندرم و نی سالک

من مبهوتم و حیرانم در باران

آنکه بارانی است دیوانه گوینداش

عاقل آن است که چتر دارد در باران

صدا بود ،قناریی زیبا در باران

سیما بود مهوشی در باران

ننگ ام باد که عریان نشدم

که شیهه سردهم، اسب ام در باران!

مرا چه به آن آفتاب عالم تاب

بارانی ام خیس ام در باران

مرا چه به آن کوه بلند برفی

من زمینی ام ،زمینی تر در باران

مرا چه به جنگل زیبا اما تاریک

من اما گاهی کویرم در باران

مرا چه به چتر گرفتن در دست

خوشا زاغی زشت ،اما در باران

من شادی نمی خواهم بدون محبوب

غم را دوست دارم،باشد،در باران

غم ام غم ام،اندوهم اندوهم

اما اشهد گویانم در باران

آن اندوه ،اندوه قبل از باران است

دست افشان و دیوانه ام در باران

اشکم و اشک می بارم در باران

ثناگوی خداوندگار بارانم در باران

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط بندهشن  |