تبليغاتX
آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان


آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان

اندیشیدن حق انسان است.ازحق خود نگذریم

 

 

 

 

1)

همیشه با خودم فکر می کردم که چرا به نابینایان ، روشندل می گویند وهیچ وقت هم نفهمیدم.با خود می گفتم شاید به نوعی دلداری باشد،نمی دانم،شایدهم واقعا چشم دلشان روشن باشدوهمیشه دلم می خواست من هم یک روشندل باشم حتی اگر نابینا شوم!

فکر احمقانه ایست.آدم دلش بخواهد نابینا باشد تا روشندل شود.وقتی چشم نداشته باشی زندگی خیلی سخت می گذرد.هیچ کدام از لذت های دنیا را نمی بینی.نه می توانی کوه را ببینی و نه می توانی از لذت یک تالاب زیبا سرشار شوی.نه چشم معشوق ات را می بینی و نه .......و نه حتی می توانی از دیدن یک فیلم سینمایی با جلوه های ویژه چشمانت را سیراب کنی!

اما در عوض تمامی اینها روشندل هستی.چیزهایی را دل ات می بیند که دیدگان یک بینا نمی تواند ببیند! دلیل اش چیست  نمی دانم شاید به خاطر این باشد که می گویند ((خداهرچیز را که از آدمی بگیرد چیز دیگری را به او ارزانی می دارد)).نمی دانم چطور این احساس را باید بیان کرد.حس عجیبی ست یا نه بهتر بگویم حس خوب عجیبی ست.از آن حس هایی که می خواهی نزدیک تر شود! دل ات روشن است .تمامی کمبودی را که از نداشتن چشم احساس می کنی روشنی دل ات جبران  می کند.باید حس جالبی باشد.هرچند قیمت اش گران است.

آدم از این افکار به وحشت می افتد.آخر کی خواسته که تا به حال کورشود.یکی نیست بگوید که تو اگر مردی و اراده داری هم چشم را داشته باش هم دل روشن را.چکار به کار چشم داری؟ از پس دل بر نمی آیی،چرا به چشم بینوا گیر می دهی؟فکرش را بکن!اگر این چشم نبود چطور می توانستی برق چشمانی را که به تو می نگریست حس کنی.این برق مثل برق توی کابل نیست که اگر دست بزنی از جا بپراندات!.برق چشم را فقط با چشم باید حس کنی.

2)

اصلا بی خیال! از دیروز که آن صحنه را دیدم با خود گفتم (( چشم را بچسب که توی این دنیای وانفسا دل شده مال قصه ها)).صحنه ی شیرینی نبود.تلخ بود،چون واقعیت داشت.

از میدان راه آهن داشتم رد می شدم. راننده تاکسی دور میدان دورزد.آنطرف میدان که رسید،از دور مردی را دیدم با موهایی که روبه سفیدی می رفت وپیراهنی که آنقدر چرک بود که به نظر آبی می رسید.وسط خیابان ایستاده بود و یک دست اش رابه جلو دراز کرده بود.

تاکسی که نزدیک تر شد تازه متوجه شدم که آن مرد نابیناست.ماشین ها با سرعت از عقب و جلوی او رد می شدند.خدای من! با چه سرعتی ماشینها از دوطرف مرد نابینا رد می شدند.آدم به خودش می گفت ((الان است که این بنده خدا یک بلایی سرش بیاید)). راننده تاکسی گفت(( ای داد بیداد....،یه آدم پیدا نمیشه دست این نابینا رو بگیره؟)).و در حالی که این حرف رو میزد با سرعت از کنار نابینا که مثل مجسمه بین ماشین ها ایستاده بود،رد شد.کاش می فهمیدم، بقیه رانندهها هم که از کنار آن مرد می گذشتند اینگونه دلسوزی      می کردند؟

نمی دانم آخر سر آن مرد نابینا سالم از خیابان رد شد یا نه.اصلا خوداش به تنهایی ردشد یا کسی بالاخرپیدا شد که کمکی به او بدهد؟راستی در میان مردمانی که در ماشین و پیاده بودند یکی پیدا نمی شد که هم چشم داشته باشد هم روشندل باشد؟

۳)

 باید اعتراف کنم که این اولین باری بود که از خودم پرسیدم نکند حق با آنانی ست که بینا بودن و چشم داشتن رابه روشندل بودن ترجیح می دهند.با روشندل بودن که نمی شود از جاده های این شهر بی صاحب گذشت!

 

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت توسط نوید شریف زاده (بندهشن)| |


Design By : Night Skin