نمی دانی از کجای زندگی بگویی.می خواهی بگویی اما نمی توانی.در شرایطی نیستی که بگویی.یا سفید سفیدی یا سیاه سیاه.آخر هردوی اینها را داشتن شرایطی می خواهد که تو نداری یعنی زندگی می خواهد بر تو قدرتش را نشان بدهد می خواهد شکست ات بدهد.می خواهد از طریق انسانهای فرومایه ایی که عمله اش هستند قدرتش را به تو بقبولاند.استخوانهایت را خرد کند.
گویی یکی از مهمترین دلایل موجودیت ما در این جغرافیا همین است که همیشه عمله ایی باشد که زندگی رابرماسخت کند.روبروی نقشه جغرافیا که می ایستی مدام باید به این فکر کنی که به جزاین کوه های غرورآفرین و سفیدپوش در هاله ایی دورتر سیاهه ایی از نامردمی و بی وجدانی قدرت می گیرد.
اما نباید عقب نشست.من تلالو خورشید و کورکنندگی نورش را به هیچ تیرگی و هیچ ابر سیاهی نمی فروشم.آیا خورشید راتا به حال در حال حقه بازی دیده ایی من که ندیده ام.کدام موجودیت را دیده ایی که این همه صادق با تو باشد؟پنجه ی طلایی اش را به تو هدیه بدهد و هیچ از تو طلب نکند.ابر سیاه اگر می خواهد صداقتش را ثابت کند اول باید خودی نشان بدهد و ببارد.باید به این آب و خاک خدمتی کند.باید نشان دهد که می خواهد با کمک خورشید بذری برویاند.
من و تو می توانیم ابرسیاه را مجبور کنیم که خدمتی بکند.باید حالیش کنیم که کجای جغرافیاست.باید بداند که روزی باید سیاهی رخت بربندد و برود پس بهتر است که خود دست دوستی دراز کند.
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...
شمس لنگرودی

