من از نوشتن دیکته متنفرم.حتی همان موقع هم که دبستان می رفتم هیچ وقت نتوانستم نمره ی خوبی در دیکته بگیرم .فکر اینکه یک نفر بگوید من بنویسم حرصم را در می آورد.فکرش را بکن ، یک نفر حتی اگر معلم هم باشد هرچه که دلش بخواهد بگوید و تو هم مجبور باشی بنویسی.البته آن موقع دلیلش را نمی دانستم ، اما الان می دانم دلیل آن همه تنفر از معلممان هنگامی که دیکته می گفت چه بود.از آن موقع ها که بگذریم ، الان که بزرگتر شده ام و در اجتماع بیشتر حضور دارم به یک حقیقت تلخ پی برده ام ، اینکه همیشه عده ایی هستند که دیکته میگویند و عده ایی که یا مجبورند بنویسند یا از روی نادانی و حماقت می نویسند.عده ایی هم هستند که دیکته می نویسند اما هر چه خواستند می نویسند! یعنی دلشان می خواهد که درست بنویسند اما حتی دیکته را هم پر غلط می نویسند.اینها دیگر نوبرند!
یاد گفتگو با دوستی افتادم.می گفت : من از انشا نوشتن خوشم نمی آید آدم اذیت می شود،مدام باید فکر کنی تا جمله ایی خلق کنی و بنویسی.برای من آزار دهنده است.تازه اکثر اوقات وقتی جمله را پیدا می کنی و با هزار بدبختی و مکافات می نویسیش می بینی که یا به جمله قبلی نمی خواند یا به کلیت موضوع.
اما من همیشه با او مخالف بودم و البته هستم.به نظر من خیلی بی معنی ومضحک به نظر می رسد.اینکه آدم خودش هیچ نظری در مورد چیزی که نوشته میشود نداشته باشد.در واقع مثل آدم کوکی.آدم کوکی را هم یک نفر درست می کند و برنامه ریزیش می کند.در واقع می شود اینکه یک نفر دیکته بگوید و یک نفر هم دیکته بنویسد.یا مثال بزرگترش قانون است.فکرش را بکنید چند نفر بنشینند و قانون وضع کنند و بقیه موظف به انجام آن باشند.به نظر من این نهایت عقب ماندگی و بدبختی است.البته چاره اش هم مشخص است.باید همه ی مردمان یک اجتماع در وضع قوانین خود حضور فعال داشته باشند.
من قراری با خود گذاشته ام.قرار گذاشته ام تا می توانم به جای اینکه دیکته های حال به هم زن بنویسم، انشاء بنویسم.قبول دارم که همیشه نمی شود انشا نوشت.یعنی مجبوری که بعضی اوقات دیکته بنویسی حتی اگر دوست نداشته باشی.اما افسوس که بعضی اوقات انتخاب دست خودمان نیست.بگذریم.داشتم می گفتم من از انشا نوشتن لذت می برم.دوران مدرسه هم همینطور بود.نمره ی انشایم از همه ی نمراتم بالاتر بود حتی از نمره ی ورزش.به هر حال آن دورانها گذشته و به این دورانها رسیده ایم!.اما می خواهم واقعیتی را درمیان بگذارم ، یعنی در واقع یک پرسش.
اینکه چرا ما وقتی بزرگ تر هم می شویم انشایمان به خوبی کودکی هامان نیست؟پاسخش را من پیدا کرده ام.هر چند که هرکس می تواند پاسخی برای این سوال پیدا کند.هرکس با توجه به توقعاتش از زندگی می تواند پاسخی بدهد.من فکر می کنم وقتی به عنوان یک انسان عاقل و بالغ وارد اجتماع می شویم ، توقعاتی از اجتماع داریم.مثلا توقع داریم که اجتماع به سخن ما گوش بدهد و البته برعکس این هم صادق است.تا اینجا مشکلی نیست اما مشکل از آنجا شروع می شود که عده ایی پیدا می شوند و می گویند ما فقط می گوییم و شما فقط گوش کنید.اینجاست که به رگ غیرت آدم بر می خورد و می خواهد فغان برآورد که آهای من هم می خواهم حرف بزنم ، می خواهم انشا بنویسم، اما آن طرفی ها می گویند ما درست می گوییم و شما عقلتان ناقص است و نمی فهمید و باید دیکته بنویسید.
می دانید؟! من بارها این پرسش ِ مهم را از خودم کرده ام و بارها تلاش کرده ام که پاسخی بهتر برایش بیابم اما نشد که نشد.همیشه به این نتیجه رسیده ام که حتما مشکلی هست که قریب به اتفاق یک جامعه به جای اینکه انشا بنویسند دیکته می نویسند.و چرا مردمانی که پیشرفته تر هستند بیشتر انشا می نویسند تا ما.مایی که بیشتر ادای انشا نویس ها را در می آوریم اما خودمان هم می دانیم که حتی همین انشایی را هم که نوشته ایم کسی ، جایی به ما دیکته کرده است.به نظر من این در کهن ما ایرانی هاست.
به امید روزی که سوادمان و جراتمان به حدی برسد که انشا بنویسیم.

